الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

بالانویس:

هنوز چند روزی از بی حرمتی برخی کاندیداهای شورای شهر، به تصاویر شهدا نگذشته است که دیشب در جشن پیروزی انتخابات، عده ای تصاویر شهدا را به آتش کشیدند!

 

فقط می توانم بگویم: «بی غیرت! »

به بهانه ی آتش زدن تصاویر شهدا در دزفول

 

 

انگار این تصاویر قرار است، از هر سرمستی شما  سهمی داشته باشند! و آن هم عجب سهمی! سهمی از یک تقسیم بندی عادلانه!

اینکه عده ای بروند در معرکه ی کارزار، چشم در چشم دشمن بجنگند و خون بدهند تا عده ای دیگر در آسایش و آرامش آنقدر بخورند ، تا بالابیاورند و فرزندانشان در بهترین دانشگاه های دنیا به تکلیفشان عمل کنند.

اینکه عده ای بروند و با صدها زخم در چنگال دشمن اسیر شوند تا عده ای به پاس آقازادگیشان مدیر شوند.

وسهم  عده ای باغ و زمین و ویلا باشد ، در حالی که سهم برخی ها دو متر زمین  باشد در شهیدآباد شهر برای جگر گوشه هایشان!

این تقسیم بندی عادلانه را همیشه بوده است و خواهد بود!

مثل همین امروز که سهم عده ای که فراسوی مرزها می جنگند تا ناموس عده ای دیگر را مثل زنان ایزدی به ده دلار حراج نکنند، جز تهمت ها و کنایه های دسته ی مقابل نیست.

 آنان که اگر می خواستند تابع اسلام رحمانی امثال شما باشند و توی خانه بنشینند و دست دوستی به این و آن دراز کنند، امروز معلوم نبود همین داعشی ها چه بر سر ناموستان آورده بودند.

حق دارید که حرمت شهدا حالیتان نشود!حق دارید.

آخر از همان روز که چشم گشوده اید، به برکت جوانان انقلابی این مرز و بوم که از مرزها حراست می کنند، در امنیت کامل هستید. به مصیبتی گرفتار نشده اید که قدر عافیت بدانید. امنیتی که به برکت مرزبانانی است که هر از چند گاهی تابوت سه رنگشان را می دهند دست مادرانشان و مادر، باید ظرف حنای دامادی پسر را بجای دور سرش، دور تابوتش بگرداند.

آن سربازانی که گردن کلفتی پارتی شان طوری نبود که بدون خدمت رفتن، کارت پایان خدمتشان را مثل شما بیاوردند درب خانه شان و یا اینکه زیر کولرگازی در اداره ی بابایشان خدمت کنند و همزمان در ده شرکت عضو هیات مدیره باشند.

 

حق دارید.

مگر تکه پاره های عزیزتان را از گوشه و کنار خانه ی ویران شده جمع کرده اید و داده اید دست عبدالحسین مرده شور تا قنداق پیچ کند برایتان و بدهیدش دست خاک؟

مگر بعد از موشک باران، سر کودکتان را از توی جوی آب پیدا کرده اید و روی ترک بند دوچرخه رسانده اید غسالخانه تا پیکر فرزندتان بدون سر دفن نشود؟

مگربرادرتان در کنارتان تکه پاره شده است و مجبور شده اید پیکرش را بگذارید میان میدان و دست خالی پیش مادر برگردید؟

مگر تکه گوشتی توی سردخانه نشانتان داده اند و گفته اند از قامت رعنای تک پسرتان فقط همین را پیدا کرده ایم؟

مگر سالها چشمتان به در مانده است تا شاید  تکه استخوانی از شاخ شمشادتان برایتان بیاورند.

مگر داغ یتیمی کشیده اید که داغ بی باباییتان یک طرف باشد و تیکه و کنایه های سهمیه ها و زمین و خانه و ماشین های نداشته یک طرف دیگر.

مگر داغ جوان رشیدی که آرزوی دامادیش را داشتید کمرتان را خم کرده است.

شما چه می فهمید از درد، از داغ، از انتظار ، از صبوری ، از اشک، از بغض! از اینکه سالهای سال سنگ صبورتان عکسی باشد و سنگ مزاری و خاطره ای و یادی و دیگر هیچ!

از همان روزی که چشم باز کرده اید سرمستی بوده است و خوش گذرانی و عشق و حال!

شما را چه به حرمت و احترام شهدای شهرتان! غیرت را خورده اید و معرفت را قی کرده اید و سرخوش از پول های باد آورده ی بابایتان با پلاک اروندهای شاسی بلند مستانه دور دور می کنید. شما که جز همین مستی کردن ها و عربده کشیدن ها چیزی حالیان نمی شود.

بیچاره ها! اگر همین حالایش بچه های مکتبی و انقلابی امام خامنه ای نبودندکه در مرزهای آبی و خاکی و هوایی و در فراسوی مرزها، مدافع حریم آرامشتان باشند،  باید یا بردگی بعثی ها را می کردید یا سرتان را عین گوسفند زیر تیغ داعشی ها می بریدند و تکلیف ناموستان هم که مشخص بود. البته اگر ناموس حالیتان بشود که نمی شود!

 

این تصاویر تا کی باید ، از سرخوشی ها وعربده های  مستانه ی شما ، سهمشان سوختن باشد؟

خودشان که سوختند تا شما امروز خم به ابروهایتان نیاید، آیا تصاویرشان هم باید در آتش وحشیگری های شما بسوزد؟

 

آنان که آگاهانه رفتند، با علم و آگاهی به بی غیرتی شما، با علم  به بی معرفتی شما! با علم به قدر نشناسی شما! با علم به اینکه می دانستند راهشان را که نمی روید هیچ، روزی اینچنین بی حرمتی شان هم می کنید! اما رفتند! چون خاک سرشان می شد! ناموس سرشان می شد! رفتند بدون اینکه سهمی بخواهند از این انقلاب با علم به اینکه خوب می دانستند سهمشان از سفره ی انقلاب سرب است و سهم عده ای دیگر سکه .


و چه زیبا نوشت شهید مجید طیب طاهر برای امثال شما که :

«درباره ی مظلومیت شهدا می گویم. آنها رفتند از یک سو خوشحال که به کمال رسیدند و از سوی دیگر نگران که آیا کسی پا روی خونشان نمی گذارد؟ پس بدانید ای مردم که شهدا با بعضی از شما خون دل خوردند و همچون شمع سوختند و صحبتی نکردند . اما بدانید در روز یوم الحساب از شما سوال می کنند که در مقابل خون گرانمایه ی شهدا چه کردید»

 

مجید و امثال مجید خوب می دانستند، روزی عده ای بی غیرت مثل شما پیدا می شود که حرمت تصویرشان را هم نگه نمی دارند و به عکسشان هم رحم نمی کنند. اما با این وجود رفتند، چون غیرت حالیشان می شد.

تف به غیرتی که عکس شهدای شهرش را آتش می زند. در کشورهایی که بویی از اسلام هم نبرده اند، کشته شدگان جنگ برای مردمشان حرمت دارد و نه شنیده ام و نه دیده ام که در دنیا کسی چنین بی حرمتی هایی کرده باشد.

البته این را هم بگویم، در شهری که برخی  مدعیان قانون مداری اش آنقدر بی غیرتند که عکس های تبلیغاتی شان را روی تصاویر مقدس شهدا می چسبانند، تعجبی نیست که سرمستان پیروزی یک کاندیدا! بدمستانه، عکس شهدای شهر را به آتش بکشند.

 

آقایان مسئول! اگر هنوز از غیرت و معرفت چیزی باقی مانده است، این افراد را پیدا کنید تا تاوان بی حرمتی به شهدا و دلشکستی مادران و خانواده های شهدا را بدهند که هیچ تاوانی این درد و آتش شعله ور در دلهای ما را آرام نخواهد کرد.

اگر غیرتی مانده است، این بی غیرت ها را به سزای اعمالشان برسانید!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۱:۲۸
علی موجودی

بالانویس:

مختصر و مفید برای برخی از کاندیداهای شورای شهر که به عکس شهدا هم رحم نکرده اند.

 

من باور نمی کنم تو خادم باشی!

احساس تکلیف کرده ای لابد! مثل خیلی های دیگر! آمده ای خدمت کنی به مردم؟ می خواهی مرجع قانون باشی و شعار قانون مداری نوشته ای روی پوستر هایت؟ از تعهد حرف می زنی ! از اخلاق! از فرهنگ! از ولایت مداری! از تخصص! از تجربه! واز آبادانی شهر می گویی.

چه شعارهای قشنگی این روزها از تو در شهر پیچیده است! اما من همه ی این ها را فقط شعار می دانم. چرا که عالم بی عمل جز زنبور بی عسل نیست.

لابد داعیه دار پیمودن راه شهدا هم هستی! تویی که شاید توی تمام عمرت وصیت نامه ی یک شهید را هم باز نکرده ای تا بدانی از تو چه خواسته اند. تویی که همه چیز گوش کرده ای الا درد دل مادران شهدا را.

من که هیچ کدام از آن شعارهای  چسبیده به در و دیوارت را باور نکرده ام. اما خداییش به تندیس ها و درخت ها و تابلوهای متعدد کوچه و گذر و خیابان، رحم نمی کنی ، به  تمثال شهدا رحم کن. راهشان را نمی روی، پایت را روی عکسشان مگذار.

جالب است! امروز تو که ادعای خدمت به خلق را داری ، آمده ای ، عکست را و شعارهایت را چسبانده ای روی عکس کسی که خدمت به خلق را نه به شعار بلکه به عمل و با دادن خونش اثبات کرد. من چگونه با این همه قانون شکنی، قانون مداریت را باور کنم! تویی که چهار نفر نیروی ستادت را نمی توانی مدیریت کنی که حرمت شهدا را نگه دارند،  ادعای مدیریت شهر را داری؟من باور نمی کنم تو خادم باشی، کسی که عکس شهدا را از بین می برد و عکس شهداعمل می کند، خادم نیست. من باور نمی کنم تو خادم باشی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۳۵
علی موجودی

بالانویس1 :

دیشب وقتی گشتی نوی شهر می زدم، یاد این متن افتادم که  4 سال پیش ، خرداد 92، هنگام انتخابات شورای شهر منتشر کردم. اوضاع فرقی نکرده است. بدتر نشده باشد، بهتر نشده است. گفتم بد نیست دوباره این پست را بدون کم و کاست با هم مرور کنیم. 


بالانویس2:

این دلنوشته درد دلی بیشتر نیست. فقط خواهشی دارم. نه عروس خانم های جوان بخوانند و نه کاندیداهای خانم شورای شهر. همین.

 

کجا داریم می رویم؟

 

 

 

قدم می زنم. آرام آرام در بین ردیف ردیف کعبه غبار گرفته. سکوت شب های شهیدآباد ، آرامشی دارد که هرجایی نمی شود پیدایش کرد. می رسم به مزار«سید جمشید». روبرویش و نگاه در نگاهش. یاد گرفته ام که با نگاه حرف بزنم. سال هاست.

بوق بوق بوق . . .

آرامشم به هم می ریزد. برمی گردم سمت خیابان. ماشین عروس در بین ده ها موتور سوار محصور شده است. بوق بوق بوق .

یک لحظه برمی گردم سمت مزارها. مزار شهید صدیقی کمی دورتر است. محمود را مخاطب قرار می دهم و می گویم : «محمود جان ! می شنوی؟ بوق! بوق! یادت هست گفتی که وقتی آن روز فرا رسید و شما از یاد بردید که حوالی شهیدآباد هم رفیقی دارید. هر گاه که خواستید از جاده روبروی گلزار رد شوید، از همانجا و از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین. من آن بوق را بجای فاتحه از شما قبول می کنم. این هم بوق محمود جان!»

بوق بوق بوق .

برمی گردم سمت خیابان. داماد از ماشین پیاده شده است و دارد بین رفیق هایش می رقصد. عروس خانم نیمه عریان، دستش را از شیشه ماشین بیرون آورده است و با تکان دادن دسته گل ،هم آهنگ بوق بوق ، همسرش را همراهی می کند.بین آن همه نامحرم! که ظاهراً در چنین شبی نامحرم معنا ندارد. حیا هم بی معناست. انگار همه چشم ها باید عروس خانم را زیارت کنند و انتخاب داماد جوان را تحسین، و در این بین عروس خانم چقدر به خود می بالد که کانون این همه نگاه است.

مزار شهیدبیدخ آن طرف قطعه دوم گلزار است. بر می گردم سمتش و با بغض و اشک می گویم:

حسین! یادت هست گفتی : «خواهرم، حجاب تو سنگری است آغشته به خون من. یادت هست گفتی:خواهرم! بدان تفنگی که در دست من است چادری است که بر سر توست، اگر میل به سلاحم داری چادرت را سلاحم بدان » حسین جان پس سلاحت کو؟ چادر که هیچ! کاش سفارش به لباسی می کردی که نیمه عریان نباشد.

بوق بوق بوق

انگار توی سرم پتک می کوبند. می نشینم لبه مزار سید. سرم را می گذارم بین زانوهایم. بوق بوق بوق. صدای بوق مثل بمب توی سرم صدا می کند.

****************

صدای انفجار می پیچد توی گوشم. مردم آمده اند برای نجات افراد زیر آوار. دختر جوان غرق در خاک و خون افتاده است. می خواهند بلندش کنند و بگذارند روی برانکارد. در اوج بی رمقی فریادش بلند می شود.  نه. تو رو خدا نه! به من دست نزنین. شما نامحرمید.

- خیلی خون ازت رفته. تو این واویلا مَحرم از کجا بیاریم؟ زن این دور و بر نیست که.

و دختر فریاد می زندو گریه می کند، نه از درد زخم هایش. از درد اینکه مبادا نامحرمی پیکر نیمه جانش را بلند کند و بگذارد روی برانکارد.

- نمیدونم. تو رو خدا به من دست نزنید. قسمتون می دم.

فریاد دختر توی گوشم می پیچد. به همراه گریه هایش گریه می کنم. سرم را بلند می کنم.

****************

 جیق و بوق و فریاد است که بدرقه می کند تازه عروس جوان را. کجا دارد می رود؟  خانه بخت را نمی گویم. راه را می گویم. کجا داریم می رویم؟یک نگاه به خیابان و یک نگاه به مزارهای خاک گرفته. چه حس غریبی است. سوار موتور می شوم و  با بغض راه می افتم.خیابان ها شلوغ است. درو دیوار پر است از عکس های نامزدهای انتخابات. رنگ در رنگ و هر کس با یک ژست و فیگور.

ملت دارند مدام به در و دیوار عکس می چسبانند و در این میان عکس خانم ها هم به چشم می خورد. عکس هایی که ویژگی هایشان قابل توصیف نیست و گاه در قالب بنرهایی بزرگ با ژست های خاص و بَزَک های آنچنانی و چه راحت در معرض دید همه قرار گرفته است این تصاویر. این از آن صحنه قبل که دیدم و این عکس ها هم که پشت بندش. خیابان امام. خیابان شریعتی. آهنگ هایی که ستادهای انتخاباتی پخش می کنند. سرم گیج می رود.توی سرم صدایی مهیب می پیچد.

****************

 موشک خورده است در کوچه پس کوچه های اطراف خیابان شریعتی.مردم می دوند سمت محل انفجار. زن میان سالی نشسته است وسط خاک ها. خون آلود و شوکه. بچه هایش چند لحظه قبل تلویزیون تماشا می کردند.کمی که بهتر می شود جای بچه ها را نشان می دهد. اولی را مردم در می آورند. پسر بچه است. دومی را هم. او هم زنده است. کر و لال است و به زحمت به مردم می فهماند که یکی دیگر هم آن جا است. سومی دختر است. از زیر آوار که بیرون می آید: فریاد می زند: «روسری بهم بدین. چادرم کو؟»

****************

 کدام خیابان بود. راه خانه را گم کردم. کجا دارم می روم؟ کجا داریم می رویم؟ دختران دیروز دزفول ، شبها با جوراب و  مقنعه و چادر می خوابیدند تا اگر حتی قرار بود به بهشت هم بروند، بی حجاب نباشند. تا چشم نامحرم حتی به جسم بی جانشان هم نیفتد. مانده ام. بهشت که هیچ، یک صندلی شورا که بیشتر نیست. آن هم فقط برای چند سال. چقدر ارزان؟

برخی ارزش ها که دارد به حراج گذاشته می شود، قیمتش خیلی بیشتر است.کجا داریم می رویم؟ کجا دارم می روم.

 

خانه را پیدا کردم. سرکوچه ما هم انگار از همین تبلیغات نصب کرده اند. اما نه. بالایش نوشته است : «انا لله و انا الیه راجعون»

مادر همین همسایه بغلی است که فوت کرده است. به جای عکسش یک دسته گل گذاشته اند. چه دسته گل زیبایی است. عطرش کل کوچه را پر کرده است.

 

پانویس :

دو واقعه مطرح شده در متن فوق  واقعی بوده و مربوط به موشکباران های دزفول می باشد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۰۱
علی موجودی

بالانویس1:

این داستان را اسفندماه 94 ، حوالی انتخابات مجلس نوشتم. مرور دوباره اش، خالی از لطف نیست.

بالانویس 2:

فردا هم پنجشنبه است. احتمالا عصر این پنجشنبه های مانده به انتخابات، شهیدآباد پر بشود از بهروزهای داستان «پلاک اروند»



 پلاک اروند

داستان کوتاهی در خصوص این روزهایی که دارد می گذرد

 با کت و شلوار جدیدش و قامتی که سعی می کرد با راست راست راه رفتن، جلب توجه کند ، وارد بهشت آباد شهر شد. به آدم های کت و شلواری همراهش گفته بود که طوری دور و برش راه بروند که همه متوجه شوند آدم مهمی آمده است.

هنوز چند قدمی نرفته بود که  حرکت تعدادی آدم کت و شلواری دیگر توجه اش را جلب کرد.  خوب که دقت کرد ، یکی دیگر را دید مثل خودش. با آدم هایی که دور و برش مثل عصا قورت داده ها راه می روند.

این وسط لبخند مردمی که داشتند نگاه می کردند و با انگشت آنان را به هم نشان می دادند،  واضح به چشم می خورد. راهش را ادامه داد.  دقایقی چرخید بین مردم؛ اما کسی تحویلش نگرفت.  بجز همین آدم های دور و برش که مدام بادیگارد وار ، انگشت را می گذاشتند روی هنزفریِ توی گوششان و با آدم های خیالی آن سوی خط  زمزمه می کردند برای جلب توجه. کسی توجهی نمی کرد بهشان. برخی آدم ها فقط از دور، سلامی می دادند و یا دستی بلند می کردند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۱۶
علی موجودی

بالانویس:

روز به روز بیشتر شاهد درد و رنج کشیدن بچه های جانباز هستیم. شیمیایی ها ، قطع نخاعی ها، جانبازان اعصاب و روان و هر کس که به نوعی زخمی و دردی از آن روزهای حماسه و ایثار در وجودش به یادگار دارد.  اما چقدر حق و حرمت این بچه ها در جامعه نگهداری می شود؟ بجز تهمت ها و نیش و کنایه هایی که از این ور  و آن ور می شنوند، چه سهمی دارند؟

در کشورهایی که بویی از اسلام نبرده اند، مجروحین جنگ هایشان حرمتی دارند وصف نشدنی و حق و حقوقی که کمتر کسی از شهروندانشان دارد؛ اما در کشور ما، جز اینکه ده ها مدل تهمت ببندیم بیخ ریش خودشان و خانواده هایشان و روز به روز بیشتر بی خیالشان شویم، برایشان چه کرده ایم؟

آنان که امروز میزها را تصاحب کرده اند، آن روزی که این بچه ها خون می دادند که خاک و ناموس ندهند، در کدام جزیره ی خوش آب و هوا آفتاب می گرفتند؟

چه خوب بود تنها نشانه از جانبازان را که همین «روز جانباز» موجود در تقویم است را هم برمی داشتند. مثل بسیاری از حقوق و حرمت هایی که در خصوص جانبازان این مرز و بوم برداشته شده است.

 

ثبت با سند برابر نیست!

این فقط یک داستان کوتاه است. اماشاید گاهی به حقیقت هم پیوسته باشد! خدا بهتر می داند!

برو بیرون دیگه! اینقدر روی اعصاب ما راه نرو! این استکان چای را زهرمارمون کردی آخه!چقدر بگم نمیشه! چقدر بگم ! زبونم مو درآورد. کمیسون بنیاد تایید نمیکنه؛ تا گواهی مجروحیت و بستری تو بیمارستان نباشه، جانبازی شما تایید نمیشه. برو بیرون آقا!برو بیرون بزار به کارمون برسیم.

دکتر از پشت میزش بلند می شود و می آید سمتت. دستت را می گیرد تا به سمت بیرون اتاق هدایتت کند. محترمانه تَرَش این است که بندازدت بیرون از اتاق! مجبور می شوی همگام با قدم های او تندتند گام برداری که نخوری زمین. دستت را می گیری به چهارچوب در و سرفه هایت دوباره شروع می شود. زانوهایت خم می شوند و احساس می کنی چشمت دارد سیاهی می رود. صدای فریادهای دکتر توی سرت مثل بمب صدا می کند. بوم...! بوم...!

******** 

بوم...!  بوم...! 

انفجار پشت انفجار! مهدی ، کنارت می خورد زمین. جفت پاهایش ترکش خورده است. هنوز داری با چفیه زخم هایش را می بندی که بوی سیر می پیچد توی فضا! فریادها بلند می شود: «شیمیایی! شیمیایی!» ماسکت را برمی داری. یک نگاه به مهدی می اندازی که دارد از درد به خودش می پیچد.

مهدی! پس ماسکت کو؟! مهدی در حالی که دندانهایش را از درد به هم فشار می دهد و چشم هایش را می بنند، می گوید: « نمی­دونم! انگاری افتاده!»

ماسکت را می گذاری روی دهان و بینی مهدی.دست هایش چنان توانی ندارد که مانع کارت شود. چفیه ات را با ته مانده آب قمقمه خیس می کنی و می گیری جلوی دهنت و با دست دیگر بازوی مهدی را می گیری. بلند شو...! بلند شو...!

 ******** 

بلند شو...! بلند شو...!

دکتر است که بازویت را گرفته است و می خواهد از بین چارچوب در بلندت کند. بلندشو بابا! از این فیلم ها زیاد دیدیم ! هر کس هر جوری نفسش بالا نمیاد، میخواد یه جوری بچسبوندش به جنگ! به شیمیایی! اصلاً از کجا معلوم شیمیایی باشی؟! باید ثابت کنی مجروح شدی! چندبار بگم باید گواهی مجروحیت داشته باشی! گواهی بستری تو بیمارستان! بلند شو برو بیرون وگرنه زنگ می زنم حراست ها!  

نای بلند شدن نداری ، اما سعی می کنی بلند شوی. تمام بدنت می لرزد و سرفه امانت نمی دهد. بغضی غریب توی گلویت بالاو پایین می کند. این بار با دو دستش می زند زیر بغل هایت و همزمان هل می دهدت به سمت بیرون اتاق! بلندشو...! بلندشو دیگه...!

 ******** 

 بلندشو...! بلندشو دیگه...!

باید برگردیم عقب مهدی جان! فایده ای ندارد. مهدی از هوش رفته است. چفیه را می بندی دور دهان و بینی ات و مهدی را کول می کنی. وزنش انگار چند برابر سنگین تر شده است. چپ و راست خمپاره می خورد کنارت و تو نفس نفس زنان می دوی. از دور چشمت می افتد به خاکریز خودی! نور امید در دلت شعله می گیرد و به مهدی که صدایی از او بلند نمی شود می گویی: «مهدی ! یه کم دیگه طاقت بیاری رسیدیم! فکر نکن میزارم زودتر از من بری ها! »

سرعت گام هایت را که بیشتر می کنی، حس می کنی چیزی دارد می چکد روی صورتت. بارش خمپاره کمتر شده است. مهدی را می گذاری زمین. چشم در چشم های نیمه باز مهدی که می اندازی ، دلت هری می ریزد پایین! سرش! صورتش! باورت نمی شود! همین چند دقیقه ای که روی کولت بوده است، ترکش مأمور کار خودش را کرده است.

ماسک را برمیداری. ماسک دیگر نه به درد مهدی می خورد نه به دردتو. با دست تند و تند می زنی توی صورتش.  مهدی دیگر نفس نمی کشد. اما تو مدام فریاد می زنی: جان من چشماتو باز کن...! جان من چشماتو باز کن...!

 ******** 

جان من چشماتو باز کن...! جان من چشماتو باز کن...!

دخترک کوچک توست که دارد می زند توی صورتت! بابا! جون زهرا چشماتو باز کن! دکتر زیربغل هایت را ول می کند و می رود توی اتاقش!

بابا! چرا دوباره اومدی اینجا! چرا باز اکسیژنتو نبردی با خودت! مامان الان میاد! بابا نگران نباش!گوشواره هام بود که برا تولدم خریده بودی! من گوشواره میخوام چیکار! با مامان بردیم فروختیمشون و داروهاتو گرفتیم! چشمانت را به زور باز می کنی!هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است تا ببیند تو چرا زمین خورده ای! یک چشمت مات اشک های زهراست که تند و تند پایین می آید و می چکد روی صورتت و چشم دیگرت دوخته شده است به ته راهرو!  

زینب روزهای سختی تو دوان دوان دارد می رسد. سید! سید! جان زینب بگو چت شده باز؟! چرا دوباره اومدی اینجا آخه!؟ مگه نگفتم نیا. مگه نگفتم شده خونه ی این و اون رخت بشورم ، امانمی ذارم بی دارو و دوا بمونی! چند بار اومدی و نتیجه نگرفتی.چندبار اومدی و دوا و داروت که ندادن ، چند تیکه هم بارت کردن. بغض زینب لابلای گریه های دخترت زهرا به گریه تبدیل می شود.

مگه قرار نبود نیای! دیگه باید انگ معتاد و تریاکی بزن بهت که نیای! قرار بود دیگه پاتو اینجا نذاری! قرارمون این نبود! بخدا قرارمون این نبود!

  ******** 

قرارمون این نبود! بخدا قرارمون این نبود!

مهدی جون قرارمون این نبود تنهایی بری! یادته؟! خودت قول داده بودی! آخه من چطور به مادرت خبر بدم! با چه رویی برگردم شهر؟! جواب مادرت رو چی بدم آخه! و مهدی انگار که صدایت را شنیده باشد، آرام دارد لبخند می زند.

چشاتو باز کن مهدی! نفس بکش مهدی!  نفس بکش...! جان زهرا نفس بکش...!

  ******** 

نفس بکش...! جان زهرا نفس بکش...!

دست همسرت است که سرت را بالا می آورد و ماسک را می گذارد روی صورتت. نفس بکش! جون زهرا نفس بکش سید! هیچی نیست! من پیشتم سید! فقط نفس بکش عزیزم! و هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است.

از دور داری یک نفر را می بینی که می آید سمتتان. چقدر قیافه اش آشناست. هنوز تار می بینی. صدای زینب رنج کشیده ات، هنوز در گوشت می پیچد که: نفس بکش! نفس بکش سید! جان زهرا نفس بکش سید!  اما نگاه تو محو انتهای راهرو همچنان مانده است.

صدای شیون همسر و دخترت دارد کم کم در گوشت آرام و آرام تر می شود و کم کم  دیگر قطع می شود و تو فقط دهانشان را می بینی که باز و بسته می شود.

نزدیک تر می آید. چقدر آشناست این قیافه. تصویر پیش رویت شفاف تر می شود. اشتباه نمی کنی! مهدی است! آری خود مهدی است! مگر می شود بعد از آن همه سال رفاقت مهدی را نشناسی!  مثل همان روزها. جوان و شاداب و سرحال. با خنده می آید سمتت!  دستش را دراز می کند، اما تو نمی توانی دستت را بلند کنی! دوباره دستش را جلوتر می آورد. تمام توانت را می گذاری توی دستت و دستت را بلند می کنی.

دستت که به دست مهدی می خورد ، گرمایش را حس می کنی. دستت را می فشارد و آرام می گوید: پاشو بریم سید. پاشو پهلوون! دیگه همه چی تموم شد.

گرمای دست مهدی از دستت به کل وجودت سرایت می کند و تکثیر می شود در تار و پودت و انگار نه انگار که دردی داشته ای. عجب عطر خوشی این اطراف پیچیده است. عجیب تر اینکه داری بدون اکسیژن به راحتی نفس می کشی. سالها می شد که چنین راحت نفس نکشیده بودی. چه لذتی دارد برایت این نفس های بدون درد.

مهدی دستت را می گیرد و بلندت می کند؛اما یک لحظه برمی گردی. خودت را می بینی که روی زمین افتاده ای و از دهانت خون می آید.زینب دارد می زند توی سر خودش و شیون کنان فریاد می زند: کمک! مردم کمک کنین!  سید! سیدم! نفس بکش! تو رو خدا نفس بکش! و زهرا دخترت مدام دستهایت را تکان می دهد. بابا! بابا پاشو! بابا چی شده!

فریاد دختر کوچکت در شیون های همسرت گم شده است.اما هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است که ببیند چه شده است.

چقدر سبک می توانی حرکت کنی!می روی و  توی اتاق دکتر سرک می کشی. چشمش را دوخته است توی مانیتور و دارد چایش را سر می کشد. مهدی دوباره دستت را می کشد! بیا بریم سید! بیا بریم بچه ها منتظرتن!

 

دوباره مسیر نگاهت می رسد به زینب و زهرایی که بالای سر سیدِ افتاده روی زمین، فریاد می زنند! می خواهی برگردی سمتشان که مهدی دستت را دوباره می کشد و می گوید: « بیا! از آسمون بهتر می تونی مراقبشون باشی سید! بیا بریم»

تو و مهدی آرام آرام پله های بنیاد را پایین می آیید و صدای شیون همسرت هنوز توی گوشت آهنگ درد می زند. نفس بکش سید! تو رو خدا نفس بکش!

هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۴۹
علی موجودی

بالانویس1:

داشتم برای روز جانباز مطلب می نوشتم که خبردار شدم پدر شهیدان عبدالحسین و عبدالحمید خبری به فرزندان شهیدش پیوسته است. کسی که حسینش را با دست های خودش داد دست خاک و 35 سال چشمش به در ماند تا از پیکر حمیدش خبری بیاید که نیامد و در این بین همسرش هم سال ها پیش به مهمانی فرزندان شهیدش رفت.

 

بالانویس 2:

روایت عارف شهید، عبدالحسین خبری را بچه های « گروه روایتگران شهدای دزفول» سال گذشته در کتاب «آسمان خبری دارد» به چاپ رساندند. حسین خبری حق بزرگی بر گردن من دارد، حقی که مرا مکلف می کند، چند کلامی از بابای زجرکشیده و صبورش بنویسم.

 

بالانویس 3:

حسین در شب میلاد امام حسین(ع) به دنیا آمده است و اینک عجب جشن تولدی خواهد شد در آسمان با حضور حسین، حمید ، مادر و  فرشتگانی که روی بالشان ، پدر را به جشن تولد حسینش خواهند رساند و البته عجب دیدنی خواهد بود دیدار پدر با حمیدی که 35 سال بی خبری از او «حاج عبدالنبی خبری» را یعقوب واره کرده بود.

 

به نام پدر

چند کلامی در خصوص مرحوم حاج عبدالنبی خبری ، پدر شهیدان عبدالحسین و عبدالحمید خبری

 

 

به­ نام پدر

قبل از این­که از حسین حرفی به­ میان بیاید، باید از«حاج عبدالنبی»گفت؛ پدری که نمونه­ ی ادب و اخلاص و احترام است و حسین و حمید، هردو تربیت یافتگان مکتبش بودند و مدیون رزق حلالی که بر سر سفره ­شان می­ گذاشت. مدیون تربیت دینی او و پرورش در دامان پاک مادری فاطمی. حاج عبدالنبی، در لحظه لحظه ­ها­ی زندگی­ اش سختی را تجربه کرده است. سختی­ هایی که فقط دو موردش شهادت حسین و حمیدش هستند. «حمید»ی که تنها چندماه بعد از شهادت حسین رفت و دیگر برنگشت که برنگشت. اما این مرد، ایوب­ وار خم به ابرو نیاورد. در مقابل هیچ مشکلی کم نیاورد و ذکر از زبانش قطع نشد و هیچ­گاه ندیدم از مشکلاتش شِکوه کند و جز شُکر خدا کلامی بر زبان جاری کند. با وجود تمامی مشکلات گفته بود که حقوق هر دو فرزند شهیدش را به حساب کمیته­ ی امداد واریز کنند.

وقتی پدر این است، وقتی پدر کوهی از صبر و استقامت است، وقتی پدر آینه­ ی تمام نمای یک مؤمن واقعی است که گام به گام در مسیر قرب قدم برمی­ دارد، این­که حسین و حمیدش به درجاتی معنوی در دنیا می­ رسند و به بالاترین درجه در آخرت، جای تعجب نیست.

راوی: عظیم مقدم دزفولی

 

دائم الذکر

  پدرش دائم ­الذکر بود. من همیشه ایشان را در حال ذکر می­ دیدم. گاهی که برای احوال­پرسی یا پرسیدن مسئله­ ی شرعی مراجعه می­ کرد، به گونه ­ای حرف می­ زد و چنان قیافه­ ی بشاش و مصممی داشت که انگار هیچ غم و غصه­ ای ندارد، در حالی­که من از بسیاری از مشکلات ریز و درشت او باخبر بودم. مشکلاتی که هر کدامشان می­ توانست کمر آدم را خم کند؛ اما او مصداق «اَلمُؤمِنُ بُشرُهُ فی وَجِهِهِ وَحُزنُهُ فی قَلبِهِ » بود. حسین پسر چنین پدری بود.

 راوی: حجه الاسلام مرتضی بیگدلی

 

میوه درخت عشق  

 حسین و حمید ثمره و میوه­ ی زندگی پدر و مادری بودند که همواره در مسیر رضایت پروردگار طی طریق می­ کردند. پدری که رزق حلالش بهترین هدیه و ارمغانش برای خانواده بود و دفاع از حریم انقلاب را تکلیف می دانست.

او پس از شهادت دو پسرش گفت:«منم دوست دارم بِرَم جبهه، اما اجازه نمی­دن که بِرَم» گفتم:«شما که با تقدیم حسین و حمیدت دینت رو به اسلام و انقلاب ادا کردی! »

گفت: «حسین و حمید برا خودشون رفتن! منم می­ خوام برا خودم برم! » اما مسئولین هیچ گاه اجازه ندادند که این پدر بزرگوار پایش به جبهه برسد.

بعد از شهادت دو فرزندش، روزی در سرمای زمستان بار سفر بست و راهی قم شد. شنیدم تمامی وجهی را که بنیاد شهید به او داده بود، سپرده بود دست علما و برگشته بود. حسین در چنین مکتب­ خانه ­ای سواد عاشقی آموخته بود. 

 راوی: سید سعید مرتضوی

 

 مدیون پدر

حسین، «حسین بودن» خود را مدیون پدرش بود؛ پدری که با رزق حلال و زحمات فراوان و تحمل زجر­های فراوان توانسته بود فرزندانش را بزرگ کند و از همان کودکی پایشان را باز کند به مسجد و حسینیه و هیأت. از همان کودکی اهل نماز و روزه بارشان بیاورد. اهل انجام واجبات و ترک محرمات و سرانجام، هم حسینش را داد و هم حمیدش را.

این پدر خم به ابرو نیاورد. حتی خودرو پیکانی را که بنیاد شهید بهشان داده بود، بخشید به جبهه. وقتی همسرش (مادر شهیدان حسین و حمید خبری) هم از دنیا رفت حتی نگذاشت بچه­ های بسیج برایش مراسم ویژه­ ای بگیرند. گفت: «این بچه­ ها را در راه خدا داده ­ایم و بچه­ ها هم وظیفه ­ای داشته ­اند که انجام داده­ اند. این بچه­ ها برای هدایت من آمده بودند و در راه خدا رفتند»

بدیهی است از چنین پدری، باید هم چنین فرزندانی به جامعه تقدیم شود.

راوی: آقای بصیری

 

 این پسر متفاوت است  

 در جلسات قرآن حسینیه ­ی اباالفضل(ع) و نیز مسجد لب خندق با هم بودیم. یک شب پدرش آمد و نشست کنار مسئول جلسه­ مان و شروع کرد با او درباره­ ی حسین حرف زدن.

می­ دانستم که پدرش به او علاقه­ ی فراوانی دارد و حسین را از سایر فرزندانش بیشتر دوست دارد. طوری حرف می­ زدند که می­ شد صدایشان را شنید. پدرش با انگشت، حسین را نشان داد و گفت:«این پسرم غیر از بقیه­ ی بچه­ هامه !» 

برایم جالب بود که یک پدر، یکی از فرزندانش را متفاوت از دیگر فرزندانش بداند. البته حسین برای ما هم متفاوت بود. در همان سال­ های نوجوانی، مدام می­ گفت:«دوست دارم شهید بشم و از دنیا و گناهاش راحت بشم. انسان به دنیا اومده که بره پیش خدا، اما دوست ندارم به مرگ طبیعی از دنیا برم » و این صحبت­ ها از زبان کسی که سیزده­ - چهارده  سال بیشتر ندارد، عادی نبود.

راوی: محمد صیاف

 

به اطلاع امت شهید پرور دزفول می رساند، مراسم تشییع «مرحوم عبدالنبی خبری » پدر شهیدان والامقام عبدالحسین و عبدالحمید خبری ، فردا سه شنبه رأس ساعت 16:30 از مقابل آستانه متبرکه سبزقبا به سمت گلزار شهدای شهیدآباد و مجلس ترحیم آن مرحوم از ساعت 21 الی 23 در مسجد لب خندق برگزار خواهد شد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۳۱
علی موجودی

آیا این وعده وفا می شود ؟

 روایت وعده ای که مسئولین برای بازسازی یادمان شهدای گمنام دزفول داده اند

12 بهمن ماه 95  یادمان شهدای گمنام دزفول تخریب می شود و سپس دنباله ی ماجرا . . .

 

( 40 روز بعد از تخریب )  

مصاحبه مدیر مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول در 21 اسفند ماه 95 :

« شهرداری برای تقلیل هزینه ها تخریب مقبره را به عهده گرفت و حالا دیگر پیمانکار باید مشغول به کار گردد و ان شاء الله اگر مسئولین مربوطه همکاری لازم را صورت دهند، برای سوم خرداد بخش اعظم آن آماده می شود

 

( 55 روز بعد از تخریب )

7 فروردین 96، سردارکارگر، رئیس بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس، ضمن زیارت قبور شهدای گمنام خواستار تسریع در روند ساخت بارگاه این عزیزان شد.

 

( 64  روز بعد از تخریب )

مصاحبه مدیرکل مرکز حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس خوزستان مورخ 16 فروردین 96 :

« در سفر اخیر سردار کارگر به استان و بازدید ایشان از مرکز فرهنگی دزفول مقرر شد که مرکز و یادمان شهدای گمنام این شهر در (چهارم خرداد ماه) سال جاری که مصادف است با روز مقاومت مردم دزفول به بهره برداری و افتتاح رسمی برساند .»

 

( 66 روز بعد از تخریب ) 

با پیگیری های مکرر یکی از اعضای شورای شهر، در مورخ 18 فروردین 96، پیمانکار بالاخره  کار پی کنی  را آغاز  و روند بازسازی شروع شد.

 

(و بالاخره امروز 7 اردیبهشت ماه 96 ، 86 روز بعد از تخریب )

وضعیت مزار این هشت شهید در تصویر زیر مشخص است:

 

 

تصویری یادمانی که قرار است ساخته شود ( با عیوب مختلف در طرح ، که حداقل این عیوب مسقف نبودن آن است) به شکل  تصویر زیر است:

 

و حالا یک سوال :

آیا به نظر شما تا روز موعود آقایان، یعنی چهارم خرداد، یادمان تصویر شده  ساخته می شود؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۰:۴۶
علی موجودی

به یاد «بی بی»

 

 

*** در پیچ و خم کوچه ی تنگ بازارچه، چشمم می افتد به سینی پر از گوجه سبزهایی که از دور هم چشمک زدنشان را حس می کنم. بزاقم بدجوری ترشح می کند و دهنم پر از آب می شود. کودک درونم در مقابل این «اُلی سُز»ها بدجوری بهانه می گیرد. چند قدم جلوتر می روم. می دانم وقتی «اُلی سُز»ها نوبرانه باشند، قیمتشان بالاست. اما در مقابل شیطنت کودک درونم، کم می آورم و نزدیک تر می شوم و قیمت را می پرسم.

 

 سی سال پیش:

فروشنده که قیمت را می گوید، بابایم چهره اش در هم می رود و می گوید: «چا غارَتَه ؟»  دستش را می کِشَم و می گویم:« نَمخِری ؟ » می گوید :«بابا! دو هفته دگه ارزونِ بووِن! اوسون سیته خِرُم!»

بهانه گیری نمی کردم. نسل ما این طوری بود. تلاش شبانه روزی باباهایمان را که برای درآوردن یک لقمه نان می دیدیم، می فهمیدیم که نباید روی حرف بابا و مادری که همیشه تکیه گاه بابا بود، حرفی بزنیم. اما حکایت این «اُلی سُز»ها چیز دیگری بود. هر جوری هم که با دلم کشتی می گرفتم، نمی توانستم بی خیالشان شوم. از کنار مرد فروشنده که رد می شدیم، بر می گشتم و با حسرت نگاهشان می کردم و آب دهانم را قورت می دادم.

همیشه حکایت همین بود. میوه ی نوبرانه را نه من، که بسیاری از دوستان و همشاگردی هایم هم، نمی توانستند بخورند. همه حال و روزمان شبیه هم بود. اما من یک برگ برنده داشتم. برگ برنده ای که باعث می شد همه ی  میوه های نوبرانه را در اوج نوبرانه بودنشان، بخورم.

برگ برنده ی من «بی بی» بود. یک لحظه نور امید در دلم جوانه زد. فردا پنجشنبه بود و مثل همیشه برنامه ی خانواده ی ما این بود که برویم «شهیدآباد».

می دانستم بی بی همیشه میوه های نوبرانه را می خرد و می آورد سر مزار «عمو هادی»! نه اینکه وضع مالی اش خوب بود! نه! «بی بی»  توی آن اوضاع و احوال روزگار قدیم، سیزده تا بچه بزرگ کرده بود. توی خانه گلاب و عرقیات می گرفت و کمک خرجی بود برای بابابزرگ، اما همیشه برای عمو هادی سنگ تمام می گذاشت. با همان شندرغازی که از گلاب گیری اش به دست می آورد، هر هفته می رفت و از میوه فروش محل بهترین میوه ها را می خرید و می آورد شهیدآباد.

مادرم می گفت:«خدا رحمت کند هادی را! از وقتی که هادی شهید شد، بی بی شکست! انگار بی بی فقط همین یک پسر را داشت!» من آن روزها، زیاد از این حرف ها سر در نمی آوردم! لحظه شماری ام برای شهید آباد رفتن، خوراکی هایی بود که بی بی می آورد شهیدآباد.

اول قبر عمو هادی را می شست و بعد روقبری پولک دوزی شده ی سبزی را که خودش با گریه دوخته بود و هر سال هم عید نوروز عوضش می کرد، از توی «علاگه» در می آورد و پهن می کرد روی قبر عمو هادی. بعد هم قرآن و بعد هم دو تا گلاب پاش را که یا از گلاب پر کرده بود و یا از عرق نعنا! می گذاشت روی روقبری!

و بعد نوبت می رسید به خوراکی ها! و من چشم بر نمی داشتم تا سبد پر از «اُلی سُز»  های درشت را بگذارد روی رو قبری! کمی دورتر می ایستادم تا خودش صدایم کند. هر کس که می آمد و می نشست کنار مزار عموهادی و فاتحه اش را می خواند، بی بی از توی گلاب پاش ها، گلاب و عرق نعنا می ریخت کف دستش و می گفت:«کُتِه زَن رییت!»

عجب گلاب و عرق نعنایی هم بود خداییش! طوری که وقتی می خواست برود خانه و باقیمانده ی گلاب و عرق نعنا ها را می ریخت روی سنگ قبر عموهادی، عطرش توی کل قطعه ی یک شهیدآباد می پیچید!

لحظه شماری می کردم تا بی بی صدایم کند! « علی! عزیزم بیو اُلی سُز».  قند توی دلم آب می شد و می رفتم نزدیک. صبر می کردم تا خود بی بی مشتش را پر کند و بریزد توی دستم، آخر مشت بی بی از مشت من بزرگ تر بود و بیشتر اُلی سُز می گرفت.

اُلی سُزها را که می گرفتم، می ریختمشان توی جیب های کوچکم و هر کدامشان را با چند گاز کوچک و آرام آرام می خوردم تا دیرتر تمام شوند و چندتایش را هم می گذاشتم تا برسم خانه و با نمک بخورمشان و به گمانم اُلی سُزهایی که بی بی می آورد شهید آباد ، از همه ی اُلی سُزهای عالم خوشمزه تر بود.

 

*** صدای مرد فروشنده مرا به خود آورد! «آقا! اَر نخی خِری، فرما!» . نمی دانم چند دقیقه روبروی آن بیچاره و سینی گوجه سبزهایش ایستاده بودم و کاسبی اش را کساد کرده بودم.

پهنای صورتم را چند قطره اشک خیس کرده بود. رفتم سمت ماشین. غروب پنجشنبه بود. با بغض راه افتادم سمت شهیدآباد! قطعه ی شهدا خلوت خلوت بود. نه از روقبری ها خبری بود و نه از بی بی هایی که بیایند و به شهیدشان سر بزنند.

آن روزها، نه حکایت بی بی من، که حکایت  همه ی مادران شهدا همین بود. اینکه عصرهای پنجشنبه، بهترین خوراکی های خانه را بیاوردند روی مزار شهیدشان و تعارف کنند به کسانی که برای فاتحه خواندن می آیند و چه شوری بود در قطعه شهدا و چقدر شلوغ بود آنجا! سنت عصر پنجشنبه اکثر دزفولی ها ، رفتن به شهیدآباد بود و بهشت علی! چرا که هر کدام از دزفولی ها ، از شهید و شهادت سهمی داشتند. اما این روزها قصه خیلی تفاوت دارد و قطعه شهدا مشتری های همیشگی اش را از دست داده است.

سنگ مزار عموهادی مثل همان روزها، خیس بود و بوی گلاب می داد و چند شاخه گل رویش بود. یحتمل کار یکی از عمه ها بود که وارث سنت بی بی بودند.

بی بی کمی آنطرف تر، توی «قطعه صالحین» خوابیده بود. رفتم کنار مزارش. چشمم را دوختم به نوشته های روی مزار و سعی کردم چهره ی بی بی را با همان لبخند همیشگی اش تصور کنم. اشک هایم  بی اختیار سرازیر شده بود. از پشت پرده ی اشک هایم، چهره ی بی بی را می دیدم که مشتش را پر کرده است از اُلی سُزهای نوبرانه و می گوید: «علی! عزیزم بیو اُلی سُز»

 --------------------------------------------

 شادی روح عموی شهیدم، محمدهادی موجودی و بی بی و بابا نبی که سال هاست مهمان عموهادی هستند و شادی روح کلیه پدران و مادران شهدایی که به فرزند شهیدشان پیوسته اند، صلوات و فاتحه ای قرائت کنید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۳۶
علی موجودی