الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۲ مطلب در اسفند ۱۳۹۳ ثبت شده است

بالانویس 1:

امسال هم سالروز شهادت 13 نوجوان آسمانی مسجدمان ، به بهترین شکل ممکن برگزار شد و قیامتی به پاشد در مسجد.

بالانویس2:

بعد از برگزاری یادواره توفیقی شد و راهی راهیان نور شدم. دلیل تاخیر در نگارش این پست هم همین است.

 

و باز هم قیامتی به پا کردند  . . .

روایت حضور سیزده شهید نوجوان حمله موشکی به مسجد نجفیه در مراسم سی و چهارمین سالگرد شهادتشان + تصاویر و دانلود صوت 

 

ماموریتم دقیق افتاد سه شنبه 19 اسفندماه. هر چه این در و آن در زدم تاریخش را عوض کنم، نشد که نشد. با ناراحتی زنگ زدم به جواد که امسال نمی توانم مجری باشم.

خیلی دوست داشتم در مراسم حضور داشته باشم. چه مجری باشم، چه نباشم. اما انگار امسال تقدیر نبود. چند شب قبل از مراسم، حسین را دیدم که با حالت خاصی بهم گفت: «حیفه. . .  بیا . . .» گفتم : «نمیشه حسین جان . . . چیکار کنم آخه . . . خودمم خیلی ناراحتم از این موضوع»

آن شب دلم شکست و توی دلم به این بچه ها گفتم : «آخه چیکار کردم که امسال دوست ندارید منم باشم تو مراسم ؟»

دو روز بعد تماس گرفتند و گفتند تاریخ مأموریت عوض شد و این سیزده کبوتر دوباره شرمنده ام کردند. با خوشحالی دوباره زنگ زدم به جواد و خبر دادم که برای مراسم هستم.


امسال بچه ها با دست خالی ، زحمت های زیادی کشیده بودند برای مراسم. از گروه سرود بگیر تا تولید و ساخت یک مستند 30 دقیقه ای که مصاحبه با خانواده این شهدا بود و خداییش خیلی خوب کار شده بود و مردم در نهایت سکوت و با اشک مات تصاویرش بودند و همچنین بازسازی صحنه حادثه توسط نوجوانان مسجد که ناله حضار را در آورد و نیز هماهنگی با رادیو دزفول که در برنامه ی «آسمانی ها» از سیزده مسافر نجفیه بگوید.

بچه ها امسال هم مثل هر سال سنگ تمام گذاشتند با دست های خالی .

اکثر خانواده ها آمده بودند. حتی حاج عوض سپهری ، پدر سه شهید والامقام ، با تنی رنجور و بیمار، روی ویلچر آمده بود و همه چیز آماده حضور شهدا بود.

ابتدای مراسم گفتم : «مردم! ما با دو باور مراسم شهدایمان را شروع می کنیم. یکی اینکه هر کس آمده است، دعوتنامه دارد از این سیزده نفر و یکی اینکه هر سیزده نفر بین ما هستند.»

و امسال باز هم شهدا آمدند و این بار قیامت شد. ما که خودمان با نشانه هایی که سال ها دیده ایم ، به یقین رسیده ایم که این سیزده کبوتر برای مراسم سالگردشان حضور پیدا می کنند و بارها در همین «الف دزفول» از این زنده بودن و از این حضور نوشتم برایتان، اما امسال خیلی های دیگر هم به این باور رسیدند.

 از اتفاقاتی که افتاد. از شور و آتشی که در جمع شعله می کشید. اینها همه نشانه حضور این بچه ها در بین مردم بود که امسال متفاوت تر از هر سال بود.

از همان شروع برنامه ، بچه ها در پشت صحنه زار می زدند. دست اندکاران مراسم،  با اشک، گام به گام برنامه را جلو می بردند و من زمانی حضور شهدا را بیش از پیش حس کردم که دیدم نونهالان و نوجوانان ، پشت صحنه و توی راه پله نشسته اند و نه گریه، که دارند زار می زنند با صدای بلند.

برخی هایشان حین ایفای نقششان در برنامه ی بازسازی صحنه حادثه داشتند زار می زدند و گریه امانشان را بریده بود.

به یکباره صحنه های مراسم سال 78 از پیش چشمانم رژه رفت. همان سالی که بچه های جلسه نوجونان را آوردیم تا در یک نماهنگ به جای سیزده شهید ایفای نقش کنند و بعد از برنامه ، تمامشان آنقدر گریه کردند که نمی توانستیم آرامشان کنیم.

خودم هم با دیدن این تصاویر که نشان از حضور شهدا بین بچه ها داشت، شروع کردم به زمزمه کردن با آنان. دیوانه وار دور و برم را نگاه می کردم. اما چشم ما و دیدار نور؟ فقط حرف می زدم با آنها و درد دل می کردم و البته بدجور به هم ریختم. گریه امانم را برید  به گونه ای که دکلمه را نمی توانستم اجرا کنم. چند بار خواستم دیگر ادامه ندهم، اما به هر ترتیب متن را تا آخر خواندم و از پشت تریبون بچه ها را و مردم را می دیدم که با باران اشک هایشان و لرزش آرام شانه هایشان، دارند با شهدا درد دل می کنند. با این زنده تر از زنده های آسمان نشین.

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۴۸
علی موجودی

بالانویس:

در رجعت پیکر هر شهید رازها و پیام ها نهفته است و دلنوشته زیر تصویرسازی ذهنی من از پیام های بازگشت پلاک و استخوان های شهید محمدرضا بختیاری است.

 

« مزار» را بی خیال . . . با آن همه« قرار »چه کردید؟

 

و بالاخره چشم بچه های تفحص افتاد توی چشمم.

این پلاک هم که راز بیست و شش ساله ام را افشا کرد و همه چیز لو رفت. کاش مثل خیلی از بچه ها این پلاک را یک جایی گم و گور کرده بودم تا اگر دستتان هم به دست هایم می رسید، مجبور می شدید گمنام و بی نشان ببرید و یک گوشه ی این خاک ، بدهیدم دست خاک و بعدش هم دیگر کار به کارم نداشته باشید.

آخر برای ما که در آسمان جا خوش کرده ایم، چه فرقی دارد مزار داشته باشیم یا نداشته باشیم؟

و برای شما هم . . .

شما که سراغی از ما نمی گیرید. سری نمی زنید به ما ، یادی نمی کنید . . .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۳ ، ۰۹:۴۵
علی موجودی