الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۶ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بالانویس:

پنجره ای را که رو به شهدا باز کرده ام دوست ندارم رو به جایی دیگر باز شود، لکن گاهی احساس می کنم، سکوت، عمل به تکلیف نیست و باید حرف زد. چرا که این خواسته ی شهداست که در کوتاهی ها و قصور و فراموشی ها ، راهشان را فریاد بزنیم.

 

به سبک اهل بیت(ع) و طبق وصیت شهدا مدیریت کنید

صریح و بی پرده ، برای مسئولین و مدیران شهرم ، در این روزهایی که مردم همه جوره گرفتارند

 

روزگار غریبی است. بسیاری از آدم ها دارند سر و دست می شکنند برای پست و مقام و مسئولیت و میز و بهتر بگویم برای قدرت. بدون اینکه نگاهشان و نیت شان و خیالشان به دنبال آسودگی و آسایش مردمی باشد که ولی نعمتشان هستند. روزگار علم بهتر است یا ثروت گذشته است و روزگار «قدرت» فرا رسیده است. چرا که اگر کسی به «قدرت»برسد هم ثروت را برایش به دنبال دارد و هم  گواهینامه ی هر عِلم دلخواهی را با ثروتش خواهد خرید.

این وسط برخی آقایان به لطف «میز» انگار همه چیز را فراموش کرده اند و به تعبیر قرآن  به «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ» رسیده اند که برایشان هم «لا یسمعون » را به دنبال داشته است و هم «لایبصرون» را و ظاهراً « لَا یَرْجِعُونَ » 

 

این روزها خیلی ها، بیخیالِ مشکلات و گرفتاری های مردم ، سرخوش از قدرت مقام و مسئولیتشان روزگار می گذرانند و بیخیالِ خون شهدا و مسئولیتی که در قبال مردم دارند ، چسبیده اند به میز و همینکه جیب خودشان همیشه پر است و طیف و جناحشان را راضی نگه داشته اند، برایشان کافی است.

اگر کسی دو کلام هم حرف حساب زد بهشان، از جایگاه قدرتشان با تهدید و تهمت و فشار ، دهانت را می بندند تا پاپیچشان نشوی در راهی که دارند به اشتباه می روند و «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنینَ» برایشان مصداق ندارد.

به همین دلیل، امروز آمده ام که نه از زبان خود که هم از زبان شهدا و هم از زبان اهل بیت(ع) با مسئولین شهرم سخنی داشته باشم تا شاید!، تأکید می کنم ، شاید!! تلنگری باشد برای یادآوری و مرور مفاهیم و معناهایی که خیلی هاشان فراموش کرده اند. امروز آمده ام تا سخن بگویم، برای همه ی مدیران و مسئولین شهرم ، از هر طیف و جناحی، با هر فکر و عقیده و اعتقادی،  با هر کس که نام مدیر و مسئول را در پیشوند نام خویش دارد و همه از باب تذکر است و یادآوری و شاید گفتن مطالبی که بدان آگاه نیستند و شاید! مشغله های کاری اجازه نمی دهد که مروری کنند بر این مطالب مهم و سخنان ارزشمند و اگر می دانند هم اتمام حجتی باشد، هم برای ما که گفتیم ، هم برای آنان که نشنیدند و عمل نکردند.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۸
علی موجودی

تو از من بیشتر اوج گرفتی

 به بهانه ی اربعین شهادت چهارمین شهید مدافع حرم دزفول شهید محمد زلقی

 و به بهانه یادداشت خلبانی که پیکر شهید زلقی را به دزفول انتقال داد

 حس خوبی دارد پرواز. اینکه آدم زمین را از آن بالا نگاه کند. آدم ها ، ماشین ها ، خانه ها ، حتی کوه ها و دره ها هم کوچک می شوند و آنجاست که وقتی هواپیما بیشتر اوج می گیرد و تو زمین را می بینی که کوچک و کوچکتر می شود، بیشتر به ضعف و حقارت خود و بیشتر و بیشتر به عظمت پروردگارت پی می بری.

آنجا، توی آسمان، عجیب حس و حال مناجات به آدم دست می دهد. دوست دارد فقط از پنجره هواپیما بیرون را نگاه کند. چه لذتی دارد وقتی از لابلای ابرها رد می شوی و آن پایین را نگاه می کنی. رودهایی که در دل کوه ها و دره ها روان هستند و کوه هایی که راسخ تر از همیشه عبور رودها را مرور می کنند و تو دوست داری پرواز بیشتر طول بکشد، حتی اگر مقصدت بهترین نقطه ی عالم باشد.

اینجاست که به پرنده ها حسودیت می شود. چرا که هرگاه دلشان تنگ می شود، هر گاه اراده می کنند، کافی است فقط بالشان را باز کنند و اوج بگیرند و به تماشا بنشینند تمام تصاویری را که تو به لطف پرواز خلبان داری تجربه می کنی، نه با اراده ی خودت و نه با بال های خودت.

و چه خوب بود که آدم ها هم می توانستند پرواز کنند. چه خوب بود که بال داشتند و با اراده ی خودشان پر می گشودند. حس می­کنم اگر آدم ها می توانستند پرواز کنند، کمتر نافرمانی خدا را می کردند، چون عظمت پروردگار از آن بالا خیلی بیشتر نمود دارد و کسی که بیشتر عظمت پروردگار و ناچیز بودن خود را درک کند، کمتر مغرور می شود به خودش. کمتر دل می بندد به میز و مقام . کمتر مَن مَن می کند، چون اصلاً « من» برایش معنایی ندارد و به آرامشی می رسد که تمام وجودش را فرا میگیرد و به گمانم دلیل آرامش کبوترها هم همین است.

گفتم آدم ها ! گفتم پرواز! یادم آمد که آدم ها هم می توانند پرواز کنند. می توانند بال بگشایند و بروند هر جایی که خودشان اراده می کنند و آنجاست که بیشتر از هر هواپیمایی اوج می گیرند و سریع تر از هر جنگنده ای سرعت می گیرند در آسمان.

اصلاً پرنده اگر پرواز کند که هنر نکرده است. چون پرواز در غریزه اش هست. اگر پرواز نکند باید یقه اش را گرفت که پس چرا بال نمی گشایی؟ هنر این است که کسی پرواز کند که خدا در طبیعت و خلقتش بال نقاشی نکرده است.

حس می کنم آدم ها هم در غریزه شان پرواز هست. اوج گرفتن هست. بالا رفتن هست. اما ابزارش را خدا در طبیعتشان قرار نداده است. آدم ها باید بال را پیدا کنند. باید بگردند. باید تلاش کنند. آخر بال ارزش دارد برای آدم ها.  باید اصلاً هدف از زیستنشان همین پیدا کردن بال باشد برای پریدن و اگر خدا به آدم ها بال نداده است برای این است که همیشه در به درِ بال باشند و هرگاه به آن رسیدند ، قدرش را بدانند و مثل کبوترها ، پرواز برایشان عادت نباشد.

دلنوشته خلبانِ پروازِ انتقال شهید زلقی به دزفول روی تابوت شهید

هنر این است که بی بال بپری و بی بال پریدن است که لذت دارد. پروازش . . . اوج گرفتنش . . .  و تمام تصاویری را که گفتم. اینکه خودت و به اراده ی خودت پرواز کنی نه با هنر خلبان و قدرت علم، که این را همه می توانند.   

ما خودمان را در بند زمین گرفتار کرده ایم وگرنه پرواز کردن، شدنی است. امکان پذیر است. راه پرواز کردن را خدا نشان داده است ، اما کو کسی که مردانه راه بپیماید و مگر خداوند خودش نفرمود «عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی» یعنی بنده ی من! اطاعتم کن تا تو را شبیه خود کنم. «أنا اقول لشیء کن فیکون و أنت تقول لشیء کن فیکون » و مگر پرواز کردن از دسته ی «کن فیکون» نیست که خداوند وعده داده است.

رمز پرواز کردن آدم ها در« اطاعت » است و آنجاست که در سایه ی اطاعت پروردگار، انسان ها پرواز هم می کنند و اوج می گیرند و تا کجا بودن اوج این پرواز، شاید معلوم نباشد و نهایتی برای این اوج نتوان در نظرگرفت.

و «شهادت» بالاترین اوج است. بالاترین درجه و نهایت اوجی که پرنده بتواند تجربه کند و «شهید» همان «پرنده» است که به اختیار خود و به اراده ی خود می تواند بال بگشاید و پرواز کند. چه در حریم زمین و چه در حریم آسمان.

و این پرواز است که نهایت لذت است و آخر شوق و انتهای شور.  این پرواز است که ارزش دارد و شهید به بالاترین ارزش ها رسیده است، چرا که « فَوقَ کُلِّ ذی بِرّ بِرٌّ حَتَّی یُقتَلَ فی سَبیلِ اللهِ فاذا قُتِلَ فی سَبیلِ اللهِ فَلَیسَ فَوقَهُ بِرٌ.»  بالای هر نیکی ، نیکی دیگری هست، مگر اینکه انسان در راه خدا شهید شود که دیگر بالاتر از آن نیکی وجود ندارد و همین است که می گویم  شهید ارزشمندترین پرنده است و شهادت ارزشمندترین پرواز.

پروازی که پریدن دارد ، اوج گرفتن دارد ، اما هیچ گاه فرودآمدنی در آن نخواهد بود.

و آنگاه که قرار بود تابوت شهید مدافع حرم« محمد زلقی» را بیاورند تا بر امواج شانه های شهر برود در اقیانوس عشق و محو شود در افق نگاه ها، گفتند که با پرواز می آورند تابوت را.

و من آنجا مانده بودم که مگر می شود پرنده ی در حال پرواز را پرواز داد؟ مگر می شود آنکس را که خود در اوج است، به اوج رساند.

چگونه می شوند پرنده ای را که بدون بال پریده است ، محدود کرد در قاب پرنده ای مصنوعی؟

چگونه می شود به اوجی محدود رساند کسی را خود در اوج است، در اوجی که نهایتی ندارد ؟

و «شهید زلقی» همان پرنده ی در اوج بود.

پرنده ای که بیخیال  زمین و آدم ها و قاعده و قانون هایشان ، بی خیال همه ی زرق و برق هایی که آدم ها را زمینی کرده است و فاصله شان داده است از پریدن، بر گستره ی آسمان با شوق  پر باز کرده بود.

و چه خوب خلبانِ پروازی که پیکر شهید زلقی را آورد ، فهمیده بود که نمی شود برای پرنده ای که در اوج بی نهایت پرواز می کند و لذت پرواز در بیکران را تجربه کرده است، از اوج گرفتن گفت.

و چه خوب خلبانِ پرواز، درک کرده بود این اوج گرفتن را و تفاوت اوج گرفتن پرنده ی خودش، با پرنده ای را که با خود به همراه داشت .

چه زیبا خلبان پرواز کنج تابوت « شهید محمد زلقی » نوشت : «شهیدم! تو از من بیشتر اوج گرفتی»

اینجا بود که فهمیدم خلبان ها هم با تمام لذتی که از پرواز می برند ، عاشق اوجی از جنس شهادت هستند.

 

پاسدار شهید محمد زلقی، چهارمین شهید مدافع حرم دزفول،در 13 خرداد ماه 95 در شهر حلب به خیل شهدا پیوست و پیکر پاک و مطهرش در روستای سربیشه دزفول به خاک سپرده شد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۶
علی موجودی

 بالانویس1 :

حکایت این روزهایی که بر من می گذرد و حکایت برخی آدم هایش، حکایت بغضی غریب است که چنگ می اندازد بر گلوی آدم. حکایت اتاق تنگ و تاریکی که نفست تنگ می شود در آن. مثل همین هوای پراز ریزگرد خوزستان. حکایت دردی است که هست و باید تحملش کرد، اما برای من جز به نوشتن سبک نمی شود.

بالانویس 2:

این فقط یک داستان است. فقط و فقط یک داستان که در تخیلات خود ساخته ام. نه شخصیت ها واقعی است و نه داستان حقیقی است. این را گفتم که نه به کسی بر بخورد و نه کسی به خود بگیرد . اما تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . . .

 

دست هایی که رو  نشد

یک داستان کوتاه،  با حال و هوای این روزهایمان

 

 

آلبوم اول :

 تصویر اول - سال 1354- یک ساختمان نیمه کاره

ابراهیم : اسماعیل! تویی؟!  از کی تا حالا شاگرد بنا شدی؟ پس اون پولایی رو که باهاش برا «فاطمه خانوم» دارو می خریدی و می گفتی یه آدم خَیّر داده از مُزد شاگرد بنایی خودت بوده؟

اسماعیل: ببین! فاطمه خانوم هیچ کس رو نداره! تنها پسرش رو هم ساواک گرفته. قول بده به کسی نگی وگرنه منم دستتو رو می کنم که همه ی دفتر و مدادهات رو میدی به احمد و رحیم که بابا ندارن. بعد دفترای قدیمیتو با پاک کن پاک می کنی و دوباره استفاده می کنی. همیشه هم از آقا معلم بابت کثیفی دفترت کتک می خوری.

 

تصویر دوم  - اوایل سال 1357- نیمه شب

اسماعیل : یا اباالفضل! ابراهیم تویی! زهره ترک شدم تو این تاریکی! پس این عکسای امام رو تویی که شبا می چسبونی به در و دیوار محله؟

ابراهیم : آره! ولی فکر نکن خبر ندارم که کل اطلاعیه های امام رو کی پخش می کنه تو خونه ها! خودم دیدمت! پس بزار بین منو خدا باشه ! وگرنه منم دستتو رو می کنم ها – با خنده –

 

تصویر سوم - سال 1360- مسجد محل

ابراهیم: تو واقعا 16 سالته؟ عجب دودره بازی هستی اسماعیل؟ رفتی شناسنامه تو دستکاری کردی که ثبت نامت کُنَن برا اعزام؟

اسماعیل : دودره باز اونه که الان انگشت شصت پاش جوهریه و به جای اینکه رضایتنامه رو بده باباش، شصت پای خودشو زده زیرِ رضایتنامه! ساکت میشی یا  دستتو رو کنم؟

 

تصویر چهارم - سال 1364- منطقه عملیاتی والفجر8

اسماعیل - بالبخند- : مُجرم پیدا شد! دستا بالا!  باید حدس می زدم باید کار تو باشه . اینکه هر شب بیای و لباسای بچه ها رو بشوری و پهن کنی رو بند. پوتینا رو واکس بزنی و جیم بشی. فردا تو کل منطقه جار می زنم و لوت میدم.

ابراهیم: خب برو بگو! منم به همه میگم اون صدای گریه ی توی نخلستون که شبا تا توی چادر میاد مال کیه! برو بگو تا منم دستتو رو کنم!

 

تصویر پنجم - سال 1365 – عملیات کربلای 4 (اروند رود)

ابراهیم : اسماعیل بدو سوار قایق شو!  فکر نکن ندیدمت که جلیقه ت رو دادی به رضا! آخه تو که خودت شنا بلد نیستی، چرا جلیقه ت رو بخشیدی؟

اسماعیل: راست می گی تو خودت چرا سوار قایق نمی شی!  فقط بچه ها رو سوار می کنی و میگی من خودم با شنا میام! آخه مگه تو شنا بلدی، دستت رو رو کنم تو این وضعیت؟

 

تصویر آخر : سال 1395

دوتابوت روی شانه های شهر است. یک شهیدگمنام 19 ساله و یک شهید گمنام 21 ساله ازعملیات کربلای 4.

اسماعیل : آخرش حرف حرفِ خودت شد؟  گمنام موندی. نمی دونم چطور ترکش دقیق خورد توی پلاکت و اثری ازش نموند.

ابراهیم- بالبخند- : ساکت شو لطفا اسماعیل خان! کاش می شد دستتو رو می کردم و به این ملت می گفتم که نصف بدنت رو کوسه ها خوردن و پلاکت موند توی شکم کوسه های اروند!

 

 

 آلبوم دوم

تصویر اول - سال 1354- مدرسه

بهروز: ای نامرد! بهراد! تو که یه بار تغذیه گرفتی ! دوباره اومدی تو صف ؟

بهراد: خفه شو وگرنه به همه می گم هر روز تغذیه ی بچه هایی رو که غایب هستن کِش میری و میزاری تو کیفت. بهروز! دهنت چفت و بست داشته باشه وگرنه دستتو رو می کنم ها !

 

تصویر دوم- اوایل سال 1357- اونجا

بهراد : بهروز ! تو کجا؟ اینجا کجا ؟ شمام بله ؟  فکر نمی کردم  تو هم اهل این برنامه ها باشی؟ بابات می دونه؟ دستتو رو کنم ؟-باخنده-

بهروز : تو خودت اینجا چیکار می کنی بهراد؟ اگه بابا جونت بفهمه که تیکه بزرگت گوشِتِه ؟ دوست داری دستمو رو کن تا منم دستتو رو کنم. . . –باخنده-

 

تصویر سوم- سال 1360- توی کوچه

 بهروز : بهراد! شنیدم بابات می خواد تو رو بفرسته خارج  برا ادامه تحصیل؟ حالا واقعاً برا ادامه تحصیله یا فرار از خدمت سربازی؟ از کدوم مرز قاچاقی می خوای در بری دکتر!!!! –با خنده-

بهراد : ببین بهروز ! هر کی ندونه من که خوب می دونم که بابات چند تا انبار داره که برنج و روغن احتکار می کنه! دهن لقت رو نبندی و جایی حرفی بزنی،  با یه تلفن دستتونو رو می کنم.

 

تصویر چهارم - سال 1368 – اتاق کنفرانس سازمان

بهراد : به . . . ! سلام حاج آقا بهروز! خودتی ؟ شنیدم این پست و مقامت یه گوشه ی کاره! ساخت و ساز! واردات صادرات! راستی ! پایان خدمتتو از کجا خریدی آقای مهندس؟ آخه جبهه هم که نبودی ؟ بنازم به پول بابا جان که چه می کنه !!!!

بهروز: به به! و علیکم دکتربهراد! پایان خدمتمو از همونجا خریدم که تو مدرکتو خریدی!  دیگه مطمئن شدی جنگ تموم شده که برگشتی! حتماً خوب کسایی پشتت بودن که توی این دو سه ماه که برگشتی، تونستی تا اینجا برسی!  در ضمن آخرین بارت باشه اسم بابای منو میاری وگرنه به همه میگم خارج که بودی بجای درس خوندن چه غلطی می کردی ها !!! پس بی خیال شو تا دستتو رو نکنم!!!

 

تصویر پنجم- سال 1380- اتاق مدیرکل

بهروز :  بهراد جان! حالت چطوره ! شنیدم کل قوم و خویشات رو استخدام کردی! توی سالن، فامیلیتو که یه نفر صدا کنه، ده نفر برمی گرده سمت آدم ! – خنده- یه فکری هم برا عروس دامادای ما بکن دکتر!

بهراد : آدم فامیلاشو استخدام کنه ، صد شرف داره به اینکه تو هر مناقصه ای یه سهمی داشته باشه و وام های اونجوری بگیره و حقوقای نگفتنی! بزار دهنم بسته باشه بهروز. می دونی اگه بخوام یه ساعته دستتو رو می کنم ها. پس خفه لطفاً...

 

 تصویر  آخر - سال 1395

دوتابوت روی شانه های شهر است. یک شهیدگمنام 19 ساله و یک شهید گمنام 21 ساله ازعملیات کربلای 4.

 بهراد : چقدر پیر شدی بهروز !  این همه کارو با هم خودت انجام می دی واقعاً؟ نظارت بر شرکت هات تو دبی و ترکیه! کشتی هات! اداره ی اون شرکت هواپیمایی! انحصار واردات بوق ! و . . . -خنده- تازه الانم اومدی که دوربین ها ثبتت کنن .. - خنده -

 بهروز :  به به! دکتر جانِ عزیز! خوبی ! شنیدم همه ی دختر پسرا و عروس ها و دومادات مدیری شدن برا خودشون! راستی اونام درس خودنشون مث باباجونشون بوده یا نه؟ -خنده -  لابد مدرک باباشون بهشون ارث رسیده ! –خنده- هیچکس که ندونه من که می دونم دکتر- پس بزار مث همیشه ساکت باشم و دستتو رو نکنم . تو مراقب باش تو این عکس هم خوب بیفتی که بعدا به دردت می خوره . . . - خنده -

 و بهروز و بهراد در صف اول تشییع دو شهید گمنام  همپای هم، قدم برمی دارند . با کت و شلوارهای اتوکشیده و پیراهن های یقه دیپلمات و دو تابوت روی شانه های شهر همچنان روان است. یک شهید  گمنام 19 ساله و یک شهید گمنام 21 ساله از عملیات کربلای 4.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۵ ، ۱۶:۳۳
علی موجودی

بالانویس1:

عارف شهید نوجوان شهید«عبدالحسین خبری» را در اردیبهشت ماه گذشته معرفی کردم (اینجا) و گفتم که قرار است به زودی کتاب روایت زندگی اش چاپ شود. به یاری خدا و به همت گروه روایتگران شهدای دزفول کتاب «آسمان خبری دارد» روایت زندگی و خاطرات این عارف شهید به چاپ رسید.

 

حسین تکثیر شد

به بهانه ی چاپ کتاب«آسمان خبری دارد» ، روایت زندگی و خاطرات شهید عبدالحسین خبری

 

 

هر چند خیلی دیر، اما بالاخره به همت جوانان پرشور و انقلابی « گروه روایتگران شهدای دزفول » کار جمع آوری و چاپ خاطرات شهدای مظلوم و گمنام پایتخت مقاومت ایران ، دزفول قهرمان ، چند سالی است آغاز شده است. کاری که باید سی سال پیش صورت می گرفت تا هم خاطرات شهدا در ذهن راویان کم رنگ نشده باشد و هم شهدای دزفول در سطح کشوری مطرح شوند و مقصر این کم کاری ها و بی خیالی ها، چه ارگان ها ، نهاد ها و یا چه کسانی بوده اند را هم که نیازی به لیست کردنشان نیست زیرا این بی خیالان در عرصه ی شهدا و دفاع مقدس را همه خوب می شناسیم و البته اکنون موضوع بحث هم نیستند. هرچند هرگاه هم که موضوع نقد بوده اند، برای پوشیده ماندن قصور و تقصیر و ضعفشان با چوب تهدید و تهمت  قد علم کرده اند.

 این روزها بچه های «گروه روایتگران شهدای دزفول» در حال جبران کم کاری هایی هستند که باعث شد، شهدای دزفول با آن همه عظمت و کم نظیری، نتنها در کشور و استان ، بلکه در شهر خود نیز غریب و ناشناخته باشند. چاپ کتاب «هیچ کس به او التماس دعا نگفت» مربوط به زندگی «شهید محمدحسین کرم عنایت» ، چاپ کتاب «حاج عظیم» مربوط به خاطرات فرمانده «شهیدحاج عظیم محمدی» و اکنون نیز چاپ کتاب «آسمان خبری دارد» مربوط به عارف شهید نوجوان «شهید عبدالحسین خبری» از جمله کارهای این گروه است و کتاب های مربوط به شهدای دیگر دزفول  نیز به همت این گروه در مسیر چاپ قرار گرفته اند.

 

اولین جلد از کتاب «آسمان خبری دارد» از طرف بچه های گروه روایتگران شهدای دزفول تقدیم به محضر مبارک امام هشتم علی بن موسی الرضا(ع) گردید و به کتابخانه ی مرکزی آستان قدس رضوی تقدیم شد.

 

در خصوص شهید عبدالحسین خبری یک بار دیگر باید یادآور شوم که یقیناً راهی را که «حسین» رفته است بی شباهت به راه عرفا نیست. پس باید بر اساس قاعده « عَبدی اَطِعنی حَتَّی اَجْعَلَکَ مثْلِی أَنا اَقولُ لِشَیءٍ کُن فَیَکون فَأنتَ تَقولُ لِشیءٍ کُن فَیَکون » پرده­هایی برای حسین در این سیر و سلوک­ها کنار رفته باشد. حسین کمتر در این خصوص زبان باز کرده است، چراکه «آن­که را اسرار حق آموختند، قفل کردند و دهانش دوختند» اما گاه به اشاراتی، برای رفقایش یقین حاصل می­شود که آن­چه را که حسین می­بیند با آنچه دیگران می­بینند، تفاوت دارد. حسین چشمی دارد که گاه نیم نگاهی به آن سوی پرده می­اندازد. و الله اعلم . . .  و البته این مطالب بیشتر جایش توی دل­ها باید باشد تا روی زبان­ها و بین کتاب­ها. اما چون دیگر حسین آسمانی شده است، بازگو کردن این موارد شاید انگیزه­ای باشد برای افرادی که از درگاه پروردگار فاصله دارند. دلیلی واضح و روشن بر: «رسد آدمی به­جایی که به­جز خدا نبیند» و صدالبته ممکن است که برای خیلی­ها مشاهدات و حالات حسین باورپذیر نباشد، اما تمامی این حالات نمک سیر و سلوک است و هدف اصلی،  وصال. هدفی که حسین در نهایت به آن دست می­یابد.

کتاب «آسمان خبری دارد» توسط انتشارات نیلوفران و در تعداد 3000 جلد به چاپ رسیده است و این روزها نیز یک مسابقه ی کتابخوانی از این کتاب برگزار شده است. خواندن این کتاب می تواند مصداق بارز مرور سبک زندگی اسلامی برای آحاد مردم ، خصوصاً نوجوانان و جوانان باشد که خواندنش را به همه ی عزیزان توصیه می کنم. ضمناً دوستان می توانند این کتاب را از کتاب فروشی های مختلف شهر همانند کتابفروشی سبزقبا ، فروشگاه وارثین و . . . تهیه کنند.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۵ ، ۱۷:۳۰
علی موجودی

«آنان که اسیر خاک نیستند »

یادی از شهدای مدافع حرم پایتخت مقاومت ایران، دزفول قهرمان

 

دیشب مداح داشت همان جمله ی معروف هر ساله اش را تکرار می کرد : «چه آدم هایی که سال پیش بینمان بودند و امسال نیستند تا مناجات کنند.دیگر دستشان از دنیا کوتاه است. نیستند تا العفو بگویند و فریاد الغوث الغوثشان برود تا عرش . چه آدم هایی که امسال اسیر خاکند و نیستند تا تجربه کنند این ساعت های عزیز را و استفاده کنند از این لحظه های آسمانی!»

قصه ی مداح به اینجا که میرسد،  هر کس یاد عزیزی می افتد که از دست داده است و بغض فراق ، لرزه می اندازد به شانه هایش و باران می گیرد در آسمان تنهایی اش.

اما من دلم رفت جایی دیگر. چرا و چگونه اش را نمی دانم ، اما اول لبخندی نشست روی لبهایم. لبخندی که جنسش خیلی با لبخندهای دیگر تفاوت داشت. لبخندی که کم کم تبدیل شد به بغضی که پنجه می کشید در گلویم و پس از آن ، گریه و اشک هایی که اختیارش را نداشتم. خواستم بروم و میکروفن را از مداح بگیرم و بگویم این داستان تکراری را دیگر بی خیال شو برادر. این داستان مکرر رفتن آدم ها و عبرت نگرفتن ما را. خواستم بروم و بگویم مردم! بگذارید من برایتان روضه ای دیگر بخوانم!

آی مردم! چه آدم هایی که سال پیش بینمان بودند و امروز جایی دارند مناجات و عشق بازی می کنند با محبوبشان، که دست ما به آنجا نمی رسد.  آی مردم! چه آدم هایی که دستشان از دنیا که کوتاه نشده است،هیچ، بلکه بیشتر می توانند دستمان را بگیرند و با همان دست راه را نشانمان بدهند.

آنان که دیگر العفوی نمی خواهند و الغوث به کارشان نمی آید، آخر کسانی را که خدا عاشق بشود و ببرد جایی که خودش می داند ، در بهترین جایگاه ها، دیگر العفو و الغوث گفتنی در کارشان نیست. هر چه هست شکر است و هرچه هست نعمت و رزقی که پایانی ندارد.

آی مردم! آدم هایی سال پیش بینمان بودند که امروز نه اینکه اسیر خاک باشند، بلکه خاک اسیر آن هاست و خاک که هیچ، زمین و آسمان اسیرشان است، اسیر نورشان ، اسیر عزتشان ، اسیر جاه و مقامی که دارند.

آی مردم! آدم هایی سال پیش بینمان بودند که خودشان «اَحیاءٌ» هستند و آنان که «اَحیاءٌ» باشند، ثانیه به ثانیه ی «حی» بودنشان «احیا»ست .  هر جا اراده کنند می روند و سفره ی احیایشان را پهن می کنند. از نجف تا کربلا بگیر تا قبر گمشده ای که نشان از بی نشانش نمی دانیم.

آی مردم! همه ی آنان که می روند، اسیر خاک نیستند و دستشان از دنیا کوتاه نیست. بیایید به آنان بیندیشیم و به راهشان و پیامشان و تکلیفی که بر عهده مان گذاشتند. بیایید فراموششان نکنیم چرا که خودشان در وصایایشان نوشتند که «در روز حساب از شما خواهند پرسید که در مقابل خون شهدا چه کرده اید؟»

چه بغضی شد دیشب و چه اشکی بود و چه لبخندی وقتی که یاد شهیدان مدافع حرم «امیر علی هویدی»، «سید مجتبی ابوالقاسمی»، «علیرضا حاجیوند» و «محمد زلقی» از ذهنم عبور می کرد . آنان که سال پیش بینمان بودند و شب های قدر امسال میهمان سفره ی پربرکت پروردگارشان هستند و آنجا  باز من ماندم و حسرت جاماندن و نرسیدن. درد کهنه ای که دست از سرم بر نمی دارد. دردی که بدترین درد عالم است.

 

نه اشک بود و نه لبخند ، حال را مثال نبود        شبی که غیر خیالت به دل خیال نبود

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۷:۵۲
علی موجودی

بالانویس:

اسفند ماه 93 بود که تصمیم گرفتم برای «علی مَلِک» بنویسم. اما دست تقدیر قصه را آورد تا اسفند 94 ، تا مجدداً ، علی ، حسی غریب را برایم تکرار کند و البته باز هم نوشتن به درازا کشید تا پدرِ علی که پدر «شهید غلامرضا مَلِک» از شهدای موشکی مسجد نجفیه است هم آسمانی شد. حالا این همه بهانه را می ریزم روی هم و از «علی» می نویسم، از علی که مفهوم « شهید» را بهتر از خیلی ها می فهمد و درک می کند. اینکه من چرا من سوژه ای مثل «علی» را برای نوشتن انتخاب کردم، ممکن است برای برخی ها عجیب و غریب جلوه کند، اما «علی» می تواند درس های بزرگی برای برخی آدم ها داشته باشد.

 

 از مَلِک تا ملکوت

روایت حالاتی که در یادواره ی شهدا بر «علی» می گذرد

از همان دوران کودکی که پایم  به«مسجد نجفیه» باز شد ، «علی»  چهره ای نام آشنا بود برایم. نه برای من که هر کس چند روزی مهمان نجفیه بوده باشد، علی را هم دیده است و هم شنیده است. «علی» بیماری «سندرم داون» دارد وچهره اش گویای این حقیقت تلخ است، اما با این وجود همه ی بچه های مسجد را به اسم و گاه به فامیل می شناسد و به زبان خودش گاه همکلام بچه ها هم می شود و البته همه ی بچه ها هم علی را دوست دارند و هم همه جوره مراقبش هستند و هوایش را دارند. علی، چهل و چند سالی باید داشته باشد و به همین دلیل از نسل قدیم تا نسل جدید بچه های نجفیه ، علی را می شناسند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۵ ، ۱۷:۳۶
علی موجودی