الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

بالانویس:

متنی که خلاصه شده ی آن را در مراسم وداع با پیکر شهید حاجیمراد نادری خواندم.

 

عجب سنت شکن است این تابوت سه رنگ

تقدیم به روح شهید حفظ امنیت، حاجیمراد نادری

رفتن برای خودش حکایتی دارد و ماندن نیز داستانی برای خودش.

از من الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَیْهِ ،آنکس که می رود مَّن قَضَى نَحْبَهُ  می شود و تا ابد سرمست از « عند ربهم یرزقون»  بودنش، روزگار می گذراند و آنکس که می ماند ، اسیر دست تقدیر می شود. یا ایمانش را چون پاره ای از آتش در مشت می گیرد و درد می کشد و خم به ابرو نمی آورد و می شود« َمِنْهُمْ مَّن یَنتَظِرُ»  و تا ابد «وَمَا بَدَّلُواْ تَبْدِیلا» می ماند. و یا در رنگارنگ دنیای اطراف ، ایمان را به دانه های گندم می فروشد  و یا پشیمان می شود از دیروزش و پشت پا می زند به روزگار عاشقی اش.

 و در این بین «من ینتظرها» هم روزگارشان متفاوت است. خوش به حال آن« مَّن یَنتَظِرُ هایی» که جزو قافله « بِالَّذینَ لَم یَلحَقوا بِهِم مِن خَلفِهِم » شهدا هستند و مدام از « فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ»  ، بشارت وصال می گیرند . همان «یستبشرون» را می گویم و با این بشارت وصالِ شهدا، گام به گام جلو می روند.

همانان که لحظه به لحظه، نطق باز شده ی شهدا را می شنود و دلشان متصل است با شهدا و ما نمی شناسیمشان و در اوج گمنامی پیش می روند تا بالاخره «یلحقوا» می شوند و پرواز کنند و آنگاه ناباورانه  فقط حسرتی برای ما می ماند و یادی و عکسی و خاطره ای و دیگر هیچ.

مثل تو!با تو هستم. با تو ! ای مرد! ای مردترین مرد. حاجی مراد نادری! دیگر ستوان و سروان و سرهنگ نمی خواهد. آخر این واژه ها دیگر به کار نمی آید. به درد نمی خورد. یک نگاه کن. تمام قوانین را به ریخته ای ای مرد قانون. که آیین نامه می گوید ، درجه ی پایین تر باید برای درجه ی بالاتر احترام نظامی بگذارد، اما اینجا همه چیز به هم ریخته است برادر!اینجا همه به حرمت تو خبردار ایستاده اند. از سر لشکر و سرتیپ بگیر تا ستوان و استوار و گروهبان.اینجا دیگر درجه مهم نیست. خوشه، ستاره ، هلال . هیچکدام.اینجا همه ی شانه های ستاره دار و بی ستاره زیر بار فراق تو خم شده اند و عین بید می لرزند.

عجب سنت شکن است این تابوت سه رنگ! برادر! تابوتی که همه ی قاعده های عالم را به هم می ریزد. از این درجه های نظامی بگیر تا درجه های مدیر و معاون و مسئول و این حرف ها! همه زانو می زنند در مقابل این درجه از عشق! این درجه از اوج! و این درجه از پروانگی!

 حاجی مراد! حاجی شدنت مبارک برادر! با احرام سفیدی که بر تن داری، با احرام سبز عشق و احرام سرخ خون! در تلفیق این همه احرام، حاجی شدن عجب لذتی دارد.حاجی شدنت مبارک! نه در ذی الحجه بلکه در ربیع.! در بهار! در سبزی روزهای عید. و چه عطری پراکنده است، آن لبیک های آخر را که فقط ملائکه ی طواف کننده بر گرد تو شنیدند.  در آن آخرین ثانیه ها! لبیک! الهم لبیک! لبیک لاشریک لک لبیک! خدایا! آمدم! لبیک! ان الحمده! و النعمه! لک و الملک! لاشریک لک لبیک!

 عجب دوره و زمانه ای است برادر! عجب دوره و زمانه ای است. یکی از زخم شیمیایی شهید می شود و یکی در خط مقدم سوریه.  یکی در رژه ی اهواز مهر قبولی اش را می گیرد و یکی هم مثل تو، لابلای کوچه پس کوچه های این شهر. به دنبال امنیت مردم. به دنبال آسایش ناموس ملتش. بیست گلوله ، بیست زخم  ، نمره ی عاشقی اش را بیست می کند و در کارنامه اش مهر شهادت می گیرد.  و همه ی اینها یعنی شهادت هست، تو باید مردِ شهادت باشی. یعنی شهادت نه زمان می شناسد و نه مکان. یعنی شهادت لباسی است تک اندازه که تو باید خودت را به اندازه ی لباس تکامل داده باشی.

 حاجی مراد. انگار خدا شما را فرستاده است تا آموزگار شهادت باشید. تا قاعده های مصنوعی خودساخته ی ما را به هم بریزید، تا فریاد بزنید اگر مانده اید، اگر دستتان به آسمان نمی رسد، عیب از راه نیست ، از راهرو است.  ایراد از جاده نیست، از مسافر است. به سن و سال دنیایی نیست که اینها همه عدد و رقم است و این عدد و رقم ها، عددی نیستند که بین آدم و محبوبش  فاصله بیندازند.   

 حاجی مراد. انگار خدا شما را فرستاده است تا  هر از چندگاهی با رفتنتان، ماندنمان را به رُخِمان بکشید و فریاد بزنید، راه باز است. فریاد بزنید بی خیال دنیا! فریاد بزنید کمی به خودتان بیایید و جدا کنید خودتان را از این قوانین و معادله ها و معامله های مادی!

یک نگاه کن برادر! فعلا نگاهت را از انتهای افق بگیر. میدانم در شهیدآباد برای استقبالت ولوله ای است. می دانم لذت وصال ، قرارت را گرفته ات و زیبایی های عالم پس از شهادت بی قرارت کرده است برای رفتن. اما همین یک شب را با ما باش . همین یک شب وداع را. شب بی قراری مردم را در فراق کسی که سال ها بی قرار ، آسایششان بود و شب بی تابی رفقایت را.

 حاجی مراد! بر بی تابی سبزپوش های امنیت شهر خرده مگیر، که فراق رفیق کم دردی نیست. رفیقی که هیچ گاه گمان نمی کردند اینچنین یکباره دستشان را بگذارد توی حنا و برود به آنجا که باید می رفت. رفیقانت هنوز حس می کنند، این قصه یک خواب است . اما این تابوت دارد همه ی این تصورات را به هم می زند و رفتنت بیش از هر واقعیت دیگر ، رنگ حقیقت به خود می گیرد.

هنوز عادت ندارند به جای «نادری» بگویند «شهید نادری». تصورش هم سخت است اینکه قرار باشد دیگر تو را نبینند و کنار تو نباشند. تصورش هم سخت است که شماره ی تو را بگیرند و کسی آن سوی خط گوشی را بر ندارد. تصورش هم سخت است دیگر روی صفحه ی گوشی این بچه ها، نام تو چشمک نزند. تصورش هم سخت است که بچه های کلانتری بیست، بعد از تو پایشان را بگذارند توی اتاقت و آن صندلی خالی را ببینند. تصورش هم سخت است ، سرهنگ الهامی بخواهد برای کلانتری 20 یک رئیس دیگر انتخاب کند. اصلا کدامیک از این بچه ها می تواند برود و روی آن صندلی که تو نشسته بودی بنشیند. پشت آن میز. آن میزی که بدون آن هم عزیز بودی. میزی که هیچگاه طول و عرضش تو را زمینگیر نکرد.میزی که ابزار خدمت به خلق الله بود.

امید زخم خورده ها، امید مال باخته ها ، پناه کسانی که حق شان ناحق شده بود، ملجاء کسانی که پناهگاهی جز قانون نداشتند و تو چه زیبا کارشان را راه می انداختی! تویی که به گره گشایی شهره ی شهر بودی! تویی که هست و نیستت را گذاشتی برای مردم و این آخر قصه هم با خونت امضا کردی سند خادمی ات را و نشان دادی مظلومیت نیروهای انتظامی را که چگونه برای امنیت مردم، از جان می گذرند. نیروهایی که همیشه در سختی و مشقت هستند. تعطیل و غیرتعطیل ندارند تا مردم خوش باشند.

نیروهایی که خانواده هایشان همیشه در اضطراب و دلواپسی اند که آیا مرد خانه شان که رفته است برگشتی هم دارد یا نه؟! نیروهایی که خستگی نمی شناسند و تا نفس دارند می دوند تا ناامنی را از نفس بیاندازند.

راستی یکی از رفقایت می گفت: نادری یکی دو روز پیش گفته بود که دیگر خسته شده ام. نه خسته از خدمت! که همه خوب می دانند که تو خسته بشو نبودی. روز وشب نداشتی برای مردم و امروز همه فهمیدند رمز آن خسته شدم چه بوده است! خسته از زمین! از قاعده هایش ، از مادیتش ، از هر چیزی که جنسش از جنس زمین است.  

نمی دانم آن روز که زانو زده بودی کنار تابوت آن شهید گمنام چه حرف هایی بین دل تو و آن استخوان های سوخته رد و بدل شد که ثمره اش شد پرواز تو و عجب ضریحی هستند این تابوت های شهدای گمنام برای دخیل بستن و حال تو خود ضریحی شده ای برای دخیل بستن این همه دلی که از سوز فراق تو شعله ورند.

 برخیز برادر شهیدم ، برخیز! برخیز و یک نگاه کن برادر! این همه جمعیت را. این همه قدرشناس ولایت مدار را که به تقدیر از ولایت مداری ات و به تقدیر از سخت کوشی های این همه سال تو، آمده اند. برخیز برادر و نگاهی کن این همه سبزپوش شانه لرزان را. این همه را شکسته ایستاده اند و ثانیه به ثانیه دلشان را یاد تو به هم می ریزد. یاد با تو بودن. لبخند هایت، آرامشت ، ادبت، متانتت، مهربانی ات و  آن همه خصلت نیکویی که تو را رساند به این درجه!

این همه سبزپوش به گریه ایستاده  را چه می کنی، تویی که حاضرتر از همیشه ایستاده ای و نگاه می کنی! در انعکاس زلال اشک این بچه ها،  فقط خاطرات با تو بودن دارد مرور می شود. خاطره ی ماموریت های با تو و اندیشیدن به روزهای پریشان بدون تو. مراد این دل های آشفته را بده حاجی مراد! چرا که دیگر تو امام زاده ی عشقی و این همه آدم برای مراد گرفتن دخیل به این تابوت سه رنگ بسته اند. مرادشان بده حاجی مراد. مگر تو مشکل گشای شهر نبودی برادر؟!

 نادری! سرباز نادرِ این مرز و بوم. برادرِ لبخند به لبِ مهربانم! کارت گره گشایی مردم بود. دغدغه ات مردم بودند. آسایششان. آرامششان. روز نداشتی و شب نمی شناختی.  برخیز برادر! این همه گره به کار افتاده آمده اند برای گره گشایی! کارت سخت شده است. این همه دل های آشفته آمده اند تا آرامشان کنی. برخیز و مثل همیشه به فکر مردم باش. به فکر این جماعتی که اشک امانشان را گرفته است. آخر در عالم بعد از شهادت دستت بازتر است و قوانین مادی دست و پاگیر تو نیستند. برخیز به مشکل گشایی برادر!

 برخیز! برادر! فرمانده! صدایت می کند! سرهنگ الهامی برایت مأموریت تازه ای دارد. بیسیمت را دوباره روشن کن!

حاجیمراد! حاجیمراد! علی!  .... حاجیمراد حاجیمراد علی...!

جواب بده! تو را به حسین قسم یک بار دیگر بی سیم را روشن کن!  الهامی پشت خط است!  یک بار دیگر به علی بگو! بگوشم علی جان! بگوشم علی جان! امر بفرمایید! الهامی تشنه ی شنیدن دوباره ی صدای توست!

 حاجیمراد حاجیمراد  علی! حاجیمراد موقعیت! تکرار کن حاجی مراد! مفهوم نیست! گفتی بهشت؟!

 هر کجا هستی خودت را برسان! کار گره خورده است ! به تو نیاز دارم! دست تنها نمی توانم ادامه بدهم. من مانده ام و دردانه های تو ! نیکا! نگین! نگار! چه بگویم بهشان حاجی مراد!   حاجی مراد... حاجی مراد... علی !!!  حاجی مراد... حاجی مراد... علی !!!

نیکا، نگار و نگین، دردانه های شهید نادری

 بیا و این آخرین گره را هم باز کن برادر. علی الهامی دست تنهاست! مانده است که چه بگوید و چگونه بگوید به دخترهایت! باز هم شهادتی دیگر و قصه ای دیگر شبیه به عاشورا! باز هم روضه ی بابا! و روضه ی دخترهایی که دلتنگ تر از همیشه  چشم به در دارند. دخترها بابایی اند مؤمن. زودتر بیا و بگو چه باید بکنیم و چه باید بگوییم به این بچه هایی که یکی با زبان و دوتا با نگاه دارند سراغ قامتی به بلندی بابایشان را می گیرند. چه بگوییم به همسری که هنوز خیره به عکس مرد خانه اش مانده است و بین سکوت و شیون هروله می کند. چه بگوییم به مادری که داغ بر دل هنوز باور نکرده است رفتن تو را!

 مشکل گشای محله برخیز. برخیز و این فصل آخر را هم خودت به پایان برسان.برخیز و دستی بکش بر قلب های ناآرامی که در تلاطم بی تو بودن، مواج اند. اگر قرار به روضه است، خودت بیا و روضه آخر را هم بخوان.روضه ی رفتن بابا و گریه های دختری که بهانه ی بابا می گیرد.

برخیز! برای با شهدا بدون زیاد وقت داری برادر!برخیز و آرامش دلهای طوفان زده باش. برخیز و روضه ی آخر را خودت بخوان.صلی الله علیک یا اباعبدالله

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۹:۱۱
علی موجودی

مادر بچه های مسجد

 

خبر پر کشیدنش دلم را ریخت به هم.

یادم پر کشید به سال 76 که اولین بار برای دیدار با خانواده ی شهدا رفتیم خانه شان.

لبه ی چادر را با گوشه ی دندانش گرفته بود و با یک دست اسپند دود می کرد و با دست دیگرش شیرینی و شکلات می ریخت سر بچه ها. همین استقبال شگفت انگیز همه را به گریه انداخت.

از آن روز به بعد، هر از چند سالی می رفتیم خانه شان و دوباره قصه ی استقبال، همینگونه بود.

از علیرضایش  همیشه در تلفیق بغض و لبخند حرف می زد.

می گفت آن شب آخر که علیرضای سیزده ساله ام رفت مسجد به من گفت : «مادر! می دانی که شهید پیش خدا چه مقامی دارد؟ می دانی که هر کس شهید می شود، زنده است! می دانی هر کسی نمی تواند به این مقام برسد.!»

می گفت علیرضایش به او گفته است: « اگر روزی من شهید شدم، در شهادتم دوست دارم لباس سبز بپوشی! »

می گفت: « آن شب دلم هری ریخت زمین! گفتم : مادر! چه جای این حرف هاست؟ ان شاالله زنده باشی و برای این انقلاب و امام سربازی کنی مادر! دیگر از این حرف ها نزنی ها!»

می گفت: « پدر علیرضایش کر و لال بود و علیرضا یک جورهایی نان آورم بود. همان شب به من گفت: مادر! اگر شهید نشدم که تمام زحماتی را که برایم کشیده­ای جبران می ­کنم و اگر شهید شدم هم همیشه هوایت را دارم و نمی­گذارم تنها باشی؟!»

و اینجای روایت، همیشه بغضش می شکست.

قسم می خورد و می گفت: «هر کجا کارم گره می خورد ، جوانی هم سن و سال علیرضا می آید و کارهایم را انجام می دهد!»

 

هر از چندگاهی می آمد مسجد و از پَرِ روسری اش چند اسکناس تا خورده در می آورد و می گفت :«اینها برای مسجد!»

می گفت: «وقتی بچه ها را توی مسجد می بینم ذوق می کنم. انگار علیرضایم را می بینم! همه ی شما علیرضای من هستید!»

 آخرین بار یادواره ی سیزده شهید مسجد بود که دیدمش. همه رفته بودند و فقط او مانده بود توی حیاط مسجد. حس کردم منتظر کسی است. رفت سراغش . گفتم: «مادر منتظر کسی هستی؟»

جوابش متحیرم کرد. گفت : «بَندیر تونُم عزیزُم! – منتظر تو هستم عزیزم!»

گفتم: «من! با من کاری داری؟!» گفت: «آ... دا... مَر تو نَبیدی که بِخوندی؟! – آره .. مادر.. مگه تو نبودی که مقاله می خوندی؟»

گفتم : «بله!»  گفت: «دا ویسیدُمه دَسته بوسُم!- مادر! موندم دستت رو ببوسم! »

بدنم یخ کرد! زبانم بند آمده بود. لکنت گرفته بودم. خودش ادامه داد: «دا مَخُم دستَه بوسُم که رَه علیرضامه بِرُووی..- مادر می خوام دستتو ببوسم واسه اینکه راه علیرضای منو می ری!»

گریه ام گرفت. دستم را گذاشتم روی سینه ام و گفتم: «این چه حرفی است مادر! اگر اجازه بدهی پایت را ببوسم! شما دعایمان کن مثل علیرضایت عاقبت بخیر شویم!»

گفت: «دسِ جنابِ علی یارِتون با که رَه شهیدونه بِرُووه! دا وقتی ببینُمتون مری رولَمَه بِبینم! - دست علی همراهتون که راه شهدا رو می رین! مادر هر وقت می بینمتون، انگار جگرگوشه ی خودمو می بینم!»

بغضش شکست و اشک هایش را با گوشه ی چادرش پاک کرد و راه افتاد سمت در مسجد.

و من ماندم و نگاهی که با اشک بدرقه اش می کرد.

 مادر شهید حلیم زاده، مادر همه ی بچه های مسجد بود. خیلی هایمان امروز بی مادر شدیم! یادواره ی امسال بی حضور او چیزی کم دارد. خوش به سعادتش که علیرضایش همینطور که در دنیا هوایش را داشت، آن طرف هم هوایش را دارد. خوش بحالش که چشم انتظاری به نورانیت علیرضا دارد.

 

روحش شاد و یادش گرامی باد.

به اطلاع می رساند که مراسم تشییع و تدفین مادر شهید والامقام حلیم زاده از شهدای نوجوان حمله موشکی به مسجد نجفیه دزفول، فردا شنبه ساعت 3:30 عصر از درب منزلشان به سمت گلزار شهدای شهیدآباد برگزار می شود و مراسم ترحیم ایشان از ساعت 9 الی 10:30 شب در مسجد بعثت الرسول واقع در خیابان نظامی برگزار خواهد شد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۸:۳۱
علی موجودی

سردارِ همیشه خندان

معرفی شهیدی متفاوت! مردِ لبخندهای مکرر، فرمانده شهید رضا پورعابد

 

مرد همیشه خندان گردان است. هر گوشه و کناری که صدای خنده ی بچه ها بند نمی آید، نشان از حضور رضا دارد. وقتی روی دور طنز می افتد، باید مراقب باشی که از شدت خنده روده هایت به هم نپیچد. آنقدر جدی و حق به جانب هم حرف می زند که متحیر می مانی چگونه خودش خنده اش نمی گیرد؟

گاهی بچه ها التماسش می کنند که جانِ رضا دیگر بس است! داریم از خنده می میریم! اما مگر کوتاه می آید؟!

اما در پشت این چهره ی همیشه خندان، چهره ی دیگری هم وجود دارد که کمتر دیده می شود. چهره ی مردی جسور و شجاع که در شب های شناسایی و حمله لنگه ندارد و مردی که در نیمه شب هایش خلوت هایی رازگونه دارد.

چند روایت کوتاه از «شهید رضا پورعابد» فرمانده ی واحد ادوات لشکر ولی عصر(عج) ، سردار همیشه خندان دزفولی را با هم مرور می کنیم.

 

 

صراط المستقیم

سوار ماشین سپاه است که دوستی او را می بیند و صدایش می کند ومی پرسد: « رضا! کدوم طرفی می ری؟» و او با خنده پاسخ می دهد: «اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِیمَ» . دوباره می پرسد: «منم می رسونی؟» رضا می گوید : «جا ندارم!»

دوستش با تعجب می پرسد: «ماشین که خالیه!» و رضا دوباره با لبخند می گوید: «صِرَاطَ الَّذِینَ أَنعَمتَ عَلَیهِمْ غَیرِ المَغضُوبِ عَلَیهِمْ وَلاَ الضَّالِّینَ. ماشین خالیه! ولی جای گناه و غضب خدا رو ندارم» و با دست فضای ماشین را نشان می دهد و می گوید : «بیت کُل حرام» بیت المال مسلمین است و استفاده ی اختصاصی ممنوع. می خندد و گاز ماشین را می گیرد و می رود.

 

یک دیدار متفاوت

محو مرور مطالب تابلو اعلانات بودم که محکم کوبید روی شانه ام و پرت شدم روی زمین. خودش هم بلافاصله پرید پشت دیوار. مطمئن بودم کار رضاست. بلند، طوری که بشنود، گفتم: «چِتَه لیوه! – دیوونه پس چِت شده- »

با قیافه ای حق به جانب از پشت دیوار بیرون آمد و روبرویم ایستاد و گفت: «پَه اسلام لیوه نخو؟! – مگه اسلام به دیوونه نیاز نداره؟- »  با هم زدیم زیر خنده و همدیگر را در آغوش گرفتیم.

 

خوشحالم که ناراحتم!!

به گمانم کسی پیدا نمی شد که ناراحتی رضا را به چشم دیده باشد. همیشه می خندید. روزی بر خلاف همیشه، حس کردم که رضا ناراحت است و به قول معروف توی خودش است. گفتم: «نبینمت ناراحت رضا!» در همان حس و حال هم کم نیاورد و گفت : «خوشحالم که ناراحتم! » و زد زیر خنده!

 

ترکش

ترکش خمپاره نوک بینی اش را برده بود. می خندید و می گفت : «خدایا! خودُم خیلی خُشکِل بیدم، زَندی جلوچَمبَرُمه هم رِختی یَک! -خداوندا! خودم خیلی زیبا بودم که زدی و قیافه ام را به هم ریختی؟! - »

 

 الاغ

در جبهه ی عنکوش برای جابجایی مهمات از الاغ استفاده می کردیم. گاهی دست و پای الاغ را می بوسید و دست می انداخت گردنش و می گفت: «احسنت! احسنت! خودِت ندونی چه خدمته دُری بِکُنی! – خودت نمی دانی که چه خدمتی داری انجام می دهی-» و دیگر کسی نبود که از شدت خنده، به خودش نپیچد.

 

 گل بابونه

قبل از عملیات فتح المبین درمنطقه ای مستقر بودیم که فاصله ی زیادی با عراقی ها نداشت. در دید و تیر دشمن بودیم و با کوچکترین تحرکی، خمپاره شصت بود که می ریخت روی سرمان. تعدادی از روحانیون برای بازدید از خط آمده بودند و در حال گفتگو با آنان بودیم که فریاد رضا بند شد: «بیایِه زیر! لِفِ گُل بوبینه رفته یَه سر سنگرا! الانه که زَنِنمون! – بیایید پایین! چرا مثل گل های بابونه روی سنگر رفته اید؟- »

حضور چندین نفر از روحانیون با عبا و عمامه های سفید و سیاه درخط، بهترین نمایش تحرک هایی برای عراقی ها بود. هنوز حرف رضا تمام نشده بود که عراقی ها خط را زیر آتش گرفتند و رضا سریع مهمان ها را به درون سنگرها هدایت کرد و بهشان با خنده می گفت: «خدا خیره دُهاتون گُل بوبینا ! یانه مخاسه؟!- خدا خیرتون بده گل های بابونه! اینو می خواستید؟-  »

 

 رشید

قبل از عملیات طریق القدس، قرار بود آقای رشید (سردار غلامعلی رشید) از منطقه ی میشداغ بازدید کند. فرماندهان منطقه رضا پورعابد(شهید)، خلیل محراب(شهید) و امیر پریان(شهید) بودند. این خبر همه جا پیچیده بود. قبلاًآقا رشید را دیده بودم. با قد و قامتی کوتاه، با وقار و قیافه ای کاملاً جدی !

همه داشتند به همدیگر خبر می دادند که رشید داره می رسه و همه آماده ی استقبال از او شده بودند. رضا هم مثل بقیه از بچه ها می خواست تا آماده ی استقبال شوند و می گفت: «آقای رشید مغز متفکر جبهه هاست»

بالاخره ماشین ایشان رسید و ایشان از ماشین پیاده شد و شروع کرد با تک تک نیروها دست دادن.

رضا که تا کنون آقای رشید را ندیده بود، آرام در گوش من گفت: «کدوم یکیه اینا رشیده؟ می خوام برم باهاش دست بدم!» و وقتی جهت انگشت اشاره ام را دنبال کرد، ناگهان بلند و با تعجب گفت: «هُ رشیده؟!! – این آقای رشید است؟!- »

در همین حین آقای رشید که روبروی رضا رسیده بود و معلوم بود صدای رضا را هم شنیده است، با لبخند ملیحی با او دست داد و گفت: «آ! مو رشیدُم! چا چیه؟! – آره! من رشیدم! مگه چی شده؟!- » و رضا با همان روحیه ی همیشگی اش گفت: «مَرِسُم الان یه آدمه بِمیا په دو متر قد و هیکل- فکر می کردم الان یه آدمی با دومتر قد و هیکل میاد-» و دستانش را از هم باز کرد و گفت : «وا سینه به ای پهنی!»

آقای رشید آرام زد روی شانه ی رضا و با لبخندچند کلامی با او حرف زد. همه بچه ها با هم زدند زیر خنده. آقای رشید هم خندید و رفت برای بازدید از منطقه.

 

 روسیاه

در اوج دعای کمیل و در تاریکی سنگر،  رضا با شیشه عطر وارد شد وبا دست به صورت  بچه هایی که در حال مناجات و گریه بودند، عطر می زد. فضای سنگرمعطر شده بود و حال و هوای دیگری داشت.

 با پایان مراسم و روشن شدن فانوس ها معلوم شد که چه ریگی توی کفش رضا بوده است.  صورت همه ی بچه ها سیاه شده بود. نیاز نبود دنبال مجرم بگردند که خودش در حال فرار بود و یک گردان آدم به دنبالش!

رضا رفت روی یک بلندی و با همان لحن جدی و حق به جانب همیشگی اش فریاد زد: «قبل از اینکه مرا بزنید، بگذارید حقیقتی را برایتان بگویم! این جوهری که من در عطر ریختم با آب پاک می شود، اما روسیاهی قیامت با هیچ چیزی پاک نمی شود. من می خواستم شما به یاد روسیاهی گنهکاران در روز قیامت بیفتید!»

در تلفیق شوخی و جدی حرف های رضا، بچه ها از برنامه ای که برایش تدارک دیده بودند گذشتند.

 

چراغ قرمز

با خنده می گفت: « مردم نماز شب خواندن ما را که نمی بینند، اما اگر از چراغ قرمز عبور کنیم می بینند و قضاوتمان می کنند. نباید چهره ی اسلام را خراب کنیم! »

 

خاکی

با سر و صورت  و لباس های خاکی دیدمش که دارد از شهید آباد برمی گردد. صدایش کردم. ایستاد و سلام کرد. گفتم: «خبری شده ؟! چرا این همه سر و وضعت خاکیه؟» با دست هایش لباس هایش را تکاند و گفت: «چیزی نیست! خواهرم و شوهرش و بچه اش با موشک شهید شدن! همین الان دفنشون کردیم و دارم برمی گردم منطقه!»

 

دلبستگی

می گفت: «از وقتی خدا، پسرم مجتبی را به من داد، عکسش را چسبانده بودم به شیشه ماشین که همیشه جلو چشمانم باشد!  اما بعد از مدتی با خودم گفتم : ممکن است روزی قرار باشد از مجتبی دل بکنم. باید بین اسلام و محبت مجتبی یکی را انتخاب کنم.

برای همین به همسرم گفتم: مجتبی را به من وابسته نکن! نباید محبت شما مرا از مسیر اسلام جدا کند تا بتوانم راحت تر دل بکنم.»

  

قاری

داشتیم از مأموریت برمی گشتیم. فضای یکنواخت اتوبوس را باید با صدای رضا عوض می کردم. کسی خبر نداشت رضا صدای خوبی دارد. باید وادارش می کردم به قرآن خواندن. رفتم عقب اتوبوس و پشت سر رضا نشستم و با سبک استاد منشاوی ،آرام شروع کردم به قرآن خواندن. رضا هم با من دم گرفت و من آرام صدایم را قطع کردم.

حالا رضا بود که فقط داشت می خواند.  اتوبوس را سکوت محضی فراگرفته بود که طنین قرآن خواندن رضا در آن می پیچید. اشک حلقه زده بود توی چشم بچه ها.

حاج صادق آهنگران که همراهمان بود ناگهان برگشت و پرسید: «این صدای کیه؟!» ناگهان رضا به خودش آمد و تازه فهمید چه رَکَبی خورده است. ساکت شد و چشم غُره ای به من آمد. بچه ها تعجب کرده بودند که آن رضای شلوغ و شوخ طبع چه صدای دلنواز و گیرایی دارد.

 

فرمانده

نیمه های شب از چادر زدم بیرون.  نزدیکی های تانکر آب بودم که صدایی از سمت دستشویی ها به گوشم رسید. جلوتر رفتم.  یک نفر مشغول شستشوی آنجا بود. با خودم گفتم: «باید برم و ببینم کیه این نصفه شب اومده دستشویی ها رو بشوره،  تا فردا به رضا بگم تشویقش کنه!»

جلوتر رفتم .  نیاز به دیدن چهره اش نبود. از قد و قواره ی ریز و فرزی و چابکی اش معلوم بود خودِ رضاست. چه فکر کرده بودم و چه شده بود؟! فرمانده ی گردان ادوات، نیمه شب در حال تمیز کردن دستشویی ها بود.

 

 راز رضا

بچه ها مشغول مرثیه خوانی بودند که از جمع جدا شدم و از سنگرها فاصله گرفتم. در سکوت شب صدای گریه ای توجه ام را به خود جلب کرد. آرام آرام به دنبال صدا به راه افتادم. یک نفر گوشه ای دوزانو نشسته بود و ناله می کرد. بی وقفه می گریست. خواستم برگردم، اما حقیقتاً دوست داشتم بدانم کدامیک از بچه هاست که چنین حال و هوایی دارد.

آرام تر جلو رفتم. تاریکی اجازه نمی داد چهره اش را ببینم. خواستم جلوتر بروم که صدای پایم را شنید و صدای ناله اش قطع شد. سرش را که بالا آورد با تعجب دیدم که رضاست. بهت زده ایستادم. ما، رضا را با خنده هایش می شناختیم و این اولین بار بود که در چنین حال و هوایی می دیدمش. باورم نمی شد مالک آن خنده های مکرر، صاحب این گریه های بی امان باشد.

هم او لو رفته بود و هم من. جلوتر رفتم و روبرویش نشستم و دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: «نگران نباش! بین خودمون می مونه! فقط برا منم دعا کن!»

 

 فرمانده و سردار شهید «رضا پورعابد» متولد 1336 در مورخ 24 اسفندماه سال 1363 در عملیات بدر و در شرق دجله به شهادت رسید و مزار او در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول ، زیارتگاه عاشقان است.

 

راویان: غلامحسین سخاوت، مجید هفت تنانیان، محمدعلی خامسی، امیر ابراهیمیان، علی حداد ، عظیم محمدی زاده ، عظیم پورعابد، محمدعلی صبور

با تشکر از سایت های لاله های عاشق و رایحه

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۷ ، ۱۱:۲۱
علی موجودی

بالانویس:

به مادر عارف قول داده بودم که اگر برای مراسم اولین سالگرد عارف دزفول بودم، دلنوشته ای بخوانم. خدا را شکر که شرمنده مادرش نشدم.

 

ماه و ماهی

متن دلنوشته ای که در مراسم اولین سالگرد شهادت عارف کاید خورده خواندم

آرام آرام جلوتر می آیم و با هر قدم سر به زیر تر می شوم  و متلاطم تر در مقابل تو. تویی که نمی شناختمت.

از روبروی مجید طیب طاهر رد می شوم. چند قدمی بیشتر تا تو نمانده است. تا آن خانه ی سفید رنگ کوچک که به وسعت آسمان روی زمین گسترده شده است.

هیچ کس نیست. من هستم  و تو  و ردیف ردیف عشق غبارگرفته. ردیف ردیف سنگ و عکس و قاب که حرف زدن با آنان،از حرف زدن با بعضی از آدم های دور و بر راحت تر است و جرعه جرعه آرامش می ریزد در وجود آدم.

چند قدم بیشتر تا تو نمانده است و بالاخره به تو می رسم. روبرویت می ایستم. تنهای تنها. چشم در چشم! یک نگاه به تو و یک نگاه به غلامعلی و سعی می کنم نگاهم را از نگاهتان پایین تر نیاورم تا به نوشته های روی سنگ نیفتد. خصوصاً به رقم سال تولدت.

آتشم می زند عارف این عدد!  به هم می ریزد تمام هست و نیستم را این 71. عجیب این عدد بودنم را و ماندنم را به رخم می کشد و اینجاست که زانو می زنم کنار خانه ات. بی اختیار. پاهایم تحمل سنگینی بودنم را ندارد. هر دو دستم را می گذارم روی سنگ مزارت. دست هایم سردتر از سنگ سرما گرفته ی مزار توست عارف!

و باز در عاشقانه ی حرف زدنم با تو ، تو ماه می شوی و من ماهی سرگردان برکه ای کوچک و زیر لبم زمزمه می کنم :

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی
اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی

آه از نفس پاک تو و صبح نشابور
از چشم تو و حجره فیروزه‌تراشی

پلکی بزن‌ ای مخزن اسرار که هر بار
فیروزه و الماس به آفاق بپاشی‌


ای باد سبک سار مرا بگذر و بگذار
هشدار که آرامش ما را نخراشی

هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم
اندوه بزرگی ست چه باشی، چه نباشی

و گریه امانم را می گیرد.

و برمی گردم به آن شب اول رفاقتمان. گفتم رفاقت. به گمانم رفیق شدن با یک شهید بعد از شهادتش، از رفاقت با او قبل از شهادت، شیرین تر است. شاید رمز و راز شیرینی این رفاقت در کلام چند روز پیش حضرت آقا باشد که فرمود: نطقِ شهدا بعد از شهید شدن باز میشود. با مردم حرف میزنند ما گوشمان سنگین نباشد تا بشنویم این صدا را.

برمی گردم به آن شبی که اول بار تو را دیدم. پرچم پیچ شده در یک تابوت سه رنگ.

بودی! می دیدی ، می شنیدی و حرف می زدی . . . زنده تر از همیشه. . .

و من بودم و تو بودی  و جماعتی که فراق تو آتششان زده بود.

شب وداع را می گویم. شب رفاقت خیلی ها با تو! شب عارفانه ی عارفشناسی . عجب شبی بود آن شب برادر!

 

گفتم برادر! کاش نمی گفتم! خیلی تمرین کرده بودم که نگویم این واژه ی برادر را.

آخر بزرگان می گویند روضه ی مکشوف نخوانید و حالا خیلی ها می پرسند، واژه ی «برادر» را چه به روضه ی مکشوف.

عارف جان! بعد از آسمانی شدنت، خداوند امتحانش را سخت و سخت تر کرد و تو این را بهتر از من می دانی. بعد از رفتن تو خیلی از واژه ها روضه ی مکشوف شد برای کایدخورده ها! کاید خورده هایی که کم شهید نداده اند و کم روضه ی مکشوف ندیده و نشنیده اند.

یکی از مرثیه ها هم همین واژه ی برادر است.

چه می گویم عارف. باز هم گفتم برادر! کاش نمی گفتم. چرا که «برادر» روضه ی مکشوف است. برای خواهرت. برای عمه ات!

گفتم عمه!

کاش همین «عمه» را هم نمی گفتم و مگر روضه تر از عمه سراغ داریم؟ همان عمه ای که هوایش هوایی ات کرد. عمه ای که در یک نصف روز داغ شش برادر دید و دو پسر.

گفتم پسر! همه چیز به هم ریخت عارف. خودت بیا و بنویس به جای من!

کاش اصلاً «پسر» را هم نمی گفتم. آخر پسر هم روضه ی مکشوف است. برای مادرت. پسر روضه ی مکشوف است برای مادربزرگت چرا که نزد مادر شهید نام پسر آوردن جز روضه مجسم چیزی نیست.  

گفتم مادر!

اصلاً کاش «مادر» را هم نمی گفتم. آخر مادر به تنهایی خودش چند فصل مرثیه است. دیدن مادری که در فراق پسر قد خم می کند ، اما سر خم نمی کند. تمام قد می ایستد با آن همه باری که قد دلش را دوتا کرده است. دیدن این مادر برای عالم و آدم روضه است، مخصوصا برای دخترش.

گفتم دختر!

عارف بیا دستم را بگیر! روضه خوان شده ام برادر در این وانفسا! اصلا قرار به روضه نبود!

کاش دختر را هم نمی گفتم. آخر کجای عالم دختری که در کمتر از یک سال بی برادر و بی بابا می شود، روضه ی مکشوف نیست. مثل آن دختر غریب عاشورا...

گفتم بابا!

هر چه را گفتم، ای کاش اصلاً بابا را نمی گفتم. آخر «بابا» از همه ی روضه ها مکشوف تر است. مخصوصاً برای خواهرت! 

اصلاً انگار بابا از تمام روضه های عالم سنگین تر است.

بگذار دیگر ادامه ندهم عارف!

روضه در روضه شده است قصه ی تو! اصلاً چقدر این ماجرای پیش آمده شبیه قصه ی عاشورا  است. برادر بگویم روضه است، بابا بگویم روضه است، پسر،دختر، مادرهمه و همه واژه نیست، مرثیه است. روضه است و تنها عاشوراست که این واژه ها، روضه های مکشوف اتفاقش هستند. صلی الله علیک یا اباعبدالله.

 

عارف جان! چه بگویم! کجای ماجرا را فریاد بزنم  وقتی تو هستی ، وقتی می بینی ، وقتی می شنوی !

از کجای ماجرا بگویم برادر؟

از کدام قصه؟

از رفتنت؟! مگر به مادر نگفته بودی که « گر نگهدار من آن است که من می دانم! شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد! » پس چه شد که معادله ها به هم ریخت و قاعده ی سنگ و شیشه ای که گفته بودی را حتی آیت الکرسی های مادر هم نگه نداشت و دعاهای مادر که کم از جوشن برایت نبود، مانع ترکش ها نشد و شد آنچه تو در دل می خواستی!

 

از کجای ماجرا بگویم؟ از آن خواب که دیده بودند تو در کربلا می جنگی و هنگام به زمین افتادن، زینب زیر بغل هایت را می گیرد و آرام بر زمینت می نهد و  سرت را به روی زانو می گذارد. 

 

از خواب مادر بزرگ که تعبیر شد بگویم؟ آنجا که دیده بود قبر غلامعلی اش را شکافته اند و دارند کفن پوشی قد بلند را کنارش به دست خاک می دهند و وقتی برایت در نهایت ابهام خوابش را گفت ، تو فقط لبخند زدی و سِر لبخندت را وصیت نامه ات فاش کرد که گفتی جای من ، در همسایگی عمویم باشد.

 

 ویا  از خواهر که هر سو را نگاه می کند، جای خالی ات آرامشش را می گیرد.

 

هنوز این همه داغ، شعله ور بود که ناباورانه  قصه ی بابابزرگ به آخرین ورق رسید.

پدربزرگی که داغ غلامعلی اش را تاب آورد. داغِ دیدن استخوان های سوخته ی پسر را هم تاب آورد. اما آرام گرفتن تو در کنار غلامعلی، تابش را گرفت و دو هفته از پرواز تو نگذشت که قلبش از تپش ایستاد. زخم تو هنوز التیام نیافته، زخمی دیگر سرباز کرد.

 

چه بگویم عارف!

چشمه ی آرامش همه، این وسط بابایت بود. با آن همه زخم یادگار جنگ و قلبی که یکی در میان می تپید. اما خم به ابرو نمی آورد. در اوج تلاطم درونی اش، همه را آرام می کرد.

 

گفتم بابا!

بگذار کمی هم از بابایت بگویم.

بابایی که از کودکی ات هرچه بیشتر به «عارفش» نگاه کرد ، بیشتر «غلامعلی» را دید و چقدر خوشحال بود از اینکه عارف روز  به روز بیشتر غلامعلی می شود. عارفی که نامش را قبل از تولد انتخاب کرده بود به عشق یکی از رفقای شهیدش!

و همین بود که وقتی تو، مردانه روبرویش ایستادی و خواستی که از ناموس شیعه دفاع کنی، سخت نبود برایش اجازه ی میدان دادن. شاید هم سخت بود. اصلاً مگر می شود سخت نباشد. عاطفه ی پدری چه می شود؟ اگر سخت نبود که حسین(ع) هنگام دل بریدن از اکبرش آن همه نمی گریست و پیش چشمش تار نمی شد و چندین بار تا رسیدن به پیکر اکبرش زمین نمی خورد.

این سخت نبود را که می گویم، از دید ما آدم ها که داریم نگاه می کنیم و صبوری و عشق و اعتقاد او را می شناختیم می گویم و گرنه آن لحظه در درونش چه شعله هایی بر پا بود را که خدا می داند.

به یقین  مثل آن عصر عاشقی عاشورا، آرام آرام راه رفتنت را نگاه کرد و با بغضی که پنهانش کرده بود قد و بالایت را چندین بار مرور کرد، و اجازه داد که بروی.

و اما امان از آن ساعتی که خبر دادند، عارف رفت. شکست. اما شکسته ایستاد. شاید هم ایستاده شکست. نمی دانم. اما نگذاشت کسی بشکند و آدم ها متعجب از اینکه مگر می شود تنها پسرت را ، ثمره ی زندگی ات را ، عصای دستت را دودستی تقدیم کنی به بی بیِ قامت خمیده ی عاشورا و استوار بایستی؟!

داغ تو بر دل، زیر تابوتی به سنگینی کل آسمان ایستاد و دم بر نیاورد. ایستاد. بدون شکوه و شکایت تا آدم ها بیاموزند صبوری را و درس بگیرند از معلمی که  تمام هستی اش را برای آرمان هایش هدیه کرد.

و سرانجام ناباورانه تر از رفتن پدر بزرگ، هنوز به سالگرد شهادت تو نرسیده، پدر هم مهمان سفره ی شما شد.

 

تو، عموغلامعلی ، بابابزرگ و بابا!

عجب جمعی گرد هم آمده اند  در بهشت برزخی پروردگار و عجب تقدیری دارند مادر و خواهرت که امروز مانده اند و نمی دانند دلشان را باید زائر کدام مزار کنند؟ 

عارف جان هر چه بیشتر نگاه می کنم، بیشتر عاشورا را می بینم در این ماجرای شگرف. جایی که تمامی مردهای قافله می روند و فقط زن ها و دختر ها می مانند. صلی الله علیک یا اباعبدالله .

 

اما عارف جان!

با این همه بار مصیبت، همانگونه که زینب ایستاد، زینب واره های زندگی تو هم ایستاده اند. مادرت و خواهرت! سرشان را بالا گرفته اند ، بدون اینکه بالای سرشان باشید. مادرت زینب وار با کلام آتشینش دارد عارف می پروراند تا دشمن را از این که هست خوار تر و ذلیل تر کند و این همان روی دیگر قصه ی عاشوراست.

همان جا که زینب روبه روی ظلم مردانه فریاد زد که غیر از زیبایی ندیدم و اگر عاشورا نبود، نمی دانم چه بر سر عالم می آمد.

 

اینجا یک مادر و یک خواهر دلشان را گره زده اند به عاشورا و با هر مصیبتی از عاشورا، دردی از خویش را مرهم می گذارند. صابرند و شاکرند و تسلیم که الهی رضا برضائک را هم از عاشورا آموخته اند.

و ایستاده اند به امید یک اتفاق شیرین.

چشم امیدشان به زیباترین اتفاق عالم است. ظهور را می گویم. چشم انتظارند تا ببینند در آن قصه ی رویایی رجعت چه کسانی باز خواهند گشت؟ تو؟ غلامعلی؟ یا بابا ؟! ایستاده اند به انتظار دیدار دوباره ی تو و مگر خودت در خواب به مادر نگفتی که زنده ای و خدمت بی بی می کنی!

 

تو زنده ای برادر! سید مجتبی هم زنده است! همه ی شهدا زنده اند و گوش ما برای شنیدن حرف های شما سنگین است و چشم ما برای دیدن شما ناتوان. دعایمان کن که بشنویم طنین نطق باز شده ی شما را.

 

بر خلاف همیشه گفتگویمان به درازار کشید عارف!

بگذار دست یخ زده ام را از روی این سنگ بردارم رفیق!

یک سال است که از رفاقتمان می گذرد. قرار است در سالگرد شهادتت باز هم من از تو بگویم. آمده بودم کمکم کنی که حرف ها به اینجا کشید. سخت است آخر از تو نوشتن . از تویی که نمی شناختمت. آن روز که رفیق نبودیم چه بر من گذشت و امشب بعد از یک سال رفاقت چه خواهد گذشت.

دستم را بگیر برادر!

اصلا این تو و این هم قلم.  تو بنویس و من بخوانم. قلم را تو به دستت بگیر تا من در خواندنش شرمنده ی مادرت نشوم. من که از خود چیزی ندارم. واژه واژه اش را تو بنویس!

باید بروم. دارد دیر می شود.

ماه من! نگاهت را از این ماهی سرگردان برکه نگیر که تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی .... اندوه بزرگی‌ست زمانی که نباشی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۴:۵۰
علی موجودی

بالانویس1:

شهید «عصمت پورانوری» در سن 19 سالگی و  66 روز پس از آغاز زندگی مشترکش، در 19 آذرماه 1360 بر اثر راکت هواپیماهای دشمن بعثی به شهادت می رسد.  روایت زندگی و خصوصاً روایت ازدواج این شهیده ی والامقام ، می تواند الگویی برای تمامی دختران سرزمینم باشد.

 بالانویس2:

کتاب «عصمت» به نویسندگی «سیده رقیه آذرنگ»، روایت زمانه و زندگی این شهیده ی دزفولی است. کتابی منطبق بر حقیقت، بدون اغراق و بزرگنمایی و سرشار از الگو و سبک زندگی اسلامی که خواننده  واژه واژه ی کتاب را در تلفیق حس غرور و بغض و شور و حسرت تا آخرین صفحه دنبال می کند.

 بالانویس3:

اگر کسی می خواهد کتاب «عصمت» را بخواند و «عمل» نکند، توصیه می کنم که نخواند. اما هر کس خواند، بداند نگاه «عصمت» بر زندگی اش سایه خواهد انداخت. برسر این دو راهی مختارید!

 

شهر تشنه ی اندیشه ی توست، عصمت برگرد

چند کلامی با شهید عصمت پورانوری به بهانه ی پایان ماه صفر و آغاز مجدد مراسم های عقد و عروسی

 

برگرد. وقتی می گویم برگرد، بدان که دیگر چاره ای پیدا نکرده ام که دست به دامن تو شده ام.

خواهر 19 ساله ی من و خواهر نوزده ساله ی این شهر!

بدان که اگر برنگردی ، مردم تو را افسانه خواهند دانست و تویی که باید اسوه باشی را اسطوره هم نخواهند پنداشت و این یعنی که اصلاً نبوده ای. تویی که هم بوده ای و هم هستی و هم خواهی بود و شاید هم برخواهی گشت! اما برگشتنت با موعود دیر است خواهرم! شهر امروز تشنه ی اندیشه ی توست. اندیشه ی عصمت و تشنه ی عاشقی به سبک عصمت!

برگرد! همین امروز!

امروزی که بسیاری از دخترانمان با تو و اندیشه ات فاصله دارند و بسیاری از آنان هم که مدعی اند، فقط لباسشان رنگ عصمت دارد و خوب که نگاه کنی نه در عفافشان عطر عصمت می بینی و نه در عملشان تلألؤ عصمت.

برگرد خواهر! برگرد که اسیر پوسته ایم! اسیر ایمان های کاغذی! تقواهای نمایشی و عملی که فرسنگ ها با حرف ها تفاوت دارد و باطن هایی که فاصله اش با ظاهر را باید با «سالِ نوری» اندازه گرفت.

 برگرد خواهرم! برگرد تا دختران این شهر ببینند می شود مردانه هم دختر بود! غرق در تکبر دخترانه، آنجا که باید اقتدار زن مسلمان را به ظهور گذاشت  و غرق در امواج محبت عاشقانه، آنجا که باید دختر بود و دخترانگی کرد!

برگرد تا دختران این شهر ببینند می شود دختر بود و اسیر دخترانگی های رنگارنگ روزمره نشد. اسیر دخترانگی های شیشه ای و شکننده. دخترانگی های مکرر و دنباله دار و بی انتها و فرصت سوز. دخترانگی هایی که گره می خورد به رنگ، به عطر ، به لباس و به هرچه از جنس ماده است.

برگرد تا دختران این شهر ببینند می شود تمام قد دختر بود، با دخترانگی هایی شیرین و مصفا از جنس نور. از آن دخترانگی های دنباله داری که دنباله و تداومش در دل، جایی برای عشق باز می کنند و آنجاست که  می شود عاشق شد. با عشقی عاقل شده. عشق به سبک عصمت. عشقی زمینی که دیر یا زود اتصال پیدا خواهد کرد به عشقی آسمانی.

 برگرد عصمت! برگرد خواهرم.

مردم باید بدانند قصه ی دختری که از مدرسه فراری می شود برای اینکه نمی گذارند حجاب کامل داشته باشد، قصه نیست! مردم باید بدانند آن دختری که بجای عروسک از بابایش قرآن و مفاتیح می خواست هم دختر بوده است! با همان طراوت کودکی اش. مردم باید بدانند که می شود حجاب آن قدر حرمت داشته باشد که دختری شب را زیر سقف خانه و درخنکای نسیم محبت پدر و مادر،  با چادر و روسری بخوابد تا اگر تقدیرش زیر آوار ماندن بود، حتی جنازه اش هم بی حجاب نباشد.

 برگرد عصمت! برگرد! شهر تشنه ی توست. تشنه ی اندیشه ات.

برگرد تا مردم شیوه ی عاشق شدن را بیاموزند. عشقی از جنس همان «مَن عَشَقنی، عَشَقتُه» که ختم به وصال می شود، حتی اگر از یک عشق ساده و کوچک زمینی شروع شده باشد. برگرد که دلیل عاشقی این روزها هزاران دلیل مصنوعی دارد و تنها همان یک دلیل را که باید داشته باشد، ندارد. برگرد تا دوباره برای دختران این شهر از دلیل عاشقی بگویی.  مثل آن روزها که در گوش دوستانت زمزمه می کردی:

«  باید هر چه سریع‌تر تشکیل خانواده بدهیم و صاحب فرزند شویم. باید نسلی با ایمان و پایبند به احکام اسلامی تربیت کنیم و باید سرباز امام زمان (عج) بسازیم. فرزندان ما آینده‌ی روشنی در سایه سار ولایت خواهند داشت»

 برگرد خواهرم عصمت ! برگرد!

سبک و سیاق عاشقی هم عوض شده است. بگرد تا دختران امروز بدانند که می شود به سبک عصمت هم عاشق شد. «عشقی عاقل» که ثمره ی «عقلی عاشق» است و اینجاست که می شود مردی را به همسری انتخاب کرد که جز اتاقی در خانه ی پدر و نمدی کف اتاق هیچ از خود ندارد، جز لباس سبز سپاه و صداقتی و ایمانی که صیقل خورده است با ولایت!

 می شود بر سفره ی عقد نشست. ساده! بی غل و غَش. بدون رسم و رسوم های خودساخته ی دست و پاگیر و کمرشکن! و «محمدِ» زندگی ات، سرش را بالا بگیرد، بدون اینکه شرمنده ی نداری اش باشد!

و وقتی ملاکِ عشق، کمال باشد، می شود بر سفره ی عقد نشست حتی بدون خریدن حلقه و فقط و فقط با خریدن یک چادر سفید که وقتی از زیر چرخ خیاطی مادر برمی داری و سر می کنی ، در سایه سارش آرزوی شهادت کنی!

 برگرد عصمت! برگرد خواهرم!

برگرد تا به دختران امروز نشان دهی در زیباترین شب آرزوهای یک دختر ، می شود از قشنگ ترین دخترانگی های عالم گذشت. می شود به احترام زن همسایه که پسرش شهید شده است، تمام قوانین زمینی را زمین گذاشت و بجای آراستن صورت، دل را آرایش کرد و بجای پوشیدن لباس سفیدِ آرزوهای یک دختر، لباس حرمت پوشید تا حرمِ دلِ مادر شهیدی  در حسرت دامادی پسرش ویرانه نشود.

 برگرد خواهرم. شهر تشنه ی اندیشه ی توست. برگرد عصمت!

برگرد تا نشان دهی فقط می شود با یک چادر سفید به خانه ی بخت که نه! به «اتاق کوچک بخت» رفت، اما «خوشبخت»تر از خوشبختی های کم دوام و زودگذر آدم ها،  رو بروی فرشتگان خدا لبخند زد.

برگرد تا دختران امروز بدانند،  در رؤیایی ترین روز آرزوهای یک دختر، می شود عصمت وار ایستاد و سخن گفت برای دخترانی که نمی دانند چگونه باید به سبک عصمت عاشقی کنند. برگرد تا مثل روز عروسی ات برایشان تکرار کنی که :

« ازدواج نیمی از دین است و باید دین را کامل کرد. ازدواج نه به­خاطر رسیدن به آرزو و امیال، بلکه برای نزدیک شدن به خدا و رسیدن به کمال در دین رسول الله (ص) است. طبق آیات قرآن هر موجودی باید برای خود یک همدم داشته باشد. شما خواهران باید برای ازدواج آماده و به فکر تجملات زندگی نباشید. همیشه قانع باشید. بهترین راه برای رسیدن به پاکی‌ها را انتخاب نمایید. من شما را به تشکیل خانواده سفارش می‌کنم. چرا که بهترین آرامش را در سایه‌ی ازدواج به ­دست می‌آورید.»

 عصمت! خواهرم! باید برگردی تا دختران امروز گمان نکنند عصمت افسانه است!  تا گمان نکنند عصمت قصه است!

باید بدانند عصمت حقیقت است! حقیقت محض! حقیقتی که هر کس هوای عصمت شدن داشته باشد، می تواند جلوه ای از عصمت باشد. یا اصلاً خودِ عصمت! باید برگردی تا آنانکه باید بدانند، بدانند که می شود، شب عروسی، مهمان های به بدرقه آمده را با احترام رها کرد و در اولین شب زندگی ، دست در دست «محمدِ» زندگی به دعای کمیل رفت.

می شود به مادر گفت:« نباید برای صبح روز عروسی هدیه بیاوری» وآنگاه که مادر از رسم و رسوم دست و پاگیر زمین برایت می گوید، برای حرمت دل مادر بگویی « پس هدیه ی من باشد آن 4 جلد کتاب اصول کافی که برایم خریدی»

 شهر تشنه ی اندیشه ی توست، عصمت برگرد!

اندیشه ات را گم کرده ایم خواهر! در لابلای برگ های کتاب تاریخ این 37 سالی که نبودی! از همان روز که غرق در خون روی پل قدیم، در زخمباران پیکرت، بازهم چادر را دورخود پیچیدی و بعد جان را دودستی تقدیم جانان کردی.! و محمدت فقط دو ماه عطر عصمت بویید و شهد شیرین با عصمت بودن چشید. از آن روز تا کنون، اندیشه ات روز به روز بیشتر رنگ باخت و تا امروز که دیگر اثری از آن نمانده است!

 این روزها کمتر کسی به ازدواج از زاویه ی دید عصمت نگاه می کند. این روزها کمتر کسی به سبک عصمت عاشق می شود. این روزها کمتر کسی به سادگی عصمت عروس می شود! این روزها کمترکسی به صفای عصمت همسری می کند. این روزها خیلی ها اسیر قاعده های رنگارنگ و دست و پاگیر زمین اند.

امروز قحط اندیشه ی عصمت است؛ حتی برای بسیاری از آنانکه ظاهرشان ظاهری عصمت گونه است. آنان هم با اندیشه ی عصمت کمتر آشنایند و اسیر دخترانگی ها و آرزوهای دخترانه ی کوتاه و یکبارمصرف. اسیر رنگ و عطر و لباس و آیینه و ... هرآنچه غیر از آنچه عصمت بدان می اندیشید.

 برگرد عصمت! برگرد خواهرم! برگرد تا خود به زبان خودت بگویی از اندیشه ای که سرانجام آسمانیت کرد و از سیم خاردارهای نَفس و قفس عبورت داد. ماکه هر گاه تو را برایشان دلیل می آوریم، فقط یک پاسخ دارند که : «دوران عصمت گذشته است»

نه! دوران عصمت همیشه هست. هیچگاه دوران این اندیشه به پایان نخواهد رسید. نه! « عصمت تاریخ مصرف ندارد»  اندیشه ی عصمت، نسخه عاقبت بخیری آدم هاست و تا خدا خدایی می کند، اندیشه ی بی بدیل کمال و وصال بوده و هست و خواهد بود.

عصمت! خواهرم برگرد! برگرد و چاره ای بیاندیش که چه باید کرد! برگرد و به آدم ها بیاموز که چگونه می شود به سبک عصمت عاشقی کرد!

شهر تشنه ی اندیشه ی توست، عصمت برگرد!

 

کتاب عصمت -  قابل تهیه از کتابفروشی وارثین دزفول

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۴:۴۷
علی موجودی

یک ابراهیم ، دو اسماعیل

به بهانه ی عروج حاج ابراهیم محمدی زاده پدرسردارشهید حاج عظیم محمدی زاده و شهید منصورمحمدی زاده

 

 پیر سفرکرده مان هر حرفی که می­زد، روی حساب و کتاب بود. آخر دستش توی دست خدا بود و مگر می­شود به سرچشمه وصل باشی و زلال نباشی و مگر نه پیامبر فرمود: «هرکس خود را چهل روز برای خدا خالص کند، چشمه های حکمت از دلش بر زبانش جاری می شود.» پیرما نه چهل روز که ثانیه ثانیه عمر، خودش را خالص کرده بود برای خدا. و خدا خودش می­فرماید: اگر بنده را دوست بدارم گوش شنوایش، چشم بینایش، زبان گویایش و دست نیرومندش مى شوم. اگر مرا بخواند ، پاسخش دهم و اگر از من بخواهد ، به او ببخشم و پیر و مراد ما همه اینها بودکه  گفتم.

کسی که آمد و عده ای را عاشق کرد و راهی آسمان و بعد خودش هم رفت دنبال قافله و هر کس ماند ، ماند . . .ماند و امان از ماندن.

 پیرمان گفت: خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند! خوشا به حال آنان که در این قافله نور جان و سر باختند! خوشا به حال آنهایی که این گوهرها را در دامن خود پروراندند!

دو تا خوشا بحال اول را راحت می شود فهمید که شهادت بالاترین بالاترین هاست. «فوق کل ذی بر بر حتی قتل فی سبیل الله و لیس فوقه بر ».

«ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموتا»  زنده بودن و «عند ربهم یرزقون» بودن کم بهانه ای نیست که پیرمان بگوید خوش بحال شان.

اما برای آنها که این گوهر ها را در دامن خود پروراندند چرا گفت خوش بحالشان؟

همه اینها را گفتم تا به اینجای داستان برسم.

چگونه است که کسی جوانش را، میوه ­ی دلش را، ثمره وجودش را،  غرق در خون و تکه پاره ببیند و بعد با دست خودش بدهد دست خاک و تا ابد حسرت به دل بماند، اما بگویند خوش بحالش.

این حال و هوا چه حال و هوایی است که پیر و مرادمان گفت : خوش بحالشان

مگر نه از امام صادق (ع) پرسیدند : بهترین لذتها کدام است و فرمود : «بهترین لذتها این است که فرزندی به سن بلوغ برسد، پیش چشمان پدرش راه برود . پدر بر اندام او نگاه می کند و لذت می برد» . سوال شد یا جعفر ابن محمد ، بدترین مصیبت ها چیست ؟ فرمود : «همان جوان در جلوی چشمان پدرش پرپر شده و از دست برود» .

پس ای پیر این خوش بحالشان را که گفتی ، برای چه گفتی ؟

اینکه مادری هر جوان سروقامتی را که ببیند یاد جوانش بیفتد و خدا بداند و دلی که مچاله می­شود.

اینکه با یادآوری هر خاطره ، مجبور باشد بغضش را مدام قورت بدهد و اشکهایش را با لبه روسری پاک کند تا دیگران متوجه نشوند در دلش چه غوغایی است.

اینکه آیینه هر روز بیشتر و بیشتر موی سپید نشان می­دهد و شرمنده و شرمنده تر شود از روی این پدر و مادرها.

این کجایش خوش بحالشان دارد؟

اینکه پدر ، در هر مجلس عروسی که می رود و پدری را می­بیند که پسر و عروسش را دست به دست می دهد ، خدا بداند و دلش و غروری مقدس که نباید اشکش جاری شود.

اینکه از جوانی که قرار بود عصای دست شود، فقط سنگ قبری بماند و خاطراه ای و یادی و دیگر هیچ . . .

کجای این داستان لذتبخش است که پیرمان فرمود : خوشبحالشان.

اینکه ببیند نوه های مردم از سرو کول پدربزرگ بالا می روند ... اینکه ببینند مادربزرگ ها با چه شوقی دست نوه ها را می گیرند و با چه لذتی بوسه بارانشان می کنند

ولی اینها حتی حسرت دیدن دامادی فرزند را هم به دوش صبر میکشند، چه لذتی دارد آخر ؟ چه لذتی دارد که ای پیر سفرکرده ، فرمودی خوش بحالشان.

گفتم صبر.آری صبر.قصه همین است و رمز داستان.این همه که گفتم یک طرف ماجراست.داستان یک طرف دیگر هم دارد.

یادتان بیاید امام حسین. آنگاه که خون گلوی اصغرش را به آسمان پرتاب می کرد فرمود : «هوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی» این مصیبت چه ساده است بر من .ساده؟ کودک شیرخوارت را روی دستت ، گوش تا گوش سر ببرند و تو بگویی چه  ساده است؟با کدام قانون آقا؟ با کدام قاعده آقا؟ پس احساس پدارنه این وسط چه می شود. محبت به فرزند چه؟ اینکه دیگر لبخندهای کودک را نبینی چه ؟ اینکه بروی و دوراز چشم رباب پشت خیمه زیر خاک پنهانش کنی چه؟کجایش ساده است؟ و حسین(ع) خودش جواب می دهد که«  أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ»

و وقتی خدا ببیند ، و خدا امتحان بگیرد  ساده است. درد دارد اما دردش شیرین است و بغضش پر از اجر. أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ   و وقتی خدا ببیند و تو صبور باشی همان می شود که «إِنَّ الَّذینَ قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ المَلائِکَةُ أَلّا تَخافوا وَلا تَحزَنوا وَأَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتی کُنتُم توعَدونَ»

همه اینها پاداش همان صبر است و این همان رمز خوشبحالشان است که امام، پیر و مرادمان فرمود.

 «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ  الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ.  أُولَـئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.»

 این همان رمز خوشبحالشان است که امام مان فرمود. «سَلَامٌ عَلَیْکمُ بِمَا صَبرَْتمُ‏ْ فَنِعْمَ عُقْبىَ الدَّار»این همان رمز خوشبحالشان است که امام مان فرمود.  «انىّ‏ِ جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبرَُواْ أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائزُون‏»این همان رمز خوشبحالشان است که امام مان فرمود و این همه که گفتم باز هم یک سمت داستان است

 شفاعت را اصلا نگفتم. اینکه هرگاه این پدرو مادرها قرار و تقدیر به پرکشیدنشان بود، یک نفر هست که چشم انتظارشان باشد و دستگیرشان. بگذار اصلا داستان را جور دیگری تعریف کنم.

دیده اید وقتی آدم توی یک شهر غریب است، انگار کل وزن آسمان را می گذارند روی شانه اش. قدم از قدم به سنگینی بر می دارد. خصوص وقتی کم کم دارد غروب می شود، یک احساس خفگی به آدم دست می دهد و شب که از راه می رسد، این احساس به اوج خود می رسد.

حالا تصور کن توی آن شهر نه هیچکس تو را بشناسد و نه تو هیچکس را.انگار کن جایی برای خواب نداشته باشی و حتی اندک سرمایه ای که در یک مسافرخانه فکسنی هم که شده شب را صبح کنی. آدم ها از کنارت بی خیال رد می شوند و تو انگار ناخواسته دنبال یک نگاه می گردی. یک نگاه آشنا، با اینکه می دانی توی این شهر هیچکس را نداری. کوله بارت روی دوش،خیابان ها را گز می کنی دنبال یک سرپناه. دنبال یک سقف. انگار کن هوا سرد باشد و سوز سرما تا مغز استخوانت برسد. کرکره مغازه ها پایین می آید، چراغ ها خاموش می شود. خیابان ها کم کم خلوت می شود. بخاردهانت را با فشار می فرستی لابلای انگشتان دستهای کبود شده ات. اما انگار نه انگار.

روی یک نیمکت می نشینی و عبور هر از چند گاه یک ماشین ، یا یک رهگذر را نگاه می کنی.بغضی غریب راه گلویت را می گیرد. دوست داری گریه کنی.سر را بلند می کنی و آسمان را مرور می کنی. توی دلت آرزو می کنی که ای کاش بجای آسمان فقط یک سقف ساده بود ، که دراز بکشی و چشمانت را بدوزی به آن تا خوابت بگیرد. همه اینها را تصور کن.

اما اگر توی همین شهر که گفتم ، دوستی عزیز تر از جان داشته باشی . آشنایی که همه چیزش را مدیون توست. کسی که یقین داری به استقبالت می آید و به بهترین شکل میزبانیت می کند. بهترین سفره ها را برایت می گستراند و بهترین اتاق منزلش را تقدیم می کند. کسی که چنان پروانه وار طوافت می کند که انگار قطعه گمشده وجودش هستی. اگر چنین کسی را توی آن شهر داشته باشی، باز هم چنان احساس غربتی داری ؟ مهربانی اش آنقدر برایت وسعت دارد که انگار تمام آدم های آن شهر برایت آشنا هستند. چنان حسی داری که دوست داری تا ابد بمانی کنار همان رفیقت. احساس می کنی که انگار کل شهر به احترام رفیقت دارند مهربانیشان را به پایت میریزند و دیگر غربت معنایی ندارد.

 چقدر قصه اول با قصه دوم تفاوت دارد. همه اینها را گفتم تا بگویم شاید اگر امام این اصطلاح «خوشا به حالشان» را استفاده کرد، مال همین لحظه باشد که شهدا به استقبال  پدر و مادر می آیند و نمی گذارند گرد غربت برچهره شان بنشیند.

 حاج عظیم و منصور حق شفاعت دارند و مگر می شود ، شهدا، پدر را فراموش کند، چرا که کبوتر شدن را و آسمانی شدن را مدیون پدرند.

 خوشا بحال آنانکه درآن شهر غریب آشنایانی به مهربانی حاج عظیم و منصور دارند. خوشابحالشان که دغدغه شهر غریب ندارند. خوش به حال ابراهیم هایی که اسماعیل هایشان را قربانی کردند تا لبخند خدا را ببینند. خوش بحال ابراهیم هایی که دو اسماعیل دارند.

 

پانویس :

«شهید منصور محمدی زاده» متولد 1341 در مورخ 8شهریورماه 1361 در عملیات رمضان و «سردار شهید حاج عظیم محمدی زاده» متولد 1332 در مورخ 6 اسفندماه 1365 در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیدند و مزار مطهرشان در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۷ ، ۱۴:۴۷
علی موجودی

مأموریت بزرگ سید

روایت رؤیایی صادقه در خصوص شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی

 

در صحرایی وسیع، خیل جمعیتی را می­ دیدم که در جاده ­ای در حال حرکت هستند. جمعیتی که ابتدا و انتهایشان در افق­ های دید من محو می­ شد. جمعیتی که تا کنون نمونه­ اش را ندیده بودم و از هیبت و کثرت آن همه آدم، مبهوت، فقط تماشا می­ کردم.

ناگهان چشمم افتاد به سیدمجتبی با لباس­ هایی خاص و در قالب یک مأمور امنیتی و مسئول حفاظت که مُسَلح بود و مدام در بین جمعیت حرکت ­می­ کرد و مشغول نظارت و مراقبت از مردمی بود که چون سیل از یک سو می­ آمدند و به سویی دیگر روانه می­ شدند.

برایم یقین حاصل شد که آنجا مسیر پیاده ­روی اربعین بین نجف و کربلاست. چند قدم جلوتر رفتم و خودم را به او رساندم. می­خواستم مطمئن شوم که سیدمجتبی­ است، لذا صدایش کردم. به محض اینکه صدایم را شنید، صورتش را برگرداند. حیران مانده بودم و متعجب. آخر دیگر کسی نمانده بود که از شهادت سید بی خبر باشد. عالم و آدم می­ دانستند قصه ­ی سید چگونه خاتمه یافته است و حالا دیدن سید، در آن جمعیت و با آن هیبت برایم عجیب به نظر می­ رسید. نزدیک­تر رفتم و دوباره گفتم: «سیدمجتبی خودتی؟!» گفت: «آره! خودمم!» گفتم: «مگه تو شهید نشده بودی؟!» گفت: «نه! من شهید نشدم! من زنده­ ام! جدّم اباعبدالحسین(ع) بهم مأموریت داده که برای محافظت و مراقبت از زائرینش بیام اینجا!»

اینجا بود که از خواب بیدار شدم! یقیناً سیدمجتبی مقام بزرگی نزد خدا و اهل­بیت(ع) داشت که من در ایام اربعین حسینی چنین خوابی دیده بودم. خوشا به سعادت سید!

 

پانویس:

بخشی از کتاب «سید زنده است» روایت زمانه و زندگی بسیجی شهید مدافع حرم شهرستان دزفول «شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی»
 کتاب سید زنده است را می توانید از کتابفروشی های معتبر شهرستان دزفول همانند معراج، رشد، وارثین ، تبیان و ... تهیه نمایید. ان شاء الله به زودی بستر فروش اینترنتی این کتاب هم فراهم خواهد شد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ آبان ۹۷ ، ۱۴:۴۶
علی موجودی

سید زنده است

کتاب «سید زنده است» به چاپ رسید


بسم رب الشهدا و الصدیقین


🌷 با لطف و عنایت حضرت حق و نگاه ویژه ی  شهدا ، کتاب «سید زنده است» روایت زمانه و زندگی شهید مدافع حرم  شهرستان دزفول «سیدمجتبی ابوالقاسمی»  به چاپ رسید.

📚 این کتاب در 496 صفحه و توسط  انتشارات سرو دانا و به قلم علی موجودی به چاپ رسیده است که به یاری خدا از هفته ی آینده از کتابفروشی ها و مراکز فروشی که معرفی خواهد شد، قابل تهیه می باشد.

💐 ان شاءالله که خداوند عاقبت تمامی آرزومندان و دلدادگان این مسیر عشق و دلدادگی را ختم به خیر و  شهادت قرار دهد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۵
علی موجودی

و تو استوار ایستادی

 به مناسبت چهلمین روز عروج پدر شهید مدافع حرم، عارف کاید خورده

 

وقتی دلت را گره زده باشی به همانجا که می باید گره بزنی و گوش جان بسپاری به  «فَاصْبرِْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ » آنگاه که به تو خبرِ بی برادر شدنت را می دهند، «إِنْکَسَرَ ظَهْری وَقَلَّتْ حِیلَتی» را با تمام وجود درک می کنی، اما نمی شکنی و استوار می ایستی و آرام. تو خودت بهتر می دانی  این آرامش ثمره  « وَ مَا یُلَقَّئهَا إِلَّا الَّذِینَ صَبرَُواْ وَ مَا یُلَقَّئهَا إِلَّا ذُو حَظٍّ عَظِیم‏ » است.

وقتی می گویند، چشم انتظار پیکر برادر نباش. از او خبری نیست که نیست، باز هم آرامی. آرامشی که از «وَ اصْبرِْ لِحُکمْ‏ِ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا وَ سَبِّحْ بحَِمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُوم‏ » گرفته ای و وقتی همپای پدر و مادر چشم انتظاری برای بازگشت نشانه ای از برادر، باز هم مدام در گوش جانت می پیچد که «یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِینَ»

انگار خمیرمایه ی وجودی تو را با همین آرامش و متانت و شکیبایی سرشته اند ای مرد و صبوری را باید از تو آموخت چرا که صبر مُجسمی و مگر می شود صبورانه زیست و صبوری تکثیر نکرد؟

هم  صبر بر بی برادری و هم صبر بر زخم هایی که از میدان های نبرد با خود به یادگار آورده ای. بدون گله و شکایت. چرا که تو خوب می دانستی برای چه و در چه راهی زخم دیده ای و کسی که می داند دیوار خانه ی معشوق ، سر می شکند، دردهایش را معامله می کند با شیرینی لبخند محبوب و آرام زمزمه می کند: «إِلَّا الَّذِینَ صَبرَُواْ وَ عَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ أُوْلَئکَ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَ أَجْرٌ کَبِیر »

 و آن روز هم که تابوت سبک برادرت «غلامعلی » برگشت و لابلای آن استخوان های سوخته و خاکسترشده، باید تصویری به زیبایی برادر را تصور می کردی باز هم این تو بودی که ایستادی تا پدر و مادر تکیه کنند به استواری تو و سکون گیرند در آرامش تو، هر چند همه می دانستند درون این اقیانوس آرام، چه موج هایی طوفان کرده اند، اما تو باید فقط آرامشت را نشان می دادی و تلاطمت را بر روی سجاده با خدا معامله می کردی و می شنیدی صدای ملائکه را که «سَلَامٌ عَلَیْکمُ بِمَا صَبرَْتمُ‏ْ فَنِعْمَ عُقْبىَ الدَّار»

 از این قصه سال ها گذشت و تو هر چه بیشتر به جگر گوشه ات «عارف» نگاه کردی ، بیشتر «غلامعلی» را دیدی. انگار همان غیرت و عطوفت و لبخند، در پیکره ی عارف برگشته بود به زمین و تو چقدر خوشحال بودی از اینکه عارف روز  به روز بیشتر غلامعلی می شود و البته این را هم می دانستی که اگر عارف، غلامعلی شود، ممکن است عاقبتش هم همرنگ تقدیر غلامعلی رقم بخورد. می دانستی اما دلت ذره ای نلرزید چرا که خوب درک کرده بودی: «وَلَنَبْلُوَنَّکُمْ بِشَیْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِینَ»

و همین بود که وقتی عارف، مردانه روبرویت ایستاد و خواست که از ناموس شیعه دفاع کند، یادت دوید دنبال غلامعلی. اصلاً خودت را دیدی در آن روزهای عاشقانه ی هشت ساله که غیرتت تو را به سمت جبهه ها کشید.

سخت نبود همراهی عارف در تصمیمی که گرفته بود. سخت نبود برایت اجازه ی میدان دادن. شاید هم سخت بود. اصلاً مگر می شود سخت نباشد. اگر سخت نبود که حسین(ع) هنگام دل بریدن از اکبرش آن همه نمی گریست و پیش چشمش تار نمی شد و چندین بار تا رسیدن به پیکر اکبرش زمین نمی خورد.

این سخت نبود را که می گویم، از دید ما آدم ها که داریم نگاه می کنیم و صبوری و عشق و اعتقاد تو را می شناسیم می گویم و گرنه آن لحظه در درونت چه شعله هایی بر پا بود را که خدا می داند. به یقین  مثل آن عصر عاشقی عاشورا، آرام آرام راه رفتن عارف را نگاه کردی و با بغضی که پنهانش کرده بودی قد و بالایش را چندین بار مرور کردی، اما اجازه دادی که برود چون خوب می دانستی که : «مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»

زخم خوردن عارف را دیدی و باز هم سکوت و باز هم لبخند و باز هم آرامش. آرامشی که جرعه جرعه در کام همه ریختی و این وسط باز هم از غوغای درونت کسی باخبر نشد که نشد.

و اما امان از آن ساعتی که خبر دادند، عارف رفت. اینجا فقط نه ملائکه، که آدم ها هم شنیدند زمزمه ی «الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ.  أُولَـئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.»  و باز هم مثل کوه ایستادی.

و آدم ها متعجب از اینکه مگر می شود تنها و تک پسرت را ، ثمره ی زندگی ات را ، عصای دستت را دودستی تقدیم کنی به بی بیِ قامت خمیده ی عاشورا و استوار بایستی؟!

اما اگر هیچ کس نداند، فرشتگان که خوب می دانند تو بارها و بارها خوانده ای «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُم مَّثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُم ۖ مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّىٰ یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ ۗ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ»

و به امید همان نصرت قریب پروردگار است که همچنان داغ عارف بر دل، زیر تابوتی به سنگینی کل آسمان ایستادی و دم بر نیاوردی.

 و چقدر غریب است وقتی خداوند امتحانش را سخت و سخت تر می کند تا ببیند بنده اش حقیقتا عاشق است یا ادعای عاشقی می کند و همین می شود که هنوز قصه ی پرواز عارف شهیدت به چهلمین روز نرسیده است، پدرت بار سفر می بندد و حالا غلامعلی و عارف و پدربزرگ کنار هم هستند.

به زبان هم سخت است. رمان و قصه هم اگر باشد سخت است. چه برسد به حقیقت. اما برای کسی که «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا،  إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا »  را زیسته است، امید به «یُسر» کم بهانه ای برای صبوری بر این همه «عُسر» نیست و می دانستی برای اینکه خدا برای تو باشد باید با خدا باشی چرا که «مَن‌ کَانَ لِلّهِ کَانَ اللَهُ لَهُ »

و تو ایستادی و ایستادی و ایستادی ... بدون شکوه و شکایت با لبخندی از رضایت و ساعت ها و روزها و ماه ها گذشت و گذشت و تو همچنان داغ بر دل، استوار ماندی و نگذاشتی شعله ای از آن آتش درونت را آدم ها ببینند تا بیاموزند صبوری را ، شکیبایی را و مقاومت را درس بگیرند از معلمی که  تمام هستی اش را برای آرمان هایش هدیه کرد.

 و امروز هنوز یک سال از پرواز عارف نگذشته است که تقویم چهل روز از عروج تو را به رخمان می کشد. عجب جمعی جمع شده اند در بهشت برزخی پروردگار. پدربزرگ، پسرها و نوه و عجب دردی مانده است برای آنانکه باید داغ تو را هم اضافه کنند به داغ های قبل.

و عجب تقدیری دارند همسر و دختری که امروز مانده اند و نمی دانند دلشان را باید زائر کدام مزار کنند؟ 

عارفی چقدر زیبا روایت می کرد قصه ی این امتحانات پروردگار را که آهنگرها یک گیره دارند و وقتی می خواهند روی یک تکه کار کنند ، آنرا در گیره میگذارد . خدا هم همینطور است . اگر بخواهد روی کسی کار بکند ، او را در گیره مشکلات می گذارد و بعد روی او کار می کند . گرفتاری ها ، نشانه عشق خداوند است .

 سخت است. به زبان هم سخت است، به قصه و رمان هم اگر باشد سخت است، اما این روایتی که گفتم، روایت تو و خانواده ات، حقیقتی است که اگر صبرش را خداوند دودستی تقدیم آنان که مانده اند ، نکند، کسی در زیر بار مصائب متعددش جان سالم به در نخواهد برد.

 

 اما همانگونه که زینب ایستاد، زینب واره های زندگی تو «حاجیعلی کایدخورده» و فرزند شهیدت «عارف کایدخورده» خواهند ایستاد و سرشان را بلند خواهند کرد بدون اینکه این رادمردهای زندگی بالای سرشان باشند.

 آرام باشید مسافران خانواده ی کایدخورده! آرام باشید و برای آرامش آنان که مانده اند دعا کنید. اینجا یک مادر و یک خواهر دلشان را به مصائب عاشورا گره زده اند و با هر مصیبتی از عاشورا، دردی از خویش را مرهم می گذارند و چشم امیدشان به زیباترین اتفاق عالم است. ظهور را می گویم. آنان چشم انتظارند تا ببینند در قصه ی رجعت چه کسانی باز خواهند گشت؟ عارف؟ غلامعلی؟ یا هر دو؟! پس تا آن روز شیرین، با شیرینی صبر بر تلخی فراق چیره خواهند شد و مردانه خواهند ایستاد. چه لذتی دارد دیدار دوباره ی عارف !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۵
علی موجودی

از این تصویر به سادگی نمی توان گذشت!

به بهانه ی خلق یک تصویر ماندگار در مراسم تشییع شهدای تروریستی در دزفول

 

 ستوانیکم پاسدار «محسن ولایتی»، در مراسم تشییع برادرپاسدارش شهید«حسین ولایتی»

از این تصویر به سادگی نمی شود گذشت. این تصویر را باید در عالم تکثیر کرد. باید این تصویر را اول داد به تک تک دشمنان و لیبرال های داخلی که دلشان برای کدخدا غش می رود و عاقبت، خوابِ آشفته ی تعظیم و تسلیم در مقابل آمریکا را به گور خواهند برد.

آنانکه با پول تو جیبی های اربابان امریکایی و سعودی شان سعی دارند ولایت فقیه را از نسل های سوم و چهارم انقلاب بگیرند و در این راه اندکی از تلاش های بی ثمر خویش کوتاهی نکرده و نمی کنند . بگذار ببینند و دق کنند از خشم. از بی ثمری تلاش هایشان، چرا که اگر اندکی به خدا و وعده هایش ایمان داشتند، « وَ مَنْ یَتَوَلَّ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ الَّذِینَ آمَنُوا فَإِنَّ حِزْبَ اللَّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» را می فهمیدند.

آنانکه به هر بهانه ای می خواهند کربلا و عاشورا را از جوانان بگیرند. اسلام را، عفاف را ، حجاب را ، ولایت را ، روح جهاد را و آنچه را که از جوانان این مرز و بوم، سرباز عاشورایی می سازد.

بگذار ببینند و عین مارزده ها به خود بپیچند که همه ی تیرهایشان به سنگ خورده است.

 از این تصویر به سادگی نمی شود گذشت. این تصویر را باید در عالم تکثیر کرد. باید این تصویر را داد به دست دشمنانی که سال های سال است آن سوی مرزهای این مرز و بوم کمین کرده اند به امید روزی که بتوانند جوانان نسل سوم و چهارم این انقلاب را با خود همراه و همدل کنند. به امید روزی که فرش قرمز برایشان پهن شود که عاقبت آنان نیز این آرزو را به گور خواهند برد.

آنانکه از ترس اقتدار سرزمینی به نام ایران و جوانانی که از کربلای حسین(ع) درس آموخته اند، جرأت ندارند قدم از قدم بردارند؛ آنان که کماندوهای حرفه ای شان از ترس بسیجی های کم سن و سال امام خامنه ای، پوشک می پوشند، تا آبرویشان مثل چهره هایشان زرد نشود.

 از این تصویر به سادگی نمی شود گذشت. بگذار عالم و آدم این تصویر را ببینند تا یقین پیدا کنند که تاریخ مکرر در حال تکرار است. بگذار ببینند هنوز کربلا زنده و زاینده است. بگذار عالم و آدم ببینند، اگر عباس به خاک می افتد، اگر حسین(ع) ناله « الْانَ إِنْکَسَرَ ظَهْری وَقَلَّتْ حِیلَتی» سر می دهد، اگر عباسش را کنار علقمه رها می کند و تمام قد در مقابل دشمن می جنگد، امروز هم همین قصه دارد تکرار می شود.

آخرین بوسه محسن بر تابوت برادرشهیدش حسین ولایتی

«محسن» برادر بزرگتر «حسین» است و هر دو سبزپوش یک سپاه، یکی از نسل سوم و یکی از نسل چهارم انقلاب و آن روز موعود، شاید «حسین» لحظه های اصابت گلوله ها «یا اخا ادرک اخاک » سر نداده باشد، اما «محسن» آنگاه که بالای سر «حسین» رسیده است، یقینا « الْانَ إِنْکَسَرَ ظَهْری وَقَلَّتْ حِیلَتی» تمام وجودش را فراگرفته است. یقیناً خم شده است و بوسیده است پیشانی خونین برادر را. یقیناً گریسته است در داغی که کمر می شکند و آوار می کند سنگینی درد را روی دل آدم.

 اما محسن و حسین درس آموخته ی یک مکتب هستند و باید پیام همان مکتب را به عالم و آدم مخابره کنند که سر می دهیم، برادر می دهیم، اما یک وجب خاک را نه! یک جو از اعتقاداتمان کم نمی شود و دست به سینه و گوش به فرمان ولی فقیه خواهیم بود.

 از این تصویر به سادگی نمی شود گذشت. این تصویر را باید در عالم تکثیر کرد که یک برادر، با لباس سبز سپاه، زیر تابوت برادر پاسدارش مقتدرانه می ایستد. شانه به شانه ی برادر! مثل گذشته!

 با یک مشت گره کرده به نشانه ی انتقام، که تا گرفتن تقاص خون برادر و دیگر برادران شهیدش آرام نخواهد نشست.

با سینه ای صاف و قامتی استوار که « نحن صامدون » را در گوش دشمنان داخلی و خارجی فریاد می زند و خوار و ذلیل حقیرشان می سازد.

با یک دست به نشان احترام. هم به احترام تابوت شهیدی که شانه به شانه اش ایستاده است و هم به نشان لبیک و فرمانبرداری از رهبری که عشق به او سبزپوشش کرده است.

و البته با یک بغض پنهان. بغضی مستتر در چشم ها و چهره ای غمگین از فراق برادر که با خمیرمایه ی صبر در هم نشکسته است.

 و اگر این تکرار عاشورای حسین نیست، پس چیست و اگر این ثمره ی رشد و بالندگی در مساجد و جلسات قرآن و روضه ها و هیأت ها نیست، پس چیست؟

چگونه ممکن است برادر در اولین روز بی برادری اش ، تصویری این چنین ماندگار خلق کند. تصویری که جز دندان به هم ساییدن برای دشمن هدیه ای ندارد و چه زیبا اماممان فرمود که : « بریزید خون ها را؛ زندگی ما دوام پیدا می کند. بکشید ما را؛ ملت ما بیدارتر می شود. ما ازمرگ نمی ترسیم »

 عاشورا زنده است و کربلا در کربلا نمانده است. جوانان نسل سوم و چهارم این انقلاب ، با بینش و بصیرتی مضاعف نسبت به جوانان نسل اول و دوم ایستاده اند و گوش به فرمان ولایت فقیه، همان راه را می روند. گوش به فرمان امامشان هستند تا روزی که ان شاء الله امام خامنه ای پرچم انقلاب را با اقتدار به دست صاحبش بدهد و آن روز دیدن حقارت و سرافکندگی و خوار و ذلیل شدن برخی فرومایگان چقدر دیدنی است.

 از این تصویر به سادگی نمی شود گذشت. این تصویر را باید در عالم تکثیر کرد تا دشمنان بدانند ، اگر «حسین»هایمان را بکشند، «محسن»های این دیار رو در رو و چشم در چشم و پنجه در چنجه هایشان خواهند ایستاد. حتی اگر حسین ها و محسن ها برادر باشند.

بدانند حاکمیت بر این دیار عاشقی را و حذف ولایت فقیه را به گور خواهند برد. بدانند این مردم از وحشی ترین نیل های عالم هم عبور خواهند کرد، چون که خدا با موسی این قافله است و سامری ها بروند فکری برای گوساله هایشان بکنند که این قافله موسایشان را رها نمی کنند.

راستی تا نماز جماعت در قدس و نابودی اسرائیل خیلی نمانده است. این بشارت به زودی تحقق خواهد یافت. ان شاءالله

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۴
علی موجودی

67 و 76

به بهانه ی شهادت حسین ولایتی و سعید زارع در حمله تروریستی اهواز

 

 

سلام بر حسین

هم حسینی که این روزها بیرق عزایش را بر افراشتیم و سیاه پوش داغ سرد نشدنی اش بودیم و هم سلام بر حسینی که حسین(ع) این روزها سلامش را پاسخ داد و هنوز کبودی شانه اش از زنجیرزدن عصرعاشورا ، مرهم نیافته بود، حسین (ع) خریدارش شد.

سلام بر « حسین ولایتی » عزیز که چند ساعت دیگر باید روی شانه های زخم خورده مان ، پیکرش را تا شهیدآباد بدرقه کنیم و همسایگی اش را با سیدمجتبی ابوالقاسمی و علی حاجیوند و مابقی شهدا تبریک بگوییم و با دست های لرزانمان تن زخم خورده اش را بدهیم دست خاک و حسرت به دل تر از همیشه برگردیم.

 

سلام بر سعید

سعیدی که به سعادت رسید و چند ساعت دیگر شانه به شانه ی حسین می روند تا زودتر بر سفره ی مهمانی سیدالشهدا بنشینند.

سلام بر «سعید زارع » سعیدی که دنبال سعادت تا سوریه و عراق هم هروله کرد، اما خداوند در اهواز، در را به رویش باز کرد و دارد می رود تا با «عادل سعد » همسایه شود و سعادتی را تجربه کند به شیرینی سعادتی که سَعَد چشیده است.

 

و سلام بر همه ی آنانی که با رفتنشان تلنگر می زنند بهمان که اگر چه جاده دراز است، اما راه باز است و اگر خودتان بخواهید می شود. تلنگر می زنند که آنقدر بهانه نیاورید که بهشت را به بها می دهند نه به بهانه.

 

سعید متولد 67 بود و حسین 76 .

و این اعداد یعنی این شش ها و این هفت ها و این عدد و رقم ها، عددی نیستند که بین تو و محبوب بتوانند فاصله بیندازند. این تویی که باید بخواهی و عمل کنی. این تویی که اگر مسلح شوی به اخلاص، هیچ دری به رویت بسته نخواهد بود و هیچ مرزی راه را به رویت نخواهد بست. می روی و می روی تا جایی که می رسی به وصال، از جنس همان وصال هایی که «اذا وصلوا اتصلوا و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم»  که بین تو و محبوب فرقی نیست. یکی می شوید.

 

سعید ها و حسین ها می روند تا قاعده ها و قوانین مصنوعی ما را بشکنند که گمان می کنیم راه شهادت بن بست است. این سن و سال ها چند خط خطی ساده و معمولی بیشتر نیست و آنکس که خود را به اندازه ی لباس تک سایز شهادت درآورد، یقینا خداوند لباس را به پیکرش خواهد پوشاند.

 

سلام بر «حسین» و «سعید» و سلام بر حسین ها و سعیدهایی که هر از چندگاهی با رفتنشان، ماندنمان را به رُخِمان می کشند.

 

مهم نیست آن خوشبخت پرچم پیچ شده در تابوت سه رنگ کیست! مهم این است که دارد فریاد می زند، راه باز است. دارد فریاد می زند بی خیال دنیا! دارد فریاد می زند کمی به خودتان بیایید و جدا کنید خودتان را از این قوانین مادی!

مهم نیست آن روسفیدِ سفید پوشی که در بالاترین معامله و تجارتِ خود توانسته است دومتر از قطعه ی شهدا را به خود اختصاص دهد کیست؟! مهم این است که زیرکانه و هوشیارانه، دل را چنان سیقل داده است و جان را آنچنان پرورش داده است که خداوند مشتری اش شده است و مگر خداوند نفرمود که «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ»

 

مهم نیست داغ کدام رفیق است که دارد کمر آدم را می شکند، امیر هویدی است یا سید مجتبی ابوالقاسمی یا علی حاجیوند یا حسین ولایتی و یا سعید زارع!

مهم این است که دارند با تمام وجود به ما می گویند: می شود از دروازه ی تنگ شهادت عبور کرد و رسید به همانجایی که شیرینی وصالش شیرین تر از عسل است. جایی بین تمامی بر و بچه های«من قضی نحبه» بین آنان که «احیا عند ربهم یرزقون » هستند

 

و ما اینجا اگر داریم زار می زنیم، اگر سوز حسرت از سینه هایمان شعله می گیرد، همه اش درد فراق نیست. هر چند که فراق رفیقِ هیاتی کم دردی نیست. فراق رفیقی که همین چند روز پیش کنارت سینه می زد و اشک می ریخت. همین چند روز پیش زیر تابوت شهید گمنام را گرفت و صورتش را چسباند به چوبه ی تابوت و زمزمه کرد.

فراق رفیق کم دردی نیست. رفیقی که هیچ گاه گمان نمی کردی اینچنین یکباره دستت را بگذارد توی حنا و برود به آنجا که باید می رفت و تو هنوز احساس می کنی این قصه یک خواب است . یک شوخی است. از جنس همان شوخی های حسین ولایتی و سعید زارع.

 

فراق رفیق کم دردی نیست، اما اگر ما داریم زار می زنیم بیشتر به خاطر خودمان است و دردی که سال های سال است چنگ می زند به سینه هایمان. درد جا ماندن. درد نرسیدن. دردی که با رفتن هر یک از این بچه ها انگار زخمش بیشتر سر باز می کند.

دردی که درمانی جز عمل کردن و اخلاص در عمل ندارد و ما هر روز بیشتر یادمان می رود که برای رسیدن به وصال باید عمل کرد. باید آگاه عامل بود نه ناآگاه کاهل و عجیب است که هر روز که می گذرد بجای عامل شدن، راه کاهلی را در پیش می گیریم و چگونه می شود کاهل، عقلش عاقل شود تا عشقش عاقل شود و مگر چمران نگفت که :«وقتی عقل عاشق می شود، عشق عاقل می شود و آنگاه تو شهید می شوی»

 

حسین و سعید عزیز!

جام شیرین شهادت گوارای وجوتان برادرانم. حق تان بود. مبارکتان باشد که چیزی جز وعده پروردگار نبود این اتفاق که فرمود :« مَن طَلَبَنِی وَجَدَنِی وَ مَن وَجَدَنِی عَرَفَنِی وَ مَن عَرَفَنِی اَحبَنی و مَن اَحبَنی  عَشَقَنِی وَ مَن عَشَقَنِی عَشَقـــتُهُ وَمَن عَشَقـــتُهُ قَتَلــتُهُ » عاشق شدید و خدا هم عاشقتان شد و شد آنچه باید می شد.

 

بروید ، اما دعاکنید که ما هم یاد بگیریم کمتر حرف بزنیم و بیشتر عمل کنیم. یاد بگیریم اخلاص را، این اکثیر عاشقی را که مس وجود را به سرعت نور، تبدیل به طلا می کند. دعا کنید ما هم بتوانیم این راهی را که شما رفتید برویم.

دعا کنید ما هم قبل از ظهور شهید شویم که به قول شهید حججی اگر آدم قبل از ظهور شهید شود، شاید بتواند با امامش برگردد و دوباره شهید شود و لذت شهادت و ریخته شدن خونش به پای محبوب را دو بار تجربه کند.

 

بروید برادرانم. گوارایتان باد آن همه وعده ای که خداوند در قبال اعمال صالحتان عملی خواهد کرد.

گوارایتان باد وصال حسین(ع) و دیدار شهدایی که تا دیروز فقط عکس و قاب و سنگی بودند و امروز از نزدیک در آغوششان خواهید گرفت.

گوارایتان باد شهادت.

گوارایتان باد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۷ ، ۱۴:۴۳
علی موجودی

بالانویس1:
 در ایام حج ابراهیمی لازم است یادی بکنیم از قریب به 300 شهید جمعه خونین مکه ( 9 مرداد 1366) و سردار رشید اسلام «شهید حاج عبدالحمید بادروج» جانشین فرماندهی لشکر 7 ولیعصر(عج) که در این واقعه رشادت ها از خود نشان داد و به دست نیروهای ملعون سعودی به شهادت رسید و در گلزار شهدای دزفول تا قیام قیامت آرام گرفت.

بالانویس2:

راوی این سطرها، «حاج محمدعلی بهرامی » است. پدر شهید «حمیدبهرامی » از شهدای اتوبوس آسمانی گردان بلال. او تنها شاهد عینی ماجرای شهادت شهید بادروج است.

بالانویس3:

 این روایت را سال 1391 منتشر کردم، اما به مصلحت هایی مجبور شدم بخش هایی از آن را سانسور کنم و آن بخش هم  انتقام خون شهید بادروج و به درک واصل شدن قاتل ایشان توسط یک شیرمرد ایرانی است که کمتر کسی از این ماجرا باخبر است.
 امروز که دستان پلید و خون آشام سعودی در کشتار مردم مسلمان و مظلوم رو شده است، این روایت را در چند قسمت و بدون سانسور  و با اندکی باز نویسی تقدیم می کنم و هر روز یک قسمت از آن در الف دزفول منتشر می شود.



 با بادروج تا عروج  

روایت لحظه به لحظه ی شهادت حاج عبدالحمید بادروج از زبان تنها شاهد عینی ماجرا


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۱۶:۳۷
علی موجودی

راز ظرف خَتمی

روایتی تکان دهنده از مادر چهار شهید دزفولی که خود نیز به شهادت رسید

روایتی برای این روزها، روزهایی که کمتر به رزق حلال و برکت خدا به این رزق توجه می کنیم

فرمانده شهید حسن بویزه و مادرش که هر دو با هم آسمانی شدند

 

مادرم با دسترنج حاصل از فروش خَتمی ( سدر ) بزرگمان کرد. برگ های درخت کُنار(سدر) را خشک می کرد و توی جَوَن ( چیزی شبیه به هاون بزرگ از جنس چوب) می کوبید و ختمی ها را الک می کرد و می فروخت. این تنها رزق حلالی بود که سر سفره مان می آمد.

یک ترازوی زنبیلی داشتیم که مادرم در آن خَتمی وزن می کرد و می فروخت. روزی هنگام فروختن ختمی کنارش بودم و دیدم که  زنبیل وزنه ها بالا رفت و زنبیل ختمی ها آمد پایین. خیلی بیشتر از وزنه های توی زنبیل ختمی کشید برای مشتری. تازه وقتی خواست ختمی ها را به مشتری تحویل بدهد، یک مشت دیگر هم ریخت رویشان.

تعجب کردم و زبانم به اعتراض باز شد. گفتم:«مادر! این چه طرز وزن کردن است؟! خیلی بیشتر از پولی که گرفتی ختمی دادی! اینطوری که ضرر می کنی! پس این چند ساله همه اش اینگونه ختمی فروخته ای؟!»

آرام لبخندی زد و گفت:«مادر! مشتری را دیدی که با لبخند از اینجا رفت؟» گفتم: «آری! دیدم!» گفت :«همین لبخند برای من کافی است! همین که با رضایت و دل خوش از اینجا می رود بیرون، من مزدم را گرفته ام! »

گفتم:«پس رزق  و روزی ما چه می شود؟»

گفت: «رزق و روزی ما دست خداست! تو چرا ناراحت شدی؟! خدا خودش برکت می دهد به درآمدی که داریم!» این را گفت و دستم را گرفت و برد سمت ظرف بزرگ خَتمی ها و گفت: «مادر خوب نگاه کن و بگو این ظرف چقدر ختمی دارد؟!»

گفتم:«تقریباً پر است» لبخند معنادار دیگری زد و گفت: « مادر! سه ماه است که دارم از این ظرف ختمی می فروشم و هنوز کم نشده است!» هر چه بیشتر به مشتری ها می دهم تا تمام شود و دوباره برگِ کنار بیاورم و بکوبم، تمام نمی شود. خدا اینگونه به من می بخشد و من هم همانگونه می بخشم. این برکت خداست پسرم. خدا وقتی به رزق آدم برکت بدهد همین می شود. این را گفت و رفت و من هنوز با چشم هایی بهت زده ظرف ختمی ها را نگاه می کردم.

 

 پانویس: این مادر بزرگوار به همراه فرزندانش فرمانده شهید حسن بویزه، محمدعلی بویزه و صغری بویزه در تاریخ 30/7/1362 در اثر موشکباران رژیم بعث عراق به شهادت می رسد و فرزند دیگرش حسین بویزه در تاریخ 5/12/1364 در عملیات والفجر8 و در حادثه ی اصابت راکت هواپیما به اتوبوس گردان بلال به شهادت می رسد. قصه ی شهادت خانواده ی بویزه که خود داستان غریبی دارد را در پست های بعدی برایتان خواهم نوشت. ان شاءالله

 

راوی: فرزند شهید

با تشکر از عزیزان هیأت محبان ابالفضل العباس(ع)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۴۱
علی موجودی

خورشیدِ شهید


 این تصویر سنگ مزار مردی است که 14 شبانه روز با بخشی از روایت زیستنش ، گریستیم.  
«غلامحسین خورشید»
مردی که تا بود شناخته نشد و وقتی هم که رفت انگار غربتش قرار است دنباله دار باشد
مردی که ده سال در زندان های رژیم بعث عراق زجر کشید و  وقتی با آن همه زخم برگشت، جراحاتش لحظه ای دست از سرش بر نداشتند تا آسمانی اش کردند.
جانباز 50 درصدی که 100درصد  زندگی اش را برای آرامش کسانی تقدیم اسلام و انقلاب کرد که پشت میز بنشینند و  طلبکارانه به دردهایش توجهی نکنند.
اگر برایتان سوال است که چرا بر سنگ مزار چنین مردی که روایت زخم هایش را چهارده شبانه روز خواندید، به جای «شهادت»  ، نوشته اند «وفات» ، از من نپرسید!  قلم من توان نگارشش را ندارد!
بروید از آنان بپرسید که می گویند: « ما باید تشخیص بدهیم که چه کسی شهید است و چه کسی شهید نیست!»
 اما غلامحسین خورشید به استناد آیه «ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا...» برای ما تا قیام قیامت «شهید غلامحسین خورشید» خواهد بود.
و حالا که در سالروز بازگشت پیروزمندانه حاج غلامحسین خورشید و سایر آزادگان سرفراز این مرز و بوم هستیم، عصر امروز پنجشنبه ، بر مزارش در قطعه ی  صالحین شهیدآباد حاضر می شویم و با اشک و بغض آرام زیر لب می گوییم: «مسافر عزیزِ شهیدمان» سالروز بازگشتت مبارک باد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۷:۳۲
علی موجودی

بالانویس 1:

این متن را دو سال پیش نوشته بودم. چقدر با حال و هوای این روزهایمان سازگار است.

بالانویس2 :

حکایت این روزهایی که بر من می گذرد و حکایت برخی آدم هایش، حکایت بغضی غریب است که چنگ می اندازد بر گلوی آدم. حکایت اتاق تنگ و تاریکی که نفست تنگ می شود در آن. مثل همین هوای پراز ریزگرد خوزستان. حکایت دردی است که هست و باید تحملش کرد، اما برای من جز به نوشتن سبک نمی شود.

بالانویس 3:

این فقط یک داستان است. فقط و فقط یک داستان که در تخیلات خود ساخته ام. نه شخصیت ها واقعی است و نه داستان حقیقی است. این را گفتم که نه به کسی بر بخورد و نه کسی به خود بگیرد . اما تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . . .

 

دست هایی که رو  نشد

یک داستان کوتاه،  برای این روزهایی که به سختی می گذرد

 

 

قصه اول :

 صفحه اول - سال 1354- یک ساختمان نیمه کاره

ابراهیم : اسماعیل! تویی؟!  از کی تا حالا شاگرد بنا شدی؟ پس اون پولایی رو که باهاش برا «فاطمه خانوم» دارو می خریدی و می گفتی یه آدم خَیّر داده از مُزد شاگرد بنایی خودت بوده؟

اسماعیل: ببین! فاطمه خانوم هیچ کس رو نداره! تنها پسرش رو هم ساواک گرفته. قول بده به کسی نگی وگرنه منم دستتو رو می کنم که همه ی دفتر و مدادهات رو میدی به احمد و رحیم که بابا ندارن. بعد دفترای قدیمیتو با پاک کن پاک می کنی و دوباره استفاده می کنی. همیشه هم از آقا معلم بابت کثیفی دفترت کتک می خوری.

 

صفحه دوم  - اوایل سال 1357- نیمه شب

اسماعیل : یا اباالفضل! ابراهیم تویی! زهره ترک شدم تو این تاریکی! پس این عکسای امام رو تویی که شبا می چسبونی به در و دیوار محله؟

ابراهیم : آره! ولی فکر نکن خبر ندارم که کل اطلاعیه های امام رو کی پخش می کنه تو خونه ها! خودم دیدمت! پس بزار بین منو خدا باشه ! وگرنه منم دستتو رو می کنم ها – با خنده –

 

صفحه سوم - سال 1360- مسجد محل

ابراهیم: تو واقعا 16 سالته؟ عجب دودره بازی هستی اسماعیل؟ رفتی شناسنامه تو دستکاری کردی که ثبت نامت کُنَن برا اعزام؟

اسماعیل : دودره باز اونه که الان انگشت شصت پاش جوهریه و به جای اینکه رضایتنامه رو بده باباش، شصت پای خودشو زده زیرِ رضایتنامه! ساکت میشی یا  دستتو رو کنم؟

 

صفحه چهارم - سال 1364- منطقه عملیاتی والفجر8

اسماعیل - بالبخند- : مُجرم پیدا شد! دستا بالا!  باید حدس می زدم باید کار تو باشه . اینکه هر شب بیای و لباسای بچه ها رو بشوری و پهن کنی رو بند. پوتینا رو واکس بزنی و جیم بشی. فردا تو کل منطقه جار می زنم و لوت میدم.

ابراهیم: خب برو بگو! منم به همه میگم اون صدای گریه ی توی نخلستون که شبا تا توی چادر میاد مال کیه! برو بگو تا منم دستتو رو کنم!

 

صفحه پنجم - سال 1365 – عملیات کربلای 4 (اروند رود)

ابراهیم : اسماعیل بدو سوار قایق شو!  فکر نکن ندیدمت که جلیقه ت رو دادی به رضا! آخه تو که خودت شنا بلد نیستی، چرا جلیقه ت رو بخشیدی؟

اسماعیل: راست می گی تو خودت چرا سوار قایق نمی شی!  فقط بچه ها رو سوار می کنی و میگی من خودم با شنا میام! آخه مگه تو شنا بلدی، دستت رو رو کنم تو این وضعیت؟

 

صفحه آخر : سال 1395

دوتابوت روی شانه های شهر است. یک شهیدگمنام 19 ساله و یک شهید گمنام 21 ساله ازعملیات کربلای 4.

اسماعیل : آخرش حرف حرفِ خودت شد؟  گمنام موندی. نمی دونم چطور ترکش دقیق خورد توی پلاکت و اثری ازش نموند.

ابراهیم- بالبخند- : ساکت شو لطفا اسماعیل خان! کاش می شد دستتو رو می کردم و به این ملت می گفتم که نصف بدنت رو کوسه ها خوردن و پلاکت موند توی شکم کوسه های اروند!

 

 

 قصه دوم

صفحه اول - سال 1354- مدرسه

بهروز: ای نامرد! بهراد! تو که یه بار تغذیه گرفتی ! دوباره اومدی تو صف ؟

بهراد: خفه شو وگرنه به همه می گم هر روز تغذیه ی بچه هایی رو که غایب هستن کِش میری و میزاری تو کیفت. بهروز! دهنت چفت و بست داشته باشه وگرنه دستتو رو می کنم ها !

 

صفحه دوم- اوایل سال 1357- اونجا

بهراد : بهروز ! تو کجا؟ اینجا کجا ؟ شمام بله ؟  فکر نمی کردم  تو هم اهل این برنامه ها باشی؟ بابات می دونه؟ دستتو رو کنم ؟-باخنده-

بهروز : تو خودت اینجا چیکار می کنی بهراد؟ اگه بابا جونت بفهمه که تیکه بزرگت گوشِتِه ؟ دوست داری دستمو رو کن تا منم دستتو رو کنم. . . –باخنده-

 

صفحه سوم- سال 1360- توی کوچه

 بهروز : بهراد! شنیدم بابات می خواد تو رو بفرسته خارج  برا ادامه تحصیل؟ حالا واقعاً برا ادامه تحصیله یا فرار از خدمت سربازی؟ از کدوم مرز قاچاقی می خوای در بری دکتر!!!! –با خنده-

بهراد : ببین بهروز ! هر کی ندونه من که خوب می دونم که بابات چند تا انبار داره که برنج و روغن احتکار می کنه! دهن لقت رو نبندی و جایی حرفی بزنی،  با یه تلفن دستتونو رو می کنم.

 

صفحه چهارم - سال 1368 – اتاق کنفرانس سازمان

بهراد : به . . . ! سلام حاج آقا بهروز! خودتی ؟ شنیدم این پست و مقامت یه گوشه ی کاره! ساخت و ساز! واردات صادرات! راستی ! پایان خدمتتو از کجا خریدی آقای مهندس؟ آخه جبهه هم که نبودی ؟ بنازم به پول بابا جان که چه می کنه !!!!

بهروز: به به! و علیکم دکتربهراد! پایان خدمتمو از همونجا خریدم که تو مدرکتو خریدی!  دیگه مطمئن شدی جنگ تموم شده که برگشتی! حتماً خوب کسایی پشتت بودن که توی این دو سه ماه که برگشتی، تونستی تا اینجا برسی!  در ضمن آخرین بارت باشه اسم بابای منو میاری وگرنه به همه میگم خارج که بودی بجای درس خوندن چه غلطی می کردی ها !!! پس بی خیال شو تا دستتو رو نکنم!!!

 

صفحه پنجم- سال 1380- اتاق مدیرکل

بهروز :  بهراد جان! حالت چطوره ! شنیدم کل قوم و خویشات رو استخدام کردی! توی سالن، فامیلیتو که یه نفر صدا کنه، ده نفر برمی گرده سمت آدم ! – خنده- یه فکری هم برا عروس دامادای ما بکن دکتر!

بهراد : آدم فامیلاشو استخدام کنه ، صد شرف داره به اینکه تو هر مناقصه ای یه سهمی داشته باشه و وام های اونجوری بگیره و حقوقای نگفتنی! بزار دهنم بسته باشه بهروز. می دونی اگه بخوام یه ساعته دستتو رو می کنم ها. پس خفه لطفاً...

 

 صفحه  آخر - سال 1395

دوتابوت روی شانه های شهر است. یک شهیدگمنام 19 ساله و یک شهید گمنام 21 ساله ازعملیات کربلای 4.

 بهراد : چقدر پیر شدی بهروز !  این همه کارو با هم خودت انجام می دی واقعاً؟ نظارت بر شرکت هات تو دبی و ترکیه! کشتی هات! اداره ی اون شرکت هواپیمایی! انحصار واردات بوق ! و . . . -خنده- تازه الانم اومدی که دوربین ها ثبتت کنن .. - خنده -

 بهروز :  به به! دکتر جانِ عزیز! خوبی ! شنیدم همه ی دختر پسرا و عروس ها و دومادات مدیری شدن برا خودشون! راستی اونام درس خودنشون مث باباجونشون بوده یا نه؟ -خنده -  لابد مدرک باباشون بهشون ارث رسیده ! –خنده- هیچکس که ندونه من که می دونم دکتر- پس بزار مث همیشه ساکت باشم و دستتو رو نکنم . تو مراقب باش تو این عکس هم خوب بیفتی که بعدا به دردت می خوره . . . - خنده -

 و بهروز و بهراد در صف اول تشییع دو شهید گمنام  همپای هم، قدم برمی دارند . با کت و شلوارهای اتوکشیده و پیراهن های یقه دیپلمات و دو تابوت روی شانه های شهر همچنان روان است. یک شهید  گمنام 19 ساله و یک شهید گمنام 21 ساله از عملیات کربلای 4.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۰۹:۱۶
علی موجودی

هفت یعنی بی نهایت

به بهانه ی 11 مرداد،  تولد هفت سالگی «الف دزفول»

 

«هفت» عدد غریبی است. از سالیان پیش تا کنون. غریب و رازآلود. از «هفت سیاره » و « هفت فرشته مقدس » تمدنهای باستانی تا «هفت اورنگ» و «هفت پیکر» و« هفت الوان» و«هفت گنج» و تا «هفت اقلیم» و «هفت خان رستم » و «هفت شهر عشق» و «هفت دریا».

«هفت» انگار فقط یک عدد نیست. محدود نیست. به قول ریاضی دان ها «شمارا» و «باپایان» نیست. « هفت » سرشار است از راز و رمزهایی است که پشت پرده ای از اسرار، دست نیافتنی شده اند.

«هفت» بجای اینکه نماد محدودیت باشد، نماد کثرت است. نماد وسعت. نماد کمال و پویندگی و زنده بودن. «هفت» بر خلاف ماهیت ریاضی آن انگار میل به بی نهایت دارد. میل به بی کرانگی. میل به نداشتن  حد و مرز.

«هفت» انگار روح دارد و چنان بالنده و حی و حاضر است که برای درک وسعتش لازم نیست ریاضیدان باشی. بی سوادها هم عجایب و شگفتی های «هفت» را حتی شاید بیش از ریاضیدان ها ادراک کنند، مثل «عجایب هفتگانه!»

هر چند در ریاضی «هفت» را عدد اول می نامند، اما «هفت» شاید اصلاً عدد نباشد که بخواهد اول باشد یا نباشد. انگار هفت یعنی «کمال» یعنی «تکامل» یعنی «بلوغ».

وقتی می گویی «هفت هنر»، یعنی تمام هنرها، یعنی مجموعه ای بی نهایت از زیبایی هایی که به ادراک نمی آید.

وقتی می گویی «هفت آسمان» ، داری از وسعت و بیکرانگی اش می گویی.

وقتی از «هفت درِ جهنم » و «هفت طبقه جهنم» نامی به میان می آید ، از گستردگی اش نماد آورده اند و وقتی از «هفت روز هفته» می گوییم، یعنی از تمامیت عمری حرف به میان می آوریم که در حال گذر است.

«هفت» سرشار است از شگفتی و سرگشتگی و بهت و حیرت و راز و رمز!

وقتی می گویی «هفت عضو سجده» یعنی از تمامیت وجودی می گویی که باید در پیشگاه الهی به خاک بیفتد و اظهار بندگی کند.

وقتی می گویی «هفت دور طواف کعبه» ، «هفت» یعنی «همیشه» ، یعنی «مداوم» ، یعنی«بدون توقف» باید پروانه وار دور کعبه آمال و آرزوها و عاشقانه هایت بگردی و از حرکت باز نایستی.

وقتی می گویی «هفت بار سعی صفا و مروه»، «هفت»  یعنی «جریان»، یعنی «حرکت»، یعنی «پویندگی»، یعنی «توقف و سکون ممنوع». یعنی باید مدام در حال دوندگی باشی برای وصال ، برای قرب، برای اتصال.

انگار وقتی قرآن با «هفت آیه » سوره ی حمد آغاز می شود، می خواهد خبر بدهد از استغنا، از فضیلت ، از بی نهایت، از بی شماری ، از رشد، از فضیلت و بدون مرز بودن.

 

همه ی اینها را گفتم تا به «الف دزفول» بگویم، تو امروز «هفت ساله» می شوی.

و این «هفت سال» نه یعنی «هفت» ضرب در 365 روز که یعنی وسعت، یعنی کمال ، یعنی بیکرانگی، یعنی بی نهایت، یعنی تداوم ، یعنی همیشه.  یعنی تو امروز دیگر به «کمال» رسیده ای! به «شور»، به «شعور» ، به «فضیلت»، به «عشق» ، به «گستردگی» ، به «زیبایی»، به «جریان»، به «حرکت» و به «وسعت» و مگر اینها صفات «هفت» نبود و مگر اینها صفات «شهدا» نیست. شهدایی که هفت سال است از پنجره ی تو به دنیایشان سرک می کشم ، تا لحظه ای در نسیم طراوتشان تنفس کنم.

بار ها گفته ام و هنوز هم می گویم، من «الف دزفول» را «قلم» نمی زنم. این «الف دزفول» است که مرا «رقم » می زند و همراهم می کند با آدم هایی که خواندن و نوشتن از آنها جدایم می کند از این «مادیت» در این وانفسای «مال و ماده »

 

الف دزفول!

تو امروز به مرز «هفت سالگی» رسیده ای و من دارم به مرز «چهل سالگی» ام نزدیک و نزدیک تر می شوم.

هم «هفت» کمال است و بی کرانه و هم «چهل» معنای کامل و کمال. اما کمال تو و من کجا و کمال آنها که یک شبه ره صد ساله رفتند و یکسره به همه آنچه عرفا و شاعران عارف در طول سالیان متمادی در پی آن هستند، دست یافتند و عشق به لقاءا...را از شعار به عمل تبدیل کردند.

کاش در اوج کمال تو ، من هم به اوج کمال برسم. از همان کمال ها که گفتم. کاش لیاقتش را داشته باشم که قبل از رسیدن به «چهل»، «چهل پله» بالا بروم و برسم به همان تنها آرزویی که مرا با تو تا مرز «هفت سالگی» آورده است. به همان آرزویی که سال هاست بی قرارم کرده است و کابوس نرسیدن به آن، آرامشم را گرفته است.

الف دزفول! بیا با هم به کمال برسیم. همان کمالی که من می دانم و تو می دانی و آنان که آیینه می شوی برای انعکاس روایتشان.

به آنان که هفت سال ازشان گفتی بگو ، یک نفر اینجا بی قرارتر از همیشه انتظار می کشد.

کاش آنها نگاهی کنند. یک نگاه کوتاه. با همان یک نگاه می توان تا آخر بهشت را خرید.

کاش در این هفت سالگی ات نیم نگاهی کنند و لبخندی و زمزمه ای کوتاه که : « الف دزفول! تولدت مبارک!»

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۱
علی موجودی

غیرتمان کجاست؟ وقتی آقازاده ای به شهدا می گوید:«بی سر و پا»

به بهانه ی جسارت به حریم شهدا توسط یک آقا زاده + دانلود فیلم

 

عده ای که  قبل از انقلاب، لاکچری ترین شغلشان  جمع کردن تاپاله ی گاو بود و از فلاکت، پول یک حمام رفتن ساده نداشتند و از ترس شپش، موی سرشان را می تراشیدند  و  به برکت همین انقلاب و نفوذ به بدنه ی مدیریتی کشور، برای خود نان و نامی به هم زدند و هنوز هم سرشان در آخور ثروت های «رانت آورده» است، در این وانفسای معیشت مردم و تنگنای ویرانگر مستضعفین، پا را از هر چه شرم است فراتر گذاشته و سخنانی سخیف تر از همیشه  می زنند و مانده ام که چرا غیرت انقلابی کسی به جوش نمی آید؟

آنان که بر خلاف پابرهنگان، «جنگ» را ، «گنج» خواندند و بجای در طبق اخلاص نهادن «جان و مال» برای خود فقط کیسه دوختند و خوردند و خوردند و تا امروز هم هنوز خوردنشان تداوم دارد و سیر نمی شوند و از هر نوع جنگی برای خویش گنج می سازند ، خودشان و فرزندانی که به غلط «آقازاده» خوانده می شوند، حرف هایی می زنند که از دهنشان خیلی گشادتر است.

آقازادگانی که این روزها، بوی تعفن اشرافیگری و کثافت کاری هایشان در فضای مجازی پخش است و با علم و یقین به مصونیت خویش و اینکه هیچ قانونی کاری به کارشان ندارد، تخته گاز می رانند و در روزگاری که مردم نان شب هم ندارند از قناعتشان می گویند که ماشین بالای 400میلیون سوار نشده اند!

دیروز شنیدم که  یکی از همین مفت خورهایی که اگر پدرش نبود، کسی پس گردنی هم به او نمی زد، وقاحت را به جایی رسانده است که علناً و حق به جانب به محضر شهدا توهین می کند.

رو به دوربین در کمال بی شرمی با لبخند میگوید: «اگر عده ای جان دادند، عده ای هم پول دادند! جان متاعی است که هر بی سر و پایی دارد! آن کس که پول می دهد حساب است!  قرآن گفته است بَأَمْوَالکم و انفسکم »

حالا گستاخی شما به جایی رسیده است که از خط قرمز شهدا هم پا را فراتر می گذارید؟ حالا شهدای ما شدند «بی سر و پا»؟ آنان که اگر نمی رفتند، امثال خواهر و مادر حضرتعالی را باید به کنیزی می بردند و  در بازارهای کشورهای مختلف به پول سیاهی می فروختند؟ و خودت را عین گوسفند، گوش تا گوش سر می بریدند!

از بس خورده اید، مست شده اید و نمی دانید چه چرندیاتی دارد از دهانتان خارج می شود؟ حالا شهدا شدند بی سر و پا؟

آخر تو قرآن می شناسی که به زبان قرآن با تو حرف بزنم؟ که اگر قرآن حالیتان بود، مرز حلال و حرام می شناختید! آنجا که خداوند از أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ حرف زده است، چند واژه قبل هم می فرماید: « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ »  یعنی از مؤمنین جان و مال را قبول می کند.

شما زبان قرآن حالیتان می شود که بگویم همانجا و در همان آیه ی بعد صفات مؤمنین را هم آورده است که :« التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ ۗ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ »

هشت صفت اول را بیخیال می شوم ، شما فقط بگویید با « وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ » چه می کنید؟ حد و حدود خدا را رعایت کرده اید؟

حد و حدود خدا ، همان بیت المالی است که کیسه کیسه تبدیل کردید به «مال البیت».

حد و حدود خدا همان جایگاه هایی است که حق جوانان نخبه ی این کشور بود و شما در عین بی سوادی و بی لیاقتی به برکت رانت پدرانتان غصب کردید!

حق و حقوق خداوند، همین مستصعفینی هستند که بابت اختلاس های شما و پدرانتان به خاک سیاه نشسته اند.

حق و حقوق خدا این بود که از قدرت و مقام پدرانتان سوء استفاده نکنید که همه جوره کردید.

آن همه فسادهای مالی ، آن همه اشرافی گری درخانه های بالاشهری و ویلاهای متعدد و  لباس های مارک و سفرهای خارجی و اتومبیل های میلیاردی و عروسی های آنچنانی و حقوق های نجومی و  صدها رانت و لابی دیگر و البته به رخ کشیدن تمام این داشته ها، شکستن حد و حدود خدا نیست؟

شما و امثال شما اگر از جنگ، ثروت نیندوخته باشید، یک ریال هم پشتیبان جنگ نبوده اید که امروز ادعایی چنان وقیحانه دارید که «پول مهم است و جان متاعی است که هر بی سر و پایی دارد!»

 أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ مال آن پیرزنی است که تنها دارایی اش چند تخم مرغ بود که آورد و داد برای جبهه!

أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ مال آن مادری بود که شاخ شمشادهایش را یکی یکی فرستاد جبهه و حتی استخوانی ازشان برنگشت . به خاطر امنیت تو! تویی که شرم را خورده ای و حیا را قی کرده ای و حال چشم در چشم این مادرها و پدرهایی که هنوز داغ جگرگوشه شان را دارند، به فرزندانشان لقب «بی سر و پا می دهی!»

تف به غیرتت! تف به غیرت امثال شما و تف به غیرتی که با شنیدن این توهین به جوش نیاید.

اگر جان متاعی است که هر بی سر و پایی دارد، پس لطف کن با چند نفر امثال خودت از این بچه پولدارها،  این متاع بی ارزشتان را بردارید و بروید  یکی دو روزی روبروی تکفیری هایی که در چندثانیه محسن حججی را بی سر و دست و پا کردند، اسلحه دست بگیرید! نگران نباشید، می گوییم در لوازم شخصی تان پوشک بزرگسال هم تحویلتان بدهند.

خوب می دانید و خوب می دانیم که مرد این کار نیستید! که مردانگی با  امثال شما فرسنگ ها فاصله دارد.

 سال های سال است دارید می خورید و می برید و می رقصید و می خندید به ریش این ملت! خوب هم می دانید که هیچ کس نمی تواند بهتان بگوید بالای چشمتان ابروست!  خب مشغول باشید! کسی کاری به کارتان ندارد. دیگر چرا تعدی کرده و افسار پاره می کنید و به حرمت شهدا جسارت می کنید؟!

کجا هستند مدعیان حفظ حریم شهدا؟ کجایند آنان که شبانه روز از با شهدا بودن دم می زنند؟ کجایند آنان که فقط بلدند خاطره تعریف کنند؟ دیگر فقط به نام شهدا نان خوردن کافی است؟ نباید صدایی به اعتراض بلند شود؟ حفظ میزها آنقدر ارزشمند شده است که می گذارید به یاران شهیدتان اینگونه بتازند؟

کجاست دستی که دهان این یاوه گویان را گِل بگیرد؟ و کجاست غیرتی که به جوش بیاید و حق این «بی سرو پا» ها را کف دستشان بگذارد تا دیگر به حریم دل شکسته ی خانواده های شهدا جسارت نکنند!

 

دانلود فیلم یاوه گویی های این آقازاده

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۰۰
علی موجودی

شهیدِ زنده ی مسئول  و  شهید زنده ی مجروح!

به بهانه ی یک اتفاق تلخ! زمانی که یک مسئول خود را شهید زنده می داند!


سال ها پیش ، تعدادی از «بچه» های دبستانی به حضرت امام نامه نوشتند که « خواستیم شما را نصیحت کنیم، ولی اماما، ما شما را نمی توانیم نصیحت کنیم. زیرا شما بزرگوارید و...» و حضرت امام در پاسخ با بکار بردن عبارت «فرزندان عزیزم! » برای این «بچه»ها پاسخ دادند که: «کاش شما عزیزان مرا نصیحت می کردید که محتاج آنم!»

این  را گفتم تا برسم به قصه ی دردناک جلسه ی شورای فرهنگی دیروز شهرستان دزفول. آنجا که آن آقای مسئول با اشاره به نیمه تمام ماندن پروژه یادمان شهدای گمنام و گلایه‌ و مطالبه گری دلسوزان این یادمان،خود را «شهید زنده» خطاب کرده و می گوید: «من شهید زنده هستم! فلانی هم شهید زنده است!»  و سپس با تحقیرِ منتقدان دلسوز و «گستاخی» خواندن انتقاد به جنابشان،  منتقدین را «بچه» خطاب می کند و می گوید: «این بچه‌ها کجا بودند که ما مسئولین را که شهید زنده‌ایم نقد می‌کنند؟ چه کسی با گستاخی آنها برخورد می‌کند؟ ـ (دز روز 31-4-97)»

من هنوز هم متحیرم و استفاده از چنین ادبیاتی از این بزرگوار، برایم قابل باور نیست!
فارغ از مسائل یادمان شهدا و نواقص فاحش آن مثل در راه پله قرار گرفتن مزار شهدا، دو سوال کُلی  را مطرح می کنم:

سؤال  اول من این است که  آیا جانبازی و ایثارگری می تواند عاملی برای ممنوعیت نقد یک مسئول باشد؟

آقایان عزیز! بی اعتقادترین دانشجویان من که سن و سالشان به جنگ نمی رسد هم در مقابل واژه ی جانباز  زانوی ادب می زنند. هیچ کس در مقابل ایثار آن روزهای جوانان این مرز و بوم، بی اعتنا نیست و چونان دیوار کعبه، مردم، حرمتِ این افراد را نگه می دارند. اگر مسئولینی که وظیفه شان رسیدگی به جانبازان و خانواده های شهدا و ایثارگران است، کم نگذارند ( که البته می گذارند) مردم کارشان را خوب بلدند.

اما آیا صِرف جانباز بودن یک مسئول نباید به عملکردش ایراد گرفت؟ نباید نقدش کرد؟ نباید از او مطالبه گری کرد؟ یا به خاطر این مهم باید  از او انتظار بیشتری هم داشت؟و آیا این مغایر فرموده مقام معظم رهبری نیست که فرمودند : « مسئولان و دست اندرکاران, هرگز نباید خود را منّزه و مبرای از نقد بدانند. انسان باید ببوسد آن دهنی را که از روی دلسوزی انتقاد میکند»

در مطالبه گری هایی که در خصوص یادمان دیده، شنیده و نگاشته ام، ندیده ام کسی به جایگاه و منزلت جانبازی شما بزرگواران خدای نکرده تعدی کرده باشد، که همیشه در این خصوص سر تعظیم فرو می آوریم؛

اما آقایان عزیز! آیا تحقیر منتقدان و مطالبه گران عرصه ی دفاع مقدس با لفظ هایی چون«بچه» و «گستاخ» مصداق توهین نیست؟ فرمودید شهید زنده اید! آیا شهید زنده توهین می کند؟

آقایان بزرگوار! اصطلاح «شهید زنده» را معمولاً دیگران در قبال عملکرد صحیح، خلوص و تواضع یک جانباز به او نسبت می دهند، گمان نکنم تا بحال شنیده باشم که عزیز جانبازی، خودش به خودش چنین لقبی داده باشد که جای تأمل است و یقیناً این ستایش از خود، به مذاق مردم خوش نخواهد آمد.

آقایان! یک نگاه به دور و برتان بیندازید و ببینید که در این دهه های اخیر بیشترین افرادی که تلاش بدون وقفه در راستای گسترش فرهنگ دفاع مقدس و ترویج و نشر خاطرات و سبک زندگی شهدا داشته اند چه کسانی بوده اند؟ آیا کسی غیراز همین جوانان آتش به اختیاری هستند که شما با تحقیر «بچه» و «گستاخ»خطاب می کنید؟

آیا هر نسل ، بعد از نسل شما «کودک» محسوب می شود و نسل شما فقط «مرد» شد؟

آیا شهدا و حوزه ی دفاع مقدس، ارث پدری یک نسل است و دیگران که کمی دیرتر رسیده اند، باید دهان خود را ببندند و سکوت کنند؟ یا اینکه شهدا به فرد فرد مردم تعلق دارند و هر کس در هر سن و سالی حق دارد از مسئولین مربوطه با تذکر خطاها و ارائه ی پیشنهاد مطالبه گری کند؟ مگر نه امام خامنه ای فرمودند :« انقلاب و انقلابی گری برای همه دوران‌هاست و همه کسانی که براساس شاخص‌های انقلابی گری عمل کنند، انقلابی هستند حتی جوانانی که امام (ره) را هم ندیده باشند.»

چرا همین به قول شما «بچه»ها  وقتی مثل شهید علیرضا حاجیوند و شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی، در سوریه می روند روبروی گلوله، شما از مردانگی و رشادتشان پشت تریبون ها سخن می گویید؟ لابد آنان هم وقتی زبان به نقد عملکرد شما باز می کردند «بچه » بودند؟!

ملاک و معیار «بچه» بودن، مبانی و ارزش ها هستند، یا شخص خودتان؟

و اما سوال دوم :

از «شهید زنده» بودن حرف زدید و اینکه کسی حق نقد «شهید زنده» را ندارد و این گستاخی است! «نقد» را در قبالِ خود، گستاخی می دانید، اما آیا در قبال شهدای زنده ی دیگر هم چنین حساسیتی دارید؟! شیمیایی ها ، قطع نخاعی ها ، اعصاب و روان ها؟ پدر و مادرهای شهدا که از هر شهید و شاهدی زنده تر هستند.


شما هم مثل «بچه» های اهل رسانه، پای درد این شهیدان زنده بنشینید و ببینید دود از دل سوخته شان بلند می شود؟ «بچه»های رسانه ها، وظیفه اطلاع رسانی شان را خوب انجام می دهند، اما شما وظیفه ی پیگیرتان را خوب انجام داده اید؟ اینکه  ببینید چرا اینهمه از عدم رسیدگی به حقوق قانونی و بخشنامه ای خود می نالند؟

اصلاً وقتی همین « شهید زنده» ها ، «شهیدِ شهید » می شوند، حق و شأن و منزلتشان رعایت می شود؟

آن روزی که شهید زنده «منصور مشعلی» بود، برایش چه کردند؟ و وقتی که «شهیدِ شهید» شد، آنگاه که آقایان مسئول روی تابوتش یک پرچم ایران ساده هم نینداختند و در تابوت شهرداری تشییع کردند، دنبال مقصران این گستاخی بودید؟

آن روزی که شهید زنده «غلامحسین خورشید» بود، حتی یک تخت به او که قطع نخاع شده بود ندادند و وقتی که «شهیدِ شهید» شد  و با 119 ماه اسارت و هزاران زخم بر روح و بدن، حتی نگذاشتند در قطعه شهدا دفن شود، در حالی که والدین برخی مسئولین در قطعه شهدا دفن می شوند،  دنبال پاسخگویی به این موضوعات بودید؟

و ده ها مورد دیگر از این دست که ما نوشتیم و شما نخواندید! یا خواندید و برایتان مهم نبود!

ظاهرا شهدای زنده هم دسته بندی دارند! «شهدای زنده ی مسئول» و «شهدای زنده ی مجروح» که یکی حرمت دارد و دیگری بی خیال!

 آقایان مسئول! بجای تهدید منتقدان و دلسوزان و مطالبه گران، عملکردتان را اصلاح کنید و بجای شمشیرکشیدن و توهین و تهدید مطالبه گران، از نظراتشان برای پیشرفت بهره بگیرید که این همان خواست رهبری انقلاب است. بین همین «بچه»ها، دکتر و مهندس و هنرمند خوش فکر زیاد پیدا می شود اگر این «بچه» ها را «بچه» نپندارید.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۴۸
علی موجودی

استجابت یک دعای عجیب

به بهانه ی عروج مادر شهید والامقام عبدالکریم قانعی فر

 

هنوز چند روز نمی شود که خانم خبرنگار راه خانه اش را در پیش گرفت و بجای خیلی از پشت میزنشین ها، نشست پای درد دل هایش. درددل های  مادری که مثل خیلی دیگر از این جنس مادرها ، پشت پرده ی فراموشی آدم ها گم شده اند و دیگر کمتر کسی سراغشان می رود.

و چه زیبا شهید بیدخ 36 سال پیش از امروزمان خبر داد که «حس می کنم فرداها، در راه ها ، وقتی زمان گذشتنه را از یاد می برد و آینده فراموشکده ی گذشته می شود، شهیدان از یاد می روند.»

دیگر نه به پاهایش رمقی مانده بود و نه به جسم و جانش. تختش را گذاشته بود زیر عکس عبدالکریمِ شهیدش تا مثل همیشه زیر سایه اش باشد. تنها کسی که همیشه از مادر سراغ می گیرد و از آسمان نگاهش می کند. حرف هایش را می شنود و گاه برای تسکین غصه هایش به خوابش می رود.

مادر، با صدایی آرام و لرزان زبان به درد دل می گشاید که اینک مجالی برای این درد دل ها نیست، چون آنان که باید گوش شنوای این دردها باشند، پنبه در گوش ، دارند اسکناس هایشان را می شمارند و با چسب «قدرت» دارند پایه های میزشان را روی فرش خون شهدا محکم تر می کنند.

مادر از عبدالکریمی می گوید که با  نان حلال بابایش و با شب نخوابی های مادر و شیری آمیخته با محبت اهل بیت(ع)، قد کشید.

از عبدالکریمی که بعد از یتیم شدن، در کوره ی آجرپزی کارگری می کند تا برای زیستن در کنار سختی ها خوب پخته شود.

از عبدالکریمی که درسش را رها می کند تا تکلیفش را ادا کند.

از عبدالکریمی که یک پایش را زودتر از خودش می فرستد بهشت.

از عبدالکریمی که با یک پای قطع شده، دوباره راه جبهه را در پیش می گیرد  و در حالی که مادر و خواهر در حال آماده کردن سور و سات عروسی اش هستند، خبر پروازش همه چیز را به هم می ریزد.

مادر و خواهر شهید قانعی چند روز قبل از وفات مادر

 

مادر می گوید و می گوید و بغض می کند و می گرید و در نهایت از آرزوهایش می گوید:

«آرزو دارم خوابش را ببینم تا دلتنگی‌هایم که همیشه همراهم هستند، اندکی کمتر شوند. به‌خاطر کسالتم، محروم شده ام از رفتن بر سر مزار عبدالکریم! آرزویم این است که دوباره به زیارت مزارش بروم!»

و اینجا دیگر مادر سکوت می کند و خبرنگار هم و اگر خوب چشم و گوش جان باز کنی، عالم هم در بغضی سنگین، سکوت می کند در مقابل این آرزوها!»

و امروز در نهایت ناباوری دعای مادر مستجاب می شود. آن هم عجب استجابتی! امروز صبح ، تابوت مادر عبدالکریم را به زیارت مزار پسر بردند، تا لحظاتی بعد، به دور از چشم آدم ها، عبدالکریم بیاید و دست مادر را بگیرد و ببرد به همانجا که باید!

عجب قصه ای دارند شهدا و عجب معادلاتی برقرار است در دنیایشان و این وسط ما هستیم که باید از دور نگاه کنیم و حسرت بخوریم. حسرت نرسیدن به قافله و حسرت قدرنشناسی از این مادرها و پدرهایی که هر روز یکیشان به مهمانی آسمان می رود.

 

پیکر مرحومه مغفوره«بتول برکتی» مادر شهید معظم «عبدالکریم قانعی فر» امروز صبح بر شانه های شهر تشییع و به میهمانی فرزند شهیدش رفت. مجلس ترحیم ایشان از ساعت 9:30 الی 11:30 امشب در مسجد امام حسین شمالی برگزار خواهد شد.

 

لینک مصاحبه سایت تسنیم با مادر شهید قانعی در 22/4/97 ، چند روز قبل از وفات ایشان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۷ ، ۱۶:۳۱
علی موجودی


قصه ی خورشید


بسم رب الشهدا و الصدیقین
«قصه ی خورشید » روایتگونه ی کوتاه و تکان دهنده ای از زندگی  آزاده ی دزفولی با 119 ماه اسارت و 50 درصد جانبازی ، « شهید حاج غلامحسین خورشید» است  از زبان همسر صبور و  رزمنده اش « زهرا افضل پور »
خورشید این قصه ، 13 تیر ماه 1397 در اثر عوارض ناشی از شکنجه های رژیم بعث عراق  غروب کرد
 هر روز یک قسمت از این روایتگونه ی بی نظیر منتشر می شود

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۷ ، ۰۸:۵۵
علی موجودی

«خورشیدی» که غروب کرد

به بهانه ی شهادت آزاده و جانباز سرافراز حاج غلامحسین خورشیدی

 

همه چیز از همین آگهی ترحیم درب مسجد شروع شد. یک روز از تاریخ مراسم تشییع و ترحیم آن گذشته بود. واژه های «در گذشت شهادتگونه» و «آزاده و جانباز دفاع مقدس» کمی توجهم را جلب کرد. نامش آشنا نبود. «حاج غلامحسین خورشید»

خیلی راحت ، مثل سایر آگهی های ترحیمی که روزانه به دیوار نقش می بندند و تصویری دیگر جایگزین آن می شود از کنارش گذشتم.

عصر پنجشنبه وقتی با عمه روی مزار همسر شهیدش «محمد فرخی راد» که در اسارت به شهادت رسیده بود، سلام و احوال پرسی کردم، لابلای صحبت هایش گفت که از مزار حاج غلامحسین خورشیدی برگشته است و می گفت که با «محمدِ» شهیدش در یک اردوگاه بوده اند.

اینجا بود که احساس کردم این نام، برای برخی دردکشیدگان این وادی ناآشنا نیست.

و صبح جمعه وقتی پنچر شدن موتور کارم را به مغازه ی آپاراتی کشاند و حاج غلام حین کارش داشت از اوضاع جامعه شکوه می کرد، دوباره رسیدم به همان نام ناآشنای دیروز.

«حالا اگه مثلاَ این حاج غلامحسین خورشیدی یه مسئولی بود، یه میلیونری بود، یه آقازاده ای بود، اینقده غریبونه تشییعش می کردن! یا دسته دسته مسئولین برا خودی نشون دادن میومدن برا تسلیت گفتن؟ کسی که عمر و جوونیش رو گذاشت واسه این انقلاب! کسی که ده سال از بهترین روزای عمرش رو واسه این مملکت تو زندونای عراق شکنجه شد! باید اینقدر مظلومانه می رفت؟»

شنیدن دوباره ی نام «حاج غلامحسین خورشیدی» عادی به نظر نمی رسید. تلنگر بود و این پیام را برایم داشت که باید فارغ از وامصیبت های مادی متعدد و مکرر این روزها، به قصه ی مردی بپردازم که چندین بار است نامش دارد در مسیر عبورم قرار می گیرد.

باید فارغ از قصه ی گرانی ارز و سکه و مسکن و مایحتاج مردم، لابلای هیاهوی بی نتیجه ی جام جهانی، در بالاو پایین رفتن ریزه های کاغذپاره ی برجام، بین فریادهای بی حیایی دختران خیابان انقلاب، همزمان با توئیت ها و پست های اینستاگرامی بسیاری از سلبریتی های به ظاهر روشنفکر و در تنگنای حقیقت نفوذ جلادان و خائنان به برکت دشمنان داخلی و غرب پرستان و فارغ از آن همه دغدغه های مادی و روحی مردم، قصه ی یک آزاده مرد قهرمان را دنبال کنم.

نامش را در «گوگل» جستجو کردم و جز به دو خط خبر ساده و کلیشه و رسمی  پیوستن یک آزاده ی جانباز دزفولی به یاوران شهیدش، نرسیدم.

لیست اسامی آزادگان دزفول را که کنار دستم گذاشتم، «اولین شوک» به دلم وارد شد. تاریخ اسارت 4/7/1359 یعنی دقیقا چهار روز بعد از شروع جنگ تحمیلی!  یعنی 120 ماه اسارت. یعنی با یک حساب سرانگشتی می شود ده سال.

تا اینجا باز هم همه چیز عادی بود. قصه ی یک جانباز آزاده که یقینا با زخم های یادگاری اش از دوران اسارت، سال ها مأنوس بوده و اینک، به وصال یار رسیده است.

اما قصه ، جور دیگری رقم خورد!

از یکی از دوستان خبرنگار خواستم اگر وقت کرد، اطلاعاتی از این عزیز برای معرفی به مردم به دست بیاورد و وقتی گزارش را برایم ارسال کرد، وجودم گُر گرفت و با مرور خط به خطِ آن، گریه امانم را برید.

روایتی سراسر درد و حماسه که تاکنون مشابه آن را هم ندیده بودم.

چه فکر می کردم و چه شد؟ یقین کردم که آن همه تکرار این نام برایم بی دلیل نبوده است و باید روایتگر یک قصه ی بی نظیر شوم.

به گَنجی عظیم رسیده بودم، ثروتی عظیم که دیگر از دست رفته بود! به خورشیدی که غروب کرده بود!

حال و روز خوشی نداشتم. نمی دانستم باید یقه ی چه کسی را بگیرم. اینکه یکی مثل حاج غلامحسین با آن سرگذشت تکان دهنده و درآور، باید گمنام و غریبانه بین ما زندگی کند و  غریبانه تر از قصه ی زیستنش پرواز کند و شهری بی خبر از قصه ی این مرد باشد.

نمی دانم غربت حاج غلامحسین، از بی عرضگی و بی وفایی و بی غیرتی یکی مثل بوده است یا کم کاری آنانکه می شناختندش و نگفتند و حالا هم که دیگر چقدر زود دیر شده بود.

حال دلم حال خوشی نبود.

شنیدن بخش کوتاهی از زندگی این قهرمان بی نام و نشان از زبان همسر مجاهدش، آنچنان تکان دهنده بود که سنگدل ترین آدم ها را به تواضع و کرنش در می آورد.

شب تا صبح ، با خیال بی معرفتی و بی خبری ام  در خصوص حاج غلامحسین و حاج غلامحسین ها خوابم نگرفت و هنوز که هنوز است، نمی توانم یک جرعه آرامش در کام دلم بریزم.

با خودم می گویم معلوم نیست چند غلامحسین دیگر در گوشه و کنار این شهر ، در گمنامی و عزلت دارند آخرین روزهای این حیات مادی شان را سپری می کنند و ما بی خبریم!

سرگرم بالا و پایین های روزگاری که عمرمان را ربوده است و مسئولینی که طول و عرض میز، خون و ایثار این همه عزیز را از یادشان برده است.

 امان از این بی معرفتی و بی غیرتی ما و البته  امان از سکوت زهرآلود آنانکه باید قصه ی این آدم ها را  بگویند و نمی گویند.

 به محض آرام گرفتن تلاطم های دلم، « قصه ی خورشید » را برایتان روایت خواهم کرد. روایت مردی که ساده و غریبانه زیست، قهرمانانه حماسه آفرید و مظلوم و غریب رفت.

در  دو ـ سه روز آینده ، منتظر «قصه ی خورشید» باشید. قصه ای که در هیاهوی مادی روزگار اطراف دل هایتان را تکان خواهد داد.

«قصه ی خورشید» نه قصه ی مظلومیت یک نفر، که قصه ی قهرمانی و اخلاص و غربت یک نسل و رزمندگی و مجاهدت زنانی از نسل خورشید است.

منتظر «قصه ی خورشید» باشید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۷:۰۲
علی موجودی

بالانویس:

این دلنوشته را سال 93 منتشر کردم. عصر امروز دوباره یادش افتادم. شما هم مرور کنید، خالی از لطف نیست.

 

«شهیدآباد» شلوغ نیست، «قبرستان »شلوغ است

 

 عصر یک پنجشنبه ، وقتی نیم ساعت دنبال جای پارک می گردی با خودت می گویی «چقدر شهیدآباد شلوغ است». اما وقتی از ورودی گلزار پایت را می گذاری داخل ، می بینی «شهیدآباد» شلوغ نیست بلکه «قبرستان» شلوغ است. چرا که فاصله بین معناو مفهوم «شهدا» و «اموات» زمین تا آسمان هم بیشتر است.

عصرهای پنجشنبه می بینی  محلی که نامش را از شهدا ودیعه گرفته است ، دیگر ارتباطی با شهدا ندارد.

از آن همه ماشین و آدم هایشان ، از آن همه تاکسی و اتوبوس و موتور و ترافیک آدم ها که فوج فوج می روند داخل و برمی گردند ، کسی سراغی از شهدا نمی گیرد.

مردم یا خودشان به تازگی عزیزی را داده اند دست خاک امانت و یا می آیند به احترام قوم و خویش های مرحوم تازه مسافر شده .

تازه بعدش هم کمی بالاتر میوه فروش ها و وانت ها هستند و می توانند خرید روزانه شان را بکنند و دست فروش هایی که روبروی گلزار رزقشان را از این جمعیت به خانه می برند.

هم فال است و هم تماشا.

و من مانده ام این همه آدم چگونه به سادگی از کنار قطعه شهدا رد می شوند، بدون اینکه حتی نگاهی بیاندازند به ردیف ردیف عشق از یاد رفته و فاتحه ای بخوانند برای خودشان که شهدا را به فاتحه چکار؟

زنده تر از شهدا مگر هست؟

به مرور که بزرگترین گنجینه های عشق و دلدادگی و صبوری ( پدر و مادر های همین شهدا را می گویم) دل می سپارند به آسمان و تن به خاک، دیگر کسی سراغی نمی گیرد از دسته گل هایی که روزی به خاطر آرامش امروزمان دل زدند به دریای خون و حماسه  و بعد یا تکه پاره برگشتند و یا اصلا برنگشتند.

عجیب است که این روزها حتی خواهر برادرهایشان هم بی خیال عزیزِ شهیدشان شده اند.

 

عصر پنجشنبه - قطعه 2 گلزار شهیدآباد دزفول

 

هر بار که می روم شهیدآباد تعداد مزارهایی را که زائر دارند می شمارم.

کمتر هفته ای است که عدد شمارشم به 15 برسد با آنکه در قطعه ۲ قریب به 700 شهید داریم.

تازه همین آدم هایی هم که می آیند تکراری هستند. هر هفته می بینی شان.

یا همان تک و توک پدر و مادرهایی هستند که نیمه نفسی دارند و هنوز مث سال ها پیش روقبری گلدوزی شده پهن می کنند روی مزار و میوه و شیرینی می آورند و یا همرزمانی که ماه به ماه سفید شدن موهایشان برایت محسوس تر می شود.

باز هم یاد وصیت همین بچه ها می افتم.

یاد محمود صدیقی راد که گفت : «وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر گاه که خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید ، از همانجا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین. من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. » که برخی همان بوق را هم دریغ کرده اند.

یاد وصیت حسین بیدخ که گفت : «حس میکنم فرداها ، در راهها وقتی زمان گذشته را از یاد می برد و آینده فراموشکده گذشته میشود شهیدان از یاد میروند. »

این بچه های عارف مسلک، همان سی سال پیش خبر داده بودند که ما به کجا خواهیم رسید. ما باید روزی جواب بدهیم برای این خلوت بودن. برای این بی مهری. برای این قدرنشناسی. باید جواب بدهیم این همه فراموشی را و این همه وصیتی را که با نصیحت اشتباه گرفته شد و عمل نشد به آن سطرهایی که در واپسین لحظه های حیات این بچه ها نگاشته شد.

آه اگر مردم می دانستند ، مقام برخی از این بچه هایی که سالهاست اینجا خوابیده اند از امام زاده ها هم بیشتر است، دخیل می بستند به این سنگ قبرها. گرد و غبار این سنگ ها را می بردند برای تبرک. اصلا نمی گذاشتند که این سنگ ها را غبار بگیرد. اگر می دانستند که اینها دستشان باز است برای حاجت روا کردن.

اگر می دانستند که این بچه ها زنده اند ، می بینند ، نفس می کشند ، گره باز می کنند ، شفا می دهند ، شفاعت می کنند ، تمام لحظه هایشان را گره می زند به این ردیف ردیف آسمان مانده بر زمین. حیف که خیلی ها ارزش این سنگ قبرها و آدم هایی که آن پایین آرمیده اند و از آن بالا نظاره گر هستند را نمی دانند.

آنان که جمجمه هایشان را دادند دست خدا امانت و خونشان را ریختند به پای آرامش ما و ما چه کردیم با این خون ها ؟

کاش بیشتر قدر این بهشت روی زمین را می دانستیم و البته آنان که خود نمی خواهند بهره ببرند از این بهشت را چه جای اصرار است که بیایید و نسیم عشق تنفس کنید. تازه بماند آنهایی که بیخیال آمدن که شده اند ، هیچ ، گام به گام زندگی و کارشان شده است روی خون این بچه ها پا گذاشتن. از استخوان این بچه ها پله ساختن و بالا رفتن. از روی جنازه این بچه ها گذشتن و به دنیایشان سر و سامان دادن و برای وصال میز ، از عشقی عزیز گذشته اند.

بگذریم.

نزدیکی های غروب که می شود از آن همه ترافیک آدم ها خبری نیست. ماشینت را که با هزار بدبختی برایش جای پارک پیدا کرده ای ، تک و تنها مانده است کنار خیابان. این همه آدم می آیند و می روند ، اما قطعه شهدای شهید آباد زائری به جز فرشته های آسمان ندارد. پس بیایید از این پس به جای جمله غریب و نامأنوس «شهیدآباد شلوغ است» بگوییم «قبرستان شلوغ است» البته اگر شلوغی ملائکه ای را که برای بوسیدن این سنگ ها از هم سبقیت می گیرند بی خیال شویم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۷ ، ۱۱:۱۵
علی موجودی

هر هفته یک مرده بشویید!

یک پیشنهاد خاص به مدیران و مسئولین کشور

 

با سلام

بدینوسیله از ریاست محترم جمهور و ریاست مجلس شورای اسلامی ، نمایندگان مجلس و سایر مدیران و مسئولین کشور از رده های بالا تا رده های پایین خواهشمندم هفته ای یک بار با مراجعه به غسالخانه ی شهرستان محل اقامت خود نسبت به غسل دادن و کفن نمودن یک جنازه اقدام فرمایند.

شاید این اقدام علاوه بر استحباب آن در دین مبین اسلام، باعث شود که به وجود مرگ و اینکه این حقیقت سراغ هر انسانی خواهد آمد یقین حاصل کنند و بدانند که بادیگارد، محافظ ، میز ، منسب، رانت ، پارتی ، مِلک و ویلا و ... قادر نخواهد بود در صورت فرا رسیدن لحظه ی وداع، حتی اندکی کاری از پیش ببرند.

با توجه به وضعیت موجود در کشور و دید عامه مردم نسبت به روند عملکرد بسیاری از مسئولین با توجه به اختلاس های مکرر، فساد، اشرافی گری، منفعت طلبی ، آقازادگی ، حقوق های نجومی، سهم خواهی از سفره ی انقلاب و بی توجهی به وضعیت معیشت مردم و فقر حاکم بر مردم در بسیاری از استان های کشور، خصوصاً استان های سیستان و بلوچستان و خوزستان، آدم احساس می کند که مرگ و زندگی پس از مرگی وجود ندارد و حساب و کتابی در قیامت نخواهد بود.

لذا بیم آن می رود که علاوه بر به تاراج و چپاول رفتن اموال، دارایی ها، حق و حقوق اقتصادی و اجتماعی مردم، اعتقادات دینی و مذهبی و خصوصاً اعتقاد به مرگ و زندگی پس از مرگ مردم نیز با نحوه ی عملکرد مدیران به تاراج رود.

مردمی که می بینند مدیرانی در لباس پیامبر(ص) ، مسئولینی با تیپ و ظاهر مذهبی و موجه که همیشه در سخنرانی هایشان انقلاب انقلاب می گویند و امام و شهدا از سر زبانشان نمی افتد، خود و آقازادگانشان چگونه بیت المال مسلمین را «مال البیت» دانسته و ناجوانمردانه و حریصانه و بدون اینکه سیر شوند، چپاول می کنند، چگونه بتوانند به رزق حلال، حق الناس ، ساده زیستی، مرگ و زندگی پس از مرگ و بسیاری دیگر از باورهای دینی اعتقاد داشته باشند و مگر نه علی(ع) فرمودند: « الناس على دین ملوکهم» که دین مردم بر طبق دین رهبران و حاکمان آنان است.

و مگر نه پیامبر فرمود: «هر گاه دو دسته از امت من فاسد شوند همه فاسد مى‏شوند و آن دو دسته دانشمندان و حاکمان هستند.

نامه ای را که امام علی (ع) به مالک نوشت و کاملترین دستورالعمل زمامداری و نحوه­ ی تعامل حاکم با مردم و مسئولین را که آقایان بی خیال شده اند و نگاه هم نمی کنند و نهج البلاغه دیگر زینت طاقچه هایشان هم نیست. لااقل دیگر اعتقادات دینی و مذهبی مردم را با عملکردشان به غارت نبرند که جرم گمراه کردن  حتی یک نفر در قرآن جرمی بزرگ و جزایی شدید دارد.

لذا خواهشمندم این قانون را تصویب کنید تا هر مدیر و مسئول مملکت ، هفته ای یک بار در غسالخانه ، عهده دار مسئولیت غسل و تکفین یک میت شود تا شاید یاد مرگ برایش مکرر اتفاق افتد و شاید اندکی به خود بیاید که «آخرین منزل هستی این است» و پس از مرگ مدیری که با گردش قلمش کشوری را تکان می داد، قادر به پوشاندن شرمگاهش نیز نخواهد بود.

به قول فرمایش امام علی(ع) : شما را سفارش مى کنم که به یاد مرگ باشید و از آن کمتر غفلت ورزید. چگونه از چیزى غافلید که او از شما غافل نیست و چگونه به کسى چشم طمع دوخته اید که به شما مهلت نمى دهد! مردگانى که مشاهده کرده اید خود واعظانى هستند که شما را از هر واعظى بى نیاز مى کنند.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ تیر ۹۷ ، ۱۸:۱۲
علی موجودی

وقتی کسی خبر نداشته باشد 

به بهانه ی سالگرد شهادت فرمانده محبوب گردان عمار دزفول

«سردار سرتیپ پاسدار دکتر حاج محمدرضا صلواتی زاده»

 

می شود از همان لحظه ی پاسدار شدنت جنگ شروع شود.

می شود با جهان آرا در آن 35 روز نفس گیر مقاومت خرمشهر باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود در همان ایام پا و چشمت ترکش خورده باشد و کسی خبر نداشته باشد.

می شود در بیت المقدس باز هم هر دو پایت زخم بردارد و کسی خبر نداشته باشد.

می شود در کربلای 5 کتفت هم آماج تیر و ترکش شود و ریه هایت پر شود از گاز منحوس شیمیایی و کسی خبر نداشته باشد.

اصلاً می شود بیش از هفت بار مجروح شده باشی و هر بار تکه ای از این پیکر امانتی را با خدا معامله کرده باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود از شش مرد خانه تان ، 5 تایش در جبهه باشند، حتی پدرت و هیچ کس خبر نداشته باشد.

می شود خط شکن بیش از دوازده عملیات بزرگ چونان فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر1، محرم، خیبر، بدر، والفجر 8، کربلای 4 و 5 ، والفجر 10 و ... باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود یکی از برادرهایت در خیبر مفقودالاثر شود و خبری نیاید که نیاید و در تشییع برادر دیگرت هم که در بدر آسمانی شده است ، به دلیل حضورت در عملیات شرکت نکنی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود 124 ماه یعنی از سال 1359 تا آخر 1369 در جبهه و مناطق عملیاتی حاضر باشی یعنی بیش از ده سال وطبق قانون فقط سابقه ی 94 ماه و 26 روز یعنی دقیقا مطابق تعداد روزهای جنگ هشت ساله در کارنامه ات باشد و سابقه ی 117 ماه فرماندهی.

از فرماندهی گروهان تا فرماندهی گردان عمار تا فرماندهی محور و کسی خبر نداشته باشد.

می شود گفته باشی تا جنگ تمام نشود، من ازدواج نمی کنم و بر سر حرفت بمانی تا تکلیف  آب و خاکت معلوم شود.

می شود پس از جنگ دنبال پرونده ی جانبازیت نروی و بگویی :«من با خدا معامله کردم و دنبال این امتیازها نیستم.»

می شود بگویی :«تا همه ی نیروهای گردانم دنبال جانبازی شان نروند، من نمی روم»

 

می شود با آن همه مقام و رتبه و سابقه و فرمانده بودنت، تا سه سال پس از ازدواج در اتاقی کنج خانه ی پدرت زندگی کنی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود از سال 1370 ، سرتیپ دوم پاسدار باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود دکتری رشته مهندسی عمران از دانشگاه تهران داشته باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود استاد و رئیس گروه نقشه برداری دانشگاه امام حسین(ع) بوده باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود بعد از جنگ ده ها مسئولیت اجرایی و نظامی و تخصصی داشته باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود با این همه که گفتم ، 11 سال در خوابگاهی 50 متری بدون اتاق ، شامل یک سالن و یک بالکن کوچک، در طبقه ی ششم یک ساختمان قدیمی، با همسر و سه فرزند قد و نیم قدت زندگی کرده باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود تا سال 1390 هنوز مستأجر باشی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود تمام زندگی ات خلاصه شود در «صداقت و سادگی و خانه به دوشی، در تحصیل وتهذیب و  تدریس و بیمارستان و درد و رنج  و سکوت»  و کسی خبر نداشته باشد

می شود، آقا زاده هایت، مثل آقا زاده های دیگر نباشند، که از پله های افتخارات پدر بالا بروند و برای خود نانی و نامی بنا کنند.

می شود با شروع ماه مبارک رمضان ، آن قلب عاشق را که سال ها دست خدا داده بودی، نرم نرمک آهنگ رفتن بزند و کسی خبر نداشته باشد.

می شود در اوج مظلومیت و کنج خانه ، چشم در چشم حسین(ع) و رفقای شهیدت آسمانی شوی و کسی خبر نداشته باشد.

می شود در شهر صدایی بپیچد که فرمانده ی گردان عمار رفت پیش سید جمشید صفویان، فرمانده ی شهید گردان بلال.

می شود هر چه دنبال یک عکس با درجه سرتیپی برای تزئین تابوتت بگردند، دستشان به جایی بند نشود که نشود.

می شود غریبانه بر شانه ی رفیقانت به سمت کنج شهیدآباد دزفول بروی و کنار سیدجمشید و برادران شهید و نیروهای شهیدت تا ابد آرام بگیری و کسی خبر نداشته باشد.

می شود.

همه ی اینها را که گفتم می شود. اگر دنبال گمنامی باشی و سه طلاقه کرده باشی دنیایی را که جز پایبند کردن آدم ها چیزی ندارد.

می شود حتی پس از رفتن هم بی نام و نشان و غریب باشی چرا که از «مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء » بودی و چه زیباست آدم در آسمان مشهور باشد تا در زمین. ملائکه بشناسندش تا آدم ها.

می شود، این همه باشی و این گونه مظلوم بروی و هیچ کس خبر نداشته باشد.

همه ی اینها می شود وقتی تو «شهید حاج محمد رضا صلواتی زاده» فرمانده ی گمنام گردان قهرمان و قهرمان پرور عمار دزفول باشی.

و همه ی اینها را که گفتم ، قطره ای است از دریای آنچه من از عظمتی به نامِ «حاج محمدرضا» می دانم.

و وقتی می گویم «سردار سرتیپ پاسدار شهید دکتر حاج محمدرضا صلواتی زاده» می دانم که تو از آوردن این القاب، دلگیر می شوی.

اما قهرمان شهرم!

ای کاش می شد تا تو را در مأمن گمنامی ات رها کنیم و بگذریم، که تو این چنین می خواستی. اما ای عزیز! اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن، تا تاریخ در افق وجود تو قله های بلند تکامل انسانی را ببیند

 حاج محمدرضای عزیز! سالروز آسمانی شدنت گرامی باد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۶:۲۱
علی موجودی

حرف هایی که اگر بشنوند ...

به بهانه ی مصاحبه ام با سایت تحلیلی خبری «بیدار دز»


در  مصاحبه با سایت بیدار دز، من و دوست عزیزم عظیم سرتیپی، حرف دل خیلی از  مردم و خصوصاً جوانان دزفول را در خصوص مسائل فرهنگی دفاع مقدس دزفول  و خصوصاً 4 خرداد «روز دزفول »زدیم.
حرف هایی که در سینه ی خیلی از جوانان شهر مانده بود و تریبونی برای بیانش وجود نداشت. حرف هایی مثل:


1- اصل ۴ خرداد مال مردم است، ولی امروزه مال مسئولین است
2- بیایید برنامه  را مردمی کنید. چرا مردمی نمی کنید؟
3-پایگاه های بسیج ما چه نقشی دارند؟ بچه های فعال فرهنگی چه نقشی دارند؟اصلا بیاییم ببینیم میانگین افرادی که در اتاق فکر ۴خرداد هستند چند ساله اند؟
4-آیا کار فرهنگی کردن در دهه ۹۰؛ مثل کار فرهنگی کردن در دهه ۶۰ است؟ ایده های این آقایان مال آن دوره است. اینها چقدر با جوانان ارتباط دارند.
5-اختیار کار را همین طور که نظام در نوجوانی به این ها اعتماد کرد ، به جوانان بدهند وبه جوانان اعتماد کنند.
6-امروز، روز رسانه هست بیش از آنچه تصور بشود میتواند اثر گذار باشد. عزیزانی که هم مسئول هستند بجای اینکه که سواد رسانه ای خود را تقویت کنند با کسانی که اهل رسانه هستند برخورد میکنند
7- آیا مسئول امروز مثل شهید حسین ناجی است که به خواهرش گفت در ماشین سپاه حرف شخصی نزن؟ مسئول امروز این است؟
8-مسئولین باید از بچه های بسیجی تشکر کنند یا بچه های بسیجی باید بیایند از مسئولین تشکر کنند؟؟ماه  ها زحمت در یک یادواره کشیده می شود، بعد باید در برنامه از حضور جناب آقای فلانی تشکر بشود. وظیفه اش بوده که تشریف آورده است. ما چرا باید تشکر کنیم؟آن مسئول باید ممنون دار بچه ها باشد!
9-ایراد از آنجایی است که به ما گفتند شما باید به یک آدم هایی افتخار کنید که امروز پول بلیط هواپیمایشان را هم بدهی دزفول نمی آیند.
10-یکی از آسیب شناسی ها مربوط به تحریف دزفول، مقاومت دزفول و بچه های دزفول در عملیات ها است. آنقدر نگفتیم و آنقدر ننوشتیم که  در فیلم ها؛ در مستند ها، در بسیاری از این موارد تحریف شدیم.
11-ایا مسولین ما توانستند با ان همه ادعا یک دیدار با رهبری بگیرند برای روز دزفول؟
12-ما در دزفول به یک معاونت مقاومت و پایداری و دفاع مقدس نیاز داریم!
13-شهید علی بهار که بعد از 35 سال پیکرش بر میگردد حقش هست که ۳۰۰ متر تشیع بشود؟
14-در دزفول المان های دفاع مقدس  اضافه که نمی شود، بلکه حذف هم میشوند!
15-اتفاقات نادر دارد در دزفول می افتد در حذف آثار و ارزش های دفاع مقدس نه حفظ آثار دفاع مقدس!
16-در نام گذاری های اماکن هم بی سلیقگی وجود دارد و هم عدم توازن.
17-نام را به ما دادند و کام را به یکی دیگر…  اصفهان روزی در تقویم ندارد ولی نمایندگانی دارد که بالاترین اولویت ها را برایش میگیرند.
18-در کجای دنیا در قطعه شهدا و یادمان شهدای گمنام، اموات دفن میکنند که در دزفول دفن می کنند؟
19-نهادهای دولتی ما چرا خودشان کار انجام نمی دهند؟ منتظرند یک هیئتی باشد، یک کاری انجام بدهد، صد تومن پول کم داشته باشد و بگویند این صدتومن را ما به شما میدهیم . صدتومن را که دادند می گویند: ما که پولتان را دادیم؛ آرم ما باید زیر بنر شما باشد.

و ....

از همشهریان عزیز ، رزمندگان ، جانبازان و خصوصاً دوستان جوانم که برای بیان این مسائل پیام تشکر فرستادند ممنونم. ان شاءالله که گوش شنوایی باشد. البته از برخی آقایانی که مورد عنایت !!!قرارمان دادند هم سپاس گزاریم.

از دوستان بزرگوارم در پایگاه خبری و تحلیلی «بیدار دز»  هم ممنونم که دغدغه مندانه به این موضوع پرداختند.

 بچه های بیدار دز ، بُرِش هایی از مصاحبه را به صورت کلیپی کوتاه آماده کرده اند که از اینجا می توانید دانلود کنید.

متن کامل این گفتگوی بلند را  از طریق لینک زیر و در سایت بیداردز ببینید و نظرات خود را ثبت کنید.



http://bidardez.ir/?p=2224
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۷ ، ۰۸:۰۶
علی موجودی

بالانویس 1:

عصرهای پنجشنبه، یکی از مزارهایی که زیارت می کنم، مزار آقای لحافچی ( دادآفرید) است! «شهید نعمت الله لحافچی» یا همان «مش نعمتِ» خودمان. حق معلمی به گردنم دارد. معلم عزیزی که در اوج ایثار پرگشود و رفت به همانجا که سالها قبل باید می رفت و لیاقتش را داشت! نگاهم را می دوزم توی چشمان تصویری که 18 سال است ، نگاهم می کند و آرام می گویم: «سلام آقا!»

 

بالانویس2:

از «مش نعمت» قبلاً نوشته ام. عکس و فیلم هم گذاشته ام. اگر خواستید اینجا و اینجا را ببینید! اما این هفته که رفتم ، حسی به من می گفت باید این خاطره را تعریف کنم! تصویری را که با چشمان خودم دیدم!

 

مورچه های مأمور

روایت تکان دهنده ای از روز تشییع «شهید نعمت الله لحافچی»

این خاطره برای اولین بار منتشر می شود

 

هنوز داشتم با دلم کلنجار می رفتم که نه! حقیقت ندارد! مگر می شود غواص غرق شود!  اما خیل جمعیتی که تابوت آقای لحافچی را روی شانه می بردند ، حکایت دیگری داشت. آقای لحافچی رفته بود برای نجات دو غریق. یکی را نجات داده بود، اما دومی ...!

پنج سال معلم ورزشم بود. البته اسمش معلم ورزش بود. برای من معلم اخلاق بود. کسی که از او زندگی یاد می گرفتم. کسی که با اینکه کمتر حرف می زد، بیشتر با عملش  خدایی زیستن و اخلاص را یادمان می داد. تصویرش با آن لبخند زیبای گوشه ی لب و آن شلوار و گرمکن خاکستری از پیش چشمانم محو نمی شد.

تازه دانشگاه قبول شده بودم و هنوز وقت نکرده بودم که به آقای لحافچی خبرش را بدهم و حالا هم که کار از کار گذشته بود.

سریع خودم را رساندم بالای مزاری که قرار بود تا چند لحظه دیگر خانه ی ابدی آن مرد بزرگ شود. کسی که با آنکه هر جلسه ی ورزش از شهدا برایمان می گفت و از اخلاق و رفتارشان؛ و می خواست که از شهدا الگو گیری کنیم، حتی یک بار از جبهه رفتن و فرمانده بودن خودش حرف نزد. چه عزت نفسی داشت این مرد. چقدر افتاده و خاضع بود.

گریه امانم نمی داد. اینکه دست تقدیر، پرواز آقای لحافچی را رقم زده بود، برایم باورکردنی نبود! نشستم بالای مزار. چند نفری آنجا بودند و صدای «لااله الا الله » جمعیت تشییع کننده نزدیک و نزدیک تر می شد. تصویر لبخندش پیش چشمم بود و همین بیشتر آزارم می داد، لبخندی که برایم عین روضه بود.

ناگهان مردی که کنار مزار نشسته بود، گفت: «توی لَحَد را نگاه کنید! مورچه ها را ببینید! » چند نفری که آنجا بودند ، مسیر انگشت مرد را دنبال کردند. اشکهایم را پاک کردم تا شفاف تر ببینم. کف قبر، پر شده بود از مورچه های دُرُشت. تعجب کردم! این همه مورچه اینجا چکار می کنند! داشتم به این می اندیشیدم که بروم پایین و فکری به حال این همه مورچه کنم! پیکر آقای لحافچی تا چند دقیقه ی دیگر باید بر آن بستر آرام می گرفت.

صدای آن مرد دوباره مرا به خود آورد که همزمان با بغضی که ترک برمی داشت گفت: «ببینید مورچه ها چه می کنند!» بیشتر دقت کردم. عرق سردی روی بدنم نشست و دستانم شروع کرد به لرزیدن. به چشم خودم دیدم. مورچه ها سنگ ریزه ها و برگ و خاشاکی را که کف لَحَد افتاده بود ، می گرفتند و کنار می کشیدند.

صدای جمعیت نزدیک و نزدیک تر می شد. چند نفری که آنجا بودند، صحنه را به وضوح دیدند. کم کم دور مزار داشت شلوغ می شد و من هنوز محو کار مورچه ها بودم. چند دقیقه ای نگذشت که انگار کف لَحَد را جارو زده باشند، پاکِ پاک شد. بدون هیچ سنگ ریزه و برگ و خاشاک! و عجیب تر اینکه دیگر خبری از مورچه ها نبود!

این جز یک نشانه چه می توانست باشد! نشانه ای که جلوه ای از بزرگی و عظمت مقام مش نعمت را پیش رویمان تصویر می کرد. عظمت مقام مردی که اخلاصش نگذاشت دنبال نام و مقام باشد.

برخاستم و از مزار فاصله گرفتم و تکیه دادم به تنه ی یک درخت! در تلفیق تصویر خندان مش نعمت که پیش روی تابوت حرکت می کرد و  تصویر مورچه هایی که مأموریت داشتند، مزار آقا معلم را جارو بکشند، درد بی آقا معلم شدن داشت امانم را می گرفت. با خودم گفتم: «وقتی مورچه ها برای خانه ی دنیایی مش نعمت چنین مأموریتی دارند، پس خداوند چه مأموریتی به ملائکه اش داده است ، برای همراهی آقا معلم تا بهشت برزخی پروردگار!»

خیل جمعیت، مزار را دوره کرده بودند و من آرام می گریستم و زیر لب می گفتم:«آقا! خداحافظ!»

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۰:۵۰
علی موجودی

مردی از جنس آسمان

به بهانه ی رحلت «حاج حسین علیخانی نیا» ، پدرشهیدان معظم غلامعلی و عبدالعلی علیخانی نیا

 

هنوز صدای اذان  طنین انداز نشده، می توانستی صدای گام هایش را بشنوی که دارد آرام آرام می رود سمت مسجد. پنج نوبت  نمازش را در مسجد می خواند. بسیار آرام بود و متین و مهربان و فوق العاده خوش برخورد. همیشه لبخند ملیحی گوشه ی لبش بود. خیلی باید تلاش می کردی تا بتوانی در سلام کردن، از او سبقت بگیری. دست به خیر بود و برای کمک به مساجد و حسینیه ها و جلسات قرآن کم نمی گذاشت. شنیده بودم بخش زیادی از دارایی هایش را وقف مساجد و امور خیر کرده است.

کسی ندیده بود که دعای توسل و دعای ندبه و نماز جمعه اش ترک شود و البته شهیدآباد رفتنش هم هیچ گاه ترک نشد. همه ی عصرهای پنجشنبه، زائر آن قطعه ی آسمانی بود. قطعه ای که دو پسرش را در آنجا به امانت داده بود دست خاک.

 «حاج حسین»، پدر دو شهید بود.  غلامعلی اش 16 ساله بود که در  سال 62 در پاسگاه زید آسمانی شد و عبدالعلی اش  در سال 65 در عملیات کربلای 4  رفت که رفت و دیگر خبری از او نشد و پس از 11 سال، یک پلاک و  مشتی استخوان  از سروقامت 17 ساله اش دادند دستش و او هیچ گاه خم به ابرو نیاورد و شکوه نکرد.

امسال هم مثل هر ساله ، سفره ی افطاری اش را در شب شهادت مولای متقیان پهن کرد و مراسم احیایش را هم گرفت. عادتش بود که تمام راهپیمایی ها را باشد، از 22 بهمن بگیر تا روز قدس.

امسال هم زیر گرمای 50 درجه ی دزفول ، فرمان امامش را لبیک گفت و فریادهای مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیلش لابلای جمعیت تا آسمان بالا رفت. اما دست تقدیر این بود که «حاج حسین علیخانی نیا» پدر شهیدان معظم غلامعلی و عبدالعلی علیخانی نیا در راه بازگشت از راهپیمایی روز قدس، رهسپار آسمان شود و چشم در چشم فرزندان شهیدش، آماده شود تا ثمره ی سال ها خدایی زیستنش را از ملائکه ی پروردگار بگیرد.

 امروز صبح تابوتی غریبانه  بر شانه های مردم قدرشناس دزفول، تا قطعه ی صالحین شهیدآباد مسافر شد، که مسافرش مردی بود از جنس آسمان. مردی که دو جگرگوشه اش را برای این انقلاب تقدیم حضرت دوست کرد.

و باز هم قصه ی تکراری نبودن مسئولین شهر که دیگر از نوشتنش حالم به هم می خورد. قدرشناسی از مقام شهدا و والدین شهدا توفیقی است که نصیب هر کسی نمی شود. وقتی آقایان عشقِ میز باشند و برایشان مهم نباشد این میز ثمره ی خون چه کسانی است همین می شود دیگر. عمق فاجعه این بود که حتی آقایان دوربینی شهر هم نیامده بودند. همان مسئولینی که به همراه عکاس هایشان گوشه به گوشه ی شهر حضور می یابند و فقط عکس می گیرند از حضورشان.

بی خیال مسئولین! خوشا به حال حاج حسین که حالا دو شاخ شمشاد شهیدش دارند میزبانی اش را می کنند و بدا به حال ما ، که هنوز برای قبر و قیامتمان توشه ای آماده نکرده ایم.

حاج حسین عزیز! روحت شاد و قرین رحمت الهی و همنشینی با فرزندان شهیدت رزق و روزی ات باد! ان شاءالله  


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۷ ، ۱۱:۲۱
علی موجودی

کجایند چمران ها، آیت ها و دیالمه ها . . .

به بهانه ی قرعه کشی برای اعزام چند نماینده مجلس به جام جهانی روسیه

 

 

شنیده ایم که در مجلس شورای اسلامی قرعه کشی کرده اند که چند نماینده با پول بیت المال برای نظارت و تماشای جام جهانی اعزام بشوند روسیه و لابد حق مأموریت هم بگیرند.

این تقسیم بندی عادلانه از قدیم الایام هم بوده است. جنگ هم که شروع شد پابرهنگان و مردم پایین شهری بودند که بچه هایشان را فرستاند رو بروی گلوله. این جور آدم هاکه یا بارو بندیلشان را بستند و برای ادای تکلیف رفتند آن رو آب و یا چپیدند توی سوراخ هایی و برای غنائم مرد میدان شدند. آخر مگر مملکت بعد از جنگ دکتر و مهندس نیاز نداشت؟!

ما به این جور تقسیم بندی های عادلانه عادت داریم و اعتراضی هم نمی توانیم که داشته باشیم. لکن این وسط من پیشنهادی برای آقایان به ظاهر خادم ملت!! دارم.

لطف بفرمایید چند قرعه کشی دیگر انجام داده و نمایندگان منتخب را به مناطق مربوطه اعزام کنید. حق مأموریت هم بدهید ، اشکالی ندارد!

 

1- اعزم به روستاهای محروم سیستان و بلوچستان و گذران زندگی با پول یارانه

2- اعزام به روستاهای کپرنشین سیستان و تمرین زنده ماندن در آن شرایط سخت

3- اعزام به شهرهای مختلف استان خوزستان هنگام بارش ریزگرد بدون ماسک

4- اعزام به روستاهای مرزی و چندین روز «کولبری»  

5- اعزام به  معادن مختلف ذغال سنگ کشور خصوصاً معدن یورت جهت کارگری

6- اعزام به روستاهای خوزستان جهت کار در زمین های کشاورزی با آب شور سد گتوند

7- اعزام به روستاهای خوزستان و «سنگ شکنی» جهت ارتزاق

8- اعزام به همراه گروه های جهادی دانشجویی و هیأتی جهت کارگری در مناطق محروم

9-  اعزام به هنگ های مرزی میرجاوه و چالدران  جهت مرزبانی

10- اعزام  به سپاه جهت مبارزه و درگیری با گروهک پژاک

11- اعزام به برخی مناطق مسلمان نشین تحت ستم مثل غزه، یمن و ... جهت نظارت بر وضعیت مسلمین

12- اعزام به کشور سوریه جهت مقابله با نیروهای تکفیری داعش

و اعزام به بسیاری از چنین مناطقی که پابرهنگان همین انقلاب برای حفظ و حراستش، خاک می خورند ، ولی خاک نمی دهند تا آقایان فرصت بیشتری برای خدمت!!! به مردم داشته باشند و کیسه هایشان را زودتر و بیشتر پر کنند.

 

البته کاش می شد ترتیبی اندیشید که آقایان خادم ملت، چند روزی به جای افراد زیر هم باشند:

1- پدری که فرزند بیمار دارد، مثل بیمار سرطانی و پول دوا و درمان ندارد.

2- مادری که از درد نداری ، نمی تواند دختران عفیف و دم بخت یتیمش را خانه ی شوهر بفرستد.

3- پدری که شرمنده ی زن و بچه هایش شده است و برای شام شب، پولش به نان خالی هم نمی رسد.

4- کارگری که کارخانه شان به دلیل واردات بی رویه به تعطیلی کشیده شده و ماه هاست درد بیکاری و نداری عذابش می دهد.

5- کارگر شهرداری که ماه هاست جان می کند، اما دریغ از پرداخت یک برج از چندین ماه حقوق عقب افتاده اش.

6- جوانی در اوج خلاقیت و ابتکار و تحصیلات عالیه که مجبور است کنج خیابان دستفروشی کند و هر روز با مأمورین شهرداری دست به یقه شود، برای یک لقمه نان حلال

7- خانواده ای که به دلیل نداشتن اجاره خانه، وسایلشان را ریخته اند توی خیابان!

8- مادری که هنگام عبور از جلو میوه فروشی و رستوران و بوتیک، باید دستش را روی چشم فرزندش بگیرد تا نبیند و بهانه نکند.

9- کودکانی که برای کمک خرجی بابا، باید درس را رها کرده و کارگری کنند.

10- جانبازان شیمیایی که هستی شان را برای انقلاب دادند و حالا باید پول اکسیژن نفس کشیدنشان را هم بدهند.

11- مادری که بجای شب دامادی، باید دور تابوت سه رنگ فرزندش کِل بکشد. جوانی که برای حفظ اقتدار این مملکت گلوله ی قاچاقچیان سینه اش را سوراخ سوراخ کرد.

 و....

 و افسوس که این آقایان اهل مردم داری و خدمت به خلق و رسیدگی به درد مردم نیستند که اگر بودند ، قصه قصه ی دیگری بود.

 حق تان است از سفره ی انقلاب لابد. بروید روسیه و به عشق حالتان برسید. خدا را چه دیده اید! شاید آنجا هم توفیق سلفی حقارت با زنان اجنبی نصیبتان شد و شاید هم خدا عنایتی کرد و باب بیزینسی باز شد و فرزندان مظلومتان دویست میلیون تومنی واردات( بخوانید قاچاق) کردند.

 

کجایند چمران ها، آیت ها ، دیالمه ها تا ببینند چه کسانی بر صندلی هایشان تکیه زده اند و بجای خدمت به خلق الله، دنبال چه هستند؟!! کجایند چمران ها، آیت ها ، دیالمه ها تا از پشت آن میکروفن درد مردم را فریاد بزنند ، نه مصلحت حزب و گروه و فراکسیون هایشان را. کجایند چمران ها ، آیت ها و دیالمه ها ....

 نمی دانم پیامبر برای چه کسانی فرمود: «کسی که متولی کاری از کارهای امت من شود و همان طور که برای خود دل می سوزاند برای امت من دل نسوزاند و خیر خواهانه و با تلاش برای آنان قدم بر ندارد، خداوند در قیامت او را با صورت در آتش می اندازد »

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۷ ، ۱۴:۰۹
علی موجودی

این آتش به «خلصنا من النار یارب » سرد نمی شود

یادمان نیمه کاره ی هشت شهید گمنام و مظلوم دفاع مقدس که 16 سال از دفن آنان می گذرد، با حسینیه ای که بزرگترین احیای عمومی شهر در آن برگزار می شود، کمتر از 50 متر فاصله دارد.

در این شب ها که آن همه جمعیت دوست دارند کنار این هشت مظلوم خلوتی داشته باشند، آقایان درب آنجا را می بندند تا بی تدبیری ها از چشم مردم پنهان بماند.

درب بسته ی یادمان شهدا در شب شهادت امام علی(ع)

و جالب است کمی آن طرف مجموعه افرادی که با تقاضایشان، امضایشان و پیگیری شان این شهدا در این محل دفن شدند و با بی تدبیری ، یکدندگی ، بله قربان گویی و ترس از دست ندادن پست و میز و صندلی شان ، این شهدا در راه پله ی این یادمان بدون سقف نیمه کاره، مدفون و رها شدند  و حرمتشان بیش از پیش شکست، 50 متر آن طرف تر ، در مراسم احیا، دست هایشان را بالا برده اند و «الغوث الغوث» می گویند و «خلصنا من النار یارب » می طلبند.

چقدر خنده دار است! طولانی ترین آیه قرآن در خصوص «حق الناس» است و همان امیر مظلومی که آقایان در شهادتش سیاه می پوشند می فرماید: «اَمّا الظّلم الّذی لا یُترکُ، فَظلمُ العباد بَعضُهُم بعضاً» «امّا ظلمی که بخشوده نمی‌شود ظلمی است که بعضی از بندگان خدا بر بعض دیگر می‌کنند.» و چه ظلمی بالاتر از ظلمی که به این شهدای بی نشان روا داشته اند!

این شب ها شب ذکر است. خواستم به  آقایان یادآوری کنم ، آتش دل سوخته ی مادران این هشت مظلوم بی نام و نشان ، آتش تضییع حق و بی حرمتی به این هشت شهید، از جنس حق الناس است و با «الغوث الغوث» و «خلصا من النار یارب » چاره نمی شود. خداوند به عظمتش قسم یادکرده است که از حق الناس نخواهد گذشت.

پس تا فرصت دارید ، عمل کنید. معلوم نیست چه کسی و در کدام ایستگاه ممات از قطار حیات  پیاده می شود. این الغوث ها وقتی چشم در چشم این شهدا، باید پاسخگو باشید، راه بجایی نخواهد برد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۹
علی موجودی

امان از سفره ...

روایت هایی خواندنی از شهیدان والامقام حسین ناجی و بهمن درولی و ...

 

 

سفره اول:

در منزل یکی از دوستان، برای ناهار مهمان بودیم. سفره ­ی رنگینی پهن کرده بودند. در آن شرایط جنگی که مردم، برای غذای معمولی روزانه ­شان هم دچار مشکل بودند، این سفره، سفره ­ای شاهانه بود. شروع کردیم به خوردن، اما متوجه شدم حسین-شهید حسین ناجی- که کنار دست من نشسته است، به دیوار تکیه داده است و نمی ­آید کنار سفره.

گفتم: «حسین! چرا نمیای جلو!» گفت: «من اصلاً انتظار همچین سفره ­ای نداشتم! این سفره مال ما و امثال ما نیست!» این را گفت و با ناراحتی که در چهره ­اش هم مشخص بود، خواست بلند شود که دستش را گرفتم و گفتم: «ببین! الان ما اینجا مهمون هستیم! این سفره رو که ما پهن نکردیم! به ­خاطر لطفی که مادرش به بچه ­ های سپاه داره و میدونه بچه­ ها درست و حسابی غذا نمی­ خورن این کار رو کرده! کار درستی نیست بلند شی و بری!» حسین با این حرف من قانع نشد و زیر بار نرفت و گفت: «امام علی به فرماندار بصره گفت: گمان نمی‌کردم که تو بر سفره کسانی حاضر شوی که فقرا در آن راه ندارند». موقعیت بحث کردن نبود و حسین هم بدجوری با این سفره خورده بود توی بُرجکش! به زور چند لقمه نان و ماست و سبزی خورد و اصرارها و توجیهاتم برای خوردن برنج و مرغ  نتیجه نداد.

 

شهید حسین ناجی

 

سفره دوم:

بعد از شهادت حسین، «بهمن درولی» یکی از اعضای تیم گزینش سپاه شد. بهمن، خُلق و خوی حسین را به ارث برده بود و رفتارهایی داشت شبیه به رفتارهای حسین. یک شب، ماه رمضان، بچه­ های گزینش را برای افطاری دعوت کرده بودم. بهمن، مثل حسین، تأکید کرد که سفره ساده باشد و ریخت و پاشی در کار نباشد؛ گفت: «یه نون و پنیر ساده باشه ها! سفره ­ی رنگین نندازی!».

برخلاف نظر بهمن، سفره ­ی رنگینی پهن کردم و چند نوع غذا گذاشتم سر سفره. بهمن وقتی چشمش به غذاهای سفره افتاد، چهره ­اش در هم رفت و گفت: «سید! بنا بود سفره ساده باشه! من گفته بودم نون و پنیر!» به شوخی گفتم: «اتفاقاً نون و پنیر هم هست! شما نون و پنیر بخور!» اما دیدم واقعاً بهمن رفت سراغ نان و پنیر و به غذاهای دیگر سفره­، لب نزد.

  

 

سفره سوم:

این روزها عده ای به بهانه ی کوچکیِ سفره ی فقرا، بر سفره ی گسترده و رنگارنگ و مجلل و معروفی که قبلاً همیشه حاضر بودند، حاضر نشدند.  نمی دانم آیا اینها به یاد سفره ی بی رونق فقرا، بر سفره های خودشان نان و ماست می خورند؟ یا سَر در سفره های رنگارنگ دیگری دارند و ملت را دارند رنگ می کنند؟

این ها اگر نان و ماست خور بودند که قصه قصه ی دیگری بود! به گمانم حق الزحمه رنگ آمیزی شان را از پیمانکار نگرفته اند.

 

 سفره چهارم:

این روزها عده ای دیگر بر سفره ی شامی حاضر شدند و با یک وعده شام و شاید هم وعده ی اندکی مال و مقام، پشیمان شدند که درد مردم چه بود و قرار بود دادِ مظلوم را بگیرند و ماندن بر صندلی سبز را به فریاد سرخ ترجیح دادند.

 

 سفره پنجم:

 مشهور است که ابوهریره کارش این بود که موقع صرف طعام نزد معاویه می رفت و در کنار سفره چرب و نرمش می نشست؛ هنگام نماز و صلوه در پشت سر علی (ع) نماز می خواند. ولی هنگام مصاف از معرکه جنگ دور می شد و در گوشه ای مبارزه دلاوران را تماشا می کرد. وقتی علت این سه حالت را از او سؤال کردند در پاسخ گفت: نماز در پشت سر علی (ع) کامل ترین نماز است و غذای معاویه چرب ترین غذاها و احتراز از جنگ و کشتار سالم ترین کارهاست.»

 

آخرین سفره :

باز هم مجبور شدم سفره ی دلم را باز کنم و بگویم :«عجب حکایتی دارد این سفره!» سفره وقتی رنگارنگ باشد، اینجا دیگر تویی و نَفسَت که کدام را برگزینی؟! نان و ماست حسین را و نان و پنیر بهمن را؟ یا آن لقمه را که ثمره اش بشود ناحق کردن حق یا برای رنگ کردن مردم لب به نان و ماستش هم نزنی ، اما چون به خلوت می روی آن کار دیگر را کنی! یا شاید هم چون ابوهریره آش معاویه را خوردن و پشت سر علی نماز خواندن را عشق است؟!

 

آنان که دردشان درد مردم بود، چون حسین ها و بهمن ها برای آرامش مردمشان از همه چیز گذشتند و هنوز هم  سیدمجتبی ابوالقاسمی و عارف کایدخورده و دیگرانی هستند که با نثار جانشان ثابت کنند که دغدغه شان درد مردم و آرامش و آسایش آنان است و عده ای هم هستند که به نام مردم نان می خورند و عده ای هم هستند که سهمشان را از سفره انقلاب می خواهند و عده ای هم هستند که ابوهریره وار ...

امان از سفره! امان از سفره هایی که به چند دانه گندم، ایمان را درو می کنند و چه لذتی دارد نان و ماست حسین و نان و پنیر بهمن! چرا که هوای نفست را درو می کند نه ایمانت را!

 

   

پانویس:

1- شهید محمدحسین ناجی دزفولی ، مسئول گزینش سپاه دزفول که در عملیات فتح المبین در مورخ 7/1/1361 به فیض شهادت نائل آمد.

2- دانشجوی شهید بهمن درولی  در 20 خرداد 1365 در فاو به شهادت رسید.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۸
علی موجودی

شهدایی که نامشان از خیابان های دزفول حذف شد!

تقاضایی کوچک از شورای اسلامی شهرستان دزفول

 

پس از انتشار پست قبل با عنوان «هفت مزار، هفت سرباز شهید» مربوط به معرفی هفت سرباز مظلوم و غریبی که در جنگ سه روزه ایران و عراق در بهمن ماه 1352 به شهادت رسیده و در شهیدآباد دزفول مظلومانه به خاک سپرده می شوند، پیام های متعددی از مخاطبین الف دزفول دریافت کردم.

در این میان،  از بین پیامهای آقای صائبی ، سعیدی و نیکوروش به نکته ی جالبی دست یافتم که تلفیقی است از یک اتفاق خوب و یک اتفاق بد.

اتفاق خوب اینکه  پس از این حادثه و دفن این شهدای عزیز و مهمانان غریب در دزفول، خیابان هایی به نام این بزرگواران نامگذاری شده است تا نام و یاد این گمنامان و مدافعان وطن زنده بماند.

اما اتفاق بد اینکه با گذشت زمان و به دلایل نامعلوم نام این خیابان ها تغییر پیدا کرده و اسامی این شهدا از تابلوی خیابان ها حذف می شود.

با همکاری مخاطبین و همراهان عزیز الف دزفول،خصوصاً سیدرضا صائبی عزیز و آقای نیکوروش، مشخصات چهار خیابان را به شرح زیر به دست آوردیم:

 ۱-  «خیابان صابری» شمال به جنوب به نام «شهید والامقام غلامعلی صابری»  که هم اکنون به «خیابان صابرین» تغییر نام پیدا کرده ومسجد امام حسین شمالی در این خیابان قرار دارد.

۲- «خیابان سوادکوهی» شمال به جنوب به نام «شهید والامقام ابراهیم سوادکوهی» که در حال حاضر به «خیابان حضرت نوح (ع) » تغییر نام پیدا کرده است و انتهای آن به کوچه زینبیه و بیت الحسین کرناسیان منتهی میشود.

3- «خیابان سلیمانی»  شمال به جنوب به نام «شهید والامقام آیت اله سلیمانی» که هم اکنون به «خیابان حضرت سلیمان (ع)» تغییر نام پیدا کرده است و در حوالی حسینیه ثارالله است.


4- «خیابان سلطانی» غرب به شرق به نام «شهید والامقام محمدعلی سلطانی» که در حال حاضر به «خیابان مقداد» تغییر نام پیدا کرده و پشت حسینیه ثارالله واقع میشود و در تقاطع با خیابان امام خمینی شمالی است.


به احتمال زیاد به نام سه تن دیگر از این شهدا نیز خیابان هایی نامگذاری شده است که موفق به پیدا کردن نام آنان نشدم.

 

حال این تغییر نام خیابان های مذکور در چه دوره ای و به چه دلیل انجام گرفته است را بی خیال می شویم و با توجه به اهمیت حفظ حرمت و جایگاه این شهدایی که مربوط به استان های اصفهان و آذربایجان و فارس و .. می باشند و سال های سال مهمان دزفولِ مهمان نواز بوده اند، از شورای محترم شهرستان دزفول دو تقاضای کوچک دارم:

 1- عاجزانه تقاضا دارم که مانند هشت شهید گمنام یادمان شهدای مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول با آنان رفتار نشود و مزار این هفت شهید عزیز با اندک بودجه ای مرمت و بازسازی گردد و واقعه ی مذکور با نصب یک تابلو در کنار مزار این شهیدان عزیز به اطلاع زائرین گلزار شهدای شهیدآباد دزفول برسد.

 

2- با توجه به اینکه هفت خیابان به نام این شهدا نامگذاری و به هر دلیل تغییرنام یافته است، یک خیابان ، میدان یا بلوار با نظر شورای محترم شهر به نام «شهدای بهمن 52» نامگذاری شود تا نام و یاد این عزیزان در گذر تاریخ، فراموش نشود.

 این شهدای مظلوم و غریب مهمانان شهرستان دزفول هستند و لازم است که دزفول حق میزبانی اش را ادا کند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ خرداد ۹۷ ، ۱۳:۰۱
علی موجودی

مملکتی که امام دارد، «خرمشهر»ش در محاصره نمی ماند

 

مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند و رمز فتح «خرمشهر» ها فقط در مقاومت است و مجاهدت و البته زیر لوای فرمان امام مسلمین!

مملکتی که امام دارد و قدر امامش را می داند، حصر «خرمشهر»هایش را که می شکند، هیچ، «فاو»های دشمن را نیز فتح می کند تا حساب کار دست دشمن بیاید و دشمن بداند، مملکتی که امام دارد، در اوج تحریم هم پرچمش بالاست و شیربچه هایش  با ایمان به «فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» شاخ غول های غرب و شرق را خواهند شکست.

و در تاریخ حصر کدام خرمشهر را دیده اید که با «مذاکره» شکسته شده باشد، مذاکره یعنی معامله و در معامله باید هم «داد» و هم «ستاند» و امان از امتی که با «قرآن بر روی نیزه» فریب می خورند و «قرآن ناطق»شان را، فرمان نمی برند! آنجاست که باید حقارت و خفت حکمیت اشعری ها را به جان بخرند و بدون اینکه چیزی «ستانده» باشند، «غارت» شوند.

چه زیبا امام علی(ع) فرمود :« هر کس که به وقت یاری رهبرش در خواب باشد زیر لگد دشمنش بیدار می شود» و این روزها چقدر لگدهای دشمن زیاد شده است، اما کسانی که خودشان را به خواب زده باشند، با لگد هم بیدار نمی شوند.

و این قانون عالم است که تاریخ تکرار می شود. آنانکه حرف امامشان را نشنیدند، روزی فریاد زدند که : « همان‌طور که سرداران نظامی ما خرمشهر را آزاد کردند، سرداران سیاسی هم خرمشهرها را آزاد خواهند کرد» و امروز چقدر زیبا دیدیم که خرمشهری که جز به مقاومت و مجاهدت بخواهد آزاد شود، سرنوشتی جز به یغما رفتن ندارد.

اما زهی خیال باطل! چه دشمنان خارجی و چه دشمنان داخلی بدانند که مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند.

آن روزها عراقی ها  روی دیوارهای خرمشهر نوشتند : «جِئنا لِنَبقی» یعنی : «آمده ایم که بمانیم» اما هنگام فرار، وقت پاک کردن دیوار نوشته هایشان را که هیچ، وقت پوشیدن کفش هایشان را  هم پیدا نکردند و پابرهنه گریختند.

این قانون عالم است که تاریخ تکرار می شود. این روزها در عالم ، خیلی ها گمان کرده اند آمده اند که بمانند. اما نمی دانند مملکتی که امام دارد ، خرمشهرش در محاصره نمی ماند و روزی چشم تمام بدخواهان عالم خواهد دید و گوششان خواهد شنید فریاد شادی پیچیده در عالم را که «خرمشهر آزاد شد»

این روزها خرمشهرهای زیادی در محاصره ست که به برکت امام شیعیان، در آینده ی نزدیک، فریاد آزادیشان عالم را شگفت زده خواهد کرد و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

برای عاقبت بخیری باید با امام بود و غدیر تدریس همین درس است. پیامبر فریاد زد: « آنان که رفته اند، برگردند و آنان که عقب مانده اند، برسند»  برای عاقبت بخیری باید با امام حرکت کرد، نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش!

مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند، اگر مأموم قدر امام را بداند و گوش به فرمانش باش

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۷ ، ۱۲:۱۲
علی موجودی

هفت مزار، هفت سرباز شهید

کسی از دفن این هفت سرباز شهید در دزفول خبر دارد؟

این روایت برای اولین بار منتشر می شود

 

پرده اول:

بگذارید قصه را از اینجا شروع کنم که سال ها پیش وقتی در کنجی از قطعه ی موشکی قدم می زدم، چشمم به چند مزار همشکل و قیافه افتاد که وقتی نوشته ی روی سنگ مزارها را مرور کردم به یک نکته عجیب رسیدم. تاریخ شهادت این عزیزان 21 بهمن ماه 1352 بود و در «مهران». مزارها را شمردم و با این تاریخ شهادت هفت مزار را کنار هم یافتم.

ابتدا گمانم این بود که باید از شهدای انقلاب اسلامی ایران باشند و تا سال ها هم همین گمان را داشتم تا اینکه چند سال پیش به دنبال کشف راز این شهدا به دنیای مجازی سرکی کشیدم و ثمره مدت ها جستجو فقط هیچ بود تا اینکه  بالاخره در این کلاف سردرگم اینترنت، در کمال ناباوری پی به این راز بردم که این شهدا، «شهدای جنگ سه ساعته ی ایران و عراق» هستند.


پرده دوم:

قصه از این قرار بود که در سحرگاه یکشنبه 21 بهمن ماه 1352 ، رژیم بعثی عراق به نیت اشغالگری به مرزهای غرب و جنوب ایران  تهاجمی را آغاز می کند.

نیروهای مرزی ایران غافلگیر شده و درگیری سنگینی بین نیروهای تیپ 2 نیروی زمینی ارتش دزقول از  لشکر زرهی خوزستان و نیروهای عراقی شکل می گیرد و  به دلیل اینکه نیروهای مهاجم با چندین لشکر زرهی - مکانیزه هجوم اورده و به صدها دستگاه تاتک پیشرفته روسی ،  نفربر زرهی و آتشبار سنگین مسلح هستند و از پشتیبانی پر قدرت آتش توپخانه ، هلیکوپترهای تهاجمی و نیز پشتیبانی یک گردان نیروی هوایی برخوردارند،  با وجود مقاوت دلیرانه، تعداد زیادی از سربازان و افسران خدوم این تیپ به شهادت می رسند.

سرانجام نیروهای ایرانی در کمتر از سه ساعت، تجاوز را دفع و تمامی لشکر زرهی - مکانیزه را منهدم می کنند.

این موارد بخشی از اتفاقی است که در تاریخ 21 بهمن ماه سال 1352 یعنی حدود 5 سال قبل از انقلاب اسلامی رخ می دهد که به «جنگ سه ساعته» معروف می شود و پس از دخالت شورای امنیت سازمان ملل و اعزام بازرس به منطقه، در 16 اسفندماه آتش بس اعلام و نیروهای طرفین به مواضع خود برمی گردند.

 

پرده سوم:

پس از این واقعه پیکر هفت تن از شهدای این واقعه که از سربازان نیروی زمینی ارتش هستند و مورخ 21/11/1352  در مرز مهران به شهادت رسیده اند،  به دزفول منتقل می شود و طبق اظهار شاهدان ، طی مراسمی غریب و مظلومانه در «معصوم آباد دزفول»- شهیدآباد کنونی-  به خاک سپرده می شوند و طبق اظهار برخی شاهدان نماز این شهدا، توسط مرحوم آیت الله قاضی و با حضور روحانیون و علمایی همچون مخبردزفولی ، فارغ و مدرسیان خوانده می شود.

تصویر سنگ مزار این هفت سرباز شهید مظلوم

پرده چهارم:

با اینکه کمتر کسی از این واقعه خبر دارد، باید گفت که کمتر کسی هم از مدفن این سربازان بی نام و نشان وطن اطلاع دارد که بسیار گمنام و غریبانه و به دور از خانه و خانواده ی خویش کنجی از شهیدآباد دزفول  آرمیده اند.


پرده پنجم:

چندی پیش، «سرکار خانم دقاق نژاد» از خبرنگاران پرتلاش دزفولی برای یافتن نام و نشانی از این شهدا، دست به کار شد، اما تلاش های مکرر ایشان بی ثمر ماند. حتی در سایت اداره کل بنیاد شهید، اطلاعات این عزیزان به عنوان شهید ثبت نشده بود.

همه ی تیرهای ما برای یافتن خانواده ی این عزیزان به سنگ خورد تا اینکه بالاخره به لطف خداوند و با پیگیری های خانم دقاق نژاد رد و نشان خانواده ی برخی از این عزیزان از طریق ثبت احوال در گوشه و کنار این سرزمین پهناور به شرح زیر به دست آمد:

1- سرباز یکم وظیفه شهید جلیل قدیمی ، نام پدر سرافراز ، متولد  1331 ، سروستان استان فارس

 2- گروهبان دوم وظیفه شهید مجید کاظمی زاده ، نام پدر: منوچهر،  متولد  1328 ، آبادان استان خوزستان

3- سرباز یکم وظیفه شهید محمدعلی سلطانی نجف آبادی، نام پدر :حسینعلی، متولد : 1333،  نجف آباد استان اصفهان

4- سرباز یکم وظیفه شهید حسین نقدی، نام پدر: علی،  متولد: 1330 ، میانه آذربایجان شرقی

 و از شهیدان :

5- شهید غلامعلی صابری ، متولد 1327

6- سربازیکم وظیفه شهید آیت اله سلیمانی ، فرزند میرزاخان،  متولد 1332

7- سرباز یکم وظیفه شهید ابراهیم سوادکوهی قره چانک ، متولد 1332

به جز اطلاعات روی سنگ مزارشان هیچ خبری به دست نیامد.


پرده ششم:

خانم دقاق نژاد، حتی توانست با پیگیری های مکرر تلفنی، خانواده ی «شهید حسین نقدی» در شهر میانه آذربایجان شرقی را پیدا کند و با مصاحبه ی با خانواده ی این شهید فهمیدیم که پدر و مادر شهید دار فانی را وداع گفته اند و  پدر شهید فقط یکی دوبار توانسته است به دزفول سفر کرده و مزار فرزندش را زیارت کند.


سرباز یکم وظیفه شهید حسین نقدی

البته به این حقیقت نیز دست یافتیم که علی­رغم خواست خانواده مبنی بر انتقال پیکر شهید ، این خواسته در آن برهه از زمان عملی نشده و آنان حتی در تشییع جنازه فرزند خود نیز شرکت نداشته اند. اتفاقی که گمان می رود برای سایر شهدا نیز رقم خورده باشد.

 

پرده هفتم:

حال با این تفاسیر باید گفت، سنگ مزار این عزیزان پس از سالها فرسوده شده و از بین رفته است و این هفت سرباز شهید بی نام و نشانی که مهمان این شهر و دیار هستند،  مظلومانه در کنجی از قطعه موشکی شهیدآباد، آرام گرفته اند، بدون اینکه زائری داشته باشند و کسی از ماجرای شهادتشان با خبر باشد.

لذا از مسئولین محترم شهرستان دزفول، خصوصاً شهرداری محترم، خواستارم که به حرمت جانفشانی این عزیزان در راه وطن و به حرمت مهمان بودن و مظلومیت این سربازان شهید، مزار این هفت عزیز را بازسازی و مورد تکریم و احترام قرار دهد و از مردم شهیدپرور دزفول خواستارم که در حق این عزیزان مظلوم رسم مهمان نوازی را به کار برده و زائر مزار این عزیزان شوند.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۷:۴۹
علی موجودی

بالانویس 1:

این پست را آذرماه سال 92 منتشر کردم. از ویژه ترین های الف دزفول است. از پدر این شهید، مداح نام آشنای  اهل بیت (ع) حاج حسین آل مبارک، از ارادت بی حد و حسابش به امام حسین(ع). از رازهای سر به مهری که در صدای محزونش است ، اگر خواستید، اینجا را بخوانید.

حاج حسین حتی خانه اش را توی دزفول و اهواز تبدیل کرده است به عباسیه و حسینیه. حاج حسین حتی اسم نخل های توی حسینیه را نخل الحسین و نخل الحسن گذاشته است و خاک کربلا ریخته است پایشان.

حسین نامی است که با لحظه لحظه زندگی حاج حسین گره خورده است و از او جدا شدنی نیست. همه اینها را گفتم تا وقتی حکایت محمدرضای شهیدش را می خوانید تعجب نکنید. نه از عارف مسلکی پسر و نه از صبر و سکوت سوزناک پدر.  این وسط هم جایی باز کنید برای مادری که بدون وضو محمد رضایش را شیر نداد  و برای عمل به وصیت شهید تا 40 روز پس از شهادت هم خم به ابرو نیاورد.

 

  شهیدی که سه بار دفن شد

معرفی شهید محمدرضا آل مبارک،شهیدی که طی 7 سال ، سه بار دفن شد

 

 

 

در انتهای آیینه

محمدرضا کنار مادر نشسته است. سر را بلند کرده و آرام می گوید ، مادر من رفتنی هستم و شهید می شوم. به گونه ای هم شهید می شوم که دیدن پیکرم  ناراحتت می کند.  مادرجان! تو فقط بیا نگاه کن و برو.  آن لحظه دوستانم تو را نظاره می کنند . مراقب باش مادر . حرفی نزنی ها.

و مادر زل می زند توی چشم های محمدرضا و شاید دارد تصویر دامادی شاخ شمشادش را تصور می کند.

 

حکایت آن شب غریب

شب اربعین است و حاج حسین سرش گرم عشق ازلی اش.  دلش شور عجیبی دارد. حس می کند حال و روزش عادی نیست. می رود سمت حسینیه اعظم. می گوید کمی روضه بخوانم ، آرام شوم.

حاج حسین می داند نام حسین مسکن دردهایش است. توی همان حس وحال خودش است که با موتور می خورد به درب حسینیه. آن شب حاج حسین می رود و روضه عباس  می خواند و یک دل سیر گریه می کند.

حاج صادق آهنگران است که دارد می آید سمت حاج حسین با دو نفر دیگر از دوستانش. سلام می کند با حاجی و میپرسد : چطوری حاجی ؟ چه می کنی ؟

و اینجا حاج حسین رمز حس و حالش غریبش را می فهمد و بدون هیچ مقدمه ای رو به حاج صادق می گوید : «آمده ای خبر شهادت محمدرضایم را بدهی. خودم می دانم»

 

 

امان از دل مادر

حاج صادق و چند نفر دیگر مهمان حاج حسین می شوند.  دل مادر، آیینه تمام نمای عشق است. رو به حاج حسین کرده و دلیل حضور حاج صادق را می پرسد، اما تلاطم های دل مادر با نسیم آرامش حرف های حاج حسین آرام نمی شود.

به همراه طلوع ، قامت مادر محمدرضاست که در آستانه در ظهور کرده است و بدون مقدمه به حاج صادق می گوید : «محمدرضایم شهید شد؟»

و بغض و اشک های حاج صادق که سوز  و نوا را از استادی به بزرگی حاج حسین  درس گرفته است ، تنها پاسخ است.

مادر هم درس آموخته مکتب زینب است. محکم می ایستد روبروی حاج صادق و می گوید گریه نکن مادر.

«دیشب در خواب دیدم که سر محمدرضایم را دادند دستم و گفتند:«این سر را بگیرو شست و شویش کن و من سر محمدرضایم را گذاشتم روی پایم و با گلاب شستم»

 

 عاشورا بود یا اربعین ؟

همه چیز حاج حسین گره خورده است با حسین(ع). تشییع پسرش هم می افتد روز اربعین. می رود سردخانه تا پیکر را ببیند. در تابوت باز می شود و پیکری بدون سر و پاره پاره روبروی حاج حسین برایش روضه های گودال قتلگاهی را که خوانده است تداعی می کند و همانجاست که حاج حسین زمزمه می کند : «یا اباعبدالله»

 

ام وهب

مادر محمدرضا هم کمی آنطرف تر انگار یک دستش را ام وهب گرفته باشد و دست دیگرش را مادر عمر بن جناده انصاری. تمام قد ایستاده است و می گوید : در راه خدا دادمش. نمی خواهم ببینم چه حال و روزی دارد.

ملائکه آنجا ایستاده اند و «تقبل منا » را از زبان حاج حسن و همسرش به آسمان می برند. حاج حسین می رود پشت میکروفن و برای محمدرضایش و سیزده شهید دیگری که به همراه فرزندش تشییع می شوند روضه می خواند.

 

 هفت روز بعد

هفت روز است محمدرضا مهمان آسمان است و  حاج حسین نشسته است کنار مزار و قرآن می خواند. فرمانده گردان محمدرضا کیسه ای در دست می آید کنار حاجی. سرش را می آورد کنار گوش حاجی و زمزمه می کند : «حاج حسین. توی این کیسه فک محمدرضاست. تازه پیدایش کرده ایم.»

حاج حسین سرنوشتش بدجور گره خورده است با کسی که از او دم می زند.

پاره پیکر فرزند را می گیرد. قبر را می کند و  پاره خورشید را به خورشید بر می گرداند.

هفت سال بعد

حکایت حاج حسین و ارادتش به حسین همینجا تمام نمی شود.  ثانیه های زندگی حاج حسین ، حسینی است.

هفت سال از داستان پرواز محمد رضا می گذرد.  تلفن صدایش در می آید:

«حاج حسین. خبری داریم برایت. دلش را داری بگویم؟»

 چه سوال بیهوده ای . حاجی دلش را داده است دست حسین(ع).  و صدای پشت تلفن خبر می دهد از سر محمدرضا که رفقایش توی جبهه شرهانی پیدایش کرده اند.

حاج حسین می رود بنیادشهید و سر پسرش را توی پارچه ای  می دهند دستش. انگار زیرپای حاجی خالی می شود. باید لحظه به لحظه روضه هایی را که خوانده است تجربه کند .

سر را می آورد با خودش خانه و می گذارد توی کمد. وقتی دارد سر را می گذارد توی کمد، دستهایش می لرزد.

رمق و حس و حالی ندارد و سر پسر ، دو ماه می ماند توی کمد.

دو ماه. و حاج حسین بدون اینکه حتی یکی از چهار پسر طلبه اش را خبر کند ، یک روز سر را از توی کمد بر می دارد و با بچه های سپاه می برد بهشت آباد.

بچه های سپاه دور قبر حلقه می زنند.  قبر را شروع می کنند به کندن. به سنگ لحد که می رسند، قیامت می شود کنار قبر. پاسدارها بدجور بر سر و سینه می زنند. کل خاک ها را بر سر و رویشان می ریزند.

حاج حسین می رود توی قبر و بالای سر محمد را  می کند. سر را می گذارد توی لحد. اما بوی عطر مستش می کند . همان عطری را که روز تشییع پاشیده است روی پیکر محمد رضا.

بعد از 7 سال هنوز محمدرضایش بوی عطر می دهد.

پاره های خورشید دیگر تکمیل شده است  و حاج حسین دهان را می برد سمت لحد و می گوید : «محمدرضاجان! بابا! نگران نباشی ها! امام حسین هم سر نداشت »

اینجا هم حاج حسین ، جدا نمی شود از کربلا. از عشقی که هستی اش را فرا گرفته است وحاج حسین حکایت رجعت سر را دو سال بعد برای فرزندانش اقرار می کند.

 

حاج حسین شیشه عطر است

حاج حسین ، شیشه عطر است. دهان که به روضه باز می کند، زمین و زمان می گرید و این سوز و این نفس یقینا هدیه ای است آسمانی که می سوزد و می سوزاند.

 راستی! همسرش هنوز گاهی می رود گوشه ای و عکس هایی را که از جنازه محمدرضایش قایم کرده است ، نگاه می کند و اشک می ریزد.

 

برای سلامتی حاج حسین دعا کنید و برای همسرش ، مادر شهیدی که ام وهب وار پسرش را داد دست حسین(ع).

شنیده ام مادرشهید در بستر است.

دعا کنید که این دو گوهر گرانبهای آسمانی راخداوند بیشتر مهمان زمین کند.

یک عاشوراست و یک حسین(ع) و یک حاج حسین.

صدایش توی گوشم پیچیده است : «نیزه شکسته ها را بزن کنار زینب. حسینت اینجا خفته . .  حسینت اینجا خفته . . .»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۳۰
علی موجودی

الانویس:

عارف و سالک شهید « سیدرضا پورموسوی » را اکثر دزفولی ها می شناسند. چه نسل بچه های جبهه و جنگ و چه نسل سومی ها و نسل چهارمی ها. جوان 22 ساله ای که در سوم فروردین ماه 1367 در عملیات والفجر 10 آسمانی می شود  و دست نوشته هایی که از او به جا می ماند، پرده از اسراری عجیب و تکان دهنده برمی دارد. پرده از ارتباط با سید و آقای غایبش، همان آقایی که خبر شهادت او و سید هبت الله فرج الهی و سید مصطفی حبیب پور را هم بهشان ابلاغ می کند.

روایت زیر قصه ی اولین دیدار سیدرضا با قطب عالم امکان مهدی موعود(عج) می باشد که با دست خط مبارک شهید نگارش شده است و امروز در نیمه شعبان و ولادت مهدی موعود(عج) برای اولین بار منتشر می شود.

 

دیدار یار

روایت اولین دیدار شهید سیدرضاپورموسوی با حضرت بقیه الله الاعظم به قلم خودش

انتشار برای اولین بار

 

مزار این شهید والامقام در گلزار شهدای بهشت علی دزفول زیارتگاه عاشقان است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۸
علی موجودی

آرام باش مادر

 بر اساس خاطره ای شنیدنی از مادر شهید والامقام هادی گندمچین

 

دل مادر است دیگر. کاریش نمی شود کرد. از وقتی که خبر مفقود شدن «هادی» اش را بهش داده اند، آرام و قراری برایش نمانده است. خصوصاً آنجای ماجرا که یکی از رفقای هادی از شهادتش گفته بود و از تیر مستقیم دشمن که به سینه اش خورد و از کمرش زد بیرون.

راه به راه با هادی اش حرف می زند و زبان می گیرد که «دا! قربون سَرت بام! چه سَرِت اومَسَه؟ - مادر! قربونت بشم! چه بلایی سرت اومده؟ » و مدام تصویر کمر متلاشی شده ی هادی را پیش چشمانش تصور می کند.

دل مادر است دیگر. کاریش نمی شود کرد. کربلای 4 به پایان رسیده است و نه هادی برگشته است و نه پیکرش که اما و اگرها خاتمه یابد و مادر هنوز نیم نگاهی به درب خانه دارد.

در حال جارو زدن حیاط است و دلش پیش هادی و آن زخمی که برایش تصویر کرده اند که هادی وسایل حمام به دست از رو به رویش رد می شود. نگاهی به مادر می اندازد و با لبخند می گوید:«دا! میویی قَدمَه کیسه کَشی؟ - مادر! میای کمرم رو کیسه بکشی؟!»

- «آ عزیزُم!  الان میام! »

مادر جارو را می گذارد زمین و دست هایش را زیر شیرِ آب می گیرد و می رود دنبال هادی که مثل همیشه با حیا روی چهارپایه منتظر مادر نشسته است.

مادر کیسه حمام را برمیدارد و زیر شیرآب می گیرد و صابون می زند و شروع می کند به کیسه کشیدن کمر هادی. در این میان هادی می گوید: «دا! بین کمَرُم هیچش نه! – مادر! ببین کمرم سالمه و چیزیش نشده!»

کار مادر تمام می شود. کیسه را می گذارد روی طاقچه حمام و می آید بیرون. هنوز چند قدمی نرفته است که یکباره عین برق گرفته ها خُشکش می زند؟! هادی! این هادی بود؟! هادی که شهید شده است! بلافاصله بر می گردد سمت حمام.

هیچ خبری نیست. حتی کف حمام هم خشک است. نگاهی به دست هایش می اندازد که چند لحظه پیش با آن ها داشت کمر هادی را کیسه می کشید. دست هایش هنوز نمناک است و فضا چقدر بوی گلاب گرفته است. هنوز صدای هادی توی گوشش طنین انداز است. «دا! بین کمَرُم هیچش نه!»

دل مادر است دیگر. خوب حکمت این اتفاق را می فهمد. هادی اش آمده بود تا خیالش را راحت کند که حالش خوب است و از زخم و گلوله و کمر متلاشی شده خبری نیست! تو آرام باش!

هرچند مادر 11 سال بعد چشم از در برداشت، آنگاه که بچه های تفحص استخوان های سوخته ی هادی را برایش هدیه آوردند. اما آرامشی را که آن روز هادی برای مادر هدیه آورد، هیچ گاه از یاد نبرد.

 

شهید هادی گندمچین در عملیات کربلای 4  مورخ  65/۱۰/4  جاویدالاثر گردید و پیکر پاک و مطهرش تیرماه 76 به وطن بازگشت . مزار این عزیز شهید در گلزار شهدای بهشت علی دزفول زیارتگاه عاشقان است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۸:۳۸
علی موجودی

رازهای یک لبخند

یادی از مرحوم ملامهدی قلمباز و مرحوم حاج یوسفعلی صلواتی زاده

 

لبخند بزنید. در این لباس خاکی و با آن پیشانی بندهایی که بزرگترین راز نهفته ی دل هایتان را با رنگی سبز افشا کرده است. لبخند بزنید...

آخر با این محاسنی که در آسیاب روزگار، گرد سفیدی بر آن نشسته است چه جای عاشق شدن است که بر پیشانی بندهایتان نوشته اید «عاشقان شهادت»

درست است که شهادت سن و سال نمی شناسد که اگر می شناخت «حبیب» و «عابس» را باید از عاشورا قلم می گرفتیم؛ اما شما دیگر چرا؟! تکلیفی که برگردنتان نیست!

حاج یوسفعلی! پدرم! تو که «عبدالرحمان» 19 ساله ات، فرمانده ی رشیدت، در اسفند 62 خیبر شکن شد و رفت به همان جا که باید می رفت و حتی استخوان شکسته ای هم از او برنگشت!

و یک سال بعد باز هم در اسفندماه  بود که درب خانه ات را زدند و گفتند که شانه هایت را برای تابوت «علیرضا»ی 22 ساله ات استوارتر از همیشه نگه دار. علیرضایی که طلبه بود، اما با آن همه زخم از نبردهای قبل، در مجنون عشق را طلب کرد و به وصال یار رسید و از بدر راهی به آسمان گشود.

حاج یوسفعلی! پدرم! من یقین دارم حتی اگر امروز که اینچنین چشم در چشم دوربین، نه! چشم در چشم روزگار! ایستاده ای و لبخند می زنی، خبر داشتی که 31 سال بعد سومین پسرت که فرمانده گردان عمار بود، در اثر جراحاتش شربت شهادت می نوشد و روی مزارش می نویسند « سردار سرتیپ پاسدار شهید دکتر محمد رضا صلواتی زاده» باز هم همین طور لبخند می زدی!

 

و اما تو ملامهدی! پیر عارف دوران دیده! کاسب مشهور محل که چقدر لقب «حبیب الله» به قامتت برازنده است! پدرم! تو دیگر چرا؟

درست است که تو پسر نداشتی تا راهی جبهه های نبرد کنی، اما قرار هم نبود درب آن دکان کوچک را ببندی و راه خط را در پیش بگیری و در بین راهِ اعزام  از شوق گریه کنی. پس همان یکی دو لقمه نانی را که برای زن و بچه ات در می آوردی چه کسی باید تأمین کند؟ تو دیگر چرا اینجا ایستاده ای و لبخند می زنی رو به روی عالم و آدم!

 

دست برگردن حاج یوسفعلی و او نیز دست بر گردن تو و انگار کل عالم و آدم بند شده اند به این لبخند و این لبخند چقدر حرف دارد برای گفتن؛ حرف ها دارد برای آنان که دل هایشان در قفس ماده گرفتار نیست و هنوز نسیمی از آسمان در فضای دلشان می وزد.

آخر اگر قرار به تکلیف هم بود، تکلیف از هر دوی شما ساقط بود، اما به فرمان ولیِ زمانتان آمدید تا عالمیان بیاموزند ولایت پذیری به عمل ممکن است نه به حرف و لقلقه!

لبخند بزنید! رو به این آدم هایی که «آن روزهای»گذشته را که از یاد برده اند، هیچ، بی خیال «آن روزهای»  در پیش رو، روزگار می گذرانند. روزهایی که هم باید روبروی امام موعود حساب پس بدهند و هم روبروی شهدایی که زمین و زمان را به ما سپردند و رفتند. دیگر حساب پس دادن پیش ترازوی عدالت پروردگار پیش کش!

اما به یقین حرفی از حرف های این لبخند، اتمام حجتی است با آنانکه باید راهی را بروند که نمی روند و حرف امامی را به گوش جان بخرند که نمی خرند و شرمندگی شان روزی که ولیِ زمان پرچم را به دست ولیِ موعود خواهد داد، بی فایده خواهد بود.

پس لبخند بزنید تا از درون این لبخند بشنویم که «چه جنگ باشد چه نباشد راه من و تو از کربلا می گذرد. حرم عشق کربلاست وچگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته است وراه کربلا را می شناسد و چگونه از جان نگذرد آنکس که می داند جان بهای دیدار است. گردش خون در رگ های زندگی شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب شیرین تر است. لبخند بزنید تا تاریخ در افق وجودتان قله های بلند تکامل انسانی را ببیند.

 

 پانویس:

تصویر سمت راست مربوط به مرحوم ملامهدی قلمباز(وفات 1391)،معروف به «ملامهدی» کاسب نمونه دزفول و تصویر سمت چپ مرحوم حاج یوسفعلی صلواتی زاده( وفات 1394)، پدر شهیدان، عبدالرحمن، علیرضا و محمدرضا صلواتی زاده در جبهه های نبرد حق علیه باطل است و امروز مزار این دو پیرفرزانه با اندکی فاصله از هم در گلزار شهدای شهیدآباد زیارتگاه عاشقان است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۳۰
علی موجودی

از کوچه های دزفول تا  مرزهای لبنان

هنرمندی که تخصص او نقاشی چهره ی شهداست

معرفی هنرمند گمنام دزفولی «استاد سید حبیب آذرنگ» که بیش از 3000 نقاشی کشیده است

 

سرآغاز

از کودکی عاشق کار هنری می شود. سال 56 در اوج بگیر و ببندهای ساواک، تصویر حضرت امام را از روی یکی از عکس های پرسنلی ایشان، در ابعاد یک و نیم در دو متر و ظرف سه ساعت می کشد و جوانان انقلابی شهر تصویر را عین قالیچه لوله می کنند و پیش چشم گاردی های شاه می برند و فردا، همان تصویر پیشاپیش تظاهرکنندگان روی یک بوم بزرگ خودنمایی می کند و این آغازی است بر فعالیت های انقلابی یک هنرمند گمنام دزفولی! هنرمندی به نام « استاد سیدحبیب آذرنگ» و  اینجاست که وقتی به کنج بسیاری از تصاویر شهدای دزفول نگاه می کنی ، رمز ترکیب «ح ـ آذرنگ» بر تو مکشوف خواهد شد.

هنرمندی که بدون داشتن استاد و فقط با تمرین و تجربه و پرورش استعداد ذاتی خویش به اوج مهارت در تصویرگری چهره و منظره دست یافته است.

 

 

کلیشه

اولین طراح و مجری ساخت کلیشه ی تصاویر شهدای دزفول، استاد حبیب است و شاید کمتر کسی از این ماجرا خبر داشته باشد. حتی از این ماجرا که همان تصاویر کلیشه ی حضرت امام که قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بر در و دیوارهای دزفول خودنمایی می کند، شاهکار استاد حبیب و برادرانش است. کلیشه هایی که با یک اسپره ی رنگ، تصاویری را بر دل دیوارها نقش می زند که خار چشم رژیم پهلوی می شوند و بعد از انقلاب هم او به همراه دیگر برادرانش کلیشه ی تصاویر شهدا را طراحی و آماده می کند که ماندگارترین این کلیشه ها کلیشه ی 13 نوجوان شهید مسجد نجفیه است و شهدایی که تصاویرشان تا مدت ها دور میدان امام خمینی(ره) بر مردم لبخند می زد. کم کم منزل استاد حبیب تبدیل می شود به یک پایگاه تبلیغاتی تمام عیار و محل رفت و آمد بچه های جنگ و جوانانی می شود که امروز سال های سال است مهمان خاک معطر شهیدآباد و بهشت علی دزفول هستند.

 

عشق و عقل

پس از پیروزی انقلاب اسلامی، هنرش را وقف اسلام و انقلاب می کند و در بسیج شاه رکن­الدین به تصویرگری شهدا مشغول می شود ، بر بوم، بر پارچه و بر دیوارهای شهر، جوهره ی اخلاص انقلابی اش نقش می بندد و کم کم این هنردینی و انقلابی­اش تکثیر می شود و تا ایلام و هفتگرد و رامهرمز و خرم آباد و  ماهشهر صادر می شود.

به لطف و برکت شهدا، خداوند در قلم استاد حبیب برکتی تزریق می کند که گاه ظرف یک روز تصویر 19 شهید را ترسیم می کند و این اگر با عقل سازگار نباشد، یقیناً با عشق قابل باور است ، چرا که استاد حبیب تمام حس و علاقه اش را در قلم مویش می ریزد و بر بوم نقش می زند و وقتی ، قصه قصه ی عاشقی باشد ، دیگر عقل را جایی برای میان داری نیست.

کار به جایی می رسد که قلم موی استاد حبیب تصویر شهدای شوشتر و بهبهان و ... را نیز نقش می زند. امروز عکس پرسنلی شهید را تحویل می گیرد و فردایش تصویر نقاشی شده بر بوم را تحویل می دهد و اگر کسی این سطرها و حقایق را اغراق می پندارد، یحتمل با عشق بیگانه است و عاشقی را نمی شناسد.

استاد حبیب گاه شب را تا صبح کنار بوم و قلم مو و رنگ هایش بیدار است و چشم در چشم شهدایی دارد که چهره هایشان را بر بوم نقش می زند و به خاطر ندارد که آن روزها ریالی پول گرفته باشد. فقط و فقط خدا را می بیند و وقتی از او سوال می کنی پس چگونه ارتزاق زندگی می کردی ، نگاه و انگشتش فقط آسمان را نشان می دهد و می گوید هر چه بود خدا بود و هر چه هست از آن خداست. خدا می رساند.

 

مبتکر

رنگ ها را خودش با فرمولی تجربی می سازد. ابتکاری که باز هم ثمره ی استعداد و تجربه اوست و کم کم برای برخی از هنرمندان شهر، با فرمول خودش رنگ می سازد. ترکیب رنگی که با اینکه از نوع رنگ پلاستیک است، اما از رنگ روغن تمیز داده نمی شود.

تا سال 1363 از بقعه متبرک سبزقبا، تا چهارراه قاضی پر است از بوم های یک متر در هفتاد و دومتر در سه متر تصاویر شهدا که همه نتیجه ی قلم موی استاد حبیب است. تصاویری که بسیاری از دزفولی ها در سال های جنگ و بعد از جنگ ، خوب به خاطر دارند.

 

 تو باید بروی

این همه هنر و هنرمندی و فعالیت در جبهه فرهنگی و تبلیغاتی شهر، باعث نمی شود که با خاک جبهه بیگانه باشد و در عملیات ها و جبهه های پدافندی هم حضور فعال دارد. افتخارش به رفاقت با بسیاری از شهداست. از سید هبت الله فرج الهی تا  عبدالحمید صالح نژاد که مدام به او می گوید:«حیف که در دزفول قدر تو و هنرت را نمی­دانند!! تو باید از دزفول بروی!!!»

 

 بهشتی

پس از شهادت شهید بهشتی، استاد حبیب تصویر ایشان را در ابعاد 3متر در 4 متر روی دیوار سیمانی بسیج می کشد که تا آن روز  چنین کاری نه در دزفول که در شهرهای دیگر هم سابقه نداشته است. این تصویر همه را حیرت زده می کند که به گونه ای که از بسیاری از شهرها خصوصاً خرمشهر  و نیز قرارگاه خاتم الانبیاء شیراز و .. دنبال نقاش این تصویر می گردند و دنبال استاد حبیب می فرستند. اما ارادت و محبتی که به شهدای دزفول دارد، باعث می شود که لبیک گوی هیچ یک از پیشنهادات نباشد. اما  در برهه ای از زمان در مقابل اصرار بچه های شیراز کم می آورد و چند مدتی در شیراز هم هنرنمایی هایش تکثیر می شود.

 

 لبنان

یک روز «شهید رحیم بختیاری» درب خانه ی استاد حبیب را می زند و می گوید: باید بروی لبنان! استاد حبیب مشغله های کاری اش را بهانه می کند ، اما بی فایده است و رحیم می گوید: «باید بروی!» استاد حبیب می پرسد:«کِی؟» و رحیم می گوید:«همین فردا!»

و استاد حبیب حدود شش ماه در پادگانی بین بعلبک و مرز سوریه و همچنین حوالی تپه های جولان مستقر می شود. آنجا مجموعه ای از فعالیت ها را انجام می دهد. هم پدافندی ، هم تبلیغاتی و هم اطلاعاتی!

لبنانی ها هم شاید هنوز تصاویر «راغب حرب» ، «امام موسی صدر» و نقاشی های مختلف ضداسرائیلی و حمایت از قدس  استاد حبیب را به خاطر داشته باشند و نمایشگاهی از کارهای او را  و شاید آن آقای دکتر متخصص قلب که استاد حبیب پیشنهاد چندهزاردلاری خرید یکی از تابلوهایش را نمی پذیرد  و می گوید این کارها را فقط برای خدا انجام داده است. برای اسلام! همین!

 

3000

در طی این سال ها استاد حبیب بیش از 3000 نقاشی کشیده است که عمده این نقاشی ها تصاویر شهداست.  این روزها علی­رغم این همه تکنولوژی های عجیب و غریب در کارهای هنری، استاد حبیب هنوز مشغول نقاشی است و می گوید:«ممکن است که گه گاهی فشار مالی داشته باشد ، اما حالش خیلی خوب است و روحیه اش به برکت شهدا عالی است.» می گوید: این بنرها و کارهای تبلیغاتی جدید دوامی ندارند، با گرما و سرما کمرنگ و کدر می شود، اما کار دست آدم روح دارد و ماندگار خواهد بود و رمز ماندگاری تصاویری که کشیده است را نیز در همان روح و احساسی می بیند که برای خلق آن به کار می برد.

 

بی وفایی

جالب است که با این همه پیشینه و کارهای فرهنگی و تبلیغاتی و شخصیت بی نظیر و یکتای استاد حبیب تا کنون هیچ مسئول و مدیری سراغی از او نگرفته است و خودش هم می گوید :«انتظار و توقعی از کسی ندارد ، چون برای خدا و اسلام کار کرده است» می گوید: «لحظه ای از کارها و سختی ها و زحماتی که کشیده است پشیمان نیست و به آن افتخار می کند.  »استاد حبیب از عمق وجودش می گوید:«زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست و به تمام کارهایی که انجام داده است افتخار می کند.»

هنرمندی چون استاد سیدحبیب آذرنگ، در هر شهر و دیار دیگری غیر از دزفول زندگی می کرد، یقینا تا کنون به عنوان چهره ای ماندگار به دنیا معرفی شده بود و تندیسی از او در اصلی ترین میدان های شهر ساخته می شد. اما افسوس که در این شهر، آنچه موج می زند، بی وفایی است و قدرنشناسی!  هنرمند گمنامی مثل استاد حبیب آذرنگ یقیناً در آسمان ها شهرتی پرآوازه دارد. در بین شهدایی که تصاویرشان را با ذره ذره ی احساس و عاشقی اش کشیده است و یقیناً جایگاهی والا نزد پروردگارش دارد.

درست است که نسل امروز  به برکت بی مهری و بی وفایی و قدرنشناسی آقایان مسئول، استاد حبیب و هنرمندی هایش و زحماتی را که برای انقلاب و اسلام کشیده است، نمی شناسند، اما وظیفه ی جوانان انقلابی و نسل سوم و چهارمی است که از او تقدیر کنند و او را و هنرمندی هایش را به عالم و آدم معرفی کنند و فریاد بزنند :« ای کاش می شد تا تو را در مأمن گمنامی ات رها کنیم و بگذریم، که تو این چنین می خواستی. اما ای عزیز! اجر تو در کتمان کردن است و اجر ما در افشا کردن، تا تاریخ در افق وجود تو قله های بلند تکامل انسانی را ببیند»

 

 یک دعای خاص

در پایان الف دزفول و همراهان آن برای استاد حبیب آذرنگ از خداوند منان اینگونه طلب می کنند که : « پروردگارا! مجموعه ی نقاشی های استاد حبیب یک قلم کم دارد و آن هم تصویر قطب عالم امکان مهدی موعود است که با قلم این هنرمند عزیز تا قیام قیامت ثبت شود. پس خودت بخواه که در ظهور نور ، استاد حبیب تصویری از حضرت موعود نقش بزند و گوشه ی آن بنویسد: «ح ـ آذرنگ»

ان شاء الله

 

با تشکر از مرکز فرهنگی وارثین دزفول

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۳۴
علی موجودی

فیلم بازی نمی ­کرد! سَرِکاری نبود ...

روایت نمازهای تکان دهنده ی  شهید عبدالحسین خبری

نماز خواندنش، نماز خواندنی متفاوت بود. نماز که می­ خواند اصلاً متوجه اطرافش نبود. بارها می­ شد که گمان می­ کردیم دارد برایمان فیلم بازی می­کند و سرِکارمان گذاشته است. با خودم گفتم باید ببینم این واقعاً دارد با این خضوع و خشوع نماز می ­خواند یا این­که فیلمش است و جزئی از شیطنت ­هایش و می­ خواهد سربه­ سرمان بگذارد.

وقتی شروع کرد به نماز، با یکی از دوستان رفتیم سراغش. دو نفری دوره­ اش کردیم و تا توانستیم روبرویش شکلک درآوردیم؛ اما انگار نه انگار. چهره ­اش اصلاً تغییر نکرد. حتی یک لبخند هم نزد. انگار اصلاً ما را نمی­دید. به کارمان ادامه دادیم و هر هنری داشتیم به­ کار بردیم. خندیدیم، شوخی کردیم، سر و صدا کردیم؛ شاید بتوانیم حواس حسین را متوجه خودمان کنیم، اما نشد که نشد. جلوتر رفتم و درحالی که نماز می­ خواند با دستم زدم به کمرش، اما عکس ­العملی نشان نداد. آب ریختم سرش، اما تکان هم نخورد. انگار تمامی حواس پنجگانه ­اش از کار افتاده بود. نه می­ دید، نه می ­شنید، نه بدنش حس داشت. برایم ثابت شد که این تو بمیری از آن توبمیری ها نیست. حسین فیلم بازی نمی ­کند؛ واقعاً دارد در دنیای دیگری قدم می­ زند و اشک­هایی که در قنوتش آرام آرام گل­های قالی را سیراب می­ کرد، بهترین دلیل بود بر این اتفاق.

راوی: محمود یزدی زاده

 

شوخ طبع بود و معمولاً در شیطنت کم نمی­ آورد. مثل خیلی وقت­ ها، داشتیم توی حسینیه هدیه­ های مردمی را برای جبهه بسته­ بندی می­کردیم که باز هم حسین افتاد روی کانال شیطنت. او گفت و من گفتم و زدیم توی سر و کله­ ی همدیگر که یکدفعه حسین افتاد دنبالم.  توی سالن حسینیه، من بدو و حسین بدو و آن­ روز حسابی حالم را گرفت.

وقت اذان مغرب شد. حسین بلافاصله رفت و وضو گرفت و قامت بست برای نماز. من هم در فکر تلافی بودم و این که حال حسین را بگیرم.

رفتم و یک ماشین دوخت آوردم. رکعت دوم یا سوم نمازش بود که رفت سجده. ماشین دوخت را گذاشتم روی قوزک پایش. خواستم شوخی کنم و فقط کمی اذیتش کرده باشم. کمی آن را روی  پایش فشار دادم که ناگهان منگنه­ ی ماشین دوخت در رفت و تا ته رفت توی پای حسین.

حسین همچنان در سجده بود. انگار نه­ انگار که منگنه­ ی ماشین دوخت، پایش را زخمی کرده است. آخ هم نگفت و نمازش را قطع نکرد. حسابی ترسیدم. اصلاً قصد چنین کاری نداشتم. نمی­خواستم این­طوری بشود. قصدم شیطنت بود و خواستم فقط کمی اذیتش کرده باشم.

سریع منگنه را از پای حسین بیرون کشیدم. باز هم تکان نخورد و آهی نگفت. متعجب مانده بودم که این دیگر چگونه بشری است؟ هنوز توی سجده نماز بود. خون از پای حسین جاری شده بود. یک چفیه آوردم و پای حسین را بستم و باز هم هنوز حسین در سجده بود.

نمازش که تمام شد، خیلی عذرخواهی کردم و او هم با لبخند گفت:«فراموشش کن» ولی من هیچ­وقت خاطره ­ی این نماز حسین و کاری را که انجام داده بودم، فراموش نکردم.

راوی: سیدمصطفی عظیمی فر

 

«شهید عبدالحسین خبری» در هشتم مرداد ماه 1361 در عملیات رمضان و در سن 16 سالگی به شهادت رسید و مزار منورش در کنار مزار یادبود برادر جاویدالاثرش «شهید عبدالحمید خبری» در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۰۷
علی موجودی

خسته نباشی دلاور...! خداقوت پهلوان!...



 
تصاویر سمت چپ مربوط به یادمان شهدای گمنام اندیمشک است. این شهدا در سال 1381 در این محل به خاک سپرده شده اند و محوطه ی این یادمان شامل فضای سبز مناسب ، آب نما، نمازخانه ، سرویس های بهداشتی ، حمام ، پارکینگ ، سالن اجتماعات ، فروشگاه ، شمع خانه ، سقاخانه و ... هر ساله میزبان کاروان های راهیان نور می باشد.


این یادمان روزانه میزبان بیش از  60 کاروان راهیان نور و حدود 2500 بازدید کننده از استان های مختلف کشور  و  زائرانی از 17 کشور  جهان می باشد که جا دارد از مسئولین محترم و قدرشناس و بدون ادعای اندیمشک جهت رسیدگی به این فضای نورانی و مقدس و ارج نهادن به مقام شامخ شهدا، تشکر و قدردانی کرد.



تصاویر سمت راست مربوط به یادمان نیمه ساز شهدای گمنام شهرستان دزفول است. این شهدا نیز در سال 1381 در محل مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول به خاک سپرده شدند. ابتدا چندین سال سقفی بالای سرشان نبود. بعد از چند سال یادمانی با عیب و نقص های متعدد ساخته شد. سال 95یادمان قبل تخریب  و پس از 14 ماه و صرف 200 میلیون تومان بیت المال، هنوز به 160 میلیون تومان اعتبار برای تکمیل نیاز دارد.



این یادمان جدید هیچ یک از مزایای یادمان اندیمشک را که ندارد، هیچ، حتی سقف هم ندارد و جالب تر اینکه در شاهکار مهندسی طراحی و ساخت آن مزار 4 شهید گمنام در راه پله ی یادمان قرار گرفته اند. ( محل تقریبی مزار شهدا در راه پله نشان داده شده است)



این یادمان طی این 16 سال میزبان هیچ کاروان راهیان نوری نبوده است و  یا اگر هم  این اتفاق رخ داده باشد به تعداد انگشت شمار بوده است. حتی خیلی از دزفولی ها هم از وجود چنین یادمانی بی خبرند.

لذا جادارد که از مسئولین محترم ،  قدرشناس!! و بدون ادعای!!! دزفول در راستای این قدرشناسی!!!! و رسیدگی!!! به این فضای مقدس تشکر و قدردانی کرده و فریاد بزنیم:

 خسته نباشی دلاور...! خداقوت پهلوان!...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۱۲:۰۵
علی موجودی

یاد یار مهربان

 به یاد پیر روشن ضمیر دزفول مرحوم ملامهدی قلم باز

 

 شاید همه قدیمی های دزفول او را بشناسند. او را ، مغازه کوچکش را ، شیوه منحصر به فرد کسب و کارش را و رفتار و خلق و خوی مثال زدنی اش را. پیرمردی هشتاد و چندساله، با قدی کوتاه، محاسن سفید ، چهره نورانی و چفیه سفیدی که بر سر می بست. نامش ( مهدی قلمباز )بود اما دزفولی ها همه او را  (ملامهدی ) صدا می کردند.

 از فعالیت هایش در دوره انقلاب که بگذریم ، حضورش در دوره 8 ساله دفاع مقدس ، در دو جبهه، به یاد ماندنی است. یکی در جبهه شهردزفول که آن روزها هدف موشک باران ها بود و دیگری حضورش در جبهه های نبرد حق علیه باطل که هم مردم و هم رزمندگان لشکر7 ولیعصر(عج) آن روزها را خوب به یاد دارند.

 

 

شیوه منحصر به فرد کاسبی :

 (ملا مهدی)نمونه عملی حدیث پیامبر اکرم(ص) است که فرمودند :« الکاسب حبیب الله »شیوه خاص و بی نظیر کاسبی ملا مهدی او را زبانزد خاص و عام کرده است.

 شیوه ای که نهایت حلال خوردن را آموزش می دهد. ارزان فروشی و اینکه از هر جنسی به هر اندازه حتی اندک بخواهید، ملامهدی با گشاده رویی تقدیم می کرد و اینکه او حتی وزن پاکت هایی را که جنس درآن می ریخت را محاسبه می کرد.

 اخلاق نیکو و گشاده رویی با مردم و امر به معروف و نهی منکر از خصیصه های بارز (ملامهدی) بود و عامل به تمامی حرف های خود و دستورات دین. این پیر عارف و روشن ضمیر ، بانوانی را که جهت خرید به مغازه اش مراجعه می کردند سفارش به حجاب اسلامی می کرد و چادر را برای بانوان از مشخصات یک مشتری خوب می دانست.  

 

 حضور در جبهه :

 

 امام خمینی(ره) که حکم جهاد می دهد ، کرکره مغازه را می کشد پایین.می رود پیش سردار رئوفی و از او می خواهد تا اعزام شود و می رود منطقه . کرخه ، جفیر ، کردستان و . . .یک روز در مسیر حرکت به سمت منطقه شروع می کند به گریه کردن. از او علت را که می پرسند، شور و شوق بیش از حدش را دلیل اشک هایش عنوان می کند و جمله معروفی دارد که : من یک دقیقه زندگی با عزت در این انقلاب اسلامی را با تمام عمر هشتاد و چند ساله ام عوض نمی کنم.

 

 

خاطراتی کوتاه از ملامهدی:

 

20 تومان هم سنگی دارد

نخود کیلویی 200 تومان است. زن 20 تومنی را که دارد توی دستش مچاله می شود ، به ملامهدی نشان می دهد و می گوید : « می شود 20 تومان به من نخود بدهی؟». ملامهدی سرش را بالا می آورد و می گوید : «خواهرم ، چرا خواسته ات را اینگونه مطرح می کنی؟ بگو 20 تومان نخود بده. 20 تومان هم برای خودش یک سنگ ترازو دارد». با لبخند 100 گرم نخود وزن می کند و به زن می دهد.

 

به من ظلم نکن

زن پس از خرید منتظر است بقیه پولش را بگیرد. ملامهدی دارد دنبال پول خرد می گردد تا بقیه پولش را بدهد. زن عجله دارد و بدون اینکه نیاز به کبریت داشته باشد، می گوید:«باقی پولم را کبریت بده» و در کمال تعجب ملا مهدی می گوید :«نه خواهرم تو کبریت نمی خواهی. الان بقیه پولت را می دهم» . با هر مشقتی پول خرد جور می کند و به زن می دهد و می گوید :«حالا اگر کبریت می خواهی پول بده به تو کبریت بدهم » و زن می گوید نیاز ندارم. ملا مهدی می گوید : «دیدی گفتم کبریت نمی خواهی، چرا می خواستی در حق من ظلم روا کنی؟ و به جای پولت به اجبار جنس دیگری ببری»

 

 مقاش

باز هم شیطنت جوان­های محله گل کرده است. رفته اند و عکس یکی از خوانندگان زن را انداخته اند توی مغازه اش و از دور نگاه می کنند. ملامهدی  مقاش[1] را بر می دارد. لبه عکس را با آن می گیرد و از مغازه می اندازد بیرون. حتی به آن دست هم نمی زند.

 

 عدالت

وزن پاکتی را که درآن جنس می ریزد محاسبه می کند. یک پاکت مثل همان در کفه ای که وزنه ها را قرار می دهد می گذارد تا وزن پاکت هم محاسبه شده باشد.  به قول دزفولی ها قضای پاکت را هم می گیرد.

 

  سنگ و چوب نمی فروشم.

نخود و لوبیا و عدس و . .  را پاک می کند و سنگ و کاه و چوب را ازشان جدا می کند برای فروختن. می گوید من پول نخود و لوبیا می گیرم. حق ندارم سنگ و چوب به مردم بفروشم.

 

 کم فروشی

بسته های ماکارونی 900 گرمی را قبل از فروختن وزن می کند. اگر بسته ماکارونی وزنش از 900 گرم کمتر باشد، یک بسته پلمب را باز می کند و از ماکارونی های آن می گذارد روی بسته ای که وزنش 900 گرم نیست. می گوید : کارخانه کم فروشی کرده است ، من که نباید این کار را بکنم.

 

 امربه معروف

نمونه عملی امر به معروف و نهی از منکر است. به زنان و دختران بی حجاب و بدحجاب جنس نمی فروشد. اول به آنها تذکر می دهد که خواهرم چادرت را درست کن و یا موهایت را بپوشان و جالب اینجاست که حرفش را به جان می خرند. آنگاه که حجابشان را درست کردند ،  بهشان جنس می فروشد.

 

کفه ترازو

پول از دست زنان و دختران نمی گیرد. کفه ترازو را بلند می کند تا مبلغ مورد نظر را در کفه ترازو قرار دهند و باقیمانده پولشان را در کفه ترازو می گذارد و بهشان می دهد. اگر این وسط زنی دستش پوشیده نباشد به او تذکر می دهد.

 

گره گشا

دو نفر که معلوم است اهل دزفول نیستند دارند در بدر دنبال ملامهدی می گردند. از چند نفری سوال می کنند ، اما کسی او را نمی شناسد . تا می رسند توی خیابان امام خمینی. یک نفر که ملامهدی را می شناسد آدرس خانه او را به شان می دهد. اما کنجکاوانه قضیه را دنبال می کند و می فهمد که اینها از اصفهان آمده اند. برای یکیشان مشکلی پیش آمده و در خواب دیده است که شخصی به او گفته است اگر می خواهد مشکلش حل شود به دزفول برود و سراغ فردی به نام ملامهدی را بگیرد. گفته است که او از یاوران امام عصر(عج) است .

 

حق الناس

 در رعایت حق الناس بسیار دقیق است. در نوجوانی با میخ ، خط انداخته است روی دیوار خانه یک بنده خدایی. بزرگتر که می شود ، می رود و حلالیت می طلبد و برای جبران مافات می رود و از کوره آجر پزی تعدادی آجر می خرد و به صاحبخانه می دهد.

 

شوق حضور

امام خمینی(ره) که حکم جهاد می دهد ، کرکره مغازه را می کشد پایین .می رود پیش سردار رئوفی و از او می خواهد تا اعزام شود و می رود منطقه .کرخه ، جفیر ، کردستان و . . .

یک روز در مسیر حرکت به سمت منطقه شروع می کند به گریه کردن.از او علت را که می پرسند، شور و شوق بیش از حدش را دلیل اشک هایش عنوان می کند.

 

خدمت

در منطقه هر کاری از دستش بر بیاید می کند. وقتی که دیگر دستش به جایی بند نیست ، به بچه ها می گوید: من که بیکارم. بگذارید لباس هایتان را برایتان بشویم

 

دیدار ارواح

این اواخر  حالش زیاد خوب نیست. افتاده است توی بستر. خیلی ها که باید به او سر بزنند سر نمی زنند. اما به دخترش کفته است ، ارواح زیادی به او سر می زنند و با او صحبت می کنند.

 

زیارت

یک هفته قبل از وفات ملامهدی ،  سرهنگ غلامحسین سخاوت ، در خواب می بیند که مقام معظم رهبری تشریف آورده است دزفول. می رود نزدیکی های مسجد جامع به استقبال ایشان و می پرسد :« آقا خیر است. تشریف آورده اید دزفول؟ » و آقا به ایشان می فرماید برای زیارت ملا مهدی آمده ام. آدرس خانه اش را می دانی. می گوید : رفتم و آدرس خانه را نشان دادم. آقا یک ساعتی پیش ملامهدی ماند و با هم حرف زدند و زمانی که آقا رفت ملامهدی مدام استغاثه می کرد و می گفت: آخر مگر من که هستم که آقا مرا قابل دانسته و به ملاقاتم آمده است؟ مدام خدا را شکر می کرد و آرزو می کرد که انقلاب اسلامی به ظهور حضرت ولی عصر متصل شود.

حاج غلامحسین بیدار می شود و مات این خواب است تا اینکه  خبر مسافر شدن ملامهدی را به او می دهند .

 

 بزرگ شهدا

چند شب قبل از وفاتش مادر یکی از شهدا توی خواب فرزند شهیدش را می بیند که بسیار خوشحال است. از او علتش را می پرسد و می گوید :«بزرگ شهدا دارد می آید پیشمان. مادر حتما بروی و توی مراسمش شرکت کنی» و او  می ماند که منظور پسرش در خواب از بزرگ شهدا کیست؟ تا روزیکه می فهمد ملامهدی دار فانی را وداع گفته است

 

 رفع عذاب

هنگام دفنش مردی می گفت : خوشا بحال قبرهای اطراف ملا مهدی. شاید خداوند به خاطر ملامهدی، عذاب احتمالی را از قبرهای اطرافش بردارد. . . .

 

یار امام

بعد از دفن ملامهدی ، مردی سرش را گذاشته بود پایین و آرام اشک می ریخت. می گفت همیشه فکر می کردم ملامهدی تا ظهور آقا باشد. اما می دانم که با ظهور برمی گردد و دوباره اشک می ریزد . . .

 

دانلود 15 کلیپ صوتی کوتاه از نصایح ملامهدی   ظرفیت 9 مگا بایت

 

 مرحوم ملامهدی قلم باز در 29 فروردین ماه 1391 دار فانی را وداع گفت و در قطعه صالحین شهیدآباد به خاک سپرده شد. روحش شاد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۵۰
علی موجودی

بالانویس:

چقدر برایم سنگین است دقیقاً بعد از پستی که از درد دل های مادر شهیده معظم عصمت پورانوری نوشتم، این پست تلخ را در الف دزفول ماندگار کنم.

 

 روی همین پل بود . . .

به بهانه ی تصویری که دل دارالمؤمنین را به درد آورد

روی همین پل بود. دقیقاً همین حوالی که ایستاده اید و عفتتان را به باد داده اید. روی همین پل بود. همین حوالی که حیای نداشته تان را به حراج گذاشته اید.

روی همین پل بود که «عصمت» بر زمین افتاد تا عصمت دختران شهرش بر زمین نیفتد. «شهیدعصمت پورانوری!»را می گویم.  روی همین پل بود که «مرضیه» تکه پاره شد، تا عفت دختران این شهر به دست دژخیمان تکه پاره نشود! «شهید مرضیه بلوایه» را می گویم.

آری! دقیقاً همین حوالی که ایستاده اید و با افتخار پرده از نجابتتان برداشته اید؛ اگرچشم نابینایتان را کمی بازتر کنید هنوز جای ترکش های آن راکت را می بینید که دو نوعروس این شهر ، «عصمت» و «مرضیه» را که هنوز دو ماه از پوشیدن چادر سفید عروسیشان نگذشته بود، کفن پوش کرد. اگر نگفتم لباس سفید برای این بود که عصمت به احترام جوانان شهید همسایه شان، در شب عروسی اش لباس سفید هم نپوشید.

شما را چه به حرمت و احترام! وگرنه برایتان می گفتم کمی آن طرف تر از همین پل در بهشتی به نام «بهشت علی» صدها جوان زیر خاک آرام گرفته اند، تا آرامش امروز شما تضمین باشد.

شما را چه به غیرت! چرا که غیرت را خورده اید و حیا را قی کرده اید! وگرنه از غیرت این بچه ها برایتان می گفتم. غیرتی که راهیشان کرد روبروی گلوله تا دست اجنبی به ناموسشان نرسد.

شما را چه به شرم!  وگرنه می گفتم از چادر پاره پاره  و غرق خون عصمت و مرضیه شرم کنید! آنان که حتی شب ها را با چادر و حجاب می خوابیدند تا اگر زیر آوار ماندند، جنازه شان هم بی حجاب نباشد!

چه می فهمید آخر شما؟

مگر تکه پاره های عزیزتان را از گوشه و کنار خانه ی ویران شده جمع کرده اید و داده اید دست عبدالحسین مرده شور تا قنداق پیچ کند برایتان و بدهیدش دست خاک؟

مگر تکه گوشتی توی سردخانه نشانتان داده اند و گفته اند از قامت رعنای تک پسرتان فقط همین را پیدا کرده ایم؟

مگر سالها چشمتان به در مانده است تا شاید  تکه استخوانی از شاخ شمشادتان برایتان بیاورند.

شما چه می فهمید از درد، از داغ، از انتظار ، از صبوری ، از اشک، از بغض! از اینکه سالهای سال سنگ صبورتان عکسی باشد و سنگ مزاری و خاطره ای و یادی و دیگر هیچ!

گرسنگی نکشیده اید که عاشقی از سرتان برود. از روزی که چشم باز کرده اید ، در امنیت و آرامشید و چه خبر دارید که برای این آرامش هر روز جوانی در مرزهای این سرزمین به خون می غلتد  و مادری باید تمام آرزوهایش را برای شب دامادی شاخ شمشادش در تشییع تابوتی سه رنگ به خاک بسپارد!

چه خبر دارید از جوانانی که آن سوی مرزها به دست داعشیان خونخوار با خنجر ذبح می شوند و پیکرهایشان مثله می شود تا خم به ابروی آرامش مردمشان نیفتد.

شما را چه به حرمت و احترام شهدای شهرتان!

بیچاره ها! اگر همین حالایش بچه های مکتبی و انقلابی امام خامنه ای نبودندکه در مرزهای آبی و خاکی و هوایی و در فراسوی مرزها، مدافع حریم آرامشتان باشند،  باید یا بردگی بعثی ها را می کردید یا سرتان را عین گوسفند زیر تیغ داعشی ها می بریدند.

اگر شما را هم مثل ناموس ایزدی ها در خیابان ده دلار معامله می کردند و به کنیزی می گرفتند، اگر نام شما هم روزی سه بار در لوحه ی جهاد نکاح داعشیان قرار می گرفت و روزی سه بار عفتتان به باد می رفت، امروز چتر آرامش و آسایش را از سرتان برنمی داشتید و در هوای نفس و بی خیالی نمی چرخاندید!

چه زیبا گفته اند که اگر بی حجابی تمدن است، حیوانات از همه آدم ها متمدن تر هستند.

پس چگونه با شما از شرم و غیرت و حیا و عصمت و عفت و نجابت بگوییم چرا که همه اش را به تاراج داده اید! اما خوب بدانید در این شهر مادران شهیدی هستند که به آهشان عالمی آتش می گیرد. از آن آه بترسید!

آقایان مسئول! این ها شال و روسری این مترسک های فریب خورده نیست که در دست باد می رقصد! این آبروی دارالمؤمنین است! مراقب باشید که شهدا آبرو و عزت و عظمت این شهر را به شما سپرده اند!  روزی چشم در چشم شهدا باید جوابگویشان باشید که با آرمان هایشان چه کردید!

آقایان مسئول! اگر هنوز از غیرت و معرفت چیزی باقی مانده است، این افراد را پیدا کنید تا تاوان بی حرمتی به شهدا و دلشکستی مادران و خانواده های شهدا را بدهند، اگرچه هیچ تاوانی درد مادران شهدا را آرام نخواهد کرد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۱
علی موجودی

بالانویس:

خواهران بسیج دانشجویی دانشگاه آزاد دزفول ، درابتکاری زیبا، در سالروز وفات ام البنین و روز تجلیل از مادران شهدا، در مراسمی مادر سه شهید از سه نسل را  برنامه ای به نام «بوسیدن روی ماه» دعوت کردند و پس از شنیدن سخنان گرانبهای آنان مورد تجلیل قرار دادند. مادر شهید عظیم اسدی مشکال از شهدای انقلاب اسلامی دزفول، مادر شهیده عصمت پور انوری و جاویدالاثر علیرضا پورانوری از شهدای جنگ تحمیلی و مادر شهید عارف کاید خورده از شهدای مدافع حرم شهرستان دزفول.

در این بین سخنان انقلابی و تکان دهنده ی مادر شهیدان پورانوری دل ها که هیچ، دنیا را تکان داد. چه خوب است که هم مردم و هم مسئولین چند دقیقه ای این سخنان را بخوانند و در آن تأمل کنند.

 

 ای کاش کور بودم و رنگ امروز را نمی دیدم

سخنان آتشین ، تکان دهنده و  انقلابی مادر شهیدان عصمت و علیرضا پورانوری

 

ما این انقلاب را به سادگی به دست نیاوردیم. جوانانِ الان، دارند روی زمین زعفران راه می روند. ما در تاریخ، در عکس ها، داریم همه چیز را می بینیم. این هشت سال که طول کشید کم نبوده، افتخار می کنیم که جهان بوسیله انقلابمان زنده شده است؛ جهان را زنده کرده است امام عزیزمان؛ جهان را زنده کرده اند شهدای عزیزمان؛ ولی من به عنوان مادر شهدا، الان عزادار هستم؛ ما در دروان جنگ عجب حجابی داشتیم. عجب ایمانی داشتیم. نسل جوان و پیر عجب تقوا و حجابی داشتند. اما الان چه بر سر ما آمده؟؟ چه می بینیم؟؟  فردای قیامت  چه جوابی داریم؟ و لا یمکن الفرار من حکومتک ... من به لطف خدا،شش دختر داشتم که هر کدام با مهریه یک جلد کلام الله و بیست مثقال نقره ازدواج کرده اند. چرا الان نسل جدید باید به این شکل باشند؟ این مزد شهداست؟ این مزد آنهاییست که خیلی زحمت کشیدند؟ ما نسل آینده را چکار کنیم؟ از کجا بگویم؟ از بی حجابی؟

خدا شاهد است ای کاش من کور بودم و رنگ امروز را نمی دیدم. شهدا در خاک و خار و خون غلطیدند، الان با این وضعیت حجاب در دزفول، دارالمؤمنین؛ اینها در حق شهداست؟ در حق قرآن است؟ در حق انقلاب است؟ خدا شاهد است که ما مدیون امام هستیم، مدیون قرآنیم، مدیون شهیدانیم؛ هر کس که سکوت می کند و می گوید امروزه این شکلی مد شده است؛ چه جوابی می خواهد به خدا بدهد؟!!

زندگی های الان همه اش لهو و لعب شده است. چرا ما باید بگذاریم زندگیمان اینطور شود؟ چرا باید اینطور نسل آینده آزاد باشد؟ فرزند شهیدم عصمت می گفت: من مغزم جا دارد، باید اول خودم را بسازم بعد آدم سازی کنم. ما در جنگ ساخته شده ایم؛ چرا الان بگذاریم این جوانان عزیز، این راه را بروند؟

 دختران من از سنین کودکی قرآن می خواندند. هدفشان این بود که حجابشان را حفظ کنند. هدفشان آینده سازیشان بود. عصمت، عصمتی بود که شب عروسی اش رفت دعای کمیل. عصمت، عصمتی بود که می گفت: من لباس عروسی میخواهم برای چه؟ عصمت، عصمتی بود که می گفت: من اصلا هدیه نمی خواهم. آیا امروزه ما واقعا این شکلی هستیم؟ الان جوانی که می خواهد ازدواج کند چه بر سرش می آید؟ دختر، پسر، خانواده... اینها اسلام است؟ ما خودمان به خودمان ظلم می کنیم.

خدا الکی به کسی مقام نمی دهد. الکی کسی را بالا نمی برد. شاعر می گوید: ملا شدن چه آسان....آدم شدن چه سخت است. ما همه انسانیم که باید آدم شویم. تو را به خدا به حجابتان رسیدگی کنید. کسی که معتاد است ضرر به خودش می زند. ولی ما با بی حجابی چه بر سرمان می آید؟ همه ما ناراحتیم از بی حجابی؛ جلوی این ناراحتی را باید بگیریم. خواهش میکنم از همه مردم، تورا به خدا رسیدگی کنید و جلوی فساد را بگیرید. من افتخار میکنم به بچه هایم.  برادرِ پنج خواهر 35 سال است که گمنام است. من افتخار میکنم. اما الان عزادارم.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۰
علی موجودی

بالانویس:

شاید کمتر کسی از سرنوشت گردان قائم متشکل از نیروهای دزفول و اندیمشک  در عملیات خیبر خبر داشته باشد. گردانی که اکثر نیروهایش در 11 اسفند 1362 در نبردی نابرابر و مظلومانه به شهادت رسیدند و پیکرهای پاک و مطهرشان در منطقه  طلائیه باقی ماند.  روایت زیر بخشی از اتفاقی را به تصویر کشیده است که در آن شام غریبان رخ داده است.

 

 

آنان که بر نگشته بودند

یادی از شهدای مظلوم و گمنام دزفول و اندیمشک گردان قائم در عملیات خیبر

به یاد شهید سید احمد سیدقلندر

 

شب عملیات خیبر است. 11 اسفندماه 62 . آقا محسن، فرمانده گردان قائم روبروی نیروهایش می ایستد و خبری را به نیروهایش می دهد.

«فرماندهان ارشد دستوری به من داده اند که من زیر بار آن نرفتم. اما وقتی دیدم که مدام فرماندهان رده بالا پشت بی سیم می آیند و دستور را تکرار می کنند، به دلیل لزوم تبعیت و تکلیف قبول کرده ام ،برخود واجب دیدم که دستور را به شما بگویم تا آگاهانه انتخاب کنید.

 به من خبر داده اند که هزاران نفر از نیروهایمان در جزیره مجنون محاصره شده اند. دشمن شیمیایی هم زده است و بچه ها دارند همگی شهید می شوند.

ماموریت ما این است که به سمت دشمن برویم و درگیر شویم و این امر باعث شود تا حجم آتش روی بچه های محاصره شده کم شده و بتوانند از محاصره خارج شوند.

داستان این است. این رفتن بازگشتی ندارد. اگر حاضر هستید که برویم می رویم و هر کس هم با این وجود نمی تواند بیاید، می تواند  همین جا بماند.»

آقا محسن نیروهایش را به خط می کند و خودش پشت نیروها می ایستد و در تاریکی شب برای اینکه کسی از رفتن همرزم خود خبردار نشود چنین می گوید :

« هر کس می خواهد برگردد، عقب عقب از جمع جدا شود »

محسن آن شب کربلایی برپا می کند توی طلائیه.


آقامحسن نفرسوم ایستاده از چپ و شهید سیداحمد سیدقلندر نفردوم نشسته از راست

حدود سی نفر از نیروها عقب عقب از جمع خارج شده و پس از عذرخواهی از فرمانده و روبوسی برمی گردند.

آقا محسن در نهایت غیرت و شجاعت و علم به اینکه این رفتن ، رفتنی بی بازگشت است ، گردان آسمانیش را به سمت جلو حرکت می دهد و پس از آنکه که گردان وارد یک شیار می شود ، تمامی نیروهای گردان به جز تعداد اندکی در زیر انواع آتش نیروهای عراق به شهادت می رسند و تعداد زیادی از پیکرهای مطهرشهدا در منطقه باقی می مانند.

محسن مجروح شده و به همراه تعداد اندکی از نیروها اسیر می شود.

 

هنگامی که آزادگان برگشتند، رفتم سمت محسن. گفتم : « اون شب من با گردان شهید صالح نژاد بودم. پس چی شد؟ چه اتفاقی براتون افتاد؟ سید احمد (برادرم) هم که اون شب شهید شد و  جا موند.»

 محسن تا نام سید احمد را شنید ، زد زیر گریه و گفت : « سید شهید شد؟ من سید و غفاری و بصیری رو یه گوشه ای از شیار مستقر کردم و گفتم جلو نیان.»

گفتم:« یکی از بچه ها سیداحمد رو دیده که تیر خورده توی سینه اش و شهید شده »

محسن مدام گریه می کرد .

 بارها من و محسن برای پیدا کردن پیکر بچه ها رفتیم منطقه طلائیه. اما باتلاقی بودن اجازه هیچ کاری نمی داد تا سال 71 یا 72 بود که منطقه تقریبا خشک شد.

محسن از روی کروکی ها شیار را پیدا کرد و شروع کردیم به پیدا کردن شهدا. مادرم گفته بود تا پیکر برادرت را نیاورده ای ، خانه نیایی.  قبل از عملیات من و سید احمد انگشترهایمان را با هم عوض کرده بودیم و همان روز پیکر برادرم سید احمد را از روی انگشتر شناختم.

 

پیکر شهدا را به عقب منتقل کردیم . پس از مشخص شدن لیست شهدا از روی پلاک هایشان وقتی لیست شهدا را به محسن نشان دادیم، عکس العمل او بسیار غیر منتظره بود.

نشست و شروع کرد با صدای بلند گریه کردن و مدام بر سر می زد. خیلی سعی کردیم آرامش کنیم اما نمی شد. محسن مرد روزهای سخت بود. فرماندهی که سخت ترین لحظه ها را تجربه کرده بود.در نبرد و در اسارت. اما این گریه کردن ها و بر سر زدن هایش همه را به تعجب وا داشته بود.

در بین فریاد هایش گفت : «سید محمود! می دونی این اسامی کیا هستن؟ »

گفتم :«نه! مگه کی ان؟»

گفت : «همون سی نفری که شب عملیات برگشته بودن، اسمشون بین ایناس. اینا دوباره اومدن دنبالمون . برنگشتن عقب. این همه سال فکرمی کردم که اینا برگشتن. فکر نمی کردم شهید شده باشن. حتی یکی از اونا نرفته عقب. آخه تنها من می دونستم کیا برگشتن»

 

 

راوی: دکتر سیدمحمود سید قلندر

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۶ ، ۱۲:۲۱
علی موجودی

برای بابایم دعا کنید!

هدیه به بزرگمرد کوچک، ابوالفضل نظری فرزند شهید مدافع حرم مهدی نظری

 

ستوان دوم پاسدار «مهدی نظری» از بر و بچه های مخلص اندیمشک، خردادماه 1395 در سوریه به فیض شهادت می رسد ، اما پیکر پاک و مطهرش می ماند همان جا و هنوز که هنوز است خبری از پیکر آن مسافر کربلایی نیست که نیست!

«ابوالفضل» و «زینب» دو یادگار مهدی هستند که هنوز چشم به راهی دارند که روزگاری پدر از آن جاده مسافر شد. شاید خبری بازگردد. خبری که به آن همه دلتنگی پایان دهد.

ابوالفضل و زینب را در این یکی دو ساله به مجالس زیادی دعوت کرده اند و در اکثر این مجالس، ابوالفضل با لباس سبز سپاه بر تن، نامه هایی را که برای پدر می نویسد ، برای مردم می خواند.

ابوالفضل وقتی نامه هایش را می خواند، چقدر مرد به نظر می رسد! مرد تر از خیلی آدم های به ظاهر مرد!  بغض نمی کند و سرش را بالا می گیرد و غیرتمندانه با بابا حرف می زند. می گوید بابایش وقت رفتن به او گفته است که تو مرد خانه ای و باید مواظب خواهر و مادرت باشی و او عجیب این خواسته ی بابا را جامه ی عمل پوشانده است. غم و دلتنگی در چشم هایش موج می زند، اما آنچنان سرافراز و سربلند می ایستد که کسی از آتش درونش با خبر نشود! عجب غیرتی دارد این پسر!  غیرتی که باعث شده است، با آن همه بارِ غم روی دوشش، سر خم نکند و مردانه بایستد.

ابوالفضل  در نامه هایش از دلتنگی­هایش هم می گوید، اما همان دلتنگی ها را هم مردانه به زبان می آورد. انگار این فراق از او مردی بزرگ ساخته است که از هر مردی مردتر به نظر می رسد. وقتی کنار خواهر می ایستد هم می شود غیرت برادرانه اش را دید و هم مهربانی پدرانه اش را.

عجیب محکم و استوار روی قولی که به بابایش داده است، ایستاده است این غیورمرد غیرتمند کوچک!


تصویر یکی از نامه های ابوالفضل به پدر شهیدش مهدی نظری

 اما این وسط یک نکته برایم خیلی عجیب است. ابوالفضل همیشه، وقتی نامه هایش را می خواند، قبل از اینکه جمعیت را به دسته گل صلوات مهمان کند، یک جمله ی مشترک می گوید که «برای بابایم دعا کنید!»

و اینجاست که صدای شکستن دلم را می شنوم!

عجب جمله ی قصاری دارد این آقا ابوالفضل؛ جمله ای که هر گاه بر زبان می آورد، وجودم سرتا پا آتش می شود.

دعا کنیم که چه به شود عزیزم؟! دعا کنیم که چه اتفاقی رخ بدهد؟ ما را چه به دعا برای بابایت؟ ما کجا و بابایت کجا پسرم؟! بابایت باید برای ما دعا کند! بابایت باید گوشه ی چشمی به ما بیندازد عزیزم!

نمی دانم!

شاید هنوز ابوالفضل منتظر است! شاید هنوز در دلش امید به بازگشتن بابا دارد!  امید به اینکه در باز شود و یک بار دیگر بابایش ساک به دست در چارچوب در ظاهر  شود و آغوش باز کند!  شاید در دلش هنوز کورسوی امیدی وجود دارد.

نمی دانم! ابوالفضل واقعاً چه دعایی از مردم طلب می کند؟!

رفقای «مهدی» شهادتش را تأیید کرده اند، اما وقتی پیکری نباشد، نمی توان چشم از در برداشت!  نمی توان دل برید! نمی توان بی خیال شد، حتی اگر عالم و آدم هم بگویند که دیگر مسافر برنمی گردد، اما نگاه آدم همیشه به انتهای جاده خیره است، تا شاید اتفاق جدیدی رخ دهد.

از همه ی همراهان الف دزفول می خواهم برای بابای ابوالفضل دعا کنند. این تنها خواسته ی این بزرگمرد کوچک است!

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۰۸
علی موجودی

شاهکار مهندسی!

مراقب باشید روی شهدا پا نگذارید!

مزار شهدا در راه پله ی یادمان شهدای گمنام قرار دارد!

 

 تعدادی از همراهان الف دزفول طی پیام هایی خواستار دانستن این واقعیت هستند که آیا واقعاً مزار شهدای گمنام یادمان دزفول در راه پله ی سازه ی جدید  قرار گرفته است؟

در پاسخ باید به عرض برسانم که متأسفانه این موضوع علی رغم تکذیب مدیر مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول ، کاملاً صحت دارد.

ای کاش ایشان به جای اینکه دلسوزان فرهنگی و منتقدان این حوزه را دشمن خود بدانند و تذکرات آنان را بلافاصله تکذیب کنند، یک بار هم کارشناسی شده رفتار کرده و دست دوستی و همدلی با آنان داده و از پیشنهادات و انتقادات آنان استقبال می کردند.

 در ادامه توجه شما را به تصاویر این حقیقتِ تلخ ( در راه پله قرار گرفتن مزار شهدا ) جلب می کنم.

 «الف دزفول» در مورخ 13 /5/ 96 یعنی حدود شش ماه قبل از افتتاح نمایشی یادمان، این موضوع را به صورت زیر مطرح کرد:

« ظاهرِ امر بر این است که نقشه ی یادمان بدون در نظر گرفتن محل دقیق دفن شهدا طراحی شده است و مزار شهدا، در در مرکزیت سازه ی یادمان قرار نمی گیرد. شواهد نشان می دهد که مزار دو تن از شهدا، اصلا ًخارج از محوطه  یادمان و طبق  مقایسه با تصویر طرح نهایی یادمان ، تقریباً در راه پله های ورودی و مزار چهار شهید دیگر نیز جنب ستون های یادمان قرار گرفته است.»

 پس از انتشار این موضوع ، مدیر مرکز فرهنگی دفاع مقدس طی مصاحبه ای که در سایت رهیاب نیوز مورخ 96/6/19 منتشر شد، این موضوع را تکذیب کرده و به شرح زیر موضوع را «صرفاً جوسازی»  اعلام کرد:

«سرهنگ بهزادجولایی مدیر مرکز فرهنگی دفاع مقدس شهرستان دزفول، نقص موجود در یادمان جدید را تکذیب و اظهار داشت: درخصوص یادمان شهدا باید از شهرداری مطالبه گری کنید. تمام طرح به شهرداری واگذار و درحال اجراست. در محل راه پله قرار گرفتن شهدای گمنام را تکذیب می‌کنم. هنوز طرح اجرا نشده و هیچ کدام از شهدای گمنام در راه پله قرار نمی‌گیرد و در این خصوص صرفا جوسازی شده است.»

حال واقعاً حقیقت ماجرا چیست؟  به تصاویر زیر که مقایسه محل قرارگیری مزار شهدا، قبل و بعد از ساخت یادمان است توجه کنید:

 

دو شهید مدفون در ضلع جنوب غربی یادمان در راه پله قرار دارند

 

دو شهید مدفون در ضلع شمال غربی یادمان در راه پله قرار دارند

 

دو شهید مدفون در ضلع جنوب شرقی یادمان، کنار ستون و درمرز راه پله قرار دارند

 

آیا روشن تر از این تصاویر هم وجود دارد؟ آیا باز فرافکنی و جوسازی است ؟

یادمانِ قبل تخریب شد و پس از هزینه 300 میلیون تومان بیت المال، یادمانی در حال ساخت است که علاوه بر اینکه تمامی نقص های یادمان قبل را دارد، دو عیب عمده دیگر به آن اضافه شده است. یکی اینکه سقف ندارد و دیگر اینکه مزار 4 شهید آن در راه پله قرار گرفته است و مجدداً باید سنگ مزار شهدا  به صورت فانتزی و تزئینی در وسط یادمان قرار گیرد! نه روی محل دقیق دفن شهدا! و با پانهادن مردم به روی محل دفن این عزیزان، ناخواسته به آنان بی حرمتی شود!

مدیر محترم مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول چه پاسخی برای این حقایق مطرح شده دارد؟

آیا باز هم قصد تکذیب این اسناد را دارد ؟ آیا این تصاویر واضح و روشن هم جوسازی است؟

آیا بهتر نیست ایشان به جای تکذیب مکرر عیب های اساسی موجود در یادمان ( علی رغم علم به وجود آن) ، از مردم و دلسوزان فرهنگی شهر بابت این اشتباه در ساخت یادمان عذرخواهی کند؟ اشتباهی که متاسفانه هیچ راه جبرانی  هم ندارد!!

قضاوت را به مردم واگذار می کنم!

و از مردم بزرگوار می خواهم مراقب باشند هنگام ورود به یادمان روی محل واقعی مزار این شهدای عزیز پا نگذارند!!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۶ ، ۱۹:۳۲
علی موجودی

بیت المال و دیگر هیچ!

نقدی کوتاه بر افتتاح نمایشی یادمان شهدای گمنام دزفول و شروع مجدد ساخت و ساز بلافاصله پس از افتتاح

 

1- خواهر «حسین ناجی» در بسیج خواهران سپاه مشغول فعالیت است. وقتی حسین با ماشین سپاه قصد دارد خواهرش را برساند به محل بسیج، خواهرش سر صحبت را باز می کند تا درباره ی ازدواج، نظر حسین را بداند تا برایش آستینی بالا بزنند. حسین می گوید: «دوست ندارم در ماشینی که متعلق به بیت المال است، حتی حرف شخصی بزنم!» ( شهید حسین ناجی – شهادت عملیات فتح المبین -1361)

 

2- «عبدالحمید صالح نژاد» خواهر و همسر باردارش را می بیند که از بازار قصد بازگشت به خانه دارند. خواهرش می گوید: « همسرت با این وضعیت خسته شده! ما رو برسون خونه!» عبدالحمید می گوید: این ماشین بیت المال است! حق استفاده ی شخصی ندارم! ( شهید عبدالحمید صالح نژاد- شهادت عملیات والفجر 8- 1364)

 

3- یک جعبه کیک تاریخ مصرف گذشته در انباری دانشگاه پیدا شده است. بچه ها به شوخی هر کدام یک کیک بر می دارند و می گویند:«بخوریم ببینیم فاسد شده اند یا نه؟!» سید مجتبی ابوالقاسمی می گوید: «من لب نمی زنم! فاسد هم که شده باشند، از اموال بیت المال هستند!» ( شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی- شهادت سوریه -1394)

 

4- یادمان شهدای گمنام هنوز تکمیل نیست! اما باید افتتاح  انجام شود تا کم کاری ها به چشم مدیران کشوری نیاید!  داربست ها با هزینه ی بیت المال باز می شود!  با هزینه ی بیت المال محوطه تمیز می شود به گونه ای که انگار نه انگار محوطه ی کارگاهی است. با هزینه ی بیت المال، تمام آن محدوده با موکت فرش می شود. سنگ مزارها به صورت نمایشی روی موکت قرار می گیرد. با هزینه بیت المال دسته دسته گل خریداری می شود.

افتتاح انجام و فیلم تمام می شود. سنگ مزارها برداشته می شود. موکت ها جمع می شود . داربست ها دوباره  با هزینه ی بیت المال نصب می شود و کار ساخت و ساز ادامه می یابد. ( دزفول – دهه فجر -1396)

 و قرار است 300 میلیون تومان بیت المال هزینه شود برای ساخت یادمانی که مزار 4 شهیدش در یک شاهکار مهندسی درراه پله های یادمان قرار گرفته اند، یادمانی بدون سقف در گرما و سرمای خوزستان که طراحش هم از  بیت المال مزد طراحی اش را گرفته است!

 در شهرمان چقدر زیبا راه شهدا دنبال می شود!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۴۹
علی موجودی

قاب رسانه ی ملی جای زینب واره هاست نه سلبریتی ها!

 

در تلفیق ایام فاطمیه و ایام پیروزی انقلاب که باید زمین و زمان از فاطمه بگوید و از فاطمی زیستن و از مادرانی که جلوه ای از فاطمه در وجود خویش دارند، در ایامی که در و دیوار این مرز و بوم باید از شیربچه های خمینی کبیر یاد کند، همانان که خون سرخشان ، سربلندی و سرسبزی برای این سرزمین به همراه آورده است، قاب رسانه ی ملی هنوز  دارد سلبریتی هایی را به تصویر می کشد که بجای «زیبایی اندیشه» ، «زیبایی اندام» را ترویج و تلقین می کنند؛ آنانکه زیباترین مراسم زندگی شان جشن تولد سگ هایشان است  و محبت را بجای نثار کردن به عزیزترین های زندگی، پیش پای سگ ها می ریزند. نمی دانم رسانه ی ملی چه اصراری دارد تا از آدم هایی برای جوانان الگو بسازد که هیچ تقارنی بین آنان و موازین اسلامی نیست! چه در ظاهرشان ، چه در اندیشه هایشان و چه در سبک زیستنشان!

می خواستم به رئیس رسانه ی ملی بگویم، هزاران طرح دشمن نمی تواند به پای شتاب و سرعت شما در حذف و نابودی الگوهای اسلامی برسد.

قاب رسانه ی ملی ، جای این آدم ها نیست و نه در فاطمیه که در سرتاسر ایام، باید علی گونه ها و زینب واره را به مردم بشناسانید! خدا رحمت شهید سید هبت الله فرج الهی را که می فرمود:«نظر کردن در زندگی شهید، شهید ساز است» و بر این اساس مگر می شود نگاه در زندگی این  «علی گونه» ها و «زینب واره» ها، انسان ساز نباشد!

من مادری را می شناسم که عبدالمجیدش سال 1360 در جبهه شوش آسمانی شد، اما شاکر بود. محمدرضایش سال 1363 در عملیات بدر، رفت که رفت و خبری نشد از او که نشد و باز شاکر بود.  عبدالحمیدش سال 64 در والفجر 8 رفت پیش دو برادر و او باز هم شاکر بود. همدم سختی هایش، همسرش،حاج نبی، داغ سه فرزند در دل، سال 71 مهمان بچه ها شد و او باز هم شکر کرد. سال 74 بیمارستان بستری بود که استخوان و پلاک محمدرضایش برگشت.  بدون اینکه خبرش کنند، قنداقه وار دادند دست خاک و وقتی او قصه ی بازگشت محمدرضایش را شنید، باز هم شکر کرد  و لابلای این سال ها دو دخترش را نیز از دست داد و هنوز که هنوز است با زخم شش داغ استوار ایستاده است و شاکر. مادر شهیدان صالح نژاد را می گویم! این مادر باید مشهور شود! باید پرده ی گمنامی این مادر را کنار زد تا عطر زینب را در عالم تکثیر کند.

 

مادرشهیدان عبدالحمید، عبدالمجید و محمدرضا صالح نژاد

من مادری را می شناسم فروردین ماه سال  61 خبر پرواز «حسین»ش را به او دادند، خم شد، اما خم به ابرو نیاورد. چهل روز بعد پیکر «علی دوستانی» برادرش را از بیت المقدس برایش آوردند و او باز هم مردانه ایستاد و هنوز سال 1361 به پایان نرسیده بود که دامادش«محمد روغن چراغی» در وسعت والفجر مقدماتی چنان جاویدان شد که پیکری هم از او به شهر برنگشت و او باز هم گفت: فدای سر امام و بجای اینکه مانع جبهه رفتن فرزندان دیگرش شود، دکمه های پیراهن فرزندان دیگرش را هم بست و راهی شان کرد. والفجر 8 پایان یافت و سوغات والفجر 8 برای او بیش از دیگران بود. دومین پسرش «امیر» و دومین برادرش «محمود» و اکنون با سوز 5 داغ ، شاکر است و تسلیم و راضی به رضایتی که خواست پروردگارش است. مادر شهیدان حسین و عبدالامیر ناجی را می گویم! باید حریم گمنامی این مادر را شکست و صبوری اش را پیش چشم مردم به نمایش گذاشت.

مادرشهیدان حسین و عبدالامیر ناجی دزفولی

و از این مادرها در سرتاسر سرزمین مان فراوان داریم.  اینان هستند که می توانند حال و هوای خدایی زیستن را در عالم تکثیر کنند، نه آنان که جز اشرافی گری و زندگی های بی هدف و پوچ، پیامی برای مردم ندارند.

مراقب باشید! قاب رسانه ی ملی جای زینب واره هاست، نه سلبریتی ها!  و روزی باید پاسخگوی خون شهدایی باشید که قاب این رسانه را به دست شما سپردند. قرار نبود با خون بچه های این مملکت و داغی که تا ابد بر دل پدرها و مادرهایشان ماند، آدم هایی مشهور شوند که بویی از اسلام و انقلاب و آموزه هایش نبرده اند. قرار نبود شهدا جاده صاف کن عیش و نوش برخی ها باشند. قرار چیز دیگری بود. یادتان نرود چرا که اگر یادتان رفت، روزی باید پاسخگو باشید که نه میز و نه قدرت و نه رابطه به کارتان  نمی آید.

چه زیبا شهید حسین بیدخ فرمود: «برادر ، میروم تا تو بیائی ، این راه اگر بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای .» این روزها دزدان زندگی حسین چقدر زیاد شده اند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۴۸
علی موجودی

بالانویس:

به دلایلی با خودم عهد کرده بودم پیگیری مسئله ی یادمان شهدای گمنام دزفول را بی خیال شوم. اما این نمایشی که آقایان با شهدا به راه انداختند تا بی تدبیری هایشان را بپوشانند، سکوت قلمم را شکست.

 

 شهدا  فیلم تبلیغاتی شما نیستند!

به بهانه ی نمایشی که در افتتاح یادمان نیمه ساخته ی شهدای گمنام دزفول به راه افتاد

 

با یک حساب سرانگشتی 18 سال از روزی که کلنگ احداث مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول خورده است می گذرد. شهرهایی که صدای یک تیر هم نشنیدند صاحب موزه های دفاع مقدسی بی نظیر شده اند به طوری که در طول هشت سال جنگ انگار آنان مورد هجوم و موشک باران عراق بوده اند، اما  موزه ی دزفول  تا کنون بیش از چند بار!!! فاز اول آن!!! به دست با کرامت مسئولین متعددی افتتاح شده است و در بیلان کاری مسئولین مختلفی، افتتاح این مرکز وجود دارد.

اما حرف من این مرکز نیست. چون تکلیف آن، سال هاست برای مردم مشخص است و دیگر کسی امید به افتتاح واقعی آن ندارد و همه خوب می دانند از این مرکز آبی برای شهر گرم نمی شود و هر بار بخشی از آن تخریب و دوباره ساخته می شود و به عمد یا غیر عمد، دوباره نقشه عوض می شود و روز از نو و روزی از نو!

حرف من موزه نیست!

حرف من شهدای گمنام هستند. هشت شهید گمنامی که در سال 1381  در محوطه ی این مرکز دفن شده و هنوز که هنوز است بعد از گذشت 15 سال، سر و سامان نگرفته اند.

در 12 بهمن ماه سال گذشته، در نهایت بی حرمتی و با بیل مکانیکی یادمان این عزیزان به بهانه ی بازسازی و رفع عیوب تخریب شد و مسئولین برای افتتاح یادمان جدید وعده ی 4 خرداد 96 را دادند.

وعده ای که مشخص بود سر خرمن است و تحقق نخواهد یافت!  4 خرداد فرا رسید و هنوز پی ریزی یادمان جدید هم انجام نگرفته بود. چرخ زمان چرخید و سرپرست شهرداری وعده ی پایان مهرماه را برای افتتاح یادمان داد که در پایان مهر ماه هم بجز چند ستون سیمانی ، چیزی از یادمان مشخص نبود.

وعده ی بعدی آقایان دهه ی فجر بود. اینکه یادمان به همراه افتتاح نمایشی و چندین باره ی فاز اول مرکز فرهنگی دفاع مقدس، تکمیل خواهد شد.

دهه ی فجر فرا رسید و در اتفاقی تعجب برانگیز در بنرهای تبلیغاتی افتتاح مرکز فرهنگی دفاع مقدس، بجای تصویر واقعی یادمان شهدا،  از تصویر ماکت یادمان استفاده شد.

بنر تبلیغاتی افتتاحیه  در سطح شهر که بجای تصویر واقعی یادمان از تصویر ماکت آن استفاده شده است

حال می خواهم از مدیر محترم مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول که نقدها و دلسوزی های  فعالان فرهنگی شهر را در مصاحبه هایشان عمدتاً جوسازی، سیاه نمایی  و فرافکنی عنوان می کند این پرسش را داشته باشم که چرا از تصویر واقعی یادمان استفاده نکردید؟ یادمانی که پس از یکسال هنوز تکمیل نیست! مگر چندین بار وعده ی تکمیل آن را ندادید؟

حال که به عهدتان وفا نکردید، چرا تصویر ماکت یادمان را در بنرهای تبلیغاتی افتتاحیه قرار دادید؟ آیا این کار پوشاندن حقیقت و اطلاعات غلط دادن به مردم نیست؟ این کار سرپوش گذاشتن بر روی بی تدبیری های موجود نیست؟ شما که برای برچسب زدن به فعالان فرهنگی و دلسوزان شهدا استادید!  لطفا برای این عمل خودتان هم یک واژه ی در خور شأن پیدا کنید!من که واژه ای محترمانه برای این کارتان پیدا نمی کنم.

 آیا هنگام افتتاح نمایشی یادمان، موکت پهن کردن و سنگ مزارها را قرار دادن و گلباران کردن و تکمیل جلوه دادن یادمان شهدا پیش چشم مسئولین و دوربین های تلویزیونی و عکاسان رسانه ها، فیلم بازی کردن و کتمان حقیقت تلخ موجود نیست؟ برای این کارتان از چه واژه  و اصطلاحی باید استفاده کرد؟

خب لااقل ظاهر را حفظ می کردید و چند روز آن دکوراسیون مصنوعی و نمایشی را نگه می داشتید. نه اینکه بلافاصله پس از افتتاح موکت ها جمع شود، سنگ مزارها برداشته شود و باز هم همان شود که بود!

آیا باز هم این حرف هایمان سیاه نمایی و فرافکنی است؟ جو سازی است؟ خدا را شکر که تصاویرش موجود است.

 آقایان مسئول! بی اعتقادترین و بی خیال ترین آدم ها هم حرمت شهید و شهادت حالی شان می شود. آنان که با دین و دیانت و مذهب هم کاری ندارند، در مقابل شهدا زانوی ادب می زنند و دست بر سینه دارند. آنان هم خونشان به جوش می آید اگر ببینند کسانی شهدا را بازیچه ی اهداف تبلیغاتی و بیلان کاری شان قرار داده اند.

کاش حداقل با شهدا این فیلم تبلیغاتی را بازی نمی کردید!

 خداوندا! به ما غیرتی عطا کن که برای حفظ پست و مقام و صندلی مان، پا روی خون شهدا نگذاریم و استخوان های پوسیده ی فرزندان گمنام خمینی کبیر را دستمایه و بازیچه ی اهداف دنیاییمان نکنیم. شهدایی را که حتی نخواستند نامشان فاش شود و مادرانشان هنوز برای بازگشت شان چشم به در دارند!

خدایا! به ما غیرتی عطا کن که بی نام و نشانی این شهدا را ابزار نام و نشان خود نکنیم و به نام شهدا نان نخوریم!

خدایا! به ما شجاعتی عطا کن که حق را بگوییم و حقیقت را کتمان نکنیم برای اینکه دو روز بیشتر بر مسندی پوسیده تکیه زنیم.

 آمین

الف دزفول این اقدام وقیح را که شأن و منزلت والای شهدای گمنام را به بازی گرفته است محکوم کرده و از تمامی مسئولین می خواهد که به فرموده ی شهید محمود نژاد «میراث دار شهدا باشند نه میراث خوارشهدا!»

 

پانویس:

گمان نکنم غربت این شهدای گمنام، اهمیت خاصی داشته باشد که برخی رسانه ها بخواهند این اقدام وقیح را پوشش داده و محکوم  کنند. به گمانم تصادف ، خودکشی ، آتش سوزی ، ازدواج و طلاق سلبریتی ها  و بیماری سگ یک بازیگر، بازدید و کلیک خوری بالاتری داشته باشد. حقیقتاً که باید از برخی رسانه ها پرسید: «نان به نرخ روز دانه ای چند؟»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۳۲
علی موجودی

 

افتتاح نمایشی

به بهانه ی افتتاح نمایشی یادمان نیمه کاره ی شهدای گمنام دزفول پس از 15 سال

 

 وقتی می گوییم  افتتاح ها نمایشی است، به برخی ها بدجوری بر می خورد!

یک نگاه بیندازید! در افتتاح امروز یادمان شهدای گمنام دزفول،حتی  موکت ها وسنگ مزار شهدا هم جزء فیلم بود و بعدازمراسم جمع آوری شد!!

خب نتوانسته اید بعد از سه چهار بار وعده یادمان را آماده کنید، افتتاح نکنید!

دیگر این فیلم بازی کردن ها چیست؟!!!

و گویا تر از این تصاویر مگر حرفی هم هست ؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۱۵:۳۱
علی موجودی

این نامه را به رئیس جمهور نشان دهید!!

نامه ی کم نظیر «علیرضا موجودی» کودک ده ساله ی دزفولی به معلمش

 

پیامبر اکرم(ص) فرمودند :«إنَّ لِقَتْلِ الحسینِ حَرارَةً فی قلوبِ المومنینَ لا تَبْرُدُ أبداً؛ همانا به خاطر کشته شدن حسین (ع) حرارتی در دل های مومنین است که هرگز سرد نمی شود»

همین شد که روزگاری با اینکه قبر شریف امام حسین (ع) را ویران نموده و خانه های اطراف را ویران کردند و آن محل را شخم زده و زراعت کردند و زائران  را از زیارتبازداشته  و به زندان انداخته و شکنجه دادند و کار به قطع دست زائران حسین(ع) رسید، اما همان شد که پیامبر گفت و این حرارت روز به روز بیشتر شد تا جایی که پس از 1400 سال،  جهان  بالاترین جلوه ی این حرارت را در اجتماع میلیونی اربعین  به زیارت نشسته است.

 

روزگاری هم حضرت امام(ره) فرمودند : «خون شهیدان ما،امتداد خون پاک شهیدان کربلاست.»  به این معنا که اگر خون شهدای کربلا شورآفرین و حرارت بخش قلب هاست، خون شهدای ما هم از همان نوع است.

پس خوب است بسیاری از آقایان بدانند خیلی کوچک تر از آن هستند که با حذف درس «شهید حسین فهمیده» از کتب درسی، کودکان را از واژه و فرهنگ شهادت دور کنند.  آقایان بدانند خیلی حقیر تر از آن هستند که با حذف بیت «در هر کجایت خون شهیدان    پیوسته جاری است ای خاک ایران » در کتاب فارسی دبستان، بچه ها را از این مسیر جدا کنند.

رهبر عزیزمان چند ماه پیش فرمودند: «انگیزه‌هایی وجود دارد برای‌اینکه یاد شهدا به فراموشی سپرده بشود؛ انگیزه‌های بسیار شدیدی وجود دارد که اینها را به فراموشی بسپارند؛ چیزهای دیگری را مطرح کنند و جلوه‌های کاذب و عظمتهای دروغین را مطرح کنند تا عظمتهای واقعی از یادها برود.»

آقایان عزیز! این انگیزه های شما در ایجاد جلوه های کاذب و حذف شهدا، هر چند خیانتی بزرگ است ، اما یقین بدانید که بی اثر خواهد بود، چرا که به قول شهید سیدهبت الله فرج الهی « نظر کردن در زندگی شهید، شهید ساز است»

شما حسین فهمیده را حذف کردید تا کسی نگاهش به شهید نیفتد و شهیدسازی اتفاق نیفتد و خداوند «محسن حججی » را نه در پیش چشم کودکان دبستانی که در پیش چشم عالمیان عَلَم کرد تا این کارخانه ی شهید سازی در عالم ، با سرعت بیشتری شهید بسازد  و به قول حضرت آقا « شهید حججیِ عزیز در دنیایی که روزنه‌های اغواگر صوتی و تصویری فراوانی وجود دارد، چنین درخشید و خداوند او را همچون حجتی در مقابل چشم همگان قرار داد»

شما حقیرتر از آن هستید که بتوانید سرخی خون شهید را پاک کنید چرا که به قول حضرت آقا «زمان، همه چیز را کهنه مى‌کند؛ مگر خون شهید را و یاد شهیدان و خون شهیدان، روزبه‌روز اثرش برجسته‌تر شده است.»

این روزها هم که بخشنامه کرده اید برای مدارس ابتدایی که  «عیادت از جانبازان و حضور در گلزار شهدا ممنوع است»


سند بخشنامه آموزش و پرورش در ممنوعیت ملاقات جانبازان و بازدید از گلزار شهدا برای دانش آموزان دبستانی


باز هم بدانید که این نیرنگ بی اثر خواهد بود. زمان راه خودش را می رود و خون شهید اثری را که باید بگذارد، می گذارد. فقط این شما خواهید بود که خوار و خفیف و شکست خورده ، باید شهیدپروری را در این کشور مشاهده کنید، همانگونه که بچه های دهه هفتادی در سوریه شگفتی آفریدند و تابوت های سه رنگشان بر شانه های شهر، شهید سازی کرده و می کند.

 

همه ی این ها را گفتم تا برسم به یک نامه. نامه ای از علیرضا، یک بچه دبستانی در یکی از همین دبستان های دولتی پایین شهر دزفول که برای معلمش نوشته است. این نامه را منتشر می کنم تا بدانید اگر گلزارهای شهدا را هم با خاک یکسان کنید و بجایش برج بسازید ، خون شهید از راهی که خدا می خواهد اثرش را بر جان و دل همه می گذارد. حتی بر جان و دل بچه دبستانی ها!

در این نامه «علیرضا موجودی» دانش آموز کلاس چهارم دبستان ، در نامه ای جهت تقدیر از معلمش، می نویسد: « ما هزاران معلم شهید داشتیم، باز هم برای شما دعای خیر و مقام بلند پایه ی شهادت را آرزو می کنم.» نامه ای که آقای عباسی، معلم علیرضا را هم شگفت زده می کند!

«علیرضا» مُشتی است نمونه ی خروار، از همان نسلی است که شما نخواستید حسین فهمیده را بشناسد، اما در دیدگاه اعتقادی اش، شهادت بالاترین مقام است. پس بدانید که تمام زحماتتان برای محو شهدا، به باد رفت و کشور پر است از علیرضاهایی که محسن حججی های آینده خواهند بود.

از شما همراهان عزیز  الف دزفول می خواهم تا این نامه را بخوانید و در کشور نشر دهید تا همه، خصوصاً مسئولینی که در خیانت حذف فرهنگ شهید و شهادت نقش اول را بازی می کنند، بدانند، آدم ها بسیار حقیرتر از آن هستند که بخواهند اثر خون شهید را از بین ببرند. کودکان ما، عشق به اهل بیت(ع) و عشق به شهدا و عشق به شهادت را در رگ و خون خود دارند. نه خون شهدا محو می شود و نه راهشان بدون رهرو باقی می ماند.


آقایان مسئولین مربوطه! این نامه ی یک بچه ی ده ساله است که خواستید شهید و شهادت را نشناسد. این نامه را بخوانید و تا می توانید از حرص دندان بر هم بسایید.  دهه شصتی ها و دهه هفتادی ها که در سوریه به شما ثابت کردند که به قول حضرت امام « راه و رسم شهادت کور شدنی نیست؛ و این ملتها و آیندگان هستند که به راه شهیدان اقتدا خواهند نمود» و این هم از دهه هشتادی ها!  

آفرین بر علیرضا و آفرین بر علیرضاهایی که سربازهای جوان امام زمان(عج) خواهند شد. ان شاءالله!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۱۸:۰۵
علی موجودی

بالانویس1:

شهدا رفتند تا مظلومی از بی عدالتی کنجی از این کشور آه نکشد. اگر شهدا هم بودند ، از مظلوم و مظلومیت دفاع می کردند. من، این سطرها را در دفاع از مظلومیت هم استانی هایم نوشته ام. از من همین ساخته بود!  امید که مسئولین ببینند و بیاندیشند و از مظلومیت این خاک شریف و مقدس دفاع کنند.

 

بالانویس2:

درد و مظلومیت و بی عدالتی که بیشتر باشد، متن هم طولانی تر است. بخوانید و  به دست مسئولین برسانید.  

 

آقای معاون! آهِ مظلومیت خوزستان،خرمن آخرتِ مسئولین رابه آتش نکشد!

 

 

آقای معاون سلام

بی مقدمه می روم سر اصل مطلب تا وقت شریفتان گرفته نشود.

این روزها حال و هوای دردناک خوزستان نه دیدنی است و نه شنیدنی! باید کسی در این وضعیت فاجعه بار باشد و سرگرم کار و زندگی تا به درد و مظلومیت این مردم واقف شود. این روزها یاد حرف شما در دفاع از دختر یکی از وزرا که می افتم، بدجوری حال دلم بد می شود. آن دختری که با 200 میلیون تومان قاچاق، واژه ی «مظلوم» را برایش به کار بردید.

 آقای معاون

لطفا این دلنوشته را به چشم نقد نگاه نکنید! چرا که تکلیف انتقاد معلوم است. به چشم درد دل خوزستانی ها ببینید تا شاید ، تأکید می کنم شاید، اندکی معنا و مفهوم مظلوم و مظلومیت برایتان واضح شود.

 آقای معاون

نیازی نیست ازتان بپرسم حالتان چطور است ، چرا که مگر می شود معاون باشی و حالت بد باشد، اما حال من بد است؛ یعنی حال ما بد است. ما مردم خوزستان!

 آری خوزستان!

مردمی که هر چه دارید و ندارید ، از قدرت و ثروت، مدیون این مردم ساکت و نجیب و صبور هستیدکه هر چه بر سرشان می آید از همین نجابتشان است.

آن روز وقتی سخن ازدختر بیکار وزیر شد، از مظلومیت حرف زدید. خواستم برایتان کمی ازمظلومیت حرف بزنم و ازمظلومینی بگویم که یقیناً روزی باید پاسخگوی مظلومیتشان باشید.

از مردم خوزستان!کسانی که سال های سال است،چشم مسئولی به سمتشان نچرخیده است و جز وعده و وعید نشنیده اند. مردمی که روی گنج نشسته اند، اما از آن ثروت بی نهایت خوزستان سهمی ندارند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۶ ، ۱۱:۱۰
علی موجودی

قصه ی جعبه آیینه و راز روقبری

پرده برداشتن از راز مادر شهید محمد شنبول که چرا روی مزار محمدش روقبری پهن نمی کند؟!


دومین سالگرد عبدالمحمد نزدیک بود. برای تزئین جعبه آیینه ی مزارش مقداری وسیله خریدم، اما عصر پنجشنبه وقتی رسیدم کنار مزار، تازه یادم افتاد که وسیله ها را جا گذاشته ام. ناراحت شدم. به هر کس گفتم که برود و از خانه وسایل را بیاورد، قبول نکرد. دلم شکست و کنار مزارش خیلی گریه کردم و فریاد زدم. جوری ناله کردم که روز تشییع و تدفینش هم چنین نکرده بودم. آنقدر که گلویم زخم شد و صدایم گرفت! آخر دوست داشتم برای سالگردش جعبه آیینه را به بهترین شکل تزئین کنم، اما همه چیز دست به دست هم داد که این اتفاق نیفتد.

دو شب بعد خواب عبدالمحمد را دیدم. در یک باغ بزرگ روی یک تخت دراز کشیده بود و ملحفه ی سفیدی هم رویش کشیده بود. با ذوق و شوق رفتم سراغش. گمانم این بود که از جبهه برگشته است. تا مرا دید از تخت پایین آمد و بلافاصله او را در آغوش گرفتم. تمام بدنش می لرزید. بد جوری هم می لرزید. گفتم:«محمد ! مادر! پس چِت شده؟»  گفت:« تو باعث شدی حال و روز من اینطوری بشه!  از اون روز که سر مزارم گریه کردی و داد  زدی ، من بدنم داره می لرزه! دوست ندارم گریه کنی! دوست ندارم خودتو اذیت کنی مادر! مگه من طوریم شده که تو بی تابی می کنی؟! »

قفل آغوشم را باز کرد و دستم را گرفت و با خودش برد تا گلزار بهشت علی. رسیدیم کنار مزارش. دست کرد توی جیبش و کلید انداخت و درب جعبه آیینه را باز کرد. ناگهان دیدم آن جعبه آیینه ی کوچک به اندازه ی یک اتاق بسیار بزرگ وسعت پیدا کرد. در و دیوارش به بهترین زینت ها تزئین شده بود و نسیم خنک و معطری می وزید و تمام تزئینات رنگارنگ آنجا را آرام تکان می داد.

عبدالمحمد رو کرد به من و گفت:«حالا این تزئینات قشنگ تره یا اونایی که تو خریده بودی؟!»  گفتم:« نه مادر! اینا خیلی قشنگ تره! » گفت: « مادر! نیت تو مهمه! تو همون که نیت کردی، بچه ها میان و اون کاری رو که تو می خوای برا من انجام می دن!  ببین چقدر قشنگ اینجا رو تزئین کردن!»


سرم را از شرمندگی انداختم پایین! چشمم افتاد به سنگ مزار که اسم محمد رویش نوشته شده بود. سنگ مزار و نوشته هایش را می دیدم و محمد هم کنارم ایستاده بود. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. یک لحظه دیدم که روقبری سبزی که برای مزارش دوخته بودم، روی مزار پهن است. عبدالمحمد خم شد و گوشه ی روقبری را کنار زد و گفت: «اینو دیدی مادر! تو حتی اینو که رو مزار پهن می کنی من اذیت می شم!  من انتظار می کشم تا پنجشنبه بشه و تو بیای و من ببینمت! اما اینو که پهن می کنی رو مزار من دیگه صورتتو نمی بینم!  مادر! اینو رو مزارم نذار که خوب ببینمت!»

از خواب بیدار شدم! حرف های عبدالمحمد به وجودم آرامشی عجیب داده بود. محمد می خواست به من پیغام بدهد که این زینت ها و پارچه ها و ... ارزش آنچنانی ندارد. مهم یاد شهداست که باید باشد و سراغ شهدا را گرفتن. همین! اما من  از آن روز به بعد روی مزارش روقبری پهن نکردم و رازش را هم به کسی نگفتم. خیلی ها به من ایراد می گیرند که چرا روقبری روی مزار محمد نمی گذارم، اما این راز را در سینه ام نهفتم! سالگردش که می شود  و بچه ها روقبری پهن می کنند، آرام گوشه ی آن را کنار می زنم. آخر خود  عبدالمحمد به من گفت که می خواهد صورتم را ببیند.

عبدالمحمد همیشه برای من زنده است. زنده تر از همیشه! از شهادتش راضی ام! آنقدر راضی ام که حد و حسابی ندارد.

 «شهید محمد شنبول متولد 1347 در مورخ 1367/4/5  در پادگان کرخه به درجه ی رفیع شهادت نائل آمد و مزار منورش در گلزار شهدای بهشت علی دزفول، زیارتگاه عاشقان است»


با تشکر از مرکز فرهنگی وارثین دزفول

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۶ ، ۲۳:۵۴
علی موجودی

بالانویس:

الف دزفول را هیچ گاه به مسائل سیاسی نخواهم آلود. این پست عبرتی بزرگ دارد! برای همه! خصوصاً برای آنان که در گذشته خدمات زیادی به اسلام و انقلاب کرده اند!  عبرتی که آدم ها به آنچه که بوده اند، ننازند! گردش زمانه خیلی ها را عوض می کند!

 

 برخی ها شهید نشدند تا بمیرند!!

به بهانه ی اظهارات وقیحانه ی یک به ظاهر خادم ملت!

 

این روزها همه جا صحبت از سخنان نماینده ای از نمایندگان مجلس و به عباراتی خادمی از خادمان ملت است که چنین افاضه فرموده اند:

«زمانی در دانشگاه فقط می‌خوابیدم و ۸ میلیون می‌گرفتم. اما الان صبح تا شب و دور از خانواده مشغول کار هستم و این حقوق مجلس فاجعه است. بعدا نگویند چرا نماینده دزد شد. مدیر را باید تامین کنید تا فساد ایجاد نشود. می‌گویند برای اسلام کار کن! تا کی؟».

 خیلی ها این سخنان وقیحانه را با نامه ی « شهید والامقام ذبیح الله عالی» قیاس کرده اند که به کارگزینی سپاه نوشت :

«محترما به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هکتار زمین زراعتی آبی و خشکه می باشم و دارای درآمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد؛ لذا درخواست می نمایم که در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان کسر نمائید. خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد. آمین »

 فارغ از وقاحت ماجرا و تأسف به خاطر وجود چنین خادمانی!!! اینجا حرف من ، حرف دیگری است. یک نکته!  نکته ای عبرت آموز! می خواستم بگویم این وسط هیچکس به مهم ترین بخش ماجرا توجه نکرد! بیوگرافی این آقای نماینده را یک دقیقه که مرور کنی به این جمله می رسی: « در دوران ۸ سال دفاع مقدس رهسپار جبهه شد تا از انقلاب اسلامی و میهنش در مقابل دشمن متجاوزگر دفاع کند و در منطقه شلمچه بر اثر اصابت خمپاره دچار مجروحیت شدید و قطع نخاع گردید. وی جانباز ۷۰% جنگ تحمیلی بوده و  ویلچر نشین است»

 الله اکبر!

چقدر زیبا شهید باکری این جملات را به یادگار گذاشت که : «دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می‌رسد که جنگ تمام می‌شود و رزمندگان امروز سه دسته می‌شوند: یک: دسته‌ای که به مخالفت با گذشته خود برمی‌خیزند و از گذشته خود پشیمان می‌شوند. دو: دسته‌ای که راه بی‌تفاوت را بر می‌گزینند و در زندگی مادی غرق می‌شوند. سوم: دسته‌ای که به گذشته خود وفادار می‌مانند و احساس مسئولیت می‌کنند که از شدت مصایب و غصه‌ها دق خواهند کرد. پس از خداوند بخواهید با رسیدن به شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان بمانید، چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن هم بسیار سخت و دشوار خواهد بود»

 چقدر زیباست این جمله :« اگر شهید نشوی ، باید بمیری! » و من جز مرگ تمامی ارزش ها در اظهارات وقیحانه ی این آقا ندیدم. کسی که روزی تا مرز شهادت رفت! اما به مصالحی ماند!  ماند تا خود واقعی اش رو شود برای خودش!  ماند تا بداند با خودش، ملتش و خدای خودش چند چند است!

چه همراهانی از علی(ع) که تبدیل به «شمر» داستان کربلا می شوند و چه آنان که در تاریخ با نام « حُر » تا قیام قیامت ماندگارند و تاریخ مکرراً در حال تکرار است!

چه دعای زیبایی است عاقبت بخیری!  « الهم الجعل عواقب امورنا خیرا ... »

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۶ ، ۱۶:۲۳
علی موجودی

بالانویس:

این پست را با به هم پیوند دادن خاطره ی شهادت غریبانه ی «شهید حسن اسدمسجدی» از زبان چند راوی نوشته ام. روایت عروج «حسن» روایت فوق العاده دردناکی است.  با تشکر از دوستان عزیزم مسعود پرموز و علی عطاران که برای این پست همکاری کردند.

 

شب ششم

روایت لحظه به لحظه ی شهادت مظلومانه ی «شهید حسن اسدمسجدی»

 

پرده ی اول : روایت زخم

راوی: حجه الاسلام والمسلمین ناصر قمر

 از سال 1361 «حسن» را می شناختم ؛پدرش نفت فروش بود؛ خودش هم نجاری می کرد تا گذران زندگی کند. اما وقتی شیپور جنگ نواخته شد ؛ مثل خیلی از بچه های دیگر راهی جبهه شد.

پائیز سال 1366 بود و هوای کردستان بسیار سرد و برای بچه های اطلاعات عملیات لشکر7 ولی عصر(عج) کار شناسائی برای عملیات نصر 8،  به مراحل سختی رسیده بود.

«حسن» از آن دست بچه های پر شر و شور بود و آن روز طبق معمول فضولی اش گل کرده بود و با داد و فریاد، به دنبال یکی از بچه ها می دوید تا در آن هوای سرد، آب بر سر و رویش بریزد و من که تازه خبر شهادت «مرتضی گریزی نژاد» را شنیده بودم دمغ بوده و حال و حوصله خندیدن نداشتم؛

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۶ ، ۱۰:۳۰
علی موجودی

بالانویس:

این متن را تیرماه 95 منتشر کردم. طولانی ترین پست الف دزفول که بیش از ده ساعت نگارش آن طول کشید و پس از انتشار، برخی آقایانی که به خود گرفته بودند و به خودشان شک که نه! یقین داشتند، به شدت مرا مورد عنایت قرار دادند!!!

شاید در طولانی ترین شبهای سال ، مرور مجدد طولانی ترین متن الف دزفول ، خالی از لطف نباشد. منتظر لطف و عنایات مدیران محترمی هستم که به جای اینکه تلنگر بخورند، دنبال خط و نشان کشیدن و پیچاندن گوش و شکستن قلم و مهرزدن بر دهان ها هستند!

 

 

به سبک اهل بیت(ع) و طبق وصیت شهدا مدیریت کنید

صریح و بی پرده ، برای مسئولین و مدیران شهرم ، در این روزهایی که مردم همه جوره گرفتارند

 

روزگار غریبی است. بسیاری از آدم ها دارند سر و دست می شکنند برای پست و مقام و مسئولیت و میز و بهتر بگویم برای قدرت. بدون اینکه نگاهشان و نیت شان و خیالشان به دنبال آسودگی و آسایش مردمی باشد که ولی نعمتشان هستند. روزگار علم بهتر است یا ثروت گذشته است و روزگار «قدرت» فرا رسیده است. چرا که اگر کسی به «قدرت»برسد هم ثروت را برایش به دنبال دارد و هم  گواهینامه ی هر عِلم دلخواهی را با ثروتش خواهد خرید.

این وسط برخی آقایان به لطف «میز» انگار همه چیز را فراموش کرده اند و به تعبیر قرآن  به «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ» رسیده اند که برایشان هم «لا یسمعون » را به دنبال داشته است و هم «لایبصرون» را و ظاهراً « لَا یَرْجِعُونَ » 

 

این روزها خیلی ها، بیخیالِ مشکلات و گرفتاری های مردم ، سرخوش از قدرت مقام و مسئولیتشان روزگار می گذرانند و بیخیالِ خون شهدا و مسئولیتی که در قبال مردم دارند ، چسبیده اند به میز و همینکه جیب خودشان همیشه پر است و طیف و جناحشان را راضی نگه داشته اند، برایشان کافی است.

اگر کسی دو کلام هم حرف حساب زد بهشان، از جایگاه قدرتشان با تهدید و تهمت و فشار ، دهانت را می بندند تا پاپیچشان نشوی در راهی که دارند به اشتباه می روند و «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنینَ» برایشان مصداق ندارد.

به همین دلیل، امروز آمده ام که نه از زبان خود که هم از زبان شهدا و هم از زبان اهل بیت(ع) با مسئولین شهرم سخنی داشته باشم تا شاید!، تأکید می کنم ، شاید!! تلنگری باشد برای یادآوری و مرور مفاهیم و معناهایی که خیلی هاشان فراموش کرده اند. امروز آمده ام تا سخن بگویم، برای همه ی مدیران و مسئولین شهرم ، از هر طیف و جناحی، با هر فکر و عقیده و اعتقادی،  با هر کس که نام مدیر و مسئول را در پیشوند نام خویش دارد و همه از باب تذکر است و یادآوری و شاید گفتن مطالبی که بدان آگاه نیستند و شاید! مشغله های کاری اجازه نمی دهد که مروری کنند بر این مطالب مهم و سخنان ارزشمند و اگر می دانند هم اتمام حجتی باشد، هم برای ما که گفتیم ، هم برای آنان که نشنیدند و عمل نکردند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۷
علی موجودی

بالانویس:

«شهید محمد حسین اثنی عشری » متولد 1337 در 10 آذرماه 59 در جنوب لبنان و حین درگیری با نظامیان رژیم صهیونیستی به شهادت می رسد و از پیکر پاک و مطهرش چیزی باقی نمی ماند.

به اطلاع مردم شهیدپرور دزفول می رساند که پس از گذشت سی و هفت سال از شهادت ایشان، به تازگی و در نهایت سکوت خبری و پوشش رسانه ای، در قطعه دوم گلزارشهدای شهیدآباد برای این عزیز شهید، مزار یادبودی ساخته شده است. جهت آشنایی بیشتر با این شهید اینجا کلیک کنید!

 

این رسم قدرشناسی از شهداست ؟

وقتی آرم بنیاد، مهم تر از نام شهید می شود!

روایت شهیدی که چند هفته پیش، بی سر و صدا و بدون هیچ مراسمی، در قطعه شهدای شهیدآباد دزفول ، صاحب مزار شد

 

هوای عارف به سرم زده است، با دلم کلنجار نمی روم. راه کج را به سمت شهید آباد راست کرده و چند دقیقه بعد کنار عارفم. عارفی که پیکر زخم خورده اش را  چند هفته پیش، کنار عموی شهیدش دادیم دست خاک.

برمی گردم سمت مزار سید مجتبی و زانو می زنم کنار سنگ مزارش و چند دقیقه ای هم با سید حرف می زنم که چشمم در انتهای ردیفِ مزارها به مزاری جدید می افتد. تعجب می کنم. این دیگر مزار کیست؟ دستی برای سید تکان می دهم و به سرعت خودم را بالای مزار می رسانم تا پاسخ سوالم را پیدا کنم!

تصویر حک شده روی سنگ برایم آشناست. اما سنگ نوشته های روی مزار که با رنگ پلاستیک نوشته شده و  با پای رهگذرانی که از روی مزار رد شده اند، پاک شده است، اندکی مشکل است. نوشته ی زیر عکس هنوز قابل خواندن است. «شهید انقلاب و انتفاضه ی فلسطین» و برای من که همین چند ماه پیش از «شهید محمدحسین اثنی عشری» نوشته بودم، تشخیص نامش که تقریباً از روی سنگ مزار پاک شده است کار سختی نیست!

عین برق گرفته ها خشکم می زند! دوباره نوشته های رنگ و رو رفته را مرور می کنم. اشتباه نکرده ام و آرم بنیاد شهید که در پایین مزار حک شده است، گویای تمامی ماجراست!

یاد مطلبی می افتم که حوالی روز قدس و خردادماه گذشته برای این شهید نوشتم. مطلبی با عنوان «این شهید مزار یادبود هم ندارد!» مطلبی برای معرفی شهید محمد حسین اثنی عشری که دهم آذرماه 59 در ماجرای انتفاضه ی فلسطین شهید می شود و به دلایل مختلف به مردم معرفی نشده و حتی مزار یادبود هم ندارد.

و حالا ظاهراً در سکوت کامل خبری و پوشش رسانه ای و بدون اطلاع رسانی مردمی و بدون برگزاری هیچ مراسم و یادبود و یادواره ای، حوالی سالگرد شهادتش مزار یادبودی به او اختصاص داده شده است. مزاری که آقایان ظاهراً حتی برای سنگ نوشته اش هم نخواسته اند هزینه کنند و فقط با رنگ پلاستیکی مشخصات شهید را روی آن نوشته اند که در عبور و مرور مردم پاک شده است!

مغزم سوت می کشد!

به لطف بی خیالی بسیاری از نهادها و مدیران و مسئولین شهری و خصوصاً بنیاد شهید، این اتفاق مهم و بی نظیر که شاید در ایران هم نمونه ی مشابه نداشته باشد، در نهایت غربت و سکوت انجام می شود.

آن قدر غریبانه که حتی برای مردمی که در قطعه ی شهدا رفت و آمد می کنند، به چشم نمی آید! و هیچ کس از خودش نمی پرسد این مزار، چگونه یک شبه در قطعه ی شهدا، سر در آورد؟!

تصویر سنگ مزار رنگ و رو رفته ی شهید

آقایان مسئول!  نباید رونمایی مزار یادبود برای شهیدی اینچنین ارزشی و تأثیرگذار و فوق العاده خاص و ویژه که به نوعی در دوران خود شهیدی مدافع حرم محسوب شده است، طی یک مراسم رسمی با پوشش خبری مناسب و اطلاع رسانی گسترده انجام می شد؟

نباید این اتفاق مهم در رسانه ی استانی و ملی ، به نمایش در می آمد؟!

آیا قدر شناسی از شهیدی که حتی پیکرش هم به شهر و دیارش بازنگشته است، این چنین است؟!

آیا نباید ظهور این اتفاق بی نظیر، درفضای شهری و چهره ی شهر مشاهده می شد؟!

آیا نباید این قهرمان ملی و فراملی به مردم شهر و دیارش معرفی می شد؟!!

آیا نباید مردم از این مهم آگاه می شدند؟!

آیا نباید به جای اینکه تابلوهای تبلیغاتی شهر در قبضه ی تبلیغات تجارتخانه ها باشد، چند روزی از در و دیوار شهر تصویر «محمدحسین اثنی عشری» بر روی مردم لبخند می زد؟!

بازهم ماستمالی و رفع تکلیف؟!! و این رفع تکلیف و ماستمالی که می گویم از چهره ی سنگ مزار هم مشخص است، چرا که آرم بنیاد روی آن با لیزر «حک» شده است اما مشخصات شهید با رنگی رنگ و رو رفته!

«بنیاد شهیدو امورایثارگران شهرستان دزفول» به عنوان متولی رسمی و اصلی این مسئله، نباید حداقل حتی یک بنر در خصوص شهید چاپ و نصب می کرد؟!  کارهای دیگر پیشکش!

با این وجود، دیگر از سایر نهادهای فرهنگی و انقلابی شهر چه انتظاری داشته باشیم؟! که یقیناً اگر فلش انتقاد را به سمتشان بگیریم، اظهار بی اطلاعی می کنند از این اتفاق!

چاپ و نصب یک بنر که هزینه اش به صد هزار تومان هم نمی رسد، آیا برای این همه نهاد و ارگان شهری ، هزینه ی زیادی است؟

خداییش اگر یکی از مسئولین دولتی بخواهد به دزفول بیاید ، باز ارگان ها و نهادها چنین عملکردی دارند؟ یا  اینکه در و دیوار و ورودی شهر را بنرباران می کنند و هر کاری که از دستشان بر می آید جهت نمایش ارادت انجام می دهند! یادمان نرفته است آن بنرباران شهر در انتخاب شهردار، که آنقدر از حد گذشت که اعتراض شهردار منتخب را هم درآورد و نمونه های متعدد دیگر!

آقایان مسئول!

آیا واقعاً فقط برای شهدا پول ندارید؟ آیا فقط برای شهدا وقت ندارید؟ آیا سر و ته یک برنامه را هم آوردن فقط برای برنامه های شهداست؟!

می دانم که این «دو صد گفته» ، «نیم کردار» برای مسئولین نخواهد بود. اما من از باب تکلیفم نوشتم. من «اختیار قلم» را دارم- البته اگر برخی ها بگذارند- و مسئولین «اختیار عمل».

کاش آنان که اختیار عمل دارند، می دانستند ، این اختیار از برکت عمل به تکلیف شهداست و از برکت خون هایی که ریخت تا آقایان صاحب قدرت و میز و مقام شوند. کاش برای شهدا این همه کم نمی گذاشتند!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۷
علی موجودی

بالانویس:

دیشب در دومین سالگرد شهادت سید مجتبی، به همراهی مجری توانمند و برادر هنرمندم مسعود پرموز، دلنوشته ای را قرائت کردیم. متن کامل دلنوشته و فایل صوتی اجرای آن را تقدیم می کنم. آنچه قرائت شد، خلاصه ی متن زیر بود.

 سید زنده است...

چند کلامی از زبان شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی به قلم الف دزفول

 «تمام این متن تصاویر ذهنی من است»

 

 با این که بارها و بارها به دلم افتاده بود که ماندنی نیستم، با این که بارها و بارها ندایی در دلم از شهادتم می گفت، اما زمانی دست به قلم بردم برای وصیت نوشتن که دور و بَرَم پُر شده بود از ملائکه.

صدای بال بال زدنشان را می شنیدم و عطر حضورشان را حس می کردم. سینه ام تنگ شده بود. تنگِ تنگ. حس غریبی تمامی وجودم را گرفته بود.

خدا قسمتتان کند این حس غریب را! وقتی این تقدیر شیرین نزدیک و نزدیک تر می شود، وقتی آدم به پروازش یقین پیدا می کند و وقتی از در و دیوار برایش نشانه می بارد، چنان شوقی سراسر وجودش را فرا می گیرد و چنان شعله ای در دلش زبانه می کشد که احساس و ادراکش کجا و شنیدنش کجا؟!

 همان چند خط را هم در اوج شورِ وصال نوشتم. در گرماگرم بشارت فرشتگانی که دور و برم بال بال می زدند.

حس غریبی است. قدم از قدم که بر می داری ، ضربان قلبت به اوج می رسد. می دانی داری به وصال نزدیک و نزدیک تر می شوی. تپش تپش ، نفس نفس ، قدم قدم و صدای آن رگبار گلوله و از اینجا به بعد، تصاویری که شما دیدید و جلوه هایی که من دیدم، تفاوت دارد. تفاوتی از زمین تا آسمان.

شما دیدید که من آرام و بی صدا و بدون حتی یک ناله، افتادم روی زمین و من دیدم که پس از صدای آن گلوله ها، سبک شدم. سبک تر از همیشه. بدون احساس ذره ای درد! خودم را دیدم روی زمین و خونی را که آرام آرام  به سردی خاک، گرما می داد. سبک تر از همیشه ایستاده بودم بالای سرِ خودم که دیدم همه­ی  اطراف پرشد از نور. نه تنها نور، که تلفیقی بود از نور و گرما و عطر، در آن تاریکی و سرمای محض! دیگر نه سینه ام تنگ بود و نه قلبم تپش تپش بی تابی.

گِرد من پر شده بود از کسانی که ویژگی مشترکشان نور بود.  نورهایی که مثالش را ندیده بودم. برخی ها را انگار دیده بودم. قیافه شان آشنا بود و برخی دیگر چهره هایشان چشمه ی نور بود و من فقط نور می دیدم. چیزی شبیه  نُوراً لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ.

قاعده ی های زمان و مکان تغییر کرده بود. هم می شد بچه ها را ببینم که در آن سرمای سوزان، با گریه، سید سید می گفتند و شانه های سیدِ افتاده بر زمین را تکان می دادند و هم می شد حرارت دل انگیز حضور آن همه نور را با تمام وجود حس کنم و تصاویر زیبای آن دنیای متفاوت را ببینم. اینجا بود که دیگر باورم شد، این تصاویر دیگر خواب نیست! عین حقیقت است. حقیقتی به زیبایی شهادت! من به مقصد رسیده بودم.

بیناتر از همیشه می دیدم. همه ی تصاویر را. هم لبخندهای ملائکه را و هم گریه بچه هایی را که سیدِ افتاده بر زمین را با اشک می بردند و این وسط من فقط لبخند می زدم. اصلاً آدم وقتی به اینجای داستان می رسد، نمی شود که لبخند نزند. حسی است که خدا قسمتتان کند.

باید می رفتم. به همراه آن پیکری که سال های سال بارم را به دوش کشیده بود. پیکری که سال ها نگذاشتمش آرام و قرار داشته باشد. پیکری که سال ها تاب و قرار را از او گرفتم و اینک در نهایت آرامش و سکون روی دست بچه ها می رفت. نه شرط معرفت بود تنهایش بگذارم و نه قاعده ها اجازه می داد. باید می رفتم و گام به گام با او همراه می شدم.

با پرواز قرار شد مرا برسانند به شما. پرواز در پرواز. سیدِ سفیدپوشِ خوابیده در تابوتِ سه رنگ را هواپیما پرواز می داد و من خود حین پرواز، درپرواز. تا اینکه رسیدم کنارتان. از آن بالا همه چیز را می دیدم. اشک هایتان را ، گریه هایتان را ، حرف هایتان را و بی قراری هایتان را!

گفتم که بچه ها! حس غریبی است. دنیای غریبی است. اینجا قاعده هایش خیلی فرق می کند. انگار آدم تکثیر می شود. کنار هر کدامتان بودم و سنگِ صبور ِتک تک تان و این برای خودم هم غریب بود و شما گمان می کردید که مرا روی شانه هایتان این جا و آن جا می برید، در صورتیکه من، خودم هر جا که می­خواستم می رفتم. فقط لازم بود اراده کنم.

سرخوش از طراوتی که حس می کردم، هروله می کردم به هر طرف. می رفتم و می آمدم. یک سر به خانه، به پدر و مادر، یک سر به شما و به  بی قراری هایتان ، یک سر به سیدِ سفیدپوشِ خوابیده در تابوتِ سه رنگ و یک سر به شهیدآباد و مزاری که قبلاً خودم جایش را به «محمدباقر» نشان داده بودم.

سبکبال به هر سو می رفتم  تا اینکه تابوت را دیدم که روی شانه هایتان می رود. شما می دیدید که تابوت روی شانه هایتان در آن شور جمعیت  به شتاب می رود و من چیز دیگری می دیدم.

شما می دیدید که سیدتان را سرازیر کردند در آن حفره­ی تنگ و من چیز دیگری می دیدم!

شما می دیدید سنگ لحد می­گذارند و آرام آرام خاک می ریزند و من چیز دیگری می دیدم!

شما می دیدید و من می دیدیم و این دیدن های شما و دیدنِ من، همه جوره فرق می کند و اینکه من چه دیدم و پس از آن بر من چه گذشت، همه اش بماند. اینها همان اسراری است که خداوند اجازه­ی فاش کردنش را به ما نمی دهد.

آن روز برای شما همه چیز تمام شد و برای من همه چیز آغاز. شما مدام زمزمه می کردید که سید شهید شد و من آمده ام تا بگویم: «من زنده ام!» «سید زنده است» و این مزار و این سنگ و این عکس، نشانه هایی است که ره گم نشود.

امروز آمده ام کنارتان تا  بگویم من هم بینتان هستم. همیشه. دمادم. «من زنده ام»«سید زنده است»

بچه ها! وعده­ی ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً حق و حقیقت است و من زنده ام! می بینم و می شنوم! بیناتر و شنواتر از همیشه!

بچه ها! من بین شما هستم! کنارتان و بیشتر و بیشتر از زندگی زمینی ام به شما سر می زنم.  فقط دست تقدیر و قاعده ها نمی گذارد شما  مرا ببینید. اما بین خودمان باشد. دیدن همیشه چشم نمی خواهد. سربسته بگویم. شاید زینب(س)، بین گودال، حسینش را از عطر و بویش شناخته باشد.

بچه ها! آن روز همه ی شهدا به استقبالم آمدند و مرا با خود بردند و فرشتگان مأمور راهم دادند در شهرالشهدای این دنیای غریب که همه ی قاعده هایش تفاوت دارد با دنیا و هر کس لحظه ای از اینجا را تجربه کند، کل دنیا و زیباییهای آن از چشمش خواهد افتاد. یک ثانیه اش می ارزد به آن همه سال زندگی زمینی!

بچه ها!  آمده ام بگویم خدا به تمام وعده هایی که داده بود عمل کرد. اینجا مرا آورده اند کنار مابقی شهدا. همان قاب و سنگ هایی را  که شب ها در خلوتِ آرامشان قدم می زدم و مناجات می کردم، امروز کنارشان هستم. همه هستند. همه! و من هر سو را که نگاه می کنم، نگاهم در نگاهی گره می خورد که آن نگاه را با تمام ثروت های دنیا نمی شود عوض کرد! همانان که تا دیروز چشم در چشم عکسشان در شهیدآباد و بهشت علی بودم، یکی یکی در آغوشم گرفتند و خوش آمد گفتند.

با اینکه از نسلشان نیستم، اما انگار سال های سال است عقد اخوت داریم با هم. اینجا در گستره ای وصف نشدنی ، همه ی بچه ها دور همند و خانه هایشان در همسایگی هم. جایتان خالی است اینجا بچه ها!

عجب دنیای زیبایی است اینجا، نه به خاطر نعمت هایش که به خاطر آدم هایش! و چه نعمتی بالاتر از همنشینی با شهدا. دیدنشان، حس کردنشان و هم نفسی و همصحبتی شان لذتی دارد که با وصف قابل توصیف نیست.

بچه ها! اینجا همه چیز ثبت شده است.  نیت هایمان ، ذکرهایی که گفتیم، قدم هایی که برداشتیم،  مناجات هایمان ، شوخی هایمان ، خنده هایمان ، گریه هایمان ، همه و همه را ثبت کرده اند.

به ازای هر کاری که خالصانه در راه خدا انجام داده ایم، چنان پاداش هایی به ما داده اند که مدام آرزو می کنم ای کاش در دنیا حتی نفسی هم جز برای خدا نمی کشیدم.  اینجا آدم  بخاطر لحظه هایی که بدون یاد خدا بوده است سراسر  وجودش حسرت می شود. حتی برای همان نفس کشیدن هایی که خمیرمایه ی ذکر و شکر و عشق نداشته است.

تا قیامت برسد و حساب و کتاب ها شروع شود، خداوند  قصرهایی به ما داده است که گذران روزگار کنیم و اگر این همه نعمت بیشماری که اینجا داریم، بهشت نیست، پس بهشت دیگر کجاست؟

اینجا همه چیز هست. سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ  ،  مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ  ،  یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ ، أَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِینٍ  ،  فَاکِهَةٍ مِّمَّا یَتَخَیَّرُونَ ، لَحْمِ طَیْرٍ مِّمَّا یَشْتَهُونَ ،  همه چیز هست.  همه چیز . . .

اما فرشتگان خدا هنوز هم در کار شهدا متحیرند. همه و همه خانه هایی وسیع و نعمت هایی فراوان دارند، اما هیچکدامشان دل به این نعمت ها خوش نکرده اند. آخر اگر دلبسته خانه و حور و شراب و میوه بودند که دل از شهر نمی کندند.

اینجا بچه ها همین که دورهمند یعنی بزرگترین نعمت را دارند. میوه و نهر و سایه و عسل به کارشان نمی آید!

 اینجا بچه ها همیشه تشنه دیدارند. گوش به زنگ و منتظر تا کی وعده دیدار باشد. آخر هر از چندگاهی بچه را می برند پابوس امام حسین(ع).

بچه ها دور آقا حلقه می زنند و باز هم هق هق گریه  است و شانه هایی که می لرزد، اما اینبار از شادی وصال، از شوق دیدار و منِ تازه وارد هم آنجا می نشینم و مات می شوم به تصاویر پیش رویم و مثل همیشه ساکتم.

شهدا قانون بهشت برزخی را هم به هم  زده اند که خداوند بهشت را برای لذت ساخته است و اینان لذتی جز وصال یار ندارند. اینجا شور، شورِ وصال است و شوق، شوقِ دیدار و ما اینجا همه سرخوشیم به وصال.

بس است دیگر. خسته تان کردم! نه؟

می دانم کسی توی دنیای شما باشد و از جایگاه شهدا برایش بگویند چه حالی می شود که بارها و بارها این حال را تجربه کرده ام. اما خبرهای خوبی هم برایتان دارم. خبرهایی که بال درمی آورید با شنیدنش!

بچه ها! می خواهم بگویم پریشان نباشید! این­قدر بی قراری نکنید! هر کدامتان نوبتی دارد. وقتش که برسد می آیید اینطرف! سمت ما. چه راه شهادت معبری تنگ باشد و چه دروازه ای بزرگ!

بچه ها! اینجا خانه هایی دیده ام که بر سردرشان نام برخی از شما با نور می درخشد. قصه را از فرشتگان که پرسیدم، ابتدا طفره رفتند ، اما وقتی اصرارهای مداومم را دیدند ، واقعیت ماجرا را برایم روایت کردند. گفتند که قرار است برخی از رفقایتان  بیایید اینجا و ما این خانه ها را برایشان آماده کرده ایم.

شرمنده! اینکه کدامتان و کی! این را اجازه ندادند که بگویم. اما پیامی که برایتان دارم این است که «من ینتظر » بمانید  و « ما بدلو تبدیلا» که پایان شیرین این داستان نزدیک است.

بچه ها! فقط دل نبندید که اینجا آمدن و  دل بستن به دنیایتان،  دو راه جدای از همند. اینجا دل هایی را انتخاب می کنند که وقتی فرشتگان خدا می شکافندشان جز خدا در آن نمی بینند.

بچه ها! می دانم حال خیلی از شماها را . آخر خودم کشیده ام درد فراق را و فکر نکنید حالا که خودم در این سایه سار رحمت پروردگار آرمیده ام، بیخیال شما هستم. نه من، که همه ی شهدا به فکر شما هستند. من از همه ی این بچه ها برای شفاعت کردن شما قول گرفته ام. اما این شفاعت شرطی دارد و آن هم در خط ولایت بودن است و راه شهدا را رفتن! و فراموش نکردن این بچه ها!

آخر اینجا شهدا از برخی مردم گله دارند.

می گویند: عصرهای پنجشنبه چرا گلزار خلوت است؟ بچه ها وقتی پایین می آیند و خلوتی گلزار را می بینند، دلگیر می شوند. این که خیلی ها دارند راه و مرام شهدا را فراموش می کنند. اینکه خیلی ها دل می بندند به دنیا و بی خیال شهدا، راهشان را نمی روند . . .

اینجا هنوز حسین بیدخ دارد زمزمه می کند که برادر! می روم تا تو بیایی ! اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای. اینجا هنوز حسین بیدخ نگران است. نگران روزی که از آن خبر داده بود که شهدا از یاد می روند.

اینجا هنوز مجید طیب طاهر می گوید : «دیدید وصیتمان را با نصیحتمان اشتباه گرفتند و راهمان را نرفتند!»

اینجا هنوز محمود صدیقی راد دارد فریاد می زند: « هرگاه که از جاده روبروی شهیدآباد رد می شوید، از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین. من آن بوق را به جای فاتحه از شما قبول می کنم!» و گمان نکنید محمود اینجا محتاج یک فاتحه است! نه! می خواهد چیزی گیر خودتان بیاید که فردا بهانه ای برای با یادِ شهدا بودن داشته باشید.

اینجا همه نگران شما هستند و گرنه خودشان که در عند ربهم یرزقون پروردگاردارند جرعه جرعه وصال می نوشند.

 راستی خبر خوب دیگری برایتان دارم.

اینجا بین بچه ها و فرشته ها زمزمه هایی است. زمزمه هایی از یک اتفاق بزرگ. زمزمه هایی از ظهور. بعضی بچه ها اینجا هنوز لباس رزم بر تن دارند و مشغول تمرین. فکر می کنم همان ها هستند که قرار است در رجعت باز گردند. شرمنده! نام آنان را هم اجازه ندارم بگویم! اما من با اینکه تازه رسیده ام حس می کنم خبرهایی در راه است. خبرهایی که به زودی منتشر می شود.

قرار است آن اتفاق بزرگ که همه منتظرش هستیم فرا برسد.  کمربندهایتان را محکم ببندید و همه جوره مهیا شوید که قرار است معبر تنگ شهادت دوباره دروازه شود!

بچه ها! دیگر باید برگردم آسمان.

اما دوباره تأکید و تکرار می کنم. من همیشه کنارتان هستم. بیناتر از قبل می بینمتان و شنواتر از همیشه، کلامتان را و درددل هایتان را می شنوم. چه آن لحظه که چشم در چشمِ آن تصویرِ رویِ سنگ مزار بغض می کنید و چه آن ثانیه هایی که یاد من از دل هایتان عبور می کند. حتی گاهی بدون اینکه یاد من باشید، یادتان می کنم! مثل همان روزهایی که در زندگی زمینی با هم بودیم. من بیشتر از قبل بینتان هستم!«من زنده ام!» «سید زنده است»

بین خودمان باشد! گاهی خدا ، به واسطه ی امام حسین(ع)، برخی درخواست های مرا هم برای شما اجابت می کند! همان گره هایی که مرا واسطه ی باز کردنش می کنید و من امام حسین(ع) را و خدا به برکت نام حسین، گره گشایتان می شود و این هم از برکات و عجایب این دنیای غریب است.

بچه ها! دیگر باید برگردم آسمان.

راستی همه ی شهدا سلام می رسانند! خصوصاً امیر و علی و محمد و عادل و تازگی ها هم که عارف!

من همیشه کنارتان هستم. من زنده ام. سید زنده است.

خداحافظتان باشد، دارند از آسمان صدایم می کنند.

 

دانلود فایل صوتی اجرای دلنوشته در یادواره سید مجتبی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۵:۲۹
علی موجودی

بالانویس:

این خاطره برای اولین بار منتشر می شود.

 

مگر می شود شفاعت نکنم؟

روایت پیامی از  سیدمجتبی پس از شهادت و شرطی که  سید برای شفاعت رفقایش گذاشت

خبر شهادت سیدمجتبی، مانند یک زلزله­ ی چند ریشتری دزفول را تکان داده بود. کوچه به کوچه و گوشه به گوشه­ ی شهر حرف سیدمجتبی بود. پیامک­ ها، شبکه­ های اجتماعی، در و دیوار شهر، همه و همه را سید تسخیر کرده بود. مراسم وداع با سید هم پایان گرفته بود و وعده بر این بود که فردا صبح، همزمان با سالروز شهادت امام رضا(ع)، پیکر سید بر شانه­ های ماتم گرفته­ ی شهر، جاری و ساری شود به سمت شهیدآباد. همان بهشت کوچکی که سال­های سال، شبانه در لابلای ردیف­ های خاک گرفته­ اش قدم ­زده و نجوا ­کرده بود و حالا خودش قرار بود، بر آمار شهدای آن قطعه، یکی بیفزاید و آرام بگیرد در کنار آنان که سال­های سال است در جوار قرب الهی به آرامشی دست نیافتنی رسیده ­اند.

از اهواز آمده بودم دزفول، اما بی­تابی و التهابی که وجود گُرگرفته­ام را احاطه­ کرده بود، آرام شدنی نبود. دو قدم می­ رفتم سمت خانه و یک قدم برمی­ گشتم. اصلاً حال و حوصله­ ی خانه رفتن و خوابیدن را نداشتم. همین­طور بی­ هدف در خیابان­های شهر می­ چرخیدم و چشم در چشم تصاویر سیدمجتبی، پشت فرمان اشک می­ ریختم. دلم آرام شدنی نبود. راهی شهیدآباد شدم. در همان چند قدم اول، در ورودی مزار شهدا، چشمم افتاد به تپه­ ی کوچکی از خاک و یقین کردم که باید مزار سیدمجتبی باشد. برای آرام شدن رفته بودم شهیدآباد، اما با دیدن این صحنه، آتش درونم شعله کشید و شعله ­ورتر شد و چه خیال باطلی بود که گمان کردم شهیدآباد آمدن، برایم آب بر آتش می­شود!

گریه­ ی بی صدایم که فقط اشک­ها رسوایش می­ کردند، تبدیل شد به هق هق! همین طور که جلوتر می­ رفتم بیشتر صدای گریه ­ام بلند می شد. جلوتر رفتم تا رسیدم کنار مزار. مدت­ ها بود که زمین قطعه ­ی دو، شکافته نشده بود و سیدمجتبی آمده بود تا رکورد و رخوت و سکون آنجا را به هم بریزد. سرم را کمی بالاتر آوردم و چشمم افتاد به خانه­ ی تنگ وکوچکی که قرار بود، فردا به مساحت بهشت برای سیدمجتبی وسعت یابد. چند جوان و نوجوان هم آنجا بودند که حال و روزی بهتر از من نداشتند.

زنگ زدم به محمدباقر! محمدباقر رفیق فابریک سید بود و خدا می­ دانست و دلش. حالا توی این هیر و ویری معلوم نبود او چه حال و روزی دارد. چندین بار تماس گرفتم تا توانستم حوالی ساعت 2 بامداد پیدایش کنم. با هم نشستیم کنار مزارخالی سید! هنوز چند ساعتی مانده بود که این خاک، با حضور سید سربلند شود و عزت بگیرد.

محمدباقر که آمد، با هم سفره ­ی دلهایمان را گشودیم کنار همان تپه­ ی کوچک خاک و قبری که طبق وصیت سید، پایین پای مزار داییش­ آماده کرده بودند.

گفتیم و گفتیم تا محمدباقر رسید به قصه­ ی گفتگوهای آخرش با سید. زمانی که سید از سوریه تماس گرفته بود. محمدباقر گفت: «بهش گفتم: آقاسید! قول می­دی من و این بچه­ هایی که دارن این همه خدمت می­کنن در راه انقلاب و شهدا رو فراموش نکنی و شفاعتشون کنی؟! و سید درجواب گفت: محمد! مگه ممکنه من این بچه­ ها رو فراموش کنم! »

دیگر تاب گریستن هم نداشتم. رو کردم سمت محمدباقر و گفتم: «خوش به­ حالت که تو قول شفاعت گرفتی از سید!» و هر دو دوباره خیره شدیم به همان حفره! به همان لحد! همان آخرین خانه­ ی سیدمجتبی!

ساعت حدود چهار صبح را نشان می­داد که محمدباقر را رساندم و خودم هم رفتم خانه! لذت گرمایی که نرمی پتو در آن سرمای استخوان سوز به آدم می­ داد هم فکری به ­حال بی­قراری­ ام نمی­ کرد. سرم را گذاشتم کنار سجاده­ ی بی بی و خیره شدم به سقف اتاق. چشم­ هایم خسته بودند. خسته ­تر از وجودم، اما خواب، بی­ خواب. همان طور که خیره شده بودم به سقف و هر از چندگاهی گرمای قطره ­اشکی گونه­ ام را قلقلک می­ داد، داشتم به حرف محمدباقر و گفتگویش باسیدمجتبی فکر می­ کردم! مدام این ابهام توی ذهنم رفت و آمد می­ کرد که چطور سیدمجتبی قول شفاعت همه­ ی بچه­ هایی را داده است که در مسیر ولایت و شهدا خدمت می­ کنند؟! مدام این قصه توی ذهنم رفت و آمد می­ کرد که چطور یک نفر می­ تواند آن همه آدم را شفاعت کند؟ در این فکر و خیال بودم که ناگهان حس کردم تمام قد روبروی قطعه شهدا ایستاده ­ام. خواب بودن یا بین خواب و بیداری­ اش را هیچ گاه نفهمیدم، اما سید بود که با لباسی سراسر سفید و لبخند زنان و شاداب ایستاده بود کنار همان تپه­ ی خاک! از دور داشتم تماشایش می­ کردم. همان­طور که چشم توی چشمم انداخته بود گفت:« فکر کردی من که گفتم شفاعت می­کنم، خودم تنها می­ خوام این کار رو انجام بدم؟ فکر کردی من یه نفر می­ خوام همه بچه­ ها رو شفاعت کنم؟! » بعد دستانش را باز کرد و بالا آورد مثل حالتی که آدم ها می­ خواهند ادای پرواز کردن را دربیاوردند. دستانش را باز کرد، به گونه ­ای که حس کردم همه ­ی مزارهای قطعه­ ی دو ، پشت دستانش قرار گرفت و گفت: « این شهدا رو دیدی؟! من با همه­ ی اینا برای شفاعت هماهنگ کردم! شما از خط ولایت خارج نشید! شما راه ما را ادامه بدهید! فراموشمون نکنید! من با همه­ ی این بچه­ ها برای شفاعت هماهنگ کردم! همه­ مون میایم برا شفاعت!»

 

راوی: حمید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۴
علی موجودی

باز هم غیرت بچه های مسجد

به بهانه ی تشکر از رفقای عزیزم در بسیج و جلسات قرآن مسجد نجفیه

 

اهل شرکت در جشنواره نیستم. از دوران نوجوانی که سر و کار دلم با نوشتن افتاد، فقط برای دل خودم نوشتم. نوشتن؛ بخش مهمی از اوقات زندگی ام را تشکیل می دهد. چه شعر باشد، چه دلنوشته و چه پست های مکرر الف دزفول که بیش از شش سال است ، جریان دارند.

نوشتن آرامم می کند ، آنگاه که سرم گرم نوشتن می شود ، موج های پر تلاطم دلم ، اندکی از خروش می افتد.

من برای خودم می نویسم! برای آرام دل بی قرار خودم.

اما هر از چند گاهی، برخی کارهایی را که برای دلم نوشته ام، اگر با موضوع برخی جشنواره ها تناسب داشته باشد، ارسال می کنم. لکن هیچگاه برای جشنواره ها قلم نزده و نمی زنم.

خداوند عنایت کرد و چند روز پیش به برکت اهل بیت(ع) و شهدای شهرم ، در بیست و دومین جشنواره هنر و ادبیات دینی و پژوهشی که بین اساتید واحدهای دانشگاه آزاد کشور برگزار می شود، رتبه ی دوم شعر و چهارم داستان نویسی را کسب کردم.

این موفقیت ملی را هم مثل سایرمقام های ملی دیگر تقدیم می کنم به شهدای شهرم دزفول!

خصوصاً سه شهید والامقام شهید عبدالحسین خبری، حسین ناجی و شهید مدافع حرم سیدمجتبی ابوالقاسمی.

صبح جمعه ، وقتی برای دعای ندبه به مسجد رفتم، غافلگیر شدم! بچه های مسجد بنر نصب کرده بودند و تبریک گفته بودند و شب هم در جلسه قرآن لوح تقدیر و هدیه ای را که مهیا کرده بودند، دستم دادند.

حقیقتاً هم غافلگیر شدم و هم شرمنده! آخر لیاقت این همه لطف و محبت را نداشتم! اینکه بچه ها بلافاصله بعد از شنیدن خبر، این همه زحمت به خودشان داده بودند، مرا بر آن داشت تا در الف دزفول از آن همه صفا و صمیمیت و محبتشان تقدیر کنم و عرض ارادتی کرده باشم به دریای لطف بیکرانشان و قدرشناس و سپاس گزار مهربانی و محبت تک تک بچه های مسجد نجفیه باشم!

باز هم غیرت بچه های مسجد! باز هم غیرت همین بچه های جلسات قرآن و بسیجی ها که حواسشان هست. برخی آقایان مسئول که بی خیالی هایشان به گونه ای در اوج قرار گرفته است که حاضر نیستند حتی برای شهدای مدافع حرم هم که بالاترین افتخار شهر هستند، اندکی هزینه کنند ، حتی در حد یک بنر!

باز هم غیرت بچه های مسجد! باز هم غیرت همین بچه بسیجی های ساده ی بی آلایش و با صفا!

باز هم از تمامی بچه های جلسات قرائت قرآن و پایگاه بسیج مسجد نجفیه ممنونم و امیدوارم که لیاقت این همه مهر و محبت شما را داشته باشم!

از رفقای مسجدی ام در مسجد نجفیه و هم از همه ی همراهان الف دزفول خواستارم که دعا کنند به تنها آرزو که همان عاقبت بخیری و شهادت است برسیم؛ وگرنه این مقام ها ورق پاره ای بیشتر نیست! خوشا بحال آنان که به آن زیباترین و بالاترین مقام می رسند.

آنان که مثل «عارف کاید خورده» در اوج جوانی خود، بالاترین مدال افتخار را برای خود و برای شهر و کشور و سرزمینشان کسب می کنند. نه آنان که بدون میز عزیز نیستند و نیمچه حرمت و احترامی هم اگر دارند ، مال پست و مقامشان است!

پروردگارا، از آن مدال ها که به عارف دادی، به همه ی دوستدارن عنایت بفرما!

 

پانویس:

جا دارد از عزیزانم در بسیج هنرمندان شهرستان دزفول  و برخی رسانه ها که در این خصوص به حقیر اظهار لطف داشتند نیز کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۰:۰۳
علی موجودی

بالانویس:

برخی دوستان تماس گرفتند و خواستار دلنوشته ای شدند در شب وداع با ششمین شهید مدافع حرم شهرستان دزفول ، «شهید عارف کاید خورده» خواندم. می گفتند سیستم صوتی کیفیت نداشته است. گفتم: سیستم صوتی خیلی اذیت کرد. یک جورهایی مجبور بودم داد بزنم. فایل صوتی اش را ندارم، اما متن آن را تقدیم می کنم. به امید نیم نگاهی از عارف ...

 

 

آن شب عارفانه

دلنوشته ای که در شب وداع، کنار تابوت سه رنگ شهید عارف کاید خورده، در حسینیه ثارالله خواندم

 

سلام عارف جان!

رسیدن بخیر! زیارت قبول! خسته نباشی برادرم!

چه می گویم! آخر خسته نباشی که جایش اینجا نیست!  مگر می شود کسی با تابوت سه رنگ از سفر برگردد و خسته باشد؟!

تمام خستگی های عمر آدم وقتی توی این تابوت خوابیده باشد، از بین می رود!

خسته نباشی، مال آن روز بود که زخم خورده از نبل و الزهرا برگشتی! آن روز که تا مرز های بهشت رفتی و برگشتی!

مال آن روزها که می دیدی تابوت رفقای شهیدت بر شانه های شهر می رود و بار آن حسرتی که بر دلت سنگینی می کرد مثل این بود که کل خستگی های عالم را ریخته باشند روی شانه ات.

اما امروز که از البوکمال به آخرین پله ی کمال رسیده ای و رسیده ای به آنجا که فوق کل ذی بر بر حتی قتل فی سبیل الله و لا فوقه بر!  رسیده ای به بالاترین نقطه ، همانجا که بالاتر از آن زیبایی دیگری نیست چرا خسته باشی؟!

چرا خسته باشی برادر؟

مگر می شود این همه ملائکه الله دور آدم در طواف باشند؟ مگر می شود آدم آن همه جوان لبخند به لب  به استقبال آمده را که تا دیروز فقط سنگ مزاری و قابی ازشان می دید، به چشم ببیند و خسته باشد؟

دیگر آن همه خانه و نهر و باغ و درخت های پیچیده در هم را بی خیال می شوم که تو خوب می دانستی بهشت با آدم هایش بهشت است، نه با آن همه خانه و باغ و نهر و غذاهای رنگارنگ که اگر دلبسته ی اینها بودی، قصه قصه ی دیگری بود.

عارف جان! خسته نباشی برای تو مصداق ندارد!

آخر مگر می شود کسی آن لحظه ی آخر، آن دمی که همه از آن وحشت دارند، سرش روی زانوی حسین باشد، و نگاهش گره خورده به عباس و قامتی به بلندای فاطمه و سایه ای به مهربانی زینب بالای سرش باشد، و آن نسیم بهشتی که از بال بال ملائکه جریان گرفته است ، چهره اش را نوازش دهد و خسته باشد!

مگر می شود کسی آن لحظه ی آخر کامش از شهد کمیاب شهادت شیرین بشود و خسته باشد ؟! و مگر می شود کسی آن همه زیبایی را در آخرین لحظه های زندگی به چشم ببیند و خسته باشد و مگر خودت نگفتی که شهادت قشنگ است، اما شهادت درراه حضرت زینب قشنگی خاصی دارد. مگر می شود کسی چشمانش به آن قشنگی خاص باشد و خسته باشد؟!

 عارف جان!

خوب می دانم که هم اکنون کنار تابوت ایستاده ای و داری نگاهمان می کنی!

تصویر یکایکمان را داری مرور می کنی و دیگر این نگاه با نگاه های دنیایی تفاوت کرده است. به گمانم هم اکنون کنار هر کدام از این دلسوختگانی که برای وداع با تو آمده اند، یک عارف ایستاده است، تا بشنود درد دلهایشان را و دستی بکشد بر پریشانی وجودشان!

به گمانم هنوز خودت هم سرخوش از زیبایی عالم پس از شهادتی! و مبهوت آن همه قشنگی که خودت می گفتی!

یک نگاه به آن عالم متفاوت و یک نگاه به این آدم هایی که اشک و بغض لحظه ای رهایشان نمی کند.

یک نگاه  می کنی به بابا! که نگاهش گره خورده است به این تابوت سه رنگ که تمام هستی اش در آن آرام گرفته است! آرامشی از جنس و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون. آرامشی از جنس فرحین آتاهم الله من فضله!

یک نگاه به خواهر که چشم های مضطربش دنبال تکیه گاهی می گردد که به ظاهر دیگر نیست! و ترسم از این است که امشب روضه خوان روضه ی زینب بخواند برایش!  نه روضه ی گودال را نه! که او مثل زینب از روی تل آن اتفاق آخر را ندید.  او می دوید و من می دویدم را ندید! قصه ی او می نشست و من می نشستم را و نهایتا  روضه ی جانسوز او می برید و من می بریدم را!

اما می ترسم روضه خوان اینجا روضه ی وداع بخواند برادر! روضه ی آن لحظه های آخر وداع خواهر و برادر را! جایی که یکی باید می رفت و یکی باید می ماند! اینجا دیگر خودت باید زیر بغل های خواهر را بگیری عارف جان!

 خوب می دانم که هم اکنون کنار تابوت ایستاده ای و داری نگاهمان می کنی!

یک نگاه به مادر! و پشت بند آن لبخندی دنباله دار! لبخندی از رضایت! از همان اتفاق دیشب. آنجا که مادرت ام وهب وار آبادان را با آن سخنرانی آتشین کربلا کرد! تا مردم بدانند هنوز نسل مادرهای عاشقِ عاشق پرور از بین نرفته است! و او می گفت و تو لبخند می زدی! و سرت را بالاتر می گرفتی بین آن همه ملائکه ی دور و برت!

عارف جان!

محمد زلقی و عادل سعد که از نسل دیروز بودند و امیر هیودی و سیدمجتبی ابوالقاسمی و علی حاجیوند، پرچم دهه شصتی های دزفول را بالا گرفتند، مانده بود دهه هفتادی ها! و تو پرچم دهه هفتادی ها را هم بالا گرفتی! تا دشمن بداند این خاک هم مختار دارد و هم عمار! و هم علی اکبر! و نسل آن شیربچه های خمینی کبیر نه تنها از بین نرفته است، بلکه امروز در مکتب امام خامنه ای، بیش از پیش پرورش یافته اند.

و تو این پرچم دفاع از حرم را بالا گرفتی تا دشمن بداند:

در این قبیله نخل تناور همیشه هست

مقداد هست مالک اشتر همیشه هست

اینجا که کوفه نیست خوارج علم شوند

سلمان نمرده است اباذر همیشه هست

همواره دست ها به علمداریت بلند

آسوده خاطرت که برادر همیشه هست

صف بسته اند این همه سردارها به شوق

یعنی برای پیشکشت سر همیشه هست

عارف جان! خوب می دانم که هم اکنون کنار تابوت ایستاده ای و داری نگاهمان می کنی!

اما بیش از آنکه نگاهت به مادر و پدر و خواهر باشد، بیش از آنکه نگاهت به این همه عاشقی باشد که برای تبرک کردن دستشان به چوبه ی تابوتت ، مثل اسپند روی آتشند!  نگاهت محو در افق است! چند متری آن طرف تر! شهیدآباد را می گویم!

آری همانجا که عمو غلامعلی ات ایستاده است با خیل رفقایش و دارد اشاره می کند به تو که زودتر بروی!  و همخانه اش شوی!

و این بی تابی ات کنار تابوت مال همین اشاره های عمو غلامعلی و رفقای شهیدش است.

عارف جان! کمی برایمان حرف بزن و از تصاویری که می بینی بگو! قطعه شهدای گلزار شهید آباد چه شکلی است؟! شنیده ام وقتی آدم شهید می شود آنجا دیگر سنگ و عکس و قاب نمی بیند! شنیده ام وقتی پرده ها برای عارفی کنار می رود، گلزار شهدا را جور دیگری می بیند.

تو عارف بودی و امروز دیگر به حق عارفی و هر چه پرده بوده است، کنار رفته است برایت! تو را به جان عمو غلامعلی بگو ببینم چه می بینی؟ آنجا چه خبر است؟! عمو غلامعلی همچنان همان نوجوان 16 ساله است ؟ شبیه عکسش در قاب یا نه ؟

شهدای همه آمده اند استقبال؟ چه می گویند؟ چکار می کنند ؟

عارف جان! خوب می دانم همینطور که این همه آدم اینجا برای وداع با گریه امده اند، آن طرف آدم هایش با لبخند برای استقبال آمده اند و چقدر این دو دنیا با هم تفاوت دارد! و اینک تو مانده ای بین اشک این همه و لبخند آن همه!

عارف جان! روسپید سفید پوشم! برادر!

سال های سال وقت داری که با آدم های آنجا باشی. عزیز برادرم! ثانیه های با تو بودن دارد تند و تند از دست ما می رود.

تو را به همان گنبد طلائی زینب کمی هم نگاه ما کن!

نگاه به این همه دلسوخته ای که برای وداع آمده اند. وداع با تو! با این تابوت سه رنگ!  تصویری که همیشه برای عاشقان شهادت بارانی از حسرت است!

و تو خودت تجربه کرده بودی!

هر بار که یکی از رفقایت می رفت و قسمتت این بود که زیر تابوت باشی و با حسرت زمزمه کنی با مرد سفیدپوش خوابیده در آن .

عارف جان!

زیاد زیر تابوت بوده ای و زیاد حسرت خورده ای و برای همین، حال اینک ما را خوب می فهمی!

پس برادر! اینک که در آخرین ثانیه های نبرد ، بالاخره توانستی به آرزویت برسی و از معبر تنگ شهادت عبور کنی و بالاخره بی بی زینب تو را پذیرفت،  دستی به دعا بردار!

برای این همه دلداده ی  دلسوخته که دستشان هنوز به بلندای شهادت نرسیده است!

 دستی به دعا بردار برای اینکه موعود منتظر زودتر بیاید!

دستی به دعا بردار! که دعایت جز اجابت سرنوشتی نخواهد داشت و مگر نه امام فرمود که شهدا امام زادگان عشقندو مگر می شود این امام زاده ها دعا کنند و مستجاب نشود.

عارف جان!

خوشا به سعادتت که در قطعه ی شهدا راهت دادند.

تو در این 25 سالگی جاودانه خواهی شد و ما روز به به روز پیرتر خواهیم شد. تا ببینیم دست سرنوشت چه عاقبتی برایمان رقم زده است.

به همان زخم های تنت قسم ، دعا کن دیگر آقای سفرکرده مان باز گردد.  

برگردد تا دوباره این معبر تنگ شهادت دروازه شود .

اینگونه هم گره از کار ما باز می شود و هم شما دوباره می توانید برگردید. برگردید تا دوباره شهید شوید. و چقدر لذت دارد، شهادت بعد از شهادت. اینکه آدم دوبار شهید شود.

عارف جان!

به دعایت محتاجیم! به نگاهت!

به اینکه هر گاه به تو سر می زنیم نگاهت را از ما نگیری، که تو خود طعم جا ماندن را سال ها مزمزه کرده ای!

عارف جان!

زنده تر از تو نیست!  هر چند که  پندار آدم ها  این است که ما مانده­ایم و شهدا رفته­اند، اماحقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده­اند.

پس ای ماندگارترین تصویر عاشقی! دعایمان کن و دستمان را بگیر!

عارف جان دیدار به ظهور!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۲۲
علی موجودی

راز بستنی

مرور قصه ای شیرین لابلای دلتنگی های تلخ این روزها

بیادشهیدان والامقام بهمن درولی و مصطفی کمال

 

تنها جایی که می شود آرامش گرفت همین جاست! سکوت شبانه ی اینجا عالمی دارد برای خودش! خصوصاً وقتی آرام آرام قدم برمی داری و جز صدای گام های خودت، هیچ صدای دیگری نیست که بخواهد تو را برگرداند به عالمی که آمده ای تا چند دقیقه ای جدای از قواعد و قانون ها و گرفتاری هایش ، هوایی دیگر را تنفس کنی!

خصوصاً وقتی که یک روز پر از مشغله را سپری کرده باشی، مشغله هایی که هر چه بیشتر در پی شان می دوی، بیشتر حس «اسب عصاری» بودن به تو دست می دهد، همان اسبی که روزانه کیلومترها راه می رود، اما وقتی پرده از چشمش برمی دارند، می بیند، سر جای خودش است، با یک عالمه خستگی و کوفتگی!

ناخواسته پاهایم، راه خانه ی «بهمن» را در پیش می گیرند! سال های سال است که خانه اش طبق خواسته ی خودش همین طور ساده و سیمانی مانده است و آن عکس روی سر در خانه اش که سال هاست نگاهش به من تغییر نکرده است.

سرم را می اندازم پایین و همزمان بغضم را هم قورت می دهم. چشم هایم دوباره همان نوشته ای را مرور می کند که بیست سال است از خواندن آن خسته نشده ام: «پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی!»

نگاهم را از واژه ها می گیرم و سرم را دوباره بلند می کنم و زل می زنم توی چشم های بهمن! و همزمان گرمای عبور اشکی را از روی گونه ام حس می کنم که آرام پایین می رود و  روی «آستان» سیمانی بهمن فرود می آید!

نیاز به حرف زدن نیست! بزرگان می گویند، شهدا به ضمیرتان هم آگاهی دارند. پس فقط نگاه می کنم و هر چه را می خواهم به زبان بیاورم، از دلم عبور می دهم! شاید اینطوری بهمن بهتر بتواند دردهایم را ببیند!

نگاهم را از بهمن می گیرم و ناخواسته به سمتی دیگر می روم. سنگینی سکوت، صدایی شبیه به سوتی ضعیف را در گوشم تداعی می کند.  صدای گام های خودم آن سوت را هم گم و گور می کند.  بغضم بی صدا شکسته است و چشم هایم در پرتو نوری سبز رنگ، بی هدف بین آن همه تصویر می چرخد. قدم هایم سنگین شده است. دیگر پاهایم تاب و تحمل سرپا نگهداشتنم را ندارد. همان جا می نشینم روی لبه ی یکی از مزارها و وقتی زل می زنم به قاب عکس پیش رو، دلم هًری می ریزد زمین!

مصطفی! نمی دانم چه شد که از این مسیر آمدم. چشم هایم گره می خورد به چشم های مصطفی! همان چشم های نافذ و همان ریش پرپشت! و نگاهش تا عمق وجودم نفوذ می کند.

سال ها می شد که از این مسیر نیامده بودم. مسیری که از بهمن به مصطفی برسد. همین که نگاهم را گره می زنم در عمق آن چشم های نافذ، صدای گریه ام بلند می شود و ناخودآگاه ، خاطره آن روزهایی برایم زنده می شود که بعد از بهمن ، مسیرم به مصطفی می رسید! ناخودآگاه می روم به بیست سال پیش!

 

پنج شنبه ها،  زنگ تفریح آخر که می خورد، توی حیاط دبیرستان دور هم جمع می شدیم. یکی از بچه ها می گفت:«امشب بریم بستنی بخوریم؟!» و همه موافتشان را با لبخندی نشان می دادند که شیطنتی کودکانه در آن موج می زد. «بستنی خوردن» اسم رمز عملیات بود. دیگران نباید می فهمیدند. حتی پدر و مادرهایمان!

دعای کمیل که تمام می شد، تازه راه می افتادیم سمت بهشت علی. من با همان دوچرخه ی قرمز و وحید هم با آن موتور هفتادسرخ و سفیدش!  محمد هم اگر توانسته بود که موتور هوندای 125 سربی رنگ بابایش را دودره کند، با موتور بود، وگرنه می شد راننده ی دوچرخه ی من و من هم باید یک وری، روی میله ی دوچرخه می نشستم و وسط فرمان را می گرفتم و محمد نفس زنان رکاب می زد. مهدی و مجید و هادی و محمدعلی هم با دوچرخه!

از سبزقبا تا بهشت علی فاصله ی زیادی نبود. کمتر از پنج دقیقه طول می کشید تا برسیم  لابلای آن ردیف های عاشقی و اولین مقصد هم بهمن بود. گرد مزار بهمن می نشستیم و زیارت عاشورا می خواندیم! شیرینی آن عاشورا ، از بستنی هم شیرین تر بود. از «بستنی خوردن»ی که رمز عملیات بهشت علی رفتن شبانه مان بعد از دعای کمیل بود.! عملیاتی که نگذاشتیم هیچ کس از آن باخبر شود.

مهم نبود چه کسی عاشورا می خواند. مهم حس و حالی بود که دلمان در آن فضا تجربه می کرد. تازه دعای کمیل خوانده بودیم، اما انگار طعم این عاشورا طعم دیگری بود. طعمی متفاوت که گاهی شیرینی اش تا هفته ی بعد هم زیر زبانمان بود.

عاشورا که تمام می شد، هر کس برای خودش خلوتی پیدا می کرد. هر کس گوشه ای می رفت و می نشست و زل می زد به یک قاب. به یک تصویر. به یک سنگ و در این بین پاتوق وحید همیشه کنار مزار «مصطفی» بود.

گاهی می رفتم کنارش. نمی خواستم خلوتش را به هم بزنم. فقط برایم جالب بود که چرا وحید، بعد از بهمن سراغ مصطفی می رود. اول از دور کمی نگاهش می کردم! زل زده بود به عکس مصطفی. پلک هم نمی زد. کمی جلوتر می رفتم و می گفتم:«وحید! چرا مصطفی؟! چرا همیشه اینجا میای؟!»  می گفت:«همینطوری! خودم هم نمی دونم! نگاه مصطفی نگاه غریبیه! دوست دارم فقط بهش نگاه کنم!» راست می گفت وحید! نگاه مصطفی نگاه عجیبی بود. با آن لبخند مستتر در چهره اش! و من هم غرق می شدم در نگاه مصطفی!

 

صدای زنگ تلفن همراهم بلند می شود! همه چیز به هم می ریزد! آن سکوت سنگین و دوست داشتنی! رشته ی اتصال نگاه من و مصطفی! مرور داستان بستنی خوردن  شب های جمعه ی بیست سال پیش! طعم شیرین آن بستنی که سال ها بود تجربه اش نکرده بودم! عبور تصاویر خاطرات دوره ی نوجوانی ام.  همه چیز ! همه چیز به هم می ریزد!

دوباره سنگینی دنیا را روی دوشم حس می کنم! دوباره حس همان اسب عصاری به من دست می دهد و تلخی اینکه باید آن حرکت دوار و خسته کننده را شروع کنم!

بله! بفرما! صدای آن طرف گوشی می پرسد: «کجایی!» چه سوال آشنایی! سوالی که چند ثانیه ای دوباره برمی گرداندم به همان ایام. آن شب هایی که بستنی خوردن طول می کشید. تلفن همراه و این بند و بساط ها هم که نبود. خانه که می رسیدیم ، تازه سین جیم بابا و مادر شروع می شد که : «کجا بودی تا این وقت شب؟! آخه دعای کمیل مگه تا ساعت چنده؟!»  می گفتیم :«رفته بودیم با بچه­ها بستنی بخوریم!» دروغ هم نگفته بودیم! چیزی شیرین تر از بستنی ، کاممان را شیرین کرده بود. پاسخمان قانع کننده نبود و یک دعوای پدر و مادر دار هم باید می خوردیم.  اما خداییش به شیرینی آن بستنی که خورده بودیم می ارزید.

صدا دوباره می پرسد : «کجایی!» و من لابلای آن همه گریه ، خنده ام گرفته است! خیلی دلم می خواهد بگویم :«اومدم بستنی بخورم!» اما سعی می کنم این بغض و خنده ی تلفیق شده در هم را پنهان کنم و حرفی نزنم!

کمی آرام تر شده ام. باید برگردم! از این بهشت! از این قطعه آسمانِ بر زمین افتاده، با این همه ستاره که پیش رویم مدام چشمک می زنند!

چاره ای نیست!  باید برگردم! به سمت همان روزمرگی های تکراری! اما چقدر امشب شیرین بود. شیرینی اش ، طعم همان بستنی های بیست سال پیش را داشت! آن شب هایی که با بچه ها می رفتیم و بستنی می خوردیم!

یادش بخیر!

 

 پانویس:

وحید، مجید، هادی، محمد و اکثر دوستانی که در این قصه حضور داشتند، امروز هر کدامشان از نیروهای انقلابی و ارزشی این مرز و بوم هستند و مشغول خدمت به نظام و انقلاب. اکثرشان دکترا دارند و هنوز که هنوز است راه شهدا را می روند. خداوند عاقبت همه مان را ختم به خیر کند. ان شاء الله

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آبان ۹۶ ، ۰۰:۳۷
علی موجودی

 بالانویس :

از بهمن ماه 94 که حاج حسین سعادت خواه(قفلی) جاویدالاثر شد، بنا به مصلحت هایی مأمور بودیم به سکوت! اما دیگر دلم نمی تواند تاب بیاورد. قفل سکوت را می شکنم به امید روزی که عاقبت قفل این فراق با شور و شوق وصال حاج حسین، بشکند.

 

عاقبت قفل این فراق خواهد شکست

برای جاویدالاثر مدافع حرم حاج حسین سعادت خواه ( قفلی ) بعد از قریب به دو سال سکوت!

 

تصویر اول : دیروز تر

برای اولین بار،  سال 83 وقتی خدمت سربازی افتادم پادگان کرخه، دیدمش.  با آن قد بلند و چهارشانه و آرامش خاصش در راه رفتن که مصداق « عِبَادُ الرَّحْمَانِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلىَ الْأَرْضِ هَوْنًا » بود.

بسیار متین بود و خوش برخورد. احساس می کردم کوهی از آرامش است ، هرچند که به مرور فهمیدم درون این کوه، آتشفشانی نهفته است. آتش فشانی از جنس فراق و حسرت و جاماندن. به مرور فهمیدم آنچه من می بینم فقط زیبایی ها و طراوت و اقتدار این کوه آرامش سر به فلک کشیده است که در هیبتش می توان خدا راحس کرد و مذاب های آن آتشفشان ، آنچنان درونش مستتر است که فقط اهلش می توانند ببینند.

بر خلاف بسیاری از نیروهای نظامی که در لباسِ فرم، فقط اُبهت نظامیشان را به نمایش می گذارند، در سایه سار ابهت مقتدرانه­ ی نظامی اش با آن قد بلند و چهارشانه، نسیم محبتی داشت که به راحتی می توانستی حسش کنی و مهربانی غریبی در چشمانش بود که از پشت آن عینک فتوکرومیک هم  به دلت می نشست.

وقتی می آمد توی اتاقمان، خیلی آرام حرف می زد و گاهی هم لبخندی گوشه ی لب داشت که آن اُبهت سبزقامت را زیباتر جلوه می داد و البته همیشه پیشقدم بود در سلام کردن، حتی با من که سرباز بودم هم این خصوصیت تفاوتی نداشت.

سربازها خیلی دوستش داشتند. نه این که چون بی خیال سربازها و کارهایشان بود، نه!   با این که آخرِ نظم و قانون بود، اما مغناطیس غریبی داشت که جذبت می کرد.

همان روزهای اول از حاج حسن پرسیدم، سرهنگ قفلی از بچه های جنگ است؟ حاجی سری تکان داد و تأیید کرد.

سوال بیراهی نپرسیده بودم. آخر خلق و خویَش به کسانی می خورد که من سرگذشت هایشان را در کتاب ها خوانده بودم و در خاطره ها شنیده بودم. خلق و خویش مشابه کسانی بود که ازشان فقط قابی مانده بود و سنگ مزاری و خاطراتی و دیگر هیچ و همین باعث شد که حرمتش پیش من صد چندان شود.

خداییش دوست داشتم مدام ببینمش تا احترام نظامی بگذارم. شاید کسی باورش نشود ولی برخی از نیروهای تیپ بودند که من وقتی احترام نظامی بهشان می گذاشتم لذت می بردم و یکیشان سرهنگ قفلی بود.

آن روزها گذشت . . .  و آنچه گفتم تنها تصویری است که از سرهنگ قفلی به یاد دارم.

 

تصویر دوم : دیروز

سید عزیز می گفت :« حسین بدجوری بیتاب بود. قرار به سینه نداشت. می گفت: سید! دری باز شده است برای شهادت! هشت سال دنبالش بودیم که راهمان بدهند برویم آن طرف که نشد. من باید بروم. نمی خواهم این بار جا بمانم! خیلی دلتنگ بچه ها هستم!»

سید عزیز می گفت: «وقتی خواست برود گفت: سید! من می روم و آن قدر می مانم تا شهید شوم! » کوله بار را انداخت روی شانه اش و رفت  . . .

برایم عجیب و غریب نبود دل کندن و رفتنش و پشت پا زدنش به دنیایی که سال ها پیش دل کنده بود از آن! آن دل بی قرار و آن آتشفشان فروخفته باید روزی جوشش و غلیان می کرد و به قول سید مرتضی آوینی :«حرم عشق کربلاست و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته است و راه کربلا می شناسد و چگونه از جان نگذرد، آنکس که می داند جان بهای دیدار است . . . »

 

جاویدالاثر حاج حسین سعادت خواه در کنار شهیدان مدافع حرم مجدی و قربانی

 

تصویر سوم : امروز

و حاج حسین رفت تا برسد به کاروانی که سال ها پیش از آن جا مانده بود. رفت و رفت و رفت و دیگر خبری نشد.

اینکه دنباله ی قصه ی حاج حسین را دست خداوند چگونه رقم زده است، جز خداوند هیچ کس خبر ندارد.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان دلشده را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

آن را که خبر شد خبری باز نیامد

و ما واژه ای جز جاوید الاثر برای پیشوند نام قهرمانمان سراغ نداریم!

 

و اینک حاج حسین عزیز!

روزها و ماه هاست از تو بی خبریم و کم کم دارد عمر این بی خبری دو ساله می شود.

محرم امسال هم گذشت و جای خالی ات بار دیگر دلمان را مچاله کرد و کماکان  خبر از تو بی خبری بود. بی خبری از سرداری که هنوز از میدان برنگشته است.

حاج حسین! گمان مکن که بی وفاییم، چرا که دستان دعایمان همیشه بالاست برایت. برای اینکه برگردی و دوباره مهربانیت در شهر تکثیر شود.

گمان مکن که به یادت نیستیم و بی خیالت شده ایم، نه! منتظریم ببینیم پایان ماجرا چه می شود! منتظریم تکلیفمان روشن شود! منتظریم ببینیم باید در و دیوار شهر را برای شهادتت آذین ببندیم یا آنگاه که خبر بازگشتت به صحت و سلامت در شهر می پیچد، برای استقبالت حلقه های گل بیاراییم؟!

حاج حسین! خودت دعا کن که قفل این فراق بشکند و خبری از تو به خانواده ات و به شهر و دیارت برسد. سردار ! برگرد که شهر به مهربانی تو نیاز دارد!

حاج حسین! از یک سو سختمان است که نام شهید در کنار نامت بگذاریم  و  از دیگر سو و سخت تر از آن همین جاویدالاثری است و این چشم به راهی و این انتظار که دارد پیرمان می کند.

حاج حسین ! برای بازگشتت همیشه دست به دعاییم  و «امن یجیب» خوان! و در این بین چگونه بازگشتنت را به خواست و تقدیر پروردگار سپرده ایم! اینکه شهید برگردی یا شاهد! و تو نیز ما را از دعا فراموش نکن.

راستی حاج حسین! هر چقدر هم که برگشتنت طول بکشد، چه زنده و سر حال باشی و چه همراه یاوران شهیدت «هم فیها خالدون» شده باشی، امید بزرگی برای دیدنت در دل هایمان شعله می کشد.

قصه ی ظهور و نزدیکی اش را همه شنیده ایم و قصه ی رجعت را! اینکه برخی شهدا با امامشان بازخواهند گشت. حال آخرین قسمت داستان تو، به شهادت ختم شده باشد یا نشده باشد، دنباله اش می تواند پیوند بخورد به رجعت و بازگشتت در رکاب امام زمان(عج)! شهید شده باشی ان شاءالله  برمی گردی و اسیر هم که باشی در حکومت عدالت گستر موعود برخواهی گشت!! و عاقبت قفل این فراق خواهد شکست و همین دلخوشی، دلواپسی هایمان را برای بازگشتت می کاهد.

پس به امید آن روز چشم به راهت می مانیم! هر چند که آرزو داریم همین روزها در بین شور و شادی مردم شهر ، حلقه ی گل بر گردنت بیاندازیم و بازگشتن را به صحت و سلامت خوش آمد بگوییم.

به امید آن روزهای زیبا

یا علی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۶ ، ۱۲:۱۲
علی موجودی

روضه ی مکشوف

به بهانه ی تشییع پیکر شهید محسن حججی

 

محسن عزیز!

کاری کرده ای که هر چه می خواهم ننویسم، نمی شود. هر چه صبوری می کنم تا روزه ی قلمم را نشکنم نمی شود. اصلاً با این همه ماجرایی که آفریده ای، روزه ی تمام قلم های عالم باید بشکند و اصلاً باید بشکند قلمی که از تو ننویسد.

خوش غیرت! کمی هم فکر دل ما باش! دل ما که به اندازه وسعت دل تو نیست برادر!

نمی دانم چه کرده ای؟! نمی دانم! واقعاً نمی دانم!

نمی دانم چه کرده ای که روضه ی مجسم شده ای برایمان!

خوش غیرت! دلمان توان این همه روضه را ندارد!  روضه ات، روزه ی چشم های عالمی را شکسته است و چشمه چشمه اشک روان کرده است.

نمی دانم! نمی دانم چه کرده ای برادر! این شب های هیأت رفتن هر گاه به تو می اندیشم، می بینم می شود از ماجرای تو به هر روضه ی کربلا گریز زد!

نه !

شاید بالعکس گفتم! می شود از هر روضه ی کربلا به ماجرای تو گریز زد! 

نمی دانم! سرتاسر کربلا پیش رویمان آفریده ای برادر!

نمی دانم چه کرده ای که از هر شهید کربلا نشانه ای داری و با هر ماجرای کربلا تشابهی!

از دست های بریده ی عباس تا دست های بریده ی تو!

از حلقوم بریده ی حسین تا حلقوم بریده ی تو!

از ارباً اربای اکبر! تا ارباً اربای تو!

مؤمن! مگر نمی گویند روضه ی مکشوف نخوانید! پس چرا تو سرتاسر روضه ی مکشوفی!

امان از دل ما! امان از دل زینب!

چه کرده  بودی مؤمن! چه کرده بودی توی این 26 سال عمری که از خدا گرفتی برادر؟!

عالمی را به هم ریخته ای محسن!

تمام قاعده ها را به هم ریخته ای برادر!

گمانم این بود که با برگشتنت، دیگر قصه ی این روضه ها تمام می شود! اما نه!

انگار برگشتنت آغاز روضه هایی مکرر است!

از آن کودک که دور تابوت کودکانه می گشت، بی خبر از داغی که بعدها سینه اش را خواهد سوزاند تا قصه ی آن بوسه و آن عبا!

جز شهدای کربلا ، کمتر یاد دارم شهیدی را که آقایش به بالینش حاضر شود و بوسه بزند بر پیکرش!

خوش غیرت!

از این قسمت ماجرایت هم باید به کربلا گریز زد؟! به آن جا که « فَجاءَ الْحُسَیْنُ حَتَّى وَقَفَ عَلَیْهِ، وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلى خَدِّهِ»  به آن جوان که آقایش خم شد و صورت بر صورتش گذاشت و آنگاه که آقا خم شد و تابوت تو را بوسید، باز هم روضه شد برایم!

محسن جان!

چه کرده ای برادر! راه را هم به ما نشان بده!

راستی دیشب که روضه خوان می گفت پیکر علی اکبر را با عبای آقایش برگرداندند، باز هم در دلم  از کربلا به قصه ی تو گریز زدم.

شنیدم تو را به همراه عبای آقایت دفن کردند!

نمی دانم این همه گریز، رمز و راز است یا روضه؟

مؤمن! دلمان تاب این همه روضه ی مکشوف ندارد!

نگاهم کن محسن!  و دعایم کن!  ای روضه ی مکرر! راه را نشانم بده!

راستی محسن جان!

در دلم روضه ای دیگر در حال جوشش است. روضه ای که تصورش هم دلم را شعله ور می کند!

سرت! آری همان سری که سربلند ایستاد و امروز معلوم نیست کجا افتاده است!

آری همان سر!

در نقل ها آمده است، بعد ها سر امام را در جوار پیکرش به خاک سپردند!

خوش غیرت! نکند برای این قصه هم قرار است روزی از قصه ات به ماجرای کربلا گریز بزنیم!

نکند باز هم قرار است روضه ی مکشوف شوی برایمان!

آن روزی که سرت پیدا شود و باز هم غوغایی دیگر!

من که دیگر دلم تاب روضه ی مکشوف ندارد!

صلی الله علیک یا اباعبدالله!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ مهر ۹۶ ، ۱۶:۴۴
علی موجودی

به احترام استخوان های سوخته ی محمد جواد

به بهانه ی تشییع مسافری که بعد از 35 سال به زادگاهش برگشت

 

حضور شهدا در شهر همیشه سرشار پیام هایی است که اگر درک نشود، تشییع شهید با تشییع یک میت هیچ تفاوتی نخواهد داشت. فلسفه ی حضور شهدا این است که شور بیافرینند در شهر، بین مردم، بین مسئولین و روحیه ی انقلابی مردم را تقویت کنند.

حضور شهید باید شهر را درگیر خودش کند. از در و دیوار شهر بگیر تا دل های مردمی که همیشه عاشقانه محضر این دسته گل های پرپر اظهار ارادت کرده اند و می کنند.  فلسفه ی حضورشان این است که شهر نیمه خواب و خواب آلود را بیدار کنند و مردم و خصوصاً مسئولینی را که اسیر قصه ی فراموشی هستند ، تذکری باشند برای  یادآوری اینکه میز و پست و مقام را مدیون که هستند!

اما متاسفانه می بینیم که در مسئله­ی شهدا، انگار برخی مسئولین خسته تر از همیشه اند! و این خستگی و بیخیالی و عدم روحیه­ی انقلابی، در بی برنامگی­ها و بی نظمی­های برنامه­ی تشییع شهدا به وضوح مشخص است. از تبلیغات فراگیری که باید باشد و  نیست، تا مسیر تشییعی که به بهانه ی خستگی مردم هر بار تغییر می کند و مدام کوتاه و کوتاه تر می­شود.

یک ماه پیش را یادمان نرفته است و آن بی نظمی و آشفتگی و به هم ریختگی را در تشییع شهید دیمی و شهید گمنام و چه مظلومانه آن شهید عزیز گمنام بر دوش حدود 200 نفر تشییع شد که اکثرشان هم طلبه های حوزه علمیه بودند.

این روزها دیگر آن جمله ی تکراری «مسئولین نیامدند» یا «عکسهایشان را گرفتند و رفتند» را هم دیگر نمی نویسم، چرا که دیگر امیدی ندارم به اینکه برخی هاشان حتی برای عکس گرفتن هم بیایند. اصلاً کاش می شد این برنامه ی تشییع شهدا را هم مثل بسیاری دیگر از برنامه های خودجوش بچه مذهبی ها و بچه هیأتی ها و بسیجی ها، می دادند دست همین جوانان! جوانانی که احترام و اشتیاقشان به شهدا را به هیچ قیمتی نمی فروشند!

و فردا قرار است «محمد جواد علی بهار » فرزندی از پایتخت مقاومت ایران، دزفول قهرمان!  بر شانه های شهر تشییع شود؛ او که استخوان های سوخته اش پس از 35 سال فراق آمده اند تا تکانی بدهند به دل های در رکود و سکون. آمده است تا فریاد بزند که ما رفتیم، اما شما در مقابل خون شهدا چه کردید! البته اگر بلندای پست و مقام، مانع دیدن برخی ها نشود، مانع دیدن تابوت سه رنگی که بالای دست ها به گلزار شهدا می رود.

فردا فرزندی از پایتخت مقاومت ایران برمی­گردد، بعد از 35 سال دوری، تا چشمهای به در مانده ی پدر و مادری اندکی آسودگی را تجربه کنند، اما در و دیوار شهر را تبریک به آقای وزیر فراگرفته است! و اکثر تابلوهای تبلیغاتی شهر هم همچنان در قبضه ی تبلیغات بانک ها و شرکت ها و شامپوها و چیس و پفک هاست و بر در و دیوار شهر کمتر نام محمدجواد نقش بسته است.

«محمد جواد علی بهار » برمی­گردد. سبکبار تر از روزی که رفت و فردا یقیناً خیلی ها حتی برای عکس گرفتن هم نخواهند آمد. می خوابند، سنگین تر از همیشه. بی خیال تر از روز قبل. هر روز بی خیال تر از دیروز. آخر در این گرمای 60 درجه و شرجی که نمی شود کت و شلوار پوشید! و فردا باز عموم مردم بصیر هستند در اوج گرما و شرجی دزفول، به بدرقه ی شهیدشان خواهند آمد.

راستی آقای وزیر و فرزند پایتخت مقاومت ایران! عکس شما را خیلی درشت تر از عکس محمد جواد شهیدمان به در و دیوار شهر زده اند! و گوشه و کنار شهر با پول بیت المال تبریک گفته اند به شما! آیا شما به این هزینه کردن ها رضایت دارید! حتماَ بی خبرید و رضایت ندارید. ما هم تبریک می گوییم و آرزوی عاقبت بخیری داریم برایتان! اما خوب است بدانید که همین آقایان، آخر همین ماه، برای هفته ی دفاع مقدس و شهدا، فریادشان به آسمان می رود که :«پول نداریم!» انگار فقط برای شهداست که کفگیرهایشان به ته دیگ می خورد.

 بی خیال! قصه همیشه همین بوده است و خواهد بود. مردم! فردا صبح تشییع محمدجواد یادتان نرود. شهدا امام زادگان عشقند! هر کس به نیتی و حاجتی بیاید زیر تابوت! و به حرمت خون هایی که بر زمین ریخت، تا عزت ایران بر زمین نیفتد. فردا همه خواهیم آمد تا خاطره ی آن تشییع های تاریخی دوران حماسه و ایثار تکرار شود. فردا همه خواهیم آمد و به احترام استخوان های سوخته ی محمد جواد، تمام قد خواهیم ایستاد. فردا همه خواهیم آمد.


شهید محمدجواد علی بهار در 26 تیرماه 1361 در عملیات رمضان جاویدالاثر گردید و پیکر پاک و مطهرش بعد از 35 سال غربت، شناسایی و به زادگاهش دزفول قهرمان رجعت کرد.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۱۸:۴۰
علی موجودی

تشییع نور

 یادکردی از شهید مدافع حرم ، سیدمجتبی ابوالقاسمی

 


و تو گمانت این است که مردم دارند پاره ای از نور را بر شانه می برند.

نه! من  خودم این عکس را گرفتم.  آنگاه که بر  پشت بام قطعه ی 2 شهیدآباد دزفول مشغول ثبت تاریخ بودم.

این تابوت  شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی، شهید جوان مدافع حرم دزفول است که در نورباران فرشتگان، تا رسیدن به مزارش چند قدم بیشتر فاصله ندارد.

و تو گمانت این است که مردم دارند پاره ای از نور را بر شانه می برند.

و آنگاه که پس از تشییع ، عکس هایی را که گرفته بودم، نگاه کردم، ناباورانه چشمم افتاد به همین عکس.

و با خودم گفتم شاید انعکاس نور «وجه الله» است که بر چهره ی سید انعکاس یافته است و مگر امام خمینی (ره) نفرمود که «شهید نظر می کند به وجه الله»


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۰
علی موجودی

 

بالانویس:

 این پست را مردادماه 6 سال پیش نوشتم. مرور آن خالی از لطف نیست.

 

!آقا معلم

 روایت شهید محمد فرخی راد، اهل دزفول ، معلمی که در اسارت نیز از تعلیم و تعلم دست نکشید تا آنکه به همین جرم به شهادت رسید.

  

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۱۶
علی موجودی

254 کیلومتر جهالت!

به بهانه ی افاضات برخی ها در خصوص شهادت شهید حججی

 

شهریورماه 59، رؤیای صدام برای تصرف یک هفته ای تهران در کوچه پس کوچه های خرمشهر گم شد. حال آنکه فاصله ی خرمشهر  تا تهران قریب  به 1000 کیلومتر است.

مرداد ماه 67 ، مجاهدین خلق آرزویشان را برای فتح 48 ساعته ی تهران در کوچه های خاکی اسلام آباد غرب، به گور بردند در حالی که فاصله ی اسلام آباد غرب تا تهران حدود 600 کیلومتر است.

حالا برخی ها دارند فریاد می زنند فاصله ی محل شهادت «محسن حججی» تا حرم حضرت زینب (س) 254 کیلومتر است. چرا سپاه پاسداران به بهانه ی دفاع از حرم مردم را فریب می دهد!  

بچه هم وقتی نمی خواهد، کودک همسایه دست به اسباب بازی هایش بزند، از همان درب خانه جلویش را می گیرد و نمی گذارد وارد خانه شان شود، چه برسد به اتاقش و کمد اسباب بازی هایش!

با این استدلالِ برخی ها، یا اهمیت ناموسشان برایشان از اسباب بازی کمتر است، یا قدرت استدلالشان از بچه ها ضعیف تر!   

با این استدلال باید می گذاشتیم عراق و مجاهدین خلق برسند تا چند کیلومتری تهران ، بعد دفاع می کردیم. واقعاً باید اینجا به برخی ها گفت:«خسته نباشی دلاور! خداقوت پهلوان!»

 

پانویس:

علی (ع) در خطبه ی 27 نهج البلاغه می‌فرمایند: «بارها من به شما گفته‌ام که از خانۀ خود بیرون بروید و در آن نقطه‌ای که دشمن می‌خواهد به سوی شما حمله کند، در همانجا به دشمن ضربه بزنید! نگذارید دشمن به لبِ مرز خانه‌های شما برسد که آن‌گاه ذلیل خواهید شد و ضربه خواهید خورد»

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۶ ، ۱۰:۳۹
علی موجودی

از «سَلَفی» تا «سِلفی»

به بهانه ی تحقیر ایران و ایرانی به برکت حقارت یک مشت نماینده

 

بین «رحیم» و «رجیم» یک نقطه فاصله است، اما « از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!»

از «حُریّت» تا «خَریّت» هم فقط یک نقطه فاصله است، اما «حُریّت» در سپاه حسین(ع) اتفاق می افتد و «خریّت» در سپاه عمر سعد!

اما «سَلَفی» را دقیقاً عین  «سِلفی» می نویسند و حتی در همان یک نقطه هم با هم تفاوت ندارند.

اما برایم عجیب است که برخی ها دارند با «سَلَفی»ها می جنگند و بین سر و پیکرشان با سرنیزه ی سَلَفی ها فاصله می افتد، تا ناموس «برخی دیگر» را به کنیزی نبرند و در بازارها نفروشند، اما همان «برخی دیگر» دارند با اربابان همان سَلَفی ها «سِلفی» می گیرند.

فاصله ی بین آن «سَلَفی» تا این «سِلفی» ، کیلومترها بیشتر است از فاصله ی بین «رحیم» تا «رجیم» و فاصله ی بین «حُریّت» تا «خَریّت».

گاهی ظاهر دو نام شبیه هم نوشته می شود، اما باطنشان خیلی با هم متفاوت است. خیلی!  چیزی توی مایه های تفاوت «عزت» تا «حقارت!»

«نماینده» را مثل «نماینده» می نویسند. اما شما محاسبه کنید فاصله ی بین «شهید آیت! شهید چمران! شهید دیالمه» تا «برخی ها» چقدر است؟ همان فاصله ی «عزت» تا «حقارت»

خدا رحمت کند شهید عبدالحسین خبری را که در وصیتنامه اش نوشت: « مسئولین! هرکسی که می خواهد باشد! مواظب باشید که ریاست میدان آزمایش افراد است. بی تعارف می گویم هر کسی لیاقت ندارد، نباید مسئول باشد»

حسین جان! به دنیای ما سرکی بکش! باز هم وصیتت را لگدکوب کرده اند! ببین چقدر بی لیاقت ها زیاد شده اند!

 

پانویس:

تصویر فوق مربوط به شهید مدافع حرم«محسن حُجَجی» است که چند روز  پیش در مرز عراق و سوریه، به اسارت سَلَفی های ملعون درآمد و در نهایت  قساوت ، سر از تنش جدا گردید. روحش شاد

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۱۹
علی موجودی

سقفی که فروریخت! وعده ای که تحقق نیافت!

به بهانه ی گذشت 6 ماه از تخریب یادمان شهدای گمنام دزفول و نقص موجود در یادمان جدید

 

شش ماه از 12 بهمن ماه 95 گذشته است. همان روزی که یادمان هشت شهید گمنام دفاع مقدس دزفول با تیشه ی بی تدبیری و در نهایت تعجیل و بی حرمتی و به بهانه ی عدم سازگاری دکوراسیون آن با دکوراسیون محوطه، فروریخت و وَعده داده شد که در 4 خرداد 96 یادمانی جدید و در شأن این شهدای والامقام ساخته خواهد شد. وعده ای که همان طور که پیش بینی می شد و همانند سایر وعده هایی که برای این شهدا داده شده بود، سر خرمن از آب درآمد و تا کنون بعد از گذشت 6 ماه از تخریب، کار اجرای سازه یادمان هنوز در حال اجرا و آخرین  وضعیت یادمان به صورت زیر است.

 

وضعیت یادمان جدید مورخ 12 مردادماه 96

 

وضعیتی که طبق وعده آقایان قرار بود 4 خرداد 96 ببینیم!!!

و اما بعد . . .

دزفولی ها مَثَلی دارند که می گویند : «اَ خُل نِشِسَه خاکِستر! » این مَثَل را برای زمانی به کار می برند که وضعیت زندگی یک نفر با گذشت زمان به جای اینکه بهتر شود، بدتر می شود و حالا حکایت این یادمان شهدای گمنام  است.

یادمان مُسَقف ، تخریب شد و به جای آن قرار است یادمانی بدون سقف ساخته شود که فقط با دکوراسیون آنجا جور دربیاید. یادمانی که در گرمای شدید دزفول، سایه ساری برای زائران نداشته باشد و در سرما و باران  نتواند چتری باشد برای کسانی که می خواهند لحظاتی با این « مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء » خلوت کنند.

از این نقص مهم که بگذریم، نقص فاحش دیگری در حال وقوع است. ظاهرِ امر بر این است که نقشه ی یادمان بدون در نظر گرفتن محل دقیق دفن شهدا طراحی شده است و در حال حاضر با بتن ریزی ستون ها مشخص است که مزار شهدا، در محوطه ی وسط یادمان و بین ستون ها، در مرکزیت سازه ی یادمان قرار نمی گیرد.

شواهد نشان می دهد که مزار دو تن از شهدا، اصلا ًخارج از محوطه  یادمان و طبق  مقایسه با تصویر طرح نهایی یادمان ، تقریباً در راه پله های ورودی و مزار چهار شهید دیگر نیز جنب ستون های یادمان قرار گرفته است. این موضوع را با یکی از دوستان دست اندرکار مطرح و ایشان طی تماس با یکی از عوامل اجرایی پروژه این موضوع  را تأیید کرد. ( در تصویر زیر این مسئله کاملا مشخص است)

 

 

مزار دو شهید خارج از یادمان و 4 شهید جنب ستون های یادمان کاملا مشخص است. در صورتیکه مزار هر 8 شهید باید بین ستونهای یادمان قرار می گرفت. ( قبل و بعد از بتن ریزی)

در یادمان قبلی این مشکل وجود داشت که سنگ مزار شهدا، روی محل دقیق دفن آنان قرار نداشت و ظاهراً همین نقص در طراحی جدید هم تکرار شده است. با این نقص موجود در طراحی جدید، نمی دانم مسئولین امر چه تدبیری اندیشیده اند؟ آیا باز قرار است سنگ مزارها در محلی متفاوت از محل دفن قرار گیرد؟

یعنی این وسط 300 میلیون تومان پول بیت المال هزینه می شود تا یادمان مسقف به یادمانی بدون سقف تبدیل شود و همان نقص بزرگ قبلی نیز وجود داشته باشد؟ این که همان مصداق مَثَل دزفولی است که ذکر شد: «اَ خُل نِشِسَه خاکِستر! » بدین معنی که «اوضاع  بهتر که نشد ، هیچ، بدتر هم شد.»

 اگر این مسئله صحت دارد که آقایان باید پاسخگوی اتلاف بیت المال باشند و اگر این مسئله حقیقت ندارد، از مسئولین مربوطه خواهشمندیم در خصوص نقشه ی سازه ی جدید و محل قرار گرفتن مزار شهدا و  ابهام موجود، یا احیاناً تغییرات احتمالی در نقشه شفاف سازی لازم را انجام دهند.

در پایان از کلیه مسئولین محترم دزفول ، خواهشمندم در تسریع روند ساخت یادمان شهدای گمنام و رفع نواقص و عیوب آن با توجه به هزینه مجدد 300 میلیون تومان از بیت المال ، اهتمام لازم را داشته باشند واز طرفی حق میزبانی را بجا آورده و حفظ حرمت این شهدای عزیز را بر خود فرض بدانند؛ شهدای گمنامی که 15 سال است به دلیل بی تدبیری در دزفول غریب مانده اند؛ عزیزانی که اهل بیت(ع) و فرشتگان الهی زائران همیشگی آنان هستند. شهدایی که معلوم نیست سال های سال است کدام مادر چشم انتظارشان چشم به در دارد و یا چشم از دنیا فروبسته است.

 و البته بد نیست  یک بار دیگر برخی مسئولین این حدیث را با خود مرور کنند شاید به نتیجه ای رسیدند. پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: « اگر کسی مسئول عده ای از مسلمانان گردد در حالی که می‏داند در بین مسلمین‏ فردی شایسته تر از او وجود دارد، پس خائن به خدا، رسولش و مسلمانان خواهد بود.» و امام رضا(ع) می فرماید : « زیانی که دو گرگ گرسنه به گله گوسفندی بی چوپان می زنند از زیان ریاست طلبی در دین مسلمانان بیش تر نیست»

 به امید آن چهارم خردادی که یادمان قرار است افتتاح شود. چهارم خرداد امسال که نشد، ببینیم روایت افتتاح در چهارم خرداد چه سالی سال اتفاق خواهد افتاد ؟

 

پانویس1:

بد نیست اشاره ای هم داشته باشیم به موضوع تشکیل اولین!!! جلسه هیات امنای یادمان که بعد از گذشت 15 سال !!! از تدفین شهدا، بالاخره برگزار شده است که خود رکوردی بی نظیر!!! نه در کشور ، بلکه در دنیاست که  البته هیچ گزارشی از مباحث مطرح در آن و یا نتایج احتمالی برگزاری آن در سایت ها و تلکس های خبری مشاهده نگردید.

 

پانویس2:

لازم است این تذکر به مسئول مرکز فرهنگی دفاع مقدس داده شود که هشت شهید والامقام گمنام  در 21 اردیبهشت ماه سال 1381 در  شهرستان دزفول تشییع و تدفین شده اند. چون ایشان در تمامی مصاحبه های خبری، سال دفن شهدا را سال 82 اعلام می کنند. ذکر این تذکر لازم است که اطلاع از تاریخ تدفین این شهدا حداقل اطلاعاتی است که باید در اذهان و اسناد مسئولین مربوطه موجود باشد که متأسفانه مسئولین محترم با گذشت سال های سال از تصدی مسئولیت، از این اطلاعات اولیه نیز بی خبرند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۶
علی موجودی

بالانویس1:

رسم است وقتی برای کسی جشن تولد می­گیرند، مهمانان برایش هدیه می برند. هدیه ی شما برای الف دزفول، باشد همان پیام­ هایی که در قسمت نظرات وبلاگ ثبت می کنید.

 

بالانویس2:

جشن تولد «الف دزفول» بی زرق و برق است. ساده و خودمانی. مثل خودش که یک وبلاگ بیشتر نیست، یک پنجره ی کوچک که همیشه رو به شهدا باز است. مثل زندگی قهرمانانی که روایتگر زندگی آنان می شود. جشن تولد الف دزفول همین چند خط دلنوشته ی من و همین چند خط پیام شما در این دورهمی مجازی است و مگر جشن تولد فقط به کیک و شیرینی و شربت و نقل و نباتش جشن تولد می شود؟ که جشن تولد بهانه ای است برای دورهم بودن. همه تان دعوتید به این جشن ساده ی خودمانی. خوش آمدید به جشن تولد شش سالگی الف دزفول؛ اما ای کاش شهدا هم آمده باشند! چرا که شش دانگ الف دزفول بنام شهداست.

 

«الف دزفول» من تو را قلم نمی زنم

به بهانه ی شش ساله شدن و سالروز تولد شهیدآباد مجازی «الف دزفول»

 

 چقدر روزگار سریع می گذرد و  شهید بیدخ چقدر زیبا این عبور عمر را توصیف کرد که : «شبیه رودی که به دریا می پیوندد»

 «الف دزفول» عزیزم!

از11 مرداد ماه 1390، آن روزی که پنجره شدی برایم رو به شهدا، تا از لابلای رنگارنگ فریبنده دنیای اطرافم به دنیای ساده و با صفای شهدا سرک بکشم و اندکی تنفس کنم از رایحه دل انگیز عطرآسمانیشان ، شش سال گذشت.

 و در این شش سال چه فراز و نشیب هایی که بر من نگذشت. از تشویق ها و تشکرها و دعاهایی که از لطف شهدا، مردم شهرم نثارم کردند و تا ابد شرمنده شان خواهم بود و از توهین ها و تهمت ها و تحقیر ها و تهدیدهای آنان که واژه ی واژه ی الف دزفول را تهدیدی بر ثبات میزشان و مقامشان دیدند و موی دماغ بی مسئولیتی و بی لیاقتی شان و جز آزار و اذیت ثمری نداشتند و من همه شان را به خدا واگذار کردم.

اما خوب می دانم که قدم در راه شهدا گذاشتن سختی دارد و باید صبور بود و یقین دارم که اگر دعای خیر شهدا نبود، بارها زمین خورده بودم.

 

«الف دزفول» عزیزم!

هر تصویرت را با ذره ذره وجودم ساختم. وضو گرفتم و نوشتم و با نگارش واژه واژه ات گریستم و شاید دیگران هم پی برده باشند که من تو را قلم نمی زنم و این تویی که مرا رقم می زنی.

این تویی که هر بار نسیم کرامت شهیدی را از خانه ی قلبم عبور می دهی تا گرد فراموشی را پاک کند و نگذارد سینه ام غبار بی تفاوتی و بی خیالی بگیرد.

این تویی که در این وانفسای دنیای اطراف، امید هستی برای بودن و نفس کشیدنم و تحمل دنیایی که هیچ دلخوشی و دلبستگی برایم ندارد.

دوستت دارم. خیلی و وقتی می گویم خیلی، تو تمام خیلی های عالم را بریز روی هم ، تا برسی به خیلی من.

شش سال با تو زندگی کردم و ثانیه هایم با تو گره خورد. اشک هایم و لبخندهایم.

 

«الف دزفول» عزیزم!

چه خوب است که تو هستی تا من در وانفسای این روزگار وقتی هوا برای تنفس کم می آورم، پنجره ات را باز کنم و و در هوای شهدا تنفس کنم برای حیاتی مجدد. برای اینکه بتوانم این زندگی مادی را تاب بیاورم که حیات بی شهدا عین ممات است برای آدم هایی که دل در گرو مهر شهدا دارند.

 

«الف دزفول» عزیزم!

همدم تنهایی های من، ای واژه واژه ات تفسیر بغض های رسوب شده در گلو و دغدغه­هایی که پریشانم کرده است، ای زیباترین پنجره ی زندگی من رو به شهدا، ای که لحظه ای تنفس در کنار تو را به سال ها با برخی آدم ها بودن نمی دهم! با من بمان و بگذار این رفاقت را فقط خاک بهم بزند.

«الف دزفول!» من به تو محتاجم وحالا همه حیرانند که چگونه می شود به واژه هایی که به ظاهر خودم نقش می­دهم، محتاج باشم ؟ و این همان رمز و راز بین من و توست که تا ابد سربسته و سربه مهر خواهد ماند.

 

«الف دزفول»! دوستت دارم. به اندازه ی بی اندازه.

دستم را به برکت شهدا بگیرو همیشه پنجره باش برایم. رو به شهدا! در روزگاری که میز و مقام و مال خیلی ها را دارد به سمت بیراهه می­برد.

دستم را بگیر تا به اتکای تو و به اتکای شهدایی که آیینه ی یادشان شده ای به بیراهه نروم که عاقبت بخیری، بهترین سرنوشت و بهترین دعاست اگر مستجاب شود.

لحظه لحظه یاری ام کن تا به عشق شهدا قدم بردارم. خدا را چه دیده ای، شاید زیباترین اتفاق عالم رقم خورد و آن موعود سفر کرده برگشت. خدا را چه دیده ای! شاید این بی لیاقت هم روزی لیاقت پیدا کرد.

« الف دزفول » عزیزم!

برخی ها دوست دارند نفست قطع شود، تا نفس بکشند اما بدان تا نفس می کشم ، نمی گذارم نفست قطع شود.

«شش سالگی» ات مبارک الف دزفول!

با من بمان، تا همیشه! تا روزی که شاید من هم . . . .

تولدت مبارک «الف دزفول» و چه زیبا تولدت با  دهه ی کرامت همزمان شده است، چرا که تو برای من نسیم کرامت شهدایی!

تولدت مبارک الف دزفول

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۲۳
علی موجودی

آیینه داران عباس(ع)

به بهانه ی انتشار تصویر پیام ارتش بعث برای بسیجیان فاتح فاو -برای اولین بار-

 

 

تصویر اول: عصر تاسوعا

«شمر» برای چهار فرزند رشید و دلاور ام البنین یعنى عباس ، عبدالله ، جعفر و عثمان امان نامه می آورد و می گوید: بدانید تا ساعتى دیگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از یاران حسین بن على کسی زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آورده ام . شما از این ساعت در امان هستید، مشروط بر این که دست از یارى حسین بردارید و سپاهش را ترک کنید. عباس فریاد می زند:  بریده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات. اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى که دست از یاری مولایمان حسین (ع) برداریم؟

 

تصویر دوم:  عملیات والفجر 8

در جریان عملیات والفجر۸ که شهر فاو عراق به تصرف درمی آید، رژیم  بعث صدام که شیرازه اش از هم پاشیده و در مقابل سربازان خمینی(ره) مجبور به زانو زدن شده است، حیله ای در پیش می گیرد و آن هم پرتاب اطلاعیه هایی از طریق هواپیماهایش برای عباس های خمینی کبیر(ره) است. در این اطلاعیه ها، جان برکفان سپاه اسلام را از مرگ می ترساند و می خواهد که دست از یاری امامشان بردارند.

و چقدر نادان و حقیرند سردمداران کفر که گمان می کنند بسیجیان خمینی(ره) به کاغذ پاره ای، بی خیال یاری امامشان می شوند، بسیجیانی که اهل کوفه نبودنشان را با خون ثابت کرده اند.

 

تصویر اطلاعیه ای که حدودا سه کیلومتر خارج از شهر فاو بطرف بصره توسط هواپیماهای ارتش بعث بر روی نیروهای ایرانی ریخته شد ( این تصویر برای اولین بار منتشر میشود)

تصویر سوم: امروز

ظاهراً هرجایی دشمن کم می آورد، هرجایی مجبور می شود که سر خم کند، هر جایی که دیگر هیچ غلطی نمی تواند بکند، باز همان داستان ترساندن از مرگ را تکرار می کند. یک روز به امان نامه ای دست شمر، یک روز به بارش کاغذ پاره هایی بی ارزش و یک روز هم به یاوه گویی ها و تحریم و ترساندن مردم از جنگ و به قول امامان لاف در غریبی زدن هایش!

افسوس که دشمن نمی داند امت امام خامنه ای ( مد ظله ) همان امت خمینی کبیرند  وعباس هایش ، آیینه داران عباس (ع) و چشمشان لحظه ای از تصاویر عاشورا جدا نبوده و نیست و شهادت برایشان « احلی من عسل » است.

تاریخ مدام در حال تکرار است و آدم ها تکلیفشان عبرت آموختن . هم دوستان و هم دشمنان این آب و خاک بدانند که «مَن جَرَّبَ المُجَرب حَلَّت بِهَ النَدامَه» که هر آنکس که آزموده را بیازماید ، جز پشیمانی برایش حاصلی ندارد و «در خانه اگر کس است یک حرف بس است»

 

 

تصویر چهارم: فردا

مردی تکیه به کعبه زده است و بانگ برآورده است:«اناالمهدی» شیربچه های امام خامنه ای(مد ظله) فوج فوج دارند برای بیعت می روند و کمی آنسوتر شیر بچه های خمینی کبیر(ره) – شهدا- هم با امامشان رجعت کرده اند. چه طراوتی زمین و آسمان را فراگرفته است. چقدر عباس دارند دور کعبه ی مهدی(عج) طواف می کنند. این عباس ها را با کدام امان نامه و کاغذ پاره و گزینه ی روی میز و زیر میز می توان از طواف امامشان پشیمان کرد ؟  

 با تشکر از استاد عزیزم، برادر رزمنده و جانباز «حاج امیر ابراهیمیان» برای اهدای این عکس به الف دزفول
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۲۴
علی موجودی

پلاک تیر خورده

تصویر پلاک تیر خورده و خودکار شهید غلامحسین دیمی پس از 35 سال



رفیقت گفته بود، تیر خورد به سینه ی غلامحسین و چشمانش را برای همیشه بست.

برادر! پلاک تیر خورده ات، چه زیبا اثبات کرد این حقیقت را و نشان گلوله ای را با خود آورد تا آدم ها ببینند برای آرامش آنها چه سینه هایی که شکافته شد و چه سروقامتانی که برای انقلاب و اسلام تکه پاره شدند.

برادر! پلاک تیرخورده ات را باید دست به دست بین مسئولین شهر گرداند تا بدانند میزشان ثمره ی خون صاحبان همین پلاک های تیر خورده است.

 و این خودکار! خودکاری که پس از 35 سال هنوز قامت افراشته است تا فریاد بزند :«بشکند قلمی که ننویسد بر یاوران خمینی(ره) چه گذشت!»
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۱:۴۸
علی موجودی

خبری در راه است

یادکردی از شهید جاویدالاثر «غلامحسین دیمی» به بهانه ی خبری که فردا در شهر خواهد پیچید

 

پرده ی اول :

« غلامحسین» دلشکسته از فراق رفقای شهیدش، رو می کند به آسمان  و با گریه می گوید : « خدایا! دیگر روی این را ندارم که چشم در چشم مادران شهدا بیندازم! خدایا!  چرا من بارها و بارها می روم جبهه و برگردم، اما دست تقدیر برایم شهادت را رقم نمی زند؟!  خدایا! چرا قبولم نمی کنی؟ هرچند خودم خوب  می دانم که لیاقت دیدار ندارم! خدایا! اگر لیاقت دیدارت را پیدا کردم، کاری کن که پیکرم به شهر باز نگردد. آرزویم این است که گمنام بمانم! » و این زمزمه را مادر می شنود.

 

 پرده ی دوم:

شب نوزدهم ماه رمضان،  « غلامحسین » رو می کند سمت بابایش و با لبخندی پر از شور عارفانه می گوید: «اگر خدا بخواهد، این بار که می روم، بار آخر است» وهیچ کس از رمز و راز حالی که بر او گذشته است باخبر نمی شود، اما مدام زیر لب زمزمه می کند :« چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی! آن شب قدر که این تازه براتم دادند!» و این زمزمه را هم مادر می شنود.

 

پرده ی سوم:

دعای آن شب غلامحسین را فرشتگان را بالابرده اند و در عملیات رمضان و در هُرم گرمای تیرماه 61 خداوند مهر اجابت می زند بر آن و  تنها فرشتگانی که مأمور طواف بر پیکرش هستند خبر دارند از مزار گمشده اش و آن بی بی که خودش طعم بی حرمی را سال های سال است که چشیده است.

 

پرده ی چهارم:

مادر است دیگر! بچه اگر ده دقیقه از مدرسه دیرتر برسد خانه، خدا می­داند چه جوشش سیر و سرکه ای می شود در دلش. مادر است دیگر! اگر ناخن بچه به سنگ بخورد، انگار خشتی از دلش را با تیشه جدا کرده اند.

مادر است دیگر! و دل مادر با هیچ یک از قوانین بشر سازگاری ندارد. عشق است که فرمان می دهد دل مادر را و جایی که عشق وارد می شود تو دیگر دنبال قاعده و قانون نباش!

و حالا اگر مادر، کودکش را از آب و گل در بیاورد و سال ها خون دل بخورد تا شاخ شمشادش قد علم کند و سایه ی سرش شود و عصای دستش، آنجاست که چشمه ی عشق مادر و فرزندی بیشتر غلیان می کند و دلبستگی ها بیشتر و بیشتر می شود.

مادر است دیگر! اگر آن شاخ شمشادش برود و دیگر خبری از او باز نگردد، تو بنشین و تصور کن که دل مادر چه بلایی سرش می آید. همان دلی که ده دقیقه تأخیر فرزند، تاب و قرارش را می گیرد، سال ها بی خبری، چه بر سرش خواهد آورد. بی خبری از جوانی که حسرت داماد کردنش به تنهایی برای مچاله کردن دل مادر کفایت می کند.

 

 پرده ی پنجم:

برخی خواب ها چقدر شیرینند. خواب هایی که وصالند برای آنان که در فراق به سر می برند و غلامحسین گاهی طعم خواب مادر را شیرین می کند با آمدنش. گاهی در خواب به مادر می گوید: «مادرم! عزیزم! نگران من نباش! گریه نکن برایم! جایم خوب است! اینجا همه چیز خوب است! اینجا اصلاً بجز خوبی وجود ندارد! اینجا باران خوبی هاست» و حتی برای آرامش مادر گاهی لباسش را بالا می زند و جای گلوله ای را که بر قلبش بوسه زده است، روبروی مادر به تصویر می کشد و می گوید: «جای زخمم هم خوب شده است.»  

 

 پرده ی ششم:

فراق عین زخم است. درست است کهنه می شود، اما هیچ وقت خوب نمی شود. انتظار هم عین زخم است.  اما انتظار وقتی کهنه تر می شود، داغ خیز تر می شود و مگر می شود به مادری که 35 سال چشمش را به در دوخته است، از قوانین دنیا گفت. اینکه غلامحسین پلاک ندارد. دیگر حتی پیدا هم بشود، شناسایی نمی شود.

مگر می شود، برایش گفت که غلامحسین خودش آرزو داشت گمنام باشد و خدا آرزویش را برآورده کرده است. دل مادر است دیگر. در همان پرده های قبلی هم گفتم که جایی که عشق وارد می شود تو دیگر دنبال قاعده و قانون نباش.

دل مادر است دیگر! چشم از در بر نمی دارد. هنوز هم منتظر است زنگ در را بزنند و از شاخ شمشاد بیست و یک ساله اش خبری بشود.

خدا را چه دیده اید! شاید دعای مادر، غلبه کرد بر دعای پسر و از غلامحسینش خبری شد!

 

 پرده ی هفتم:

و مگر می شودپرده پرده از عشق گفت و به پرده ی هفتم نرسید. اصلاَ هر چه که به عشق مرتبط باشد ، هفت پرده می شود. مثل طواف خانه ی خدا، مثل سعی صفا و مروه، مثل هفت آسمان، مثل هفت دریا و مثل هفت شهر عشق.

اما پرده ی هفتم ممکن است وصال باشد. کسی نگفته است تمام قصه های عاشقانه باید به فراق ختم شود. 35 سال فراق ، ارزش لحظه ی وصال را دارد. این روزها  عطر عجیبی از غلامحسین به مشام مادر می رسد. انگار از غلامحسین خبرهایی شده است. کسی دارد در گوش مادر می خواند: «بوی خوش می آید از گل های مفقود الاثر»

انگار خبری از غلامحسین در راه است. همین دیروز سالگرد غلامحسین بود، اما انگار بعد از 35 سال در سالروز شهادتش خبری در راه است...خبری از غلامحسین ... خبری که قرار است به 35 سال فراق پایان دهد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۲۰:۵۳
علی موجودی

رزمنده ای که آگهی مجلس ترحیم خود را دید !

روایت یک رزمنده ی دزفولی، که پیکر شهیدی را به جای او دفن کردند

 

 

چهار روز از عملیات والفجر 8 گذشته بود. از خط برگشتم و با قایق زدم به دل اروند. طناب قایق را بستم به اسکله و برای برداشتن تعدادی لوازم رفتم به سمت پایگاه اورژانس توی نخلستان .

حاج قاسم ( شهید حاج قاسم خورشید زاده)  و چند نفر دیگر آنجا بودند که نمی­شناختمشان! یکی شان پیراهن مشکی تنش بود. حاج قاسم تا مرا دید، لبخندی انداخت روی لبهایش و گفت: «سلام امیر! جلو بودی؟!» گفتم :«آره! چطور مگه!» گفت: «محمود رو کی دیدی؟» گفتم:«محمود! کدوم محمود رو میگی؟!» گفت:«محمود رابطیان!» گفتم:«همین چند دقیقه پیش!» تا این جمله را گفتم، آن بنده خدایی که پیرهن مشکی داشت، زد زیر گریه و پرید توی بغلم و همینطور که زار می زد گفت: « یعنی محمود زنده اس؟ مطمئنی دیدیش؟!  تو رو خدا منو ببر پیشش! »

حاج قاسم رو کرد به آن بنده خدا و گفت:« نمیشه شما رو ببریم اون طرف اروند! اونجا خط مقدمه! » الان میگم بچه ها برن و محمود رو بیارن این طرف که خیالتون راحت بشه!»

من که از ماجرا بی اطلاع بودم، هاج و واج فقط نگاه می کردم. چشمانم را دوختم به چشمان حاج قاسم و با اشاره  دستم پرسیدم که این بنده خدا چشه؟ حاج قاسم گفت:« دیروز پیکری تحویل خونواده ی محمود دادن و اونام مراسم تشییع و تدفین برگزار کردن! اما مادر محمود به هیچ وجه قبول نکرده که اون محمود بوده! مدام گفته اگه من بزرگش کردم این محمود نیست!  این بنده خدا هم عموی محموده! اومده پیگیر ماجرا بشه! »

 

 

تصویر مراسم تشییع در دزفول

  آن بنده خدا همینطور که زار می زد و هنوز اشک هایش بند نیامده بود، دست کرد توی جیبش و آگهی شهادت محمود را درآورد و به من نشان داد. حالا دیگر تعجب من بیشتر شده بود، آخر من محمود را همین چند لحظه ی پیش دیده بودم! گفتم: «غیر ممکنه! محمود سالم و سرحال  توی خطه! الان میرم  و میارمش! »

راه افتادم سمت ساحل و قایق را روشن کردم و به سرعت رفتم خط. مدام توی دلم خدا خدا می کردم که اشتباه نکرده باشم! اما مگر می شد! مطمئن بودم که محمود را دیده ام. قایق را گوشه ای بستم و دوان دوان رفتم سراغ سنگری که محمود را آنجا دیده بودم.  محمود راحت دراز کشیده بود و داشت کتاب می خواند. صدایش کردم:«محمود!» سرش را از کتاب بیرون آورد و برگشت سمت من! گفتم:«پاشو مرد حسابی! راحت گرفتی اینجا خوابیدی! تو شهید شدی خودت خبر نداری!»

 
 

تصویر پیکر شهید درویشی که به جای محمود رابطیان در دزفول دفن شد

نیم خیز شد و با تعجب گفت:«چی؟! چی داری می­گی! شهید شدی یعنی چی! » ماجرا را با آب و تاب برایش تعریف کردم و در حالی که دهانش از تعجب باز مانده بود، آوردمش سمت قایق و برگشتیم سمت اورژانس.

عموی محمود تا چشمش به ما افتاد دوید سمت محمود و در حالی که صدای گریه اش بیشتر شده بود محمود را بغل کرد و سرتا پایش را ورانداز کرد و مدام او را می بوسید. بیچاره محمود! هاج و واج فقط نگاه می کرد. حالا مجبور بود برای اثبات زنده بودندش برگردد عقب.

چیزی از این ماجرا نگذشت که مشخص شد آن پیکر مطهر مربوط به شهید والامقام عبدالرحیم درویشی از هندیجان بوده است  که به دلیل تشابه چهره اش به محمود این اشتباه صورت گرفته است. به درخواست مادر شهید و  پیگیری خانواده اش و اجازه ی علمای قم، نبش قبر صورت گرفته و پیکر ایشان از دزفول به هندیجان منتقل و در گلزار شهدای آنجا دفن گردید. روحش شاد و یادش گرامی باد.

راوی : حاج امیر ابراهیمیان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۶ ، ۱۵:۵۳
علی موجودی

به حرمت نام کوچه مان

یادکردی از وصیتنامه شهید علیرضا خراط نژاد به بهانه ی وفات پدر بزرگوارش

 

و شاید تنها همین مانده باشد از شما. همین نام به یادگار مانده  بر کوچه ها و خیابان هایمان . تازه اگر همین ها را هم محو نکنند. مثل میدان امام خمینی(ره) که عکس امامش و تمثال شهدایش را برداشتند و چندتا پِلیت و ورق آهنی لانه زنبوری زنگ زده گذاشتند و گفتند سرشار معناست و شما نمی فهمید دریا دریا مفهوم این نماد را.

و شاید تنها همین مانده باشد از شما. همین نام به یادگار مانده بر کوچه ها و ما هر روز، بارها عبور می کنیم از کوچه ای که بودنش مدیون  نبودن شماست؛ اما یک بار هم یاد و نام پهلوانی که  نامش برکت داده است به نام کوچه، از ذهنمان عبور نمی کند.

اما من هر روز تو را سر کوچه می بینم. آن تمثال خندان تو و گاهی حاج کاظم را که گه گاهی می نشیند روی  سکوی درب خانه. زیر عکس خندان تو و همیشه لبخندی روی لب دارد، عین لبخند تو و من سلام می کنم به بابایت. آن مرد آرام و سربه زیر و مؤمن و با هر بار دیدن تمثال تو و لبخند بابایت  نام کوچه مان را با افتخار بیشتری به زبان می آورم. کوچه­ ای که اولین خانه اش، خانه ی شماست.

« علیرضای عزیز!»

تمثالت را که می بینم، گاهی وصیتت را مرور می کنم. آن واژه های نابی را که به یادگار گذاشتی و امروز مسئولینی که میزشان ، ثمره ی خون توست، بی خیال این وصیت و وصیت هایند.  آن روز را هیچ گاه از یاد نمی برم که وصیتت را منتشر کردم که «من از مسئولین شهرمان (دزفول) می خواهم که طبق قوانین قرآن با مردم رفتار کنند و دست به اموال بیت المال نزنند به نیتی دیگر و تبعیض بین مردم قائل نشوند وبدانند که هر چه دارند از این خون ها دارند خون هایی که در راه خدا ریخته شده. خون هایی که با آن باید اسلام در سر تا سر جهان سر افراز باشد و بدانند که هر خیانتی به این مملکت کنند در آخر باید جواب گو باشند » و یکی از آقایان مدعی برایم نوشت : «مگر هر کس دو خط وصیت نوشت، باید نصب العین باشد؟!»

خدا رحمت کند شهید محمود نژاد را که گفت:« میراث دار خون شهدا باشید ، نه میراث خوار» و برخی ها کردارشان بیشتر به میراث خواری شبیه است تا میراث داری.

 

تمثالت را که می بینم، گاهی وصیتت را مرور می کنم که «خدایا، می دانی که چه می کشیم، پنداری که چون شمع ذوب می شویم ، ما از مردن نمی هراسیم، اما می ترسیم بعد از ما ایمان را سر ببرند و اگر بسوزیم هم که روشنائی می رود  و جای خود را دوباره به شب می سپارد! پس چه باید کرد؟ از یک سو باید بمانیم تا شهید آینده شویم و از دیگر سو باید شهید شویم تا آینده بماند، هم باید شهید شویم تا فردا بماند و هم باید بمانیم تا فردا شهید نشود، عجب دردی! کاش می شد امروز شهید می شدیم و فردا زنده می شدیم تا دوباره شهید شویم! آری همه یاران سوی مرگ رفتند ،در حالیکه نگران فردا بودند!»

و تو چه خوب سی و چند سال پیش، امروز ما را دیدی  و نگرانش بودی و دعا کردی که شهید شوی و در روزگار ما دوباره زنده شوی برای شهادت. چون می دانستی بسیاری از آدم ها راهت را نخواهند رفت  و بی خیال خونت خواهند شد.

علیرضای عزیز!

تو برای من از نام یک کوچه بسیار فراتری! و غالب روزهایی که از کوچه مان عبور می کنم و نام تو را و تصویر تو را می بینم، وصیت هایت را با خود مرور می کنم چرا که شهدا چنین گفته اند که: «یاد من ، راه من است!»

 راستی چند مدتی از بابایت حاج کاظم خبری نبود و می گفتند حالش خوب نیست. تا چند روز پیش که آن حجله ی درب خانه تان را دیدم که عکس تو بود و عکس حاج کاظم و خبر مسافر شدن بابایت و خوشا به سعادت حاج کاظم که تو را دارد و وقتی تو را دارد چه ندارد؟

خوش به سعادت مسافری که در مقصد آشنایی دارد و وقتی پایش را می گذارد توی شهر غریب ، کسی به استقبالش می آید. آن جا، دیگر درد غربتی نخواهد بود، بلکه شوق وصال هم بی قرارترش می کند و این قصه ی حاج کاظم است وقتی که تو و پسر عمویت «شهید خدایی خراط نژاد» به استقبالش می آیید.

 و من این روزها، وقتی از کوچه مان عبور می کنم و سر کوچه،  درب خانه تان پرده های تسلیت و آن حجله را می بینم،  هم تو را و وصیتت را مرور می کنم و هم حاج کاظم را و حاج کاظم هایی را که جگرگوشه هایشان را داند برای این انقلاب. برای اسلام. برای آرامش این خاک و ناموس مردم.

و ای کاش مردم بدانند، وقتی از کوچه ای عبور می کنند، از گذرگاه کدام شهید عبور کرده اند و یادشان بیاید تمامی آنچه را که نباید فراموش می کردند.

علیرضای عزیز!

نام تو عزت و افتخار کوچه ی ماست. هم تو ، هم پدرت و هم مادری که عطر حضورش، هنوز  و همیشه کوچه مان را معطر می کند.

 

شهید علیرضا خراط نژاد  متولد 1342 در مورخ 63/12/26 در عملیات بدر و در جزیره ی مجنون به شهادت رسید و مزار مطهرش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

پانویس:

کوچه ای که منزل شهید در آن قرار دارد به نام مبارک «کوچه شهید علیرضا خراط نژاد» نامگذاری شده است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۵:۱۷
علی موجودی

بالانویس:

این متن را پس از شهادت حاج محمدرضا نوشته بودم. مرور مجددش خالی از لطف نیست.

 

فرمانده! معادلاتم را به هم ریختی !

به مناسبت دومین سالروز شهادت فرمانده ی قهرمان و گمنام گردان عمار

سردار سرتیپ دکتر حاج محمدرضا صلواتی زاده

 

 

چه تکلیف سختی دارم. باید از تو بنویسم بدون اینکه بشناسمت. بدون اینکه حتی یکبار تو را دیده باشم. باید از تو بنویسم بدون اینکه از تو شنیده باشم و این «باید» را که می گویم، تو گمان مکن که از جبر است. نه! فرمانده! اختیار است. اختیاری که عشق اسبابش را مهیا می کند. عشق به رفقای شهیدت.

اصلاً ! نمی دانم در این بچه­ ها چه راز و اسراری نهفته است که هرچه با آنها اندک ارتباطی هم پیدا می کند، زیبا می شود و دوست داشتنی. از آن دوست داشتنی هایی که «حُب» اش آدم را می کشاند  به سمت «عشق» و هر چه به این بچه­ ها متصل باشد ، دل می برد از آدم. عاشق می کند. از خاک بگیر تا یک خواب. از یک دست خط بگیر تا یک قاب. همه اش مقدس می شود و جلوه می کند پیش چشم آدم و البته این را هم بگویم فرمانده! از این عشق، نه وصال، که فقط فراقش به نسل من رسید. اینکه فقط یک شهیدآباد ببینیم با ردیف ردیف انسان کامل و در هر قدم یک قاب که شهد وصال لبخندهاشان را شیرین تر کرده است.

و حالا دیگر باید دلیل آن «باید»  را که اول حرف هایم گفتم، بدانی فرمانده. اینکه چرا گفتم:«باید از تو بنویسم»

عکس این بچه ها و غبار مزارشان دل برده است از ما ، چه برسد به فرمانده شان. آن هم فرمانده ای که من دیر پیدایش کردم. چقدر هم دیر. زمانی که دیگر دست تقدیر نمی گذارد لام تا کام حرفی بزند برایم و باز من می مانم و یک تصویر که آرام روبرویم لبخند می زند و باز هم دیر رسیدن و نرسیدن و باز هم عکس و باز هم قاب و باز هم همان قصه ی همیشگی.

دیدی فرمانده! دیدی !  دیدی گفتم از این عشق تنها فراقش سهم ما شده است. اصلاً نمی دانم این چه تقدیری است که من دارم. باز هم باید بنشینم و تصویرت را بگذارم روبرویم و نگاه کنم تا باب صحبت باز شود.

اما می توانم با تو حرف بزنم فرمانده، بدون اینکه دیده یا شنیده باشمت.  درست است که کار خیلی سختی است اما این سال ها « دکترای ارتباطات» گرفته ام. گرایش « یکسویه گویی با قاب».  اینکه هر بار روبروی تصویر یکی از این بچه ها بنشینم و ساعت ها حرف بزنم و جوابی نشنوم و «گفت و گو» یی نباشد. همه اش «گفتِ» منِ گوینده است و « گو» که مربوط به مخاطب می شود، وجود ندارد و همین سخت می کند مکالمه را.

راستی گفتم «دکترا». بگذار همین جا حلالیت بطلبم فرمانده. وقتی در پیشوند نامت عنوان دکتر را دیدم، در دل گفتم که حتماً شما هم از این « دکتراهای  چینی » داری که امروزه خیلی ها دارند و چقدر هم پُزَش را می دهند،  اما وقتی از زبان برادرت شنیدم که رتبه اول دکترای رشته عمران – نقشه برداری بودی و استاد دانشگاه امام حسین (ع) ، معادلاتم به هم ریخت.

وقتی گفت که خواسته ای کسی از تحصیلاتت با خبر نباشد، یک مجهول به مجهولات  معادله ها اضافه شد.

وقتی چشمهایم دنبال تصویر یک سرتیپ پاسدار با شانه هایی سنگین از خوشه و ستاره می گشت و پیدا نکردم و فهمیدم که کل خانه ات را برای یک تصویر با درجه نظامی زیر و رو کرده اند و دست خالی برگشته اند، باز هم مجهول دیگری اضافه شد به مجهولات قبل. آخر چطور ممکن است سرداری که دوره دافوس را سالهای 65 و66 گذرانده است، عکس با درجه سرتیپی نداشته باشد؟ اصلاً بگذار آخر داستان را همینجا بگویم، همه ی معادلاتم با آمدنت به هم ریخت فرمانده. همه ی معادلات.

این همه گمنامی و بی نام و نشانی برایم قابل هضم نبود. آن زندگی ساده که برادرت می گفت برایم قابل درک نبود و مگر می شود یک نظامی و این همه افتادگی و تواضع.گمان نکنم تا کنون شهیدی چنین معادلاتم را به هم زده باشد.شهیدی که سومین شهید خانواده است و مادر داغ دو برادر دیگر هم دیده است. دو برادری که از یکیشان پلاک و استخوانی هم برنگشته است.

اینکه وقتی « مش عبدالحسین» آن روزها و «حاج عبدالحسین خضریان» امروز را دیدم که تا دستش را گذاشت زیر تابوتت ، بغضش شکست، فهمیدم که ماجرای تو باید ماجرای غریبی باشد. آخر خضریان و گریه ؟

یعنی می خواهی بگویی جاری شدن اشک خضریان به هم خوردن معادلات نیست فرمانده؟

حاج مصطفی می گفت آخرین بار که گریه اش را دیده است، شب بعد از شهادت «سید جمشید» بوده است و اینبار هم بعد از شهادت تو.

حاج عبدالحسین خضریان (سمت راست) - حاج محمد رضا صلواتی زاده ( سمت چپ)  دوش به دوش هم

 

 

پیکر حاج محمدرضاصلواتی زاده  روی دوش حاج عبدالحسین خضریان

گفتم «سید جمشید»! راستی اصلاً این چه رمزی است بین تو و سید؟ این سه تا قبر خالی کنار سید جمشید ، سی سال بود که همینطور خاک می خوردند. یکیشان که شد نصیب حاج ابراهیم مقامیان.

سید چه زیبا حق رفاقت را برایت ادا کرد.معمولاً میزبان بهترین جای مجلس را نگه میدارد برای عزیزترین میهمان و سید اینجا را از همان سی سال پیش برایت نگه داشت تا با هم همسایه شوید. دوباره دوش به دوش هم. عجب رمز و رازی  هست بین شما فرمانده ها.

توهم که مثل خضریان سردار سکوتی و اگر بینمان بودی هم که این راز را افشا نمی کردی ، اما دلم یک جورهایی گواهی می دهد که از این همسایگی با سید جمشید خبرهایی داشته ای. حاج مصطفی می گفت ، دزفول که می آمدی، زیاد آن حوالی قدم می زدی.

بگذریم فرمانده!

معادله هایم را به هم ریخته ای. خودم هم نمی دانم که دارم  چه می گویم.

خسته ات نکنم فرمانده! همه ی بچه های گردانت منتظرند تا بروی بینشان. من این وسط خودم را چسبانده ام به تو که شاید یک نیم نگاهی . . . .

فرمانده!

بگذار آخر این یکسویه گویی هایم یک گله هم داشته باشم. هم از تو و هم از رفقایت. این گله را بگذار به حساب گستاخی ام، اما باید بگویم.

این سکوت شما و نسل شما، درست است که گمنامی تان را می افزاید و اجر شما در گمنامی صعود می کند به آسمان. اما تکلیف من چه می شود؟ تکلیف نسل من! اگر شما نگویید، اگر امثال شما نگویند، نسل من از کجا حقایق را بشناسد؟ آدم هایی را که مدیونشان است بشناسد؟ این خاطرات حق من است و حق نسل من  و شما نباید با خود می بردید به آسمان!! من از این گله دارم.

دیدی که در تشییع مظلومانه ات فقط رفقای خودت بودند که فقط آسیاب دنیا سپیدمویشان کرده بود. دیدی از نسل جوان کسی نبود؟ دلیلش همین است که گفتم و گرنه نسل من با همه ی افسارگسیختگی اش ، قدر قهرمانانش را خوب می داند.

رفقایت باید زودتر از اینها برایم از تو می گفتند تا من مجهولاتم را با تو معلوم می کردم و نگفتند تا امروز و امروز گفتنشان چه به کارم می آید،  وقتی که دیگر تو کنار سید جمشید آرام گرفته ای؟

این سکوت ، سم است برای نسل من و دیوار این سکوت را شکستن، دیوار گمنامی تان را فرونخواهد ریخت. درست است که اجر تو در کتمان است ، اما اجر ما در افشا کردن است تا تاریخ در افق وجود تو قله های بلند تکامل انسانی را ببیند.

و من اینجا از تمام رفقایت می خواهم که پرده های گمنامی سرداران ساکت را کنار بزنند. از همه می خواهم مهرسکوت را از لب ها بردارند. این دینی است که به تاریخ دارند.

آن روز به فرمان امام آن همه حماسه آفریدید و امروز فرمان امامتان این است : « آخرین حلقه رزم یک رزمنده نه تحویل سلاح به واحد تسلیحات، که نوشتن خاطرات نبرد است. یک رزمنده تا زمانی که خاطراتش را ثبت نکرده، هنوز چیزهایی به تاریخ و آینده و آرمانش بدهکار است. »

  پر حرفی هایم را برمی دارم و می روم.

 

سردار سرتیپ پاسدار دکتر حاج محمدرضا صلواتی زاده فرمانده قهرمان گردان خط شکن عمار ، پنجم تیرماه 94 به دو برادر و سایر یاران شهیدش پیوست و در شهیدآباد دزفول در جوار شهید سیدجمشید صفویان، فرمانده گردان همیشه قهرمان بلال به خاک سپرده شد.

 

به مناسبت دومین سالگرد شهادت این فرمانده ی شهید، عصر امروز پنجشنبه 8 تیرماه، مراسمی بر مزارش در قطعه شهدای گلزار شهدای شهیدآباد برگزار خواهد شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۶ ، ۰۹:۵۷
علی موجودی

زنی که مردانه ایستاد

تجلیلی از چهره ی ماندگار پزشکی دزفول دکتر اورورا باتارا

 

حکایت مقاومت مردم دزفول و ایستادگی هشت ساله ­شان زیر موشک­های 12 متری دشمن ، حقیقتی است که اگر چه برخی ها خواسته یا ناخواسته به دنبال محو آن هسستند ، اما همیشه ماندگار خواهد بود.

این که مردمی ببینند عزیزانشان پیش چشمشان تکه و پاره می شوند، اینکه ببینند خانه هایشان ویران می شود، اینکه 2600 شهید را بر شانه های شهر تشییع کنند ، اما باز هم بمانند و شهر را ترک نکنند تا پشتوانه ای عظیم برای فرزندانشان باشند که در میدان های نبرد می جنگند، روایت ساده ای نیست!

در این میان اگر کسی دزفولی نباشد و بماند ، مهم است. خوزستانی نباشد و بماند مهم تر و اگر ایرانی نباشد و بماند آنجاست که باید نشست و کنکاش کرد که چه عِرق و غیرتی است که او را نگه داشته است در خاکی که ریشه در آن ندارد!

در دوره ای که بسیاری از آقاها و آقازاده ها با اینکه خانه هایشان مثل دزفول در تیر رس موشک ها قرار ندارند، فرار می کنند از ایران ( شما بخوانید می روند دنبال تکلیف شان که درس خواندن است)  یک غیر ایرانی بیاید و دقیقاً وارد مرکز هجوم دشمن شود و آنجا بماند، جای تعجب دارد و جای تأمل و حالا اگر این غیر ایرانی زن باشد، باید بیشتر تعجب کرد و اگر این زن پزشک باشد، دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند. باید تجلیل کرد از این شیرزن ، زنی که مردانه می ماند، تا با تعهدی که دارد، تخصصش را در راه خدمت به مردمی به کار گیرد که هر روز زیر توپ و موشک­های عراق تکه تکه می شوند.

آن غیرتی را که آن آقاها و آقازاده ها ندارند ، این زن دارد و این شجاعت و جسارت و تعهدی را که این زن دارد، آنان ندارند.

«اورورا باتارا » در سال 1329 در مانیل کشور فیلیپین متولد می شود و پس از اخذ مدرک پزشکی عمومی از دانشکده پزشکی مانیل قبل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، وارد ایران شده و به عنوان اولین پزشک فیلیپینی در دزفول طبابت خود را آغاز می­کند.

با شروع جنگ تحمیلی و موشکباران دزفول ، در خانه های سازمانی بیمارستان یازهرا(س) دزفول ساکن می شود و  به همراه مردم شهر را ترک نمی کند و به مداوای مجروحین می پردازد به گونه ای که به اعتراف بسیاری از پرستاران و پزشکان، هنگام موشک باران ها و عملیات ها، هفته ها بیمارستان را ترک نمی کند و مشغول خدمت رسانی به مجروحین و مصدومین حملات موشکی  می شود و هر بار که از او می پرسند، چرا به کشور خود بر نمی گردد، اظهار می کند:«کشور من ایران است و من به دزفول و دزفولی ها علاقه دارم!» و با اینکه هیچ قوم و خویش و آشنایی نه در دزفول که حتی در ایران هم ندارد، اما همیشه می­گوید:«شما بستگانم هستید!»

مهربان است، دلسوز و متعهد و البته به معنای واقعی انسانیت را می شناسد و «انسان» است.

دکتر باتارا به عنوان اولین پزشک بخش دیالیز در دو نوبت صبح و عصر سال های سال  در بیمارستان افشار دزفول به بیماران دیالیزی خدمت می کند و کار مداوای مجروحین و مصدومین را نیز به همراه سایر پزشکان دنبال می کند.

او همزمان، دوران رزیدنتی اش را در رشته داخلی بصورت مکاتبه‌ای و حضوری در دانشگاه مانیل ادامه داده و بورد تخصصی را از آن دانشگاه دریافت می کند.

پس از پایان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران نیز حاضر به بازگشت به فیلیپین نمی شود و کار طبابت را در دزفول دنبال می کند و بیش از 40 سال از عمر طبابتش را در دزفول گذرانده و در سال 94 به عنوان «چهره ی ماندگار پزشکی » از ایشان تجلیل می شود.

«دکتر اورورا باتارا» یک قهرمان است. یک قهرمان بومی و شاید یک قهرمان ملی! کسی که در سخت ترین شرایطی که لحظه به لحظه جانش در خطر بود، دزفول را ترک نکرد و تا توان داشت به مردم دزفول و به مصدومین و مجروحین جنگ خدمت کرد.

«دکتر اورورا باتارا» 4 اردیبهشت امسال دارفانی را وداع گفت و پس از طی تشریفات اداری و اجازه رسمی خانواده اش، فردا پنج شنبه ، در دزفول مشایعت و در جوار ملکوتی شهدای موشکی دزفول ، شهدایی که روزی شانه به شانه شان در شهر مقاومت و خدمت می کرد، به خاک سپرده می شود.

 و اما بر ما دزفولی هاست که این شیرزن را که حقیقتاً مردانه در کنار مردم دزفول ماند و خدمت کرد ، چونان یک قهرمان بدرقه کنیم و به پاس بیش از 40 سال خدمت صادقانه اش به دزفول، ارج نهیم.

 

وعده ی ما فردا پنج شنبه ساعت 9 صبح از بیمارستان افشار دزفول به سمت گلزار شهیدآباد

حضور مردم در این مراسم در واقع تجلیل از یک شیرزن قهرمان است


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۶ ، ۱۱:۳۳
علی موجودی

بالانویس1:

معمولاً کم کاری و فراموشی و بی خیالی خودمان را در خصوص عدم معرفی بسیاری از شهدای دیار مقاومت، دزفول قهرمان، توجیه می کنیم با این جمله که خودشان می خواستند گمنام بمانند، در صورتی که اجر آنان در گمنام بودن است و اجر ما در افشا کردن، تا تاریخ در افق وجودشان قله های بلند تکامل انسانی را ببیند.

 

بالانویس 2:

«شهید محمد حسین اثنی عشری» ، شهید دزفولی انتفاضه ی فلسطین و رهایی قدس شریف است که کمتر کسی نامش را شنیده است و کمتر کسی خبر دارد که دزفول در انتفاضه ی فلسطین هم شهید داده است و کمتر کسی می داند که شهیدی هست و مزاری نیست. حتی مزاری به عنوان یادبود.

 

این شهید مزار یادبود هم ندارد

معرفی شهید دزفولی انتفاضه ی فلسطین و رهایی قدس شریف، شهید محمد حسین اثنی عشری

 

پرده ی اول:

سال 1337 است که خداوند محمدحسین را هدیه می ­دهد به پدر و مادری که اهل دین و دیانتند و زندگی ساده­ ای دارند. محمدحسین در دامان خانواده­ای مؤمن رشد می کند تا اینکه دست تقدیر در هفت سالگی، طعم تلخ یتیمی را به او می چشاند و می شود مرد خانه.

مجبور می شود که هم کار کند و هم درس بخواند تا بتواند یک لقمه نان سر سفره ی خانواده اش بگذارد. از بنّایی بگیر تا کار در شرایط  سخت کوره ی آجرپزی و شاگرد مکانیکی و در نهایت زیر بار فشارهای اقتصادی مجبور می شود قید درس و مدرسه را بزند و کمر همت ببندد به کار و چون طعم محرومیت را خوب چشیده است، وقتی دستمزدش را دست مادر می دهد، می گوید، بخشی از آن را به فقرا بخشیده ام.

مدتی برای کار راهی اهواز می شود که مصادف است با اوج گیری انقلاب اسلامی و محمدحسین می شود یکی از جوانان فعال در کارهای مبارزاتی علیه رژیم و کار تا جایی ادامه پیدا می کند که در تظاهرات های اهواز زخمی هم می شود.

 

پرده ی دوم:

بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، در سپاه اهواز و در ستاد مبارزه با قاچاق و مواد مخدر مشغول به خدمت می شود و در این راه  تلاش های فراوانی انجام می دهد. روزها مشغول کار مکانیکی خودش می شود و شب ها به همراه برادران پاسدارش  مشغول گشت و نگهبانی و عاملین تهیه و توزیع مواد مخدر را دستگیر می کند. به گفت ی خودش،  بعضی وقت ها مجبور می شود که برای دستگیری اراذل و اوباش، شب را تا صبح روی درخت کشیک بدهد. جالب اینجاست که در این مدت حتی  یک ریال هم از سپاه حقوق نمی­گیرد و اصرار های مسئولین هم برای حقوق گرفتن محمدحسین، بی نتیجه می ماند.

 

 

پرده ی سوم:

کم کم حرف از فلسطین و رژیم صهیونیستی پیش می آید و علاقه ی محمدحسین برای اعزام به آنجا و مبارزه با آن غده ی سرطانی. خانواده مخالف رفتنش هستند و ازدواج را بهانه می کنند برایش که می خواهیم دیگر دامادت کنیم و سر و سامان بگیری.

به مادر می گوید:«می روم! یک دوره ی شش ماهه می بینم و بر می گردم! بعدش هرچه گفتی و هرچه خواستی به روی چشم!»

مادر می گوید: «ببین محمد حسین! بروی و بلایی سرت بیاید من از غصه دق می کنم !» و پاسخ می شنود:« مادر مادر است! چه یک مادر فلسطینی و چه تو! باید برای نجات مردم مظلوم و ستمدیده جنگید! »

به هر ترتیب رضایت مادر را می گیرد و به همراه تیمی از بچه های اهواز به سرپرستی شهید محمد منتظری راهی جنوب لبنان می شود.

 

پرده ی چهارم:

پنج ماهی از رفتن محمدحسین گذشته است که در دهم آذرماه 1359 و در کمال ناباوری خواهرش، خبر شهادت برادر را از تلویزیون می شود و آنگاه که خبر به گوش مادر می رسد، مادر فریاد می زند: «الحمد لله رب العالمین! من همیشه می دانستم این پسر برایم ماندنی نیست!  الحمدلله که با شهادت رفت و خیالم راحت است که بهترین مرگ را انتخاب کرد»

مجلس تحریم محمدحسین در مسجد جامع دزفول برگزار می شود. زمانی که دزفول زیر موشک باران حزب بعث عراق است، اما  در مجلس تحریم و تکریم محمد حسین، جای سوزن انداختن نیست.

 

 پرده ی پنجم:

 از سفارت که می آیند برای سرزدن به خانواده ی محمد حسین، اینچنین تعریف می کنند:

« محمد حسین اثنی عشری، برای دفاع از مردم مظلوم فلسطین رشادت های بی نظیری از خود نشان داد. دانش فنی و تخصصش در مکانیکی، باعث طراحی و ابداع وسیله ای برای حمل توپ های نظامی شد که جابجایی این تسلیحات سنگین را تسهیل کرد وهمین باعث شد که نقش مهمی در پیروزی علیه رژیم غاصب اسرائیل داشته باشد.

همین شجاعت ها و ابتکارات، باعث شناسایی او توسط نیروهای رژیم صهیونیستی شد و سرانجام در عملیاتی که در دهم آذرماه سال 1359 در سواحل جنوب لبنان انجام شد، قایق حامل محمدحسین و تعدادی از رزمندگان فلسطینی و لبنانی مورد اصابت قرار گرفت و به شهادت رسید و چیزی از محمد حسین برای تقدیم به مادرش باقی نماند.

 

آخرین پرده:

محمد حسین اثنی عشری مزار هم ندارد. حتی یک مزار یادبود. نه در دزفول، نه در لبنان و نه در هیچ کجای دنیا، و این خواسته ی خانواده ی محمد حسین است که برای محمد حسینشان سهمی به اندازه ی یک مزار هم نخواستند.

روی هیچ سنگ قبری نام او ثبت نشده است و نام زیبای شهید محمد حسین اثنی عشری، فقط بر دل هایی نقش بسته است که نام او و یاد او همیشه به مهمانی شان می آید.

 محمد حسین اثنی عشری ، شهید دزفولی انتفاضه ی فلسطین و رهایی قدس شریف است که کمتر کسی نامش را شنیده است و کمتر کسی خبر دارد که شهیدی هست و مزاری نیست. حتی مزاری به عنوان یادبود.

 

در این روزهای نزدیک به روز قدس ، یادی کنیم از محمد حسین، شهید بی مزار دزفولی . تنها شهید انتفاضه ی فلسطین دزفول که در پرده ی گمنامی خویش ، عاشقانه پنهان شده است.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۶ ، ۱۸:۲۸
علی موجودی

بالانویس:

دیروز مهمان برنامه ی ماه عسل، همسر جانبازی بود که در دوران جنگ،  چند ماهی را در دزفول زندگی کرده بود. ایشان متأسفانه آن چنان شهر دزفول را در دوران جنگ توصیف کردند که انگار شهر خالی از سکنه بوده است و چنان از سوت و کور بودن و ترسناکی شهر و تنهاییشان در خانه  گفتند، که انگار نه انگار دزفولی ها هشت سال، زیر بیش از سه هزار توپ و موشک و راکت های عراقی زندگی کردند و شهر را ترک نکردند و بیش از 2600 شهید دادند که قریب به هزار شهید آن موبوط به شهدای موشکی است.

متن زیر پاسخی است مشروح به سرکار خانم زرگر ، میهمان برنامه ماه عسل جمعه 26 خرداد ماه 96.

 

 

  افتخارات دزفول را به یغما نبرید

به بهانه ی ارائه ی تصویری نادرست از دزفول در برنامه ماه عسل

 

سرکار خانم زرگر!

سلام علیکم!

خوب است یک بار دیگر خاطراتتان را مرور کنید. این دزفولی که شما توصیف کردید کدام دزفول بود؟!  مطمئن هستید آن روزها در دزفول بوده اید یا گذشت زمان و کهنگی خاطرات، شما را به اشتباه انداخته است.

آن شب هایی که شما دم از سکوت و ترس و تنهایی اش می زنید، اگر کمی گوش هایتان را تیز می کردید، صدای اذان را از مأذنه های مساجد شهر می شنیدید و صدای پای بچه بسیجی ها و بچه مسجدی هایی را که تا ساعت ها پس از نماز جماعت در مسجد، جلسه قرآن هایشان را برگزار می کردند و بعد هم تا صبح برای تأمین امنیت شما گشت و نگهبانی می دادند.

شهری که شما دم از دلهره و وحشت شب هایش می زنید، طی هشت سال حتی یک شب، دعای کمیل شبهای جمعه اش تعطیل نشد.

مردم دزفول حتی یک روز شهرشان را ترک نکردند و زندگی جریان داشت.  شهری که امام جمعه اش حتی گاهی به پناهگاه هم نمی رفت و نماز جمعه اش حتی یک هفته تعطیل نشد و خانواده های یک تیپ، تکرار می کنم، یک تیپ رزمنده ی دزفولی که در جبهه می جنگیدند، در همین شهر مستقر بودند.

شهر سوت و کور بود؟ دزفول قلب تپنده جنگ و شریان زندگی بخش رزمندگان بود و این را از هر رزمنده ای که پایش به خاک جنوب باز شده باشد، می توانید بپرسید.

بروید از رزمندگانی بپرسید که نهارشان را صلواتی در حسینیه ی پیر نظر می خوردند و درب خانه های شهر به رویشان باز بود برای حمام کردن، تلفن زدن و استراحت کردن.

خیاط های شهر لباس هایشان را صلواتی تعمیر می کردند و کفاش ها، کفش هایشان را می دوختند. در آن روزهایی که خانه های دزفولی ها ، مسافرخانه ی صلواتی بود.

آن روزها ما در خیابان های دزفول بازی می کردیم. در مدرسه هایش درس می خواندیم. در رودخانه اش شنا می کردیم و با تکه پاره های ترکش و پوکه های گلوله ها صد جور بازی ساخته بودیم برای خودمان!

این را از همان پدری بپرسید که وقتی دزفول موشک خورد، کودکش در خیابان بازی می کرد و بعد از اینکه سرش قطع شد، هنوز می دوید. همان پدری که سر پسرش را توی جوی آب پیدا کرد و بر ترک دوچرخه اش برد شهید آباد.

و اگر همه ی این ها که گفتم نبود، امام (ره) برای چه فرمود دزفول دین خود را به اسلام و انقلاب ادا کرد و نیز فرمود اگر قرار باشد روزی پایم را از جماران بیرون بگذارم، به دزفول می روم؟

دزفول سوت و کور بود و وحشتناک؟ یا شما گوشه ی خانه مانده بودید و پشت پنجره هایتان پتو کشیدید که واقعیت را نبینید؟ در دزفولی که شما چند ماهی مهمانش بودید و برای شما حضور در منطقه جنگی محاسبه شد، ما هشت سال زیر باران گلوله و موشک های 9 متری و دوازده متری ، صدام را به سخره گرفته بودیم با زندگی کردن. هر چند برای رزمندگانمان حضور در منطقه جنگی هم محسوب نشد.

 

گفتید: «هیچ در خانه نبود. مجبور شدم نان خشک کفک زده به فرزندم بدهم»، اگر از خانه می زدید بیرون، می دیدید نانوایی های شهر همه شان نان می پختند، سندش همان «شاطر انقلاب» که موشک  9 متری، درست خورد روبرویش و همه مشتری های توی صف نان را ، تکه و پاره در صف شهدا قرار داد.

گفتید گوشت نبود، پس مش عبدالحسین کیانی و ده ها قصاب دیگر گوشت های تازه ی توی مغازه شان را به چه کسی می فروختند؟ شما پایتان را از خانه بیرون گذاشتید و ببینید؟

 

نمونه ای از حضور مردم دزفول در نماز جمعه در دوره دفاع مقدس

دزفول سوت و کور بود و ترسناک و خالی از سکنه؟ یا شما پایتان را از خانه بیرون نگذاشتید تا جریان زیبای زندگی در دزفول را ببینید؟ به قول خودتان از پادگان برایتان غذا می آوردند. چون اگر یک بار پایتان را از خانه بیرون گذاشته بودید، می دیدید که بازار دزفول حتی شبیه به بازار یک شهر جنگ زده هم نیست، چه برسد به یک شهر خالی از سکنه. شاهد آن هم، روزی که بازار دزفول مورد هجوم توپخانه دشمن قرار گرفت و 80 نفر شهید و 112 نفر زخمی شدند و همین بهترین سند بر وضعیت شلوغی و عادی بودن  بازار دزفول است.

پس نگویید نان نبود، گوشت نبود، ما نان خشک کپک زده خوردیم. بفرمایید من از خانه پایم را بیرون نمی گذاشتم.

 

شهری که خالی از سکنه و سوت و کور باشد، قریب به یک هزار شهید فقط در حملات موشکی تقدیم انقلاب می کند؟ اگر دزفول سوت و کور بود و دلهره آور و خالی از سکنه، مثل این شهرهای مخروبه ی توی کارتون لوک خوش شانس، پس 28 آذر 61 وقتی  ظهر و بعد از ظهر، شهر موشک خورد، آن 62 نفر که شهید شدند و آن 287 نفر که مجروح ، چه کسانی بودند؟

اگر دزفول  ساکت و ترسناک بود و خالی از سکنه، عبدالحسین روبندی ، مرده شور معروف شهر، چرا صدایش درآمد که دیگر من مرده نمی شویم؟ خجالت می کشم از شاخ شمشاد های زیر دستم؟

خدا را شکر این روزها دیگر همه معنای «الف دزفول» را می دانند که در لیست عراق همیشه گزینه­ ی الف برای موشک باران دزفول بود و اگر دزفول سوت و کور خالی از سکنه بود، عراقی ها مگر مریض بودند که هر بار، باران موشک های دوازده متریشان را بر سرمان آوار می کردند و مگر رادیو عراق دیوانه بود که به ساکنین دزفول هشدار می داد که شهر را ترک کنند چرا که عراق آماده ی شلیک موشک است.

 

خدا را شکر هنوز شهیدآباد و بهشت علی مان پر است از ردیف های ده تایی و بیست تایی قبرهای مشابه، که اعضای یک خانواده در آن آرام گرفته اند.

خدا را شکر هنوز آقای آریان پور هست که برایتان بگوید 23 نفر از اعضای خانواده اش چگونه در یک لحظه پودر شدند.

خدا را شکر هنوز خانواده ی خوشروانی هستند که کل خانواده شان یک جا شهید شدند و خانه شان را به خاطر متبرک شدن خاکش به خون شهدایشان تبدیل به حسینیه کردند!

خدارا شکر هنوز مسجد نجفیه هست تا در و دیوارش برای شما روایت کند در یکی از همان شب ها که شما گفتید شهر خالی بود، 13 نوجوانش که شب برای نگهبانی در مسجد بودند، زیر آوار موشک جان باختند. اگر شهر خالی بود، آن سیزده نوجوان چگونه شهید شدند، آن همه مردمی که برای نجات آمدند، از کجا آمدند و اصلاً  آن ماشین حامل 300 ـ 400 کپسول گاز  برای چه کسانی سیلندر گاز آورده بود توی شهر؟

از این نمونه ها در دزفول زیاد است که قلم یارای نوشتن است و نه شما را حوصله ی شنیدن!

و خدا را شکر هنوز سنگ قبر شهدای موشکی مان خواناست و می شود تشخیص داد که زیر این خروارها خاک، از کودک سه روزه تا پیرزن و پیرمرد هشتاد ـ نود ساله خوابیده است.

خدا را شکر هنوز قطعه ی دست و پای شهیدآبادمان هست که 80 متر مربع فقط دست و پا و انگشت قطع شده ی شهدای موشکی در آن دفن است که صاحبانشان هیچ وقت معلوم نشد.

 

خواهرم! شما از کدام دزفول حرف می زنید؟ جایی که شما توصیف کردید دزفول نبود.

شهر سوت و کور بود و خلوت بود و خالی از سکنه؟

شما گفتید که می ترسیدید عراقی ها از دیوار خانه تان بریزند داخل و کلت آماده کرده بودید برای دفاع از خودتان؟

مگر بچه های دزفول، آن روزهای اول جنگ  که عراق سرش را انداخته بود پایین و عین گاو می آمد در خاک ایران، اجازه دادند بعثی ها از پل کرخه این ور تر بیاید؟

تازه این حکایت روزهای اول جنگ است. بعد از آن که عراق پشت مرزهای خودش زمین گیر که بود، هیچ ، این بچه ها فاو را هم از چنگش در آورده بودند.

خواهرم! زنان و دختران ما کلت نداشتند، چون یقین داشتند که برادرانشان در جبهه مراقب ناموسشان هستند. زنان و دختران ما فقط با چادر و مقنعه و جوراب می خوابیدند که اگر دشمن زبون و بزدل، با موشک خانه را به سرشان آوار کرد؟ جناره شان بدون حجاب نباشد.

عجب مهمانی هستید که حرمت میزبان را نگه نداشتید. البته شما اولینش نیستید و آخرینش هم نخواهید بود که نمک دزفولی ها را می خورید و نمکدان می شکنید.

خواهرم! صحبت های شما برایمان جدید نیست. از این حرف و حدیث ها زیاد بسته اند بیخ ریشمان. ما هم خودمان مقصریم! چون زبانی در دزفول برای پاسخ گویی به این توهین ها و تحریف ها وجود ندارد و آقایانی که باید پاسخگوی این موارد باشند فقط کوهی هستند از ادعا و چسبیده به میز و مسند. کسانی که این مسائل ارزنی برایشان اهمیت ندارد. غیرت ندارند. معرفت ندارند. کسانی که باید روزی جوابگوی خون شهدایی باشند که ارزش دلاوری ها و قهرمانی هایشان به یغما رفته است.

خواهرم! ما از شما گله داریم و از رسانه ی ملی هم، که اجازه می دهد چنین تحریف هایی روی آنتن زنده سیما برود. نه خودمان از شما می گذریم و نه شهدایمان.  مدیون خون شهدای موشکی دزفولید. مدیون خون نوعروسان و تازه داماد هایی که حجله ی عروسی شان، حجله گاه شهادتشان شد. مدیون کودکان شیرخواره ای که زیر آوارهای شهر خفه شدند. مدیون کودکانی که ترکش به آرزوهای کودکی شان پایان داد. مدیون مادرانی که داغ فراق عزیزانشان را هنوز به دل دارند و حسرت عروس کردن دختران و دیدن شب دامادی شاخ شمشادشان را!

اگر بعد از جنگ ، منفعت و سودی برای دزفولی ها نداشته اید، حداقل افتخاراتشان را به یغما نبرید.

از دزفولی ها عذرخواهی کنید!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۱۳
علی موجودی

 

آمده اید که بمانید؟

به بهانه ی رجز آشنای تروریست های حادثه ی تهران

رجزخوانی تروریست های فریب خورده ی قصه ی دیروز تهران برایم جالب بود: «اتظنون انا سنرحل؟ اتخالون انا سننتهی؟ اننا باقون باذن الله عز و جل» یعنی «آیا گمان می‌کنید ما رفتنی هستیم؟ آیا می‌پندارید ما پایان‌یافتنی هستیم؟ هرگز. ما به اذن خداوند باقی می مانیم»

چقدر این شعار برای بچه بسیجی ها آشناست. شبیه همین رجز را سی و پنج سال پیش هم بر دیوارهای خرمشهر دیده بودیم. عراقی ها روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند : «جِئنا لِنَبقی» یعنی «آمده ایم که بمانیم» اما وقتی شیربچه های خمینی کبیر وارد خرمشهر شدند ، دیدند که شهر پر است از پوتین و بزدل ها، پا برهنه گریخته اند.

شیربچه های امام خامنه ای، تداوم همان شیربچه های امام خمینی(ره) هستند. با همان ایمان، همان غیرت و همان ولایت پذیری و همیشه محافظ امنیت و خاک و ناموس. چه در داخل خاک ایران و چه خارج از مرزها.

اما آنان که همنوا با دشمن،  تیکه و کنایه زدند به مدافعان حرم، به همین بچه های سپاه که جانشان همیشه کف دستشان است و به تمام شیربچه های امام خامنه ای، امروز در کدام سوراخ قایم شده اند؟ مگر نمی گفتند «جانم فدای ایران!» بسم الله! بفرمایند! پس چرا باز خبری ازشان نبود؟

چه زیبا امام علی(ع) فرمود :« هر کس که به وقت یاری رهبرش در خواب باشد زیر لگد دشمنش بیدار می شود» و این اتفاق همان لگد دشمن بود، اما کسانی که خودشان را به خواب زده باشند، با لگد هم بیدار نمی شوند.

مردم آسوده باشند چرا که شیربچه های امام خامنه ای چشمشان به سرچشمه ی نور لبهای امامشان است و راهی را می روند که مسیر انگشت مولایشان نشان می دهد و ما بقی حرف و حدیث ها برایشان حاشیه است. یقیناً به قول امام خامنه ای «فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» وعده ی حتمی پروردگار اتفاق خواهد افتاد و روسیاهی به ذغال.

یک روزهایی به قول شهید چمران شیپور جنگ مرد را از نامرد تشخیص می داد و امروز هم موقعیتی فراهم شده است که مردها از نامردها تفکیک شوند. آخر امام زمان(عج) مرد احتیاج دارد برای پا در رکابی اش. آن روز اصرار و التماس نامردها نتیجه نخواهد داد.

بار دیگر باید تأکید کنم. مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند.

برای عاقبت بخیری باید با امام بود و غدیر تدریس همین درس است. پیامبر فریاد زد: « آنان که رفته اند، برگردند و آنان که عقب مانده اند، برسند»  برای عاقبت بخیری باید با امام حرکت کرد، نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۶ ، ۱۲:۲۰
علی موجودی

 

بالانویس:

این روزها مجالی پیش آمده است که با زندگی و خاطرات طلبه و پاسدار شهید حسین ناجی محشور باشم. کتاب زندگی حسین، توسط بچه های گروه روایتگران شهدای دزفول، دارد آخرین مراحل تدوین را طی می کند و ان شاالله به زودی منتشر می شود.

این جملات حسین ناجی ، بدجوری با دلم بازی کرد. دلتان را بسپارید به گرمای کلام عاشقانه اش. چقدر این جملات حال آدم را خوب می کند.

 

بچه ها! عاشق هیچ وقت تظاهر به علاقه نمی­ کند

بخشی از کلام و نصیحت های طلبه و پاسدار شهید حسین ناجی

 

 اگر عبادت ما بدون روح باشد،‌ بدانید که یقیناً به مرور پوسیده شده و از بین خواهد رفت. اگر عبادت روح نداشته باشد تبدیل می­شود به عادت و عادت هم که ویران­ کننده و عامل مخرب حس و حال معنوی و طراوت روح انسان است

سعی کنید نماز  که می­ خوانید، عاشقانه بخوانید! روزه که می­ گیرید، عاشقانه امساک کنید! ارتباط برقرار کنید با محبوب و معشوقی که مدعی دوست داشتنش هستید.در عبادتان تفکر کنید. بیاندیشید که آیا این عبادت شما، فقط یک ریاضت است یا یک رابطه­ ی صمیمانه و دوستانه­ ی عاشق و معشوق؟!

 بچه­ ها! عاشق هیچ وقت در مقابل معشوقش تظاهر به علاقه نمی­ کند، هیچ وقت! اگر اظهار علاقه، تظاهر باشد، دیگر رابطه عاشقانه نیست و اصلاً عشقی وجود ندارد.

بچه­ ها! سعی کنید عاشق باشید! عاشق خدمت کردن!‌ منتظر نباشید که کسی به شما بگوید خدا قوت، کسی ازتان تشکر کند و یا کسی قدر کار و تلاش و مشقتی را که کشیده­ اید بداند. بلکه تازه منتظر باشید که در این راه تشر و نهیب هم بخورید.

منتظر باشید تازیانه ­ی زمانه به شما برخورد کند چرا که هیچ کدام از معصومین در آسایش و آرامش به سر نبرده اند.

بچه­ ها! ما خاک پای خادمین و دربانان معصومین هم نمی­شویم!؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۴
علی موجودی

خانه های آسمانی

واژه های این دلنوشته را فقط دزفولی ها خوب می فهمند

 

گاهی که چشمم را میان قاب خاطرات قدیمی ام می گردانم، وقتی به خود می آیم که گونه هایم را آرامش حرکت قطره اشکی نوازش داده است. قطره اشکی که باعث و بانی اش حسرت ارزش های فراموش شده ی دیروز است.

کوچه خیابان های خاک گرفته ای که در خاطراتم مانده است، پر است از زیبایی ها و سادگی ها و صفا و صمیمیت های به باد رفته و حرمت ها و همسایگی ها و دلنزدیکی هایی که به گمانم توی همان خاطرات ماندگار شد و دیگر بر نمی گردد.

یاد آن سر و صدا و شور و شوق بچه هایی که وسط خیابان «فیتال» و «رابط» و «چوگته» بازی می کردند و گاهی هم «گاری بازی» با گاری هایی که با تخته و بلبرینگ می ساختند

یاد تصویر مشترک شلوارهایی که سرزانوهایشان همیشه پاره بود و سرهای تراشیده ای که پر از جای شکستگی بود.

یاد دخترهایی که نمد پهن کرده بودند گوشه ی پیاده رو و خاله بازیشان به راه بود با چارتا استکان و نعلبکی و قوری پلاستیکی!

یاد تابستان هایی که پسرها یا «تَختَخون» داشتند و یا سینی «تُخمریه» به دست، توی کوچه خیابان ها فریاد می زدند «بُدو تَخمریه!» و گمان نکنم تخمریه ای توی سینی مانده بود که با انگشت لیسش نزده باشند.

یاد آن پیرمرد نابینای «حلواقُبیت»فروش که قابلمه حلوا را روی شانه اش با یک دست نگه داشته بود و با دست دیگر چوبدستی اش را، تا توی چاله چوله ها و جوی آب نیفتد و فریاد می زد: «حلوا قُبیتِ شِکَرَه!» و گُردانی از بچه های محل که پشت سرش فریاد می زدند«شِکَر ندارَه پَنچَرَه».

و آدم بزرگ ها هم برای خودشان دنیایی داشتند.

مردهایی که آفتاب نزده کرکره های مغازه هایشان را با ذکرخدا بالا می دادند و شروع می کردند به «رَشو کردن» درب مغازه و زن های «علاگه» به دستی که کله ی سحر می رفتند خرید، تا برای نهار دیگ آبگوشت بار بگذارند و اگر یکی از خانه های محل «تنیر گِلی» داشت، دیگ آبگوشت را برسانند به آتش تنور، چون مزه ی «دیگ تنیری» خداییش چیز دیگری بود.

عجب سادگی و صفایی موج می زد آن روزها.

چقدر خوشبحال اهل محل می شد اگر یکی از همسایه ها عروسی داشت، چرا که دو هفته ای جشن و سرور و دورهمی بود برای اهل محل و اقوام و فامیل. کاری نبود که روی زمین بماند. از سبزی پاک کردن و آشپزی تا شستشوی ظرف ها و جارو کردن فرش ها. همه با هم و دور هم.

و چقدر همه غمگین بودند اگر از کسی از اهل محل وفات می کرد. باز هم همه با هم و دور هم، نمی گذاشتند آب توی دل خانواده ی صاحب عزا تکان بخورد.

و این وسط برخی خانه های محل عجیب حرمت داشتند. حرمتی بیشتر از خانه ی پیرها و ریش سفیدهای محله و آن هم خانه ی علمای شهر بود. خانه هایی که انگار خشت هایش هم برای مردم محل حرمت داشت و چقدر در مراوده هایشان با آن خانه ها و اهالی شان دقت می کردند.

اما خانه هایی هم بود که حرمتش از همه ی این ها بیشتر و بیشتر بود. خانه هایی که حرمتش ربطی به بزرگ و کوچکی اش و یا به ریش سفیدی و مُلا و عالم بودن صاحبخانه نداشت.

حرمتش مال عکس و پرده هایی بود که آویزان بود به دیوار خشتی یا کاهگلی خانه و نشان می داد که آن خانه شهید داده است. گاهی یک شهید ، گاهی دوتا و بیشتر.

آخر آن روزها زیر موشک بودن دزفول از یک طرف و حضور یک تیپ نیروی جوان دزفولی در جبهه ها از طرف دیگر، باعث شده بود که تعداد این خانه ها در محله های شهر بیشتر و بیشتر شود. خانه هایی که از دید آسمان چونان ستاره در زمین می درخشیدند.

از هر محله ای که رد می شدی، نشانه ی خانه ی شهدا همین پرده هایی بود که درب خانه ها نصب بود و گاه عکس هایی که به رهگذران لبخند می زدند.

مردم چقدر حرمت قائل بودند برای خانه ی شهدا!

از بچه هایی بگیر که میدان بازیشان را کمی دورتر می بردند تا نکند سر و صدایشان پدر یا مادر شهید را بیازارد تا دخترانی که وقتی از محله ی شهدا عبور می کردند ، چارقد و مقنعه شان را جمع و جورتر می کردند به حرمت شهید و خانواده اش.

از زنان و مردانی که مدام سر می زدند بهشان تا اگر کاری دارند برایشان انجام دهند و به حرمت اینکه عصای دستشان برای آسایش اهل محل سینه ی شهیدآباد خوابیده است،  عصای دستشان می شدند.

اگر در محل عروسی بود به حرمت این خانه ها ، مردم حرمت نگه می داشتند و عروس و داماد هم. نمی گذاشتند سر و صدا و شور و شادیشان به گوش همسایه برسد و اشک مادری در حسرت دامادی شاخ شمشاد شهیدش جاری شود.

عجب نشانه ای بودند این عکس ها و پرده ها، برای رهگذرانی که با انگشت خانه را نشان بدهند و با حسرت نام جوانی را بیاورند که جوانی اش را برای ناموس و خاک کشورش داد و مرور کنند خاطرات شهید آن خانه را و همین مرور خاطرات نگذارد که آن شهدا و راهی که برایش خون دادند فراموش شود.

عجب نشانه ای بودند این عکس ها و پرده ها که رهگذرها همیشه یادشان باشد از گذرگاه کدام شهید عبور می کنند و یادشان نرود که داغی تا ابد به دل اهل این خانه مانده است تا دل آنان هیچ وقت داغ نبیند.

اصلاً مردم  وقتی می خواستند نشانی بدهند ، می گفتند روبروی خانه ی فلان شهید، کنار خانه ی فلان شهید، چون خانه ی شهید را با همان نشانه ها که گفتم راحت می شد پیدا کرد و شاخص محله بود.

 

دیوار منزل شهیدان غلامحسین، غلامرضا و عبدالمحمد سپهری


و چرخ زمانه چرخید و چرخید و چه زود آن همه حرمت، کمتر و کمتر شد و رنگ باخت و چقدر زود آن خانه ها و اهالی اش از عزت افتادند برای مردم و مسئولین و دیگر کمتر کسی سراغی ازشان می گیرد.

از آن پرده هایی که در سالگرد شهیدشان، بنیاد می آورد و می زد روی دیوار خانه، دیگر خبری نشد که نشد و ظاهراً خرج اضافه ای بود برای بنیاد و عکس روی دیوار خانه را هم آفتاب و باد و باران کمرنگ و کمرنگ تر و پوسیده تر کرد و از بین برد.  

و چه زود آن نشانه ها از بین رفت و به دنبالش ارزش ها و حرمت ها هم.

نه در عروسی ها و جشن ها، حرمت خانه شان را نگه می دارند و نه کسی سراغ از تنهایی و خانه نشینی صاحبخانه ها می گیرد و بچه های محل هم که همه با تبلت هایشان سرگرمند و از کتابهایشان هم که شهید و شهادت را حذف کرده اند و بابا و مادر هم برایشان کمتر از آن روزها می گویند.

خیلی ها چسبیدند به میز و مقام و منصب و دیگر یادشان رفت که این همه را که دارند ، از برکت خون شهدا و خانواده هایشان دارند.

خیلی ها یادشان رفت، نشانه ی آن خانه هایی را که روزی چونان کعبه حرمت داشت برای مردم، دوباره برگردانند و پررنگ کنند و شد آنچه امروز گرفتارش شده ایم.

در کوچه ها و خیابان ها هیچ نشانه ای از آن خانه ها نمی شود پیدا کرد و مثل حرمت شهدا و یادشان که در رنگارنگ زندگی مادی گم شدند، خانه هایشان هم لابلای آپارتمان های نوساز و خانه های مجلل ، گم شد و دیگر کسی نمی داند دارد از گذرگاه کدام شهید عبور می کند.

 

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اصل داستان.

برادر بزرگوارم مهندس توحیدی ، معاونت فرهنگی شهرداری دزفول در طرحی خلاقانه و ابتکاری شروع کرده است تا آن خانه های آسمانی شهر را دوباره نشان دار کند.

قرار است عکس شهدای شهر را درب خانه هایشان نصب کند تا این خانه ها دوباره برای مردم دزفول نشان دار شوند که من همینجا به نوبه ی خود از ایشان و مجموعه ای که برای این کار زیبا که عین زنده نگهداشتن یاد شهداست هزینه کرده است،تشکر و قدردانی می کنم.

در دوره ای که بسیاری از مردم و مسئولین بی خیال حفظ این ارزش ها هستند و گاه حتی در حذف این آثار قدم بر می دارند که نمونه اش در دزفول زیاد است، معاونت فرهنگی شهرداری دزفول این کار ارزشمند را کلید زده است.

در آغاز این پروژه منزل «شهدای سپهری» که سه فرزند خویش را تقدیم انقلاب و اسلام کرده اند، نشان دار گردید. به گفته ی مهندس توحیدی این پروژه تا نشان دار کردن تمامی منازل شهدای دزفول که خانواده شهید در آن منزل سکونت دارند، ادامه پیدا خواهد کرد.

خداوند تمامی کسانی را که در زنده نگه داشتن یاد شهدا در این