الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۶ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است

بالانویس 1:

مردادماه 95 بود که طلبه و پاسدار شهید حسین ناجی در «الف دزفول» معرفی شد. (اینجا ) حسین شخصیتی دارد که با یکی دو خاطره نمی شود به آن پرداخت، همانگونه که نمی شود دریا را در لیوان جا داد، اما مرور سبک زندگی و تفکر و دیدگاه های حسین ناجی را باید به عموم مردم توصیه کرد. خصوصاً طلبه ها ، پاسداران و نیروهای نظامی و انتظامی ، مدیران  و خصوصاً مسئولین مجموعه های فرهنگی. حسین شخصیتی خارق العاده ، کم نظیر و از دیدگاه من،  بی نظیر است.

 

بالانویس2:

کتاب خاطرات شهید حسین ناجی نیز که به همت جوانان گروه «روایتگران شهدای دزفول» که یک گروه کاملاً مردمی است و وابسته به هیچ نهاد و ارگانی نمی باشد،  در حال نگارش است و تا کنون شصت درصد پیشرفت داشته است و به یاری خدا تا اواخر اردیبهشت ماه، کار نگارش اولیه آن به پایان خواهد رسید و اگر لطف خداوند و عنایت شهید همچنان مداوم باشد، در نیمه اول سال 96 به چاپ خواهد رسید.

 

بالانویس3:

همایش بررسی ابعاد شخصیتی طلبه و پاسدار شهید حسین ناجی به همت خانواده و رفقای مخلص و بی ریای حسین، قرار است به یاری خدا، چهارشنبه دوم فروردین ماه96، ساعت 8 شب در حسینیه ثارالله برگزار شود. به تأکید توصیه می کنم که حضور در این برنامه را از دست ندهید.

 

 ناجی دل ها

مروری بر چند خاطره ی کوتاه از عارف شهید حسین ناجی به بهانه ی برگزاری یادواره ی شهید

 

معلم بی حجاب

کلاس سوم دبستان، از مدرسه فرار می­ کرد. گاهی کار به تنبیه هم می­ کشید، اما اعتراضی نمی­ کرد و فقط در برابرم ساکت می­ نشست. روزی نشاندمش و در نهایت محبت و ملایمت با او حرف زدم و اصرار کردم که دلیل مدرسه نرفتنش را بگوید. زبان باز کرد و پرده برداشت از رمز و راز قصه­ اش. گفت: «چرا معلم ما یه خانمه؟! من خوشم نمیاد! اون بدون حجاب میاد سر کلاس! من تحملشو ندارم! خوشم نمیاد برم روبروی یه خانم بی­ حجاب بشینم! وقتی چشمم بهش میفته وحشت می­ کنم! ازش بدم میاد مامان!» حرف­ های حسین کودکانه نبود. باطن مصفا و روح بزرگِ بزرگمرد کوچکی که روبرویم با بغض نشسته بود، با اصرار و دلیل و برهان آوردن و توجیه­، آرام نمی­ گرفت. حسین آنجا تصمیم بزرگی گرفت و من هم به دلیل خدایی بودن تصمیمش، مخالفتی نکردم. او مدرسه را ول کرد و به قول امروزی ها ترک تحصیل کرد.

راوی : مادر شهید

 

شکنجه

در طول دوره ­ی آموزشی خدمت سربازی و در آن گرمای طاقت­ فرسای دزفول کل ماه رمضان آن سال را روزه گرفت که به دلیل همین روزه گرفتن چقدر آزارش داده بودند، خدا می­ داند. یکی از ظهرهای تابستانِ ماه رمضان، به دلیل اینکه در مسجد برای سربازان سخنرانی می­ کند، او را روی آسفالت داغ پایگاه، با زبان روزه، سینه خیز می­ برند و از او می­ خواهند که بگوید چرا چنین برنامه­ هایی در پایگاه برگزار می­ کند. اما حسین لام تا کام حرف نمی­زند و دست از کارش هم نمی­ کشد.  این قصه ، غیر از داستان چند هفته زندانی و شکنجه شدنش در زندان پایگاه، با انواع شکنجه های روحی و جسمی بود.

راوی : مادر شهید

 

 مسیر ما، مسیر وقت گذرانی نیست!

همیشه از وقتش به بهترین شکل ممکن استفاده می­کرد. در دوران جنگ و در آن جمع­ های صمیمی بچه­ ها هم کمتر می­ شد حسین را در حال شوخی و مزاح و بگو و بخند دید. نه اینکه آدم عبوس و به قول امروزی­­ ها خشکه مقدسی باشد، نه! خصیصه­ اش شوخ طبعی و بذله­ گویی نبود. گاهی در دورهمی­ های بچه ­ها و گاهی هنگام ورزش کردن و گه­گاهی که زمینه ­اش فراهم بود،  شوخی و خنده هم با او داشتیم، اما آنچه در غالب ذهن ها از حسین به یادگار مانده است، بیشتر تصاویر قرآن و دعا خواندن حسین در گوشه و کنار منطقه است.

شاید تاثیرگذارترین امربه معروف­های حسین از طریق عمل خودش بود. حسین را عمدتاً در حال عبادت و راز و نیاز می­ شد پیدا کرد و این عمل به همان تذکر معروفش بود که «مسیر ما، مسیر وقت گذرانی نیست! »

راوی : سردار عطار زاده

 

 بیت المال

اوایل شروع جنگ تحمیلی ، حسین در سپاه مشغول بود و من مسئول بسیج خواهران بودم. حسین با ماشین سپاه آمده بود خانه. از او خواستم تا مرا با ماشین برساند به محل بسیج خواهران. سوار شده و با خودم گفتم، الان فرصت خوبی است تا با حسین در خصوص ازدواجش صحبت کنم. اما ضبط ماشین را روشن کرد اجازه حرف زدن نداد.

بعدها گفت :« خواهر! آن روز نمی­ خواستم به هیچ نحوی از ماشین سپاه استفاده شخصی کرده باشم، حتی دوست ندارم توی ماشینی که متعلق به بیت­ المال است حرف شخصی بزنم!» تا این اندازه حساس بود به مسائل بیت المال.

راوی : خواهر شهید

 

 کمیل به سبک حسین

رفتم و نشستم کنار حسین. ضبط صوتش را روشن کرد. نوای دعای کمیل در سکوت سرد شهیدآباد پیچید. هنوز اولین بند دعا بود که حسین شروع کرد به گریستن. سرم را انداختم پایین تا حسین راحت­تر باشد. بند به بند دعا گریه­ اش شدیدتر می­شد  و شدت گریه ­هایش به حدی رسید که با خودم گفتم با این وضعیت گمان نکنم حسین را سالم به ستاد برگردانم.

صحنه­ ی غریبی بود. هر گاه حسین سرش را بلند می­کرد و چشمش به کوره­ های گُرگرفته­ ی آهک پزی می­ افتاد، صدای گریه ­اش بلندتر می­شد و ضجه می­ زد و وقتی سرش را دوباره می­ انداخت پایین کمی آرام­تر می­شد. حالا چه تصاویری از پیش چشمش عبور می­ کرد و به چه تصاویری می­ اندیشید، فقط حسین می­ دانست و خدای حسین. تا آخرین فقره­ ی دعا هم همین ماجرا بود. دعا که تمام شد، ضبط صوت را خاموش کرد، اشک­ هایش را پاک کرد و گفت: «پاشو برگردیم!»

راوی: مجید هفت تنانیان

 

دانشگاه ذخیره

 تأسیس ذخیره ­ی سپاه حاصل تفکر پویا و از ابتکارات حسین بود. مجموعه ­ای با کیفیت و کمیتِ ذخیره سپاه، در دزفول نمونه و نظیر نداشت. شیوه­ ی جذب ذخیره سپاه از طریق جلسات قرآن مساجد بود و از هر جلسه­ ی قرآن دو نفر انتخاب می­ شد.

در واقع افرادی که شرایط سنی جذب در سپاه را نداشتند، در ذخیره سپاه جذب می­ شدند و تحت آموزش­ قرار می­ گرفتند تا نیروهای آینده­ ی سپاه باشند. آموزش نظامی و اردوهای چند روزه و آموزش کارهای تشکیلاتی، جزو برنامه­ های ذخیره سپاه بود، اما در واقع پرورش اندیشه، تقویت اعتقادات و نیروی مقتدر و معتقد ساختن بیش از اهداف نظامی مد نظر این مجموعه ­ی با برکت و هدفمند بود.

ذخیره سپاه، دانشگاهی بود که تحت مدیریت مبتکرانه و مقتدرانه­ ی حسین ناجی، زبده­ ترین نیروها را چه در زمینه­ های معنوی و چه در زمینه­ های نظامی، تحویل جبهه­ های نبرد می­ داد. نیروهایی که بسیاری از آنان به شهادت رسیدند. ذخیره سپاه، دانشگاه رزمنده­ سازی دزفول بود.

 راوی: محمدرضا اکرام فر

  

سبزقبا

سرش را انداخت پایین وگفت: «مجید! ببین! من تو همین عملیات شهید می شم! می خوام یه وصیتی بهت بکنم! » بغضی که در گلویم چنگ می­ انداخت حتی اجازه نمی­ داد که به حسین بگویم:«بگو!» خودش ادامه داد و گفت:« حضرت سبزقبا رو فراموش نکنید! من تا حالا هر مشکلی داشتم همین آقای بزرگوار برام گره ­اش رو باز کرده!» بعد لبخندی انداخت روی لبش تا جو را عوض کند وگفت: «ببین نیاز نیست که حتماً بری توی حرمش! همین از سر چهارراه هم که مشکلت رو بگی، برات حلش می­کنه! من سفارش آقا سبزقبا رو بهتون می­کنم! حرمتش رو داشته باشید و مدام به زیارتش برید!»

راوی : مجید هفت تنانیان

  

قصه ی دیدار

«شهید غلامرضا عارفیان» که از رفقای صمیمی حسین و از بچه­ های خودساخته و اهل دل و باصفای مسجد امام حسن عسکری(ع) بود، می­ گفت: حسین در همان یکی دو روز مانده به عملیات فتح المبین، در حالی که غرق در مناجات با پروردگار بود، چنین زمزمه می­کرد: « خدایا! می­دانستم که به دیدارت خواهم شتافت! اما گمان نمی­ کردم به این زودی  باشد. حالا در این فرصت کم چه چاره کنم؟ » این جمله ­ی حسین را روی تابلوی بالای مزارش نوشتیم و تا مدت­ها بالای مزارش جلوه می ­کرد.

 راوی : برادر شهید

 

بشارت رجعت

خواب دیدم که با تعدادی از دوستانش آمدند خانه. دامادم، محمد ، هم با آنها بود. آمدند داخل اتاق و چند دقیقه­ ای  نشستند و هنگامی که خواستند بروند، حسین را صدا زدم و گفتم: «حسین! مادر! نمی مونی مگه؟!»  گفت : «نه! اومدم محمد رو تحویلتون بدم و برم! بچه­ ها منتظرن! باید سریع برم!» محمد روغن چراغی، شوهر خواهر حسین، مفقودالاثر بود. زمانی این خواب را دیدم که خبر بازگشت پیکر محمد را بهمان داده­ بودند.  به گمانم حسین هم آمده بود تا در مراسم محمد، سهمی داشته باشد.

 راوی: مادر شهید

 

مزار مطهر شهید «حسین ناجی» در جوار مزار برادر شهیدش «عبدالامیر ناجی» در قطعه دوم گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۳۸
علی موجودی

بالانویس:

مراسم 19 اسفند امسال مسجد نجفیه، قیامتی شد با حضور قابل لمس شهدا. هر کس بود، حس کرد و هر کس نبود . . . . متن زیر چند کلامی است تقدیم به تیم 45 نفره ی کار نمایشی «بی قراران آگاه»

 

 

سال ما 19 اسفند تحویل می شود

به بهانه ی اجرای کار نمایشی «بی قراران آگاه»  در یادواره ی شهدای مسجد نجفیه که قیامتی برپا کرد

 

 

سلام بچه ها

خسته نباشید. همه تان. از کوچک تا بزرگ. تک تکِ 45 نفری که امسال دست به دست هم دادید تا در محضر شهدا و در حضور خانواده هایشان، آبرومندانه مراسم سالگرد 13 نوجوان شهیدمان را برگزار کنیم.

خسته نباشید ، هرچند که می دانم خسته که نیستید، هیچ، آنقدر سبکبار و سرحالید که هیچ گاه  این قدر حالتان خوب نبوده است.

خسته نباشید، هر چند که با مزدی که آن شب گرفتید، خستگی دوماه تلاش و کار و تمرین از تنتان که رفت، هیچ، قدرت و توانی در وجودتان حس کردید که منشأ و ریشه­ی آن را خوب می دانید از کجاست.

سلام بچه ها!

سلامی  گرم، سلامی که هنوز گرمی اشک های عاشقانه­ی آن شبتان را می شود در لابلای حروفش حس کرد.

سلامی گرم ، سلامی که هنوز گرمای حضور شهدا را با خود به همراه دارد.

سلام بر آقا سعید، آقا ابوالفضل و مش عزیز! و سلام بر همه ی بچه هایی که « بی قراری آگاه » شدند در کار نمایشی «بی قراران آگاه»

گمان نکنید اگر امسال از 19 اسفند و روایتی که بر ما گذشت ننوشتم،  عادی شدن داستانی است که از جانب این سیزده شهید، هر ساله بر ما می گذرد و یا بی خیالیِ دل هایی که هر ساله مکرراً حضور شهدا را حس می کنند. نه! هیچکدام از این ها نیست.

نوشتن از این بچه ها اجازه ی خودشان را نیاز دارد و دلی را که خلوتی پیدا کرده باشد در ساحلی آرام و من چگونه با پس لرزه های زلزله ای که آن شب شهدا در مسجد برپا کردند و با دست و دلی که هنوز از آن اتفاق تکرارنشدنی می لرزید، می توانستم قلم به دست بگیرم.

 دیدید چه شد بچه ها؟!  دیدید چه کردند شهدا؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۱۷
علی موجودی

تریلر خوشبخت

روایتی کوتاه از حضور 165 شهید تازه تفحص شده در شهرستان دزفول

 


و این «تریلر» امروز ارزشمندترین و گران بهاترین کالاهای دنیا را با خود به دزفول آورد. کسانی را که روزی با «کامیون» رفته بودند. ناگهان صدایی در شهر پیچید. «فَاسْعَوْا إِلَى ذِکْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَیْعَ ذَلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»

برخی شتافتند و معامله کردند. از جنس همان معامله هایی که «فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُمْ بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ » و برخی نشتافتند و معامله کردند، از جنس همان معامله هایی که « وَاشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلِیلًا فَبِئْسَ مَا یَشْتَرُونَ»

برخی دنبال «سرمایه» بودند، از کسانی که روزی از «سر» هم «مایه» گذاشتند برای دفاع از ناموس و خاک و برخی دنبال سرمایه بودند، از همان سرمایه هایی که «مایه»داران دارند.

برخی دلشان را زدند به دریای کاروان شهدا و برخی در مسیر حرکت کاروان، حاضر نشدند حتی ظاهر را حفظ کنند و کمی شرم کنند از کسانی که آرامش امروز و هر روزشان را و همین شادی و نشاط دم عیدشان را مدیون آنان بودند و بی خیال بازارها را گز می کردند دنبال آجیل و لباس شب عید.

کمی دلم به حال این تابوت های سه رنگ سوخت که مجبور بودند تازه از سفربرگشته، چه راهی را طی کنند و شهری را در برگشتن ببینند که هنگام رفتن چهره ای دیگر داشت.


اینبار بهشان نگفتم:«شهدا شرمنده ایم!» که شرمندگی چه به کارشان می آید. با بغض گفتم:« ببینید ما چه می کشیم؟! پس بیشتر هوایمان را از آن بالا بالاها داشته باشید!»

و در نهایت این «تریلر» امروز ارزشمندترین و گرانبهاترین کالاهای دنیا را با خود از دزفول برد.

برخی آمدند و برخی هم نیامدند. برخی «سود» بردند از همان سودهایی که می شود تا آخربهشت را هم با آن خرید و برخی سود بردند، از همان سودهایی که با آن همه چیز می خرند، الا بهشت.

و غریبانه ترین لحظه، لحظه­ی جدایی بود. از جنس همان لحظه­هایی که می گویند : «تا نگاه می کنی، وقت رفتن است، باز هم همان حکایت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود.»

داشتند یکی یکی سوار مرکب می شدند برای رفتن که تصویری قلبم را فرو ریخت. کمی آن طرف تر از گنبد فیروزه ای سر به فلک کشیده ی گران­ترین حسینیه ی شهر. . . ، در کنار بقایای گنبد کوچک مخروبه­ای، هشت نفر- هشت شهید گمنام یادمان فروریخته – مظلومانه داشتند برای مسافران تریلر دست تکان می دادند. هشت نفر که امروز «چهلمین روز » بی خانمانیشان بود. در تقابل دو تصویر – آن عمارت آیینه کاری شده ی ایستاده و این کلبه ی فرو ریخته -  اشکم جاری شده بود. انگار صدایی به گوشم می رسید. « بروید بچه ها! خدا به همراهتان! اما خداکند حتی یکی از 165 تای شما، عاقبتش چون عاقبت ما نشود! ما 15 سال است که خانه و زندگی نداریم! گمنامی دیروزمان کجا و گمنامی امروزمان کجا! »


وضعیت شهدای گمنام دزفول در چهلمین روز تخریب یادمان- 15 سال پس از دفن

با خودم گفتم: «کاش هر کجا که قرار بود این گمنامان بی نشان را ببرند، غیرتی باشد. غیرتی که حداقل سقفی بالای سرشان بسازند. سقفی غیر از بال ملائکه ای که همیشه سایه ی سرشان بوده است»

و بالاخره رفتند. رفتند با همان «تریلر خوشبخت» تریلری که ارزشمند ترین کالای عالم را با خودش می برد. رفتند با تصویری که در قاب دل خیلی ها ماندگار شد و البته در اینستاگرام برخی ها! آخر عکس گرفتن با شهدا به درد لایک جمع کردن می خورد. من می نویسم لایک و تو خودت همان واژه را بخوان که باید بخوانی.

رفتند و واقعاً چه آمدنی بود و چه رفتنی. به فدای دل مادرانی که دیگر نبودند تا لحظه ی رجعت  جگرگوشه شان را ببینند. به فدای دل سوخته ی مادران مفقودالاثر. به فدای دل سوخته ات یا ام البنین . . .

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۱۵
علی موجودی

«آینده ی نزدیک» همان وعده ی سر خرمن است

نقدی در خصوص تخریب یادمان شهدای گمنام شهرستان دزفول

 

یادمان شهدای گمنام دزفول بعد از گذشت 15سال از دفن شهدا و  15 سال عدم رسیدگی به محوطه آن، بعد از 15 سال گمنام اندر گمنام کردن این عزیزان و بی خیالی بسیاری از مردم و مسئولین و با وعده ی بازسازی مجدد، بالاخره با لودر بی تدبیری فروریخت و با خاک یکسان شد و ارائه انواع طرح ها  و راهکارهای عملی جوانان و دلسوزان فرهنگی شهر، به مذاق آقایان خوش نیامد و بالاخره شد آنچه نباید می شد و آقایان کارخودشان را کردند و حالا معلوم نیست توپِ رسیدگی به وضعیت یادمان شهدا در زمین کیست؟

آنان که رنگ گوشی تلفن خانه شان را با رنگ مبلمانشان هماهنگ می کنند  ، می گویند، معماری یادمان به معماری محوطه سازی پارک موزه نمی خورد و نمی دانم چه کسی باید بهشان بگوید، شهدا دکور نیستند که بخواهید معماری مقبره هایشان را با در و دیوار هماهنگ کنید. با محوطه ای که دکوراسیونش سال هاست که هر بار تخریب می شود و با طرحی دیگر ساخته می شود.

کاری به هیچ یک از این مسائل ندارم که بیش از 5 سال نوشتیم و بی فایده بود و برخی آقایانی که نمی خواهند دست از سر مدیریت فرهنگی این شهر بردارند و کابوس فراق بین خودشان و صندلی شان که اسمش را هم «احساس تکلیف»گذاشته اند، بی خوابشان کرده است، نگذاشتند کاری از پیش برود و من نمی دانم با وجود این همه جوان خلاق و خوش فکر در این شهر ، چرا کابینه ی مدیران فرهنگی دزفول را هنوز  پیرمردها تشکیل می دهند؟ جوانان توانمندی که به دلیل دیده نشدن و عدم میدان دادن بهشان، عاقبت هجرت می کنند و سکان مدیریت فرهنگی شهرهای دیگر را به دست می گیرندو شهرهای دیگر را عاقبت بخیر می کنند.

مگر آقایان این حدیث امام علی (ع) را نشنیده اند که «هنگامى که در پیش آمدى احتیاج به مشورت داشتى ابتدا به جوانان مراجعه نما زیرا که آنان ذهنى تیزتر و حدسى سریع تر دارند سپس آن را به نظر بزرگسالان و پیران برسان تا پیگیرى نموده، عاقبت آن را بسنجند و راه بهتر را انتخاب کنند زیرا تجربه آنان بیشتر است. »

که یقیناً شنیده اند، اما امان از حب میز و  شیرینی ریاست طلبی!

 

بگذریم.

بالاخره آقایان کارشان را کردند و یادمان را با وعده ی بازسازی و نیت خیر، تخریب کردند و من از مسئولین امر خواستارم به سوالات زیر پاسخ دهند:

1- سازه یادمان چه مشکلی داشت که طرح تخریب آن در دستور کار قرار گرفت؟ مگر مشکل آنجا عدم روشنای مناسب، عدم وجود نگهبان، عدم وجود سرویس بهداشتی و آبخوری ، عدم وجود محوطه سازی مناسب و عدم امنیت مناسب در شب ها برای زوار و ...نبود؟  چرا به جای حل مشکلات محوطه ی یادمان، سازه ی یادمان تخریب شد؟ چرا همین یک دلخوشی و خلوتگاه کوچک را هم از کسانی که خلوتی با شهدا داشتند گرفتید؟

2- این همه تعجیل برای تخریب یادمان به چه دلیل بود؟ آن هم دقیقاً هنگام آغاز سفر راهیان نور! در حالی که روزانه بیش از 60 کاروان راهیان نور یعنی حدوداً 2000 نفر و حتی گردشگران خارجی، مهمان یادمان شهدای گمنام اندیمشک می شوند ، اما در یادمان دزفول جز سوت و کوری خبری نیست و حالا هم که نورٌ علی نور شد و از یادمان جز تلی از خاک باقی نماند.

وضعیت فعلی یادمان بعد از گذشت قریب به 40 روز

3-  حالا که تخریب کردید، چرا با یک روش مهندسی و به سبکی محترمانه گنبد یادمان را که مزین به کاشی کاری های قرآنی بود، برنداشتید و به بدترین وجه ممکن و با عدم نگهداری حرمت شهدا ، یادمان را تخریب کردید؟

 

دانلود فیلم نحوه ی تخریب یادمان بدون توجه به حرمت شهدا و کاشی کاری های قرآنی

 

4- چرا طبق هر بازسازی و نوسازی دیگر ابتدا مصالح و تجهیزات و ... را آماده نکردید و بعد تخریب کنید. مگر تخریب چقدر زمان می برد؟ خب هر وقت مصالح و پیمانکار و .. اماده می شد، تخریب را شروع می کردید!

 

5- حالا که تخریب کردید، چرا با گذشتن قریب به چهل روز از تخریب یادمان هیچ اثری از تجهیز کارگاه، شرکت پیمانکار، ناظر و . .  مشاهده نمی شود و محل عبور و مرور ملائکه مقرب پروردگار ، شبیه به زمینی شخم زده رها شده است و هیچ گونه اثری از بازسازی دیده نمی شود؟

6- چرا تکه پاره های کاشی های مزین به آیات قرآن را به طور کامل از محوطه جمع نکرده اید که ناخواسته زیر پای زائران این بارگاه فروریخته نرود ؟

کاشی های منقش به آیات قرآن که در محیط اطرف رها شده اند

7- چرا مدت زمان بازسازی را به مردم اطلاع رسانی نمی کنید و اینکه قرار است چقدر طول بکشد تا دوباره خلوتگاهی برای عاشقان دلداده بسازید و البته تازه به جای اول برگردیم. یعنی وجود یک یادمان شهدای جدید با مشکلات موجود قبل که در بند اول اشاره شد.

 خواهشمندم در پاسختان از عبارت «آینده ی نزدیک»  استفاده نکنید  که آینده ی نزدیک همان « وعده ی سر خرمن است» چرا که سال 90 هم فرمودید در آینده ی نزدیک یادمان بازسازی می شود و این «آینده ی نزدیک»، قریب به شش سال طول کشید تا تازه یادمان تخریب شود.

امیدوارم در چند روز آینده پاسخ سوالاتمان را بگیریم نه اینکه در آنجا یک بنر از تصویری که قرار است ساخته شود، نصب کنید و بگویید در آینده ی نزدیک یادمان ساخته می شود و بعد هم بروید دنبال کارهای دیگرتان . ما به واژه ی آینده ی نزدیک حساسیت داریم.

 در ضمن از 12 بهمن که خلوتگاه راز و نیازمان را با شهدا تخریب کرده اید، شمارش روزها را آغاز کرده ایم تا ببینیم وعده ی شما عملی می شود یا باز هم باید آدرس سر خرمن را دنبال کنیم.

 

یاعلی

 

پانویس :

جهت اطلاع همراهان الف دزفول، در تابستان سال 1390 در خصوص عدم رسیدگی به یادمان شهدای گمنام متنی در خبرگزاری تابناک منتشر شد که واکنش رئیس مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول و نیز معاونت مهندسی اداره کل حفظ آثار را به دنبال داشت که هر دو آینده ای نزدیک را برای حل مشکلات یادمان نشان داده بودند که برخی از  آن وعده ها، کم و بیش، بعد از گذشت حدود شش سال هنوز عملی نشده و یادمان شهدای گمنام هنوز که هنوز است اسیر ساخت و ساز  هستند. در ادامه، متن این جوابیه ها را می توانید مشاهده کنید.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۷
علی موجودی

سبک مدیریت شهدا و سبک مدیریت بعضی ها

روایت بخشنامه ای که شهید باکری به مدیرانش ابلاغ کرد


 این خبری است که این روزها تیتر اول رسانه های کشور است. خبری که دل بسیاری از زجرکشیدگان و پابرهنگان و محرومان و مستضعفینی را که قرار بود صاحبان اصلی این انقلاب باشند، به درد آورده است :

 « با تصویب نمایندگان مجلس، حقوق یک روز مدیران،  معادل  یک ماه  حقوق کارگران شد و سقف قانونی حقوق مدیران 24 میلیون تومان در ماه تعیین گردید.»

 این آقایان که حرف رهبری را هم گوش نمی کنند، دیگر دو خط نوشته ی من برایشان پرکاهی است در دست باد، اما خواستم تکلیفم را ادا کرده باشم و بخشنامه ی ابلاغی مدیری از «مدیران جهادی» شهید  8 سال دفاع مقدس را به «مدیران نجومی» یادآور شوم. به آنان که امروز برای کیسه دوختن جیب های خودشان آیین نامه می سازند و خوب هم می دانند که از برکت خون این شهدا ست که امروز میز و مسندی دارند. خوب می دانند که روزهایی که مستضعفان و محرومان و پابرهنگان، روبروی دشمن می جنگیدند و به خاک می افتادند، اینان در کدام جزیره ی خوش آب و هوا، نانشان توی روغن بود.

 تصویر زیر،  بخشنامه ای است که شهید مهدی باکری فرمانده ی لشکر 31 عاشورا در 12 فروردین ماه 1362 به مدیرانش ابلاغ می کند و شما این ابلاغیه را با ابلاغیه های این روزهای مدیران و مسئولین مقایسه کنید. آن روزها چه خبر بود و این روزها چه خبر است. جای هیچ توضیح و تفسیری نیست که اگر چنان مدیرانی احساس شرم را بشناسند، باید با خواندن آن سراسر وجودشان را شرم فرا بگیرد که البته خوب می دانیم که نمی گیرد. کاش دوباره شهدا برمی گشتند و مدیریت می کردند.

 

"قابل توجه کلیه فرماندهان و مسئولین واحدها 

سلام علیکم، گرچه خودتان آشنا به موارد ذیل هستید ولی چون اکثراً در نامه‌های برادران بسیجی نوشته می‌شود لازم دانستم مجددا متذکر شوم.

1ـ بعد از همه نیروها غذا بگیرید، کمتر و دقیقا هم نوع آنها باشد.

2ـ  در داشتن وسایل چادر و پتو و غیره فرقی با بقیه نداشته باشید.

3ـ  در داشتن مواد غذایی، کمپوت و میوه و چای و غیره همانند بلکه کمتر از بقیه باشید.

4ـ در گرفتن لباس و پوشاک و کفش کمتر از بقیه داشته باشید.

5ـ اولین کسی باشید که در اول وقت در صف مقدم نماز و دعاها می‌باشد.

6ـ  مراسم بزرگداشت و ترحیم و ... برای شخصیت‌ها و شهدا و غیره بگیرید و فعالانه شرکت کنید.

7ـ در توجیه مسائل به نیروها جهت روشن شدن نسبت به مسائل کوتاهی نکنید که عدم توجه موجب به وجود آمدن خیلی از ابهامات و مشکلات است".

 

 برخی ها که این روزها بی خیال وصیت شهدا هستند و فقط به نام شهدا نان می خورند، برخی ها که این روزها خیلی سنگ امام(ره) را به سینه می زنند و چون به خلوت می روند، آن کار دیگر می کنند.  آنان بدانند که کلام صریح امام (ره) در مورد سبک زندگی مدیران این انقلاب چه بوده است. جملات زیر را بخوانند و اگر احساسی به نام شرم را می شناسند، باز هم لحظاتی آن احساس را تجربه کنند:

 آن روزی که دولت ما توجه به کاخ پیدا کرد، آن روز است که باید ما فاتحۀ دولت و ملت را بخوانیم. آن روزی که رئیس جمهور ما خدای نخواسته، از آن خوی کوخ‏نشینی بیرون برود و به کاخ‏نشینی توجه بکند، آن روز است که انحطاط برای خود و برای کسانی که با او تماس دارند پیدا می‌‏شود. آن روزی که مجلسیان خوی کاخ‏نشینی پیدا کنند خدای نخواسته، و از این خوی ارزندۀ کوخ‏نشینی بیرون بروند، آن روز است که ما برای این کشور باید فاتحه بخوانیم.( ۰۱/۰۱/۱۳۶۲)

 

دولت‌ها بفهمند که قدرت به این نیست که ظرف طلا باشد و ظرف نقره باشد، قدرت به این نیست که پرده‏های کذا باشد، بزرگی و عظمت به این نیست که پرده‏های کذا باشد و مبل های کذا باشد از مال این ملت ضعیف! خود ملت توی این غار‌ها زندگی بکند و شما در کاخ های دادگستری و در کاخهای نخست‏وزیری؟! تعدیل کنید خودتان را؛ اگر از خودتان شروع نکنید نمی‌‏توانید اصلاح کنید.(۱۵/۱۲/۱۳۵۷)

 

سرچشمۀ همۀ مصیبتهایی که ملت‌ها می‌‏کشند این است که متصدیان امورشان از قشر مرفه و از اشراف و اعیان ـ به اصطلاح خودشان ـ از آن‌ها باشد. و آن‌ها این طور هستند، اشراف و اعیان این طور هستند که تمام ارزش‌ها را به این می‌‏دانند که آنجایی که زندگی می‌‏کنند بهتر از دیگران باشد، آن رفتاری که مردم با آن‌ها می‌‏کنند، رفتار عبید با موالی باشد؛ تمام افکارشان متوجه به این مسائل است. باید حتماً چند تا پارک داشته باشد، چند تا باغ داشته باشد در شمیران، در تهران، در کجا، تا اینکه بشود یک نفر آدم ـ عرض می‌‏کنم که ـ نخست وزیر یا یک نفر آدم وزیر کذا. و این‌ها وضع روحیشان، به حسب نوع، وضع روحیشان این طور بود که چون قدرت را، تمام ارزش‌ها را به قدرت می‌‏دانستند، تمام ارزش‌ها را به قدرت مالی می‌‏دانستند، به قدرتهای دیگر می‌‏دانستند، در مقابل قدرت بالا‌تر از خودشان خاضع و عَبد بودند، در مقابل ضعفایی که قدرت ندارند، فرمانفرما و حکومت بودند.

این وضع طبیعی این است که یک قشر اشراف و اعیان ـ به اصطلاح خودشان ـ و مرفه به یک کشوری حکومت کنند و قابل اجتناب نیست این. وقتی حکومت آن طور شد، دیگر نمی‌‏شود این را کسی خیال کند که قابل این است که این با مردم چه جور باشد، از آن‏ور با دولتهای خارجی چه جور باشد. مقابل آن‌ها، از باب اینکه می‌‏دیدند آن‌ها قدرتشان بیشتر است، خاضع بودند. هر جایی که توهّم می‌‏کردند که به قدرتشان یک قدرت بالاتری یک صدمه‏ای بزند، مقابل او لنگ می‌‏انداختند و همه جور تواضعی می‌‏کردند؛ برای اینکه آنجا را به دست داشته باشند. به مردم هر چه گذشت، گذشت و هرچه خواستند، بکنند با مردم.( ۰۷/۰۶/۱۳۶۱)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۴
علی موجودی

بالانویس1:

شهید سید هبت الله فرج الهی را به گواهی دست نوشته های فراوانی که بر جای گذاشته است و در آن نوشتارها با خدای خویش و با دوستان شهید و نفس خویش به گفتگو نشسته است،باید عارف شهید خواند.. دست نوشته هایی که خود جزوه هایی از کلاس انسان سازی و خودسازی است.

بالانویس2:

چندماه پیش خیلی فکر و ذکرم درگیر شهید سیدرضا پورموسوی بود. یک روز توی دانشگاه داشتم روایتی از سیدرضا را برای یکی از دوستان نقل می کردم که همان روز به لطف شهید یک سی دی حاوی تمامی دستونشته ها و عکس ها و حتی فیلم مصاحبه با سید رضا به دستم رسید.

در کنار پوشه مربوط به سید رضا ، پوشه ای حاوی تعداد زیادی دستنوشته و نیز عکس از« شهید سیدهبت الله فرج الهی» هم وجود داشت.

اولین تصویر از دستوشته ها را که باز کردم با این نوشته سید مواجه شدم :

 

و همین باعث شد ، مردد بمانم که این عدم اجازه دادن سید برای مطالعه ی دستوشته هایش ، مربوط به دوره حیاتش بوده است ، یا پس از شهادتش هم راضی به مطالعه آنها نیست. چون شنیده بودم حتی وصیت کرده است یکی از مجموعه دستنوشته هایش را پس از شهادتش بیندازند توی رودخانه .

پس فقط چند روایت از سید را نقل می کنم.

 

بالانویس3:

شنیده هایم حاکی از این است که «آهبت» نیز مانند «آرضا» ، سر و سری با مولایش داشته است.

 

سید هبت الله ،  شهادت را به خودش تبریک گفت

 

 

مناجات

مادر ، شبی از اتاق سید ، صدای گریه می شنود. سریع خود را می رساند به اتاق و در را آرام باز می کند. می بیند ، سیدهبت الله سر به سجده نهاده است و با سوز اشک می ریزد و ناله می کند. مادر آرام در را می بندد و سید را در مناجات خویش تنها می گذارد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۰۹
علی موجودی