الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
بایگانی
پیوندها

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

بالانویس:

کاشف این روایت بی نظیر دوست عزیزم حاج مسعود پرموز بود که خرداد ماه 93 با کمک رزمنده ی جانباز حاج علیرضا بی باک، پرده از این روایت برداشت. حیفم آمد مرور مجددی نشود. به مناسبت ایام فاطمیه و سوگواری بی بیِ  بی مزار و بی حرم این روزها، آن را باز نویسی و منتشر می کنم.

 

وقتی تقدیر گمنام بودن نیست

روایت معجزه آسای شناسایی پیکر شهیدی از شهدای دزفول که قرار بود به عنوان شهید گمنام دفن شود

 

 

پرده ی اول ( بهمن ماه 1361 ـ فکه )

21بهمن ماه سال 61 است که «محمد حسین» در والفجر مقدماتی  و در منطقه فکه، گم می شود. از همان گم شدن هایی که آن روزها می­گفتند مفقودالاثر.  خبر از محمدحسین فقط بی خبری است و کسی نه اسارتش را دیده است و نه شهادتش را.

چشم مادر به در است . آزاده ها هم می آیند ، اما از گمشده­ی خانواده­ی «شیرزاد نیلساز» خبری نمی شود که نمی شود.

شهید محمدحسین شیرزاد نیلساز- نفر وسط

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۳۵
علی موجودی

زینب واره ها هنوز هستند

به بهانه ی آشنایی با مادر شهیدان «ناجی دزفولی»، زنی که داغ 5 شهید دید

 

 

آن قدر خودمان را درگیر ظاهر کرده ایم و باطن را بی خیال شده ایم که این داستان دارد کم کم نفوذ می کند به سرتاسر زندگیمان و این شده است قصه ی همیشگی ما آدم ها.

آنقدر که به فکرپرورش اندام مان هستیم، دغدغه ی پرورش اندیشه مان را نداریم و آنقدر که به زیبایی ظاهرمان می رسیم، کاری به کار، آراستگی باطن نداریم.

گاهی نان شب نداریم برای خوردن ، اما حتماً باید لباسمان، ماشینمان و دکوراسیون خانه مان جوری باشد که توی چشم بیاید و چشم دیگران را دربیاورد.

و این قصه ی دنباله داری است که کم کم دارد فرا می گیرد گوشه گوشه ی زندگی هایمان را و به یقین حجمی از فضای زندگی که با غیرخدا پر شود، از خداوند تهی خواهد شد.

یکی از همین بازی هایی که داریم در زندگی در می آوریم همین نامگذاری روزهاست. روز مادر ، روز پدر ، روز دختر و ده ها روز دیگری که فقط یادگرفته ایم به بهانه ی آن برویم و کادو بخریم و بده و بستان هدیه راه بیندازیم و قاعده می کنیم هرچه کادو گران تر باشد یعنی قیمت عشق بالاتر است و دیگر محبت های کلامی قیمتی ندارد برای مردم.  این روزهای ستاره دار شده می آیند و می روند، اما اصلاً به دلیل آن نامگذاری دقت نمی کنیم و بازهم اسیر ظاهر هستیم و بس.

دیروز روز میلاد حضرت زینب(س) بود و بیش از آنکه مردم دنبال نامی به بزرگی زینب باشند، دنبالی کادویی بودند که بدهند دست پرستارهای زندگی شان و باز هم ظاهر، بی خیال باطن.

بی خیال اینکه وقتی می گویی زینب(س) ، باید دلت برود دنبال نفر ششم پنج تن. دنبال زینب(س) و با او جذر و مدهای روزگارش را مرور کنی و بیاموزی از او واژه ای به بلندای «صبر» را و اصلاً روز زینب(س) روز مرور صبر و الگو گرفتن از صابرین است.

وقتی می گویی زینب(س)،  یعنی آیات صبر  را مدام  زمزمه کردن  و به کار بستن و چشم بازکردن رو به تصویری به نام عاشورا و جلوه ی تمامی آن آیات صبر را دیدن .

باید مدام با خودت تکرار کنی :« الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَیْهِ رَاجِعونَ.  أُولَـئِکَ عَلَیْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـئِکَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.»

باید یادت باشد که «وَاسْتَعِینُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ وَإِنَّهَا لَکَبِیرَةٌ إِلاَّ عَلَى الْخَاشِعِینَ» و مدام چنگ بزنی به این دو ریسمان الهی.

باید دل ببندی به «وَ اصْبرِ لِحُکمْ‏ رَبِّکَ فَإِنَّکَ بِأَعْیُنِنَا وَ سَبِّحْ بحَمْدِ رَبِّکَ حِینَ تَقُوم‏»  دل ببندی به «إِنىِ جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبرَواْ أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائزُون»

باید « فَاصْبرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لَا یَسْتَخِفَّنَّکَ الَّذِینَ لَا یُوقِنُون » سراسر وجودت را فرابگیرد و عاشقانه دنبال « یا ایها الذین آمنوا اصبروا و صابروا و رابطوا و اتقوا الله لعلکم تفلحون» باشی.

وقتی می گویی زینب(س)، باید در سراسر وجودت تمرین صبوری کنی. وقتی می گویی زینب(س)  ، باید بیاموزی شاکر باشی در فراز و نشیب زندگی ات و مدام بگویی: « وَ اصْبرِ فَإِنَّ اللَّهَ لَا یُضِیعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِین‏»

وقتی روزی را بنام زینب(س) می گذارند، برای تکرار و تمرین صبر است. برای اینکه در سختی ها کم نیاوری و زبانت از شکر غافل نشود. برای اینکه درد را و زخم را ببینی و با تمام وجود لمس کنی، ولی دم بر نیاوری و همه را بسپاری به خدا و «تسلیم» را بیاموزی و «رضا» را هم.

وقتی می گویی زینب(س)، برای تمرین این است که با کوچکترین مشکل در زندگی ات، خودت را نبازی و دیوار توکلت فرو نریزد. برای این است که در امتحانات الهی، پیش خدایت اگر سر خم می کنی به تواضع و شکر ، اما کمر خم نکنی به شکست و اعتراض که «چرا من؟!»

و وقتی می گویی زینب(س)، خیلی ها گذشت زمان را بهانه می کنند و تغییر شرایط را که نمی توان چونان زینب(س) بود.

بله ! واقعاً که نمی توان چونان زینب بود که در نصف روزی برادرها و فرزندانت را پیش چشمت قربانی کنند و تو باز هم در خلوت شب، نماز شبت را هر چند نشسته ، اما بخوانی!

نمی توان چونان زینب(س) بود که پیامبری کرد برای عاشورا و کربلا را تکثیر کرد در تمام عالم، با قدی خمیده و دلی که از بار مصیبت، مچاله شده است.

نمی شود. نمی شود که نمی شود، اما می شود تمثالی از زینب(س) بود. می شود مَثَلی شد از آن کوه صبر و زینب(س) را مدام دید و زینبانه، مدام ایستاد.

و تو می گویی مگر می شود، و من می گویم می شود! خوب هم می شود. اگر چشمانت را کمی باز کنی و بخواهی ببینی می شود. توی همین شهر ، توی همین کوچه ها، زنانی هنوز ایستاده اند و نفس می کشند که اگر چه آسیاب روزگار و داغ های مکرر، دست به دست هم داده اند برای سفید کردن گیسوهایشان و خم کردن قامتشان، اما هنوز هم ایستاده اند و تو اگر بخواهی ببینی، می بینی شان.

مادرانی که قرآن گرفتند بالای سر بچه هایشان و خودشان روانه شان کردند به کربلاهای مکرر و خودشان هم بالای سرشان ایستادند هنگام تکفین و تدفین و خم به ابرو نیاورند و گفتند، فدای سر زینب(س).

و همه ی اینها را گفتم تا به زنی برسم که هنوز مردانه ایستاده است و در هجوم داغ های مکرر ، هنوز که هنوز است زمزمه می کند، فدای سر زینب(ع).

زنی که دو پسرش، دو برادرش و دامادش را تقدیم می کند و باز هم دستان شاکرش سمت آسمان است و پیشانی شکرش روی زمین.

عجیب قصه ای دارد ، این مادر و عجیب صبری و سکینه ای خداوند نازل کرده ست بر دلش، تا اسوه ای باشد برای ما و مَثَلی باشد از واژه ای به نام زینب(س).

 

 

فروردین ماه سال  61 خبر پرواز پسرش «حسین ناجی» را در فتح المبین می دهند. مادر است دیگر. دلش می شکند ، ولی اعتقادش هرگز!

دارد تدارک چهلم حسینش را می بیند که در می زنند و می گویند: «علی دوستانی دزفولی»، برادرت هم پر کشید و فرشتگان مقرب در بیت المقدس او را بردند سمت آسمان. چهلم حسین و تشییع برادرش علی را یک روز برگزار می کنند و او کمر خم می کند، اما خم به ابرو نمی آورد.

بهمن ماه 61 ، که هنوز دلش در میان داغ پسر و برادر در حال جوشش است، داغ دیگری راه دلش را در پیش می گیرد. داغی که خودش می شود دو داغ، وقتی که خبردار می شود، دامادش، «محمد روغن چراغی» در والفجر مقدماتی از دروازه ی شهادت عبور کرده است و از پیکرش هم خبری نیست که نیست و فقط ملائکه دور کعبه ی جسمش در طوافند. اینجاست که او می ماند و مجموعه ای از مصائب. داغ پسرش حسین، فراق برادرش علی و اکنون سوگ دامادش محمد و غم فرزندان محمد که دیگر بابا ندارند و این وسط سال ها با یک چشم اشک و یک چشم خون، خیره می ماند به در ، تاشاید کسی درب خانه را بزند و خبری از  محمد برایش بیاورد. آخر وقتی پیکر باز نگردد، یک جورهایی هنوز امیدی به بازگشت در دل سوسو می زند.

و مگر یک دل چقدر می تواند طاقت داشته باشد و مگر ظرفیت یک قلب چقدر باید وسیع باشد تا این حجم بزرگ از مصیبت را در خود جای دهد و باز هم شاکر باشد و زبان جز به حمد پروردگار باز نکند.

بیش از سه سال از این ماجراها گذشته است که اسفندماه 64 باز کسی در می زند خانه شان را و او که منتظر است تا شاید خبری از محمد گمشده اش  بشنود، اما خبری سهمگین را می شنود. بند دلش پاره می شود، اما بند توکلش و تسلیمش و رضایش به رضای الهی پاره که نمی شود هیچ، محکم تر هم می شود.

پاهایش سست می شود، اما عقیده اش نه!

اشکش بر گونه جاری می شود، اما شکایتش بر زبان،  نه!

دستانش می لرزد، اما ایمانش، نه!

اینبار خبر سنگین تر و داغ خیز تر از خبرهای قبل است. خبری که آن سه داغ قبل را از یادش می برد. دومین پسرش«عبدالامیر ناجی» و دومین برادرش «محمود دوستانی دزفولی» در والفجر 8 ، به میهمانی آن سه شهید دیگر خانواده رفته اند و این بار دو تابوت دیگر روی دستش می ماند و دو پیکر دیگر و دو داغ دیگر.

اما باز زینب وار می ایستد.

حتی وقتی سال 74 دوباره در می زنند و می گویند: استخوان و پلاک محمد پیدا شده است و زخم کهنه اش سر باز می کند، باز هم می ایستد. مردانه هم می ایستد.

و تو اگر دنبال زینب(س) می گردی، باید بیایی و این زینب واره را از نزدیک تماشا کنی. بیایی و دقایقی همنشینشان شوی تا بیاموزی که در امتحانات الهی، این صبر است که برگ برنده ی آدم می شود، نه شکوه و شکایت از اینکه «من نمی توانم!. من ظرفیتش را ندارم! چرا من!»

باید ببینی این مُسلم های تسلیم را ، تا تصویرگونه ای از زینب(س) در پیش رویت نقش ببندد.

اگر روزی را بنام زینب(س) می نامند، برای تمرین صبر است و مرور روایت زندگی صابرین.  صابرینی که « هُمُ الْفَائزُون » هستند.

اگر روزی را بنام زینب(س) نامیده اند، برای کادو دادن و کادو گرفتن نیست و این ظاهر ساده و پوسته ی نازک و شکننده ی ماجراست. باید دنبال اصل بود و کدام اصل زیباتر از صبر است در وادی زینب(س) و کدام اسوه و الگو در صبر، پس از اهل بیت(ع) ، زیباتر از مادران شهداست. مادرانی مثل مادر شهیدان ناجی که 5 داغ می بیند. دو پسر، دو برادر و یک داماد.

زنی که مردانه هنوز ایستاده است و می گوید: «فدای سر زینب(س)»

روز زینب(س) روز تمرین صبر و الگو گرفتن و تجلیل از صابرین است.

روز زینب واره هایی مثل مادر شهیدان ناجی.

ای زینب واره در صبوری ، روزت مبارک.

 برای سلامتی و طول عمر با برکت این اسوه ی صبر و شکیبایی و مادربزرگوار که داغ 5 شهید را بر دوش صبر کشیده است ، دستان دعایمان را راهی آسمان کنیم.

 

پانویس:

لازم به ذکر است که پسر دایی های این مادر معظم، شهیدان مسعود  و محمد عیدی عطار زاده نیز در سال های 61 و 66 در عملیات های بیت المقدس و والفجر 10 به فیض شهادت نائل آمده اند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۳
علی موجودی