الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

مادر بچه های مسجد

 

خبر پر کشیدنش دلم را ریخت به هم.

یادم پر کشید به سال 76 که اولین بار برای دیدار با خانواده ی شهدا رفتیم خانه شان.

لبه ی چادر را با گوشه ی دندانش گرفته بود و با یک دست اسپند دود می کرد و با دست دیگرش شیرینی و شکلات می ریخت سر بچه ها. همین استقبال شگفت انگیز همه را به گریه انداخت.

از آن روز به بعد، هر از چند سالی می رفتیم خانه شان و دوباره قصه ی استقبال، همینگونه بود.

از علیرضایش  همیشه در تلفیق بغض و لبخند حرف می زد.

می گفت آن شب آخر که علیرضای سیزده ساله ام رفت مسجد به من گفت : «مادر! می دانی که شهید پیش خدا چه مقامی دارد؟ می دانی که هر کس شهید می شود، زنده است! می دانی هر کسی نمی تواند به این مقام برسد.!»

می گفت علیرضایش به او گفته است: « اگر روزی من شهید شدم، در شهادتم دوست دارم لباس سبز بپوشی! »

می گفت: « آن شب دلم هری ریخت زمین! گفتم : مادر! چه جای این حرف هاست؟ ان شاالله زنده باشی و برای این انقلاب و امام سربازی کنی مادر! دیگر از این حرف ها نزنی ها!»

می گفت: « پدر علیرضایش کر و لال بود و علیرضا یک جورهایی نان آورم بود. همان شب به من گفت: مادر! اگر شهید نشدم که تمام زحماتی را که برایم کشیده­ای جبران می ­کنم و اگر شهید شدم هم همیشه هوایت را دارم و نمی­گذارم تنها باشی؟!»

و اینجای روایت، همیشه بغضش می شکست.

قسم می خورد و می گفت: «هر کجا کارم گره می خورد ، جوانی هم سن و سال علیرضا می آید و کارهایم را انجام می دهد!»

 

هر از چندگاهی می آمد مسجد و از پَرِ روسری اش چند اسکناس تا خورده در می آورد و می گفت :«اینها برای مسجد!»

می گفت: «وقتی بچه ها را توی مسجد می بینم ذوق می کنم. انگار علیرضایم را می بینم! همه ی شما علیرضای من هستید!»

 آخرین بار یادواره ی سیزده شهید مسجد بود که دیدمش. همه رفته بودند و فقط او مانده بود توی حیاط مسجد. حس کردم منتظر کسی است. رفت سراغش . گفتم: «مادر منتظر کسی هستی؟»

جوابش متحیرم کرد. گفت : «بَندیر تونُم عزیزُم! – منتظر تو هستم عزیزم!»

گفتم: «من! با من کاری داری؟!» گفت: «آ... دا... مَر تو نَبیدی که بِخوندی؟! – آره .. مادر.. مگه تو نبودی که مقاله می خوندی؟»

گفتم : «بله!»  گفت: «دا ویسیدُمه دَسته بوسُم!- مادر! موندم دستت رو ببوسم! »

بدنم یخ کرد! زبانم بند آمده بود. لکنت گرفته بودم. خودش ادامه داد: «دا مَخُم دستَه بوسُم که رَه علیرضامه بِرُووی..- مادر می خوام دستتو ببوسم واسه اینکه راه علیرضای منو می ری!»

گریه ام گرفت. دستم را گذاشتم روی سینه ام و گفتم: «این چه حرفی است مادر! اگر اجازه بدهی پایت را ببوسم! شما دعایمان کن مثل علیرضایت عاقبت بخیر شویم!»

گفت: «دسِ جنابِ علی یارِتون با که رَه شهیدونه بِرُووه! دا وقتی ببینُمتون مری رولَمَه بِبینم! - دست علی همراهتون که راه شهدا رو می رین! مادر هر وقت می بینمتون، انگار جگرگوشه ی خودمو می بینم!»

بغضش شکست و اشک هایش را با گوشه ی چادرش پاک کرد و راه افتاد سمت در مسجد.

و من ماندم و نگاهی که با اشک بدرقه اش می کرد.

 مادر شهید حلیم زاده، مادر همه ی بچه های مسجد بود. خیلی هایمان امروز بی مادر شدیم! یادواره ی امسال بی حضور او چیزی کم دارد. خوش به سعادتش که علیرضایش همینطور که در دنیا هوایش را داشت، آن طرف هم هوایش را دارد. خوش بحالش که چشم انتظاری به نورانیت علیرضا دارد.

 

روحش شاد و یادش گرامی باد.

به اطلاع می رساند که مراسم تشییع و تدفین مادر شهید والامقام حلیم زاده از شهدای نوجوان حمله موشکی به مسجد نجفیه دزفول، فردا شنبه ساعت 3:30 عصر از درب منزلشان به سمت گلزار شهدای شهیدآباد برگزار می شود و مراسم ترحیم ایشان از ساعت 9 الی 10:30 شب در مسجد بعثت الرسول واقع در خیابان نظامی برگزار خواهد شد.

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۹
علی موجودی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی