الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۶ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بالانویس:

این متن را تیرماه 95 منتشر کردم. طولانی ترین پست الف دزفول که بیش از ده ساعت نگارش آن طول کشید و پس از انتشار، برخی آقایانی که به خود گرفته بودند و به خودشان شک که نه! یقین داشتند، به شدت مرا مورد عنایت قرار دادند!!!

شاید در طولانی ترین شبهای سال ، مرور مجدد طولانی ترین متن الف دزفول ، خالی از لطف نباشد. منتظر لطف و عنایات مدیران محترمی هستم که به جای اینکه تلنگر بخورند، دنبال خط و نشان کشیدن و پیچاندن گوش و شکستن قلم و مهرزدن بر دهان ها هستند!

 

 

به سبک اهل بیت(ع) و طبق وصیت شهدا مدیریت کنید

صریح و بی پرده ، برای مسئولین و مدیران شهرم ، در این روزهایی که مردم همه جوره گرفتارند

 

روزگار غریبی است. بسیاری از آدم ها دارند سر و دست می شکنند برای پست و مقام و مسئولیت و میز و بهتر بگویم برای قدرت. بدون اینکه نگاهشان و نیت شان و خیالشان به دنبال آسودگی و آسایش مردمی باشد که ولی نعمتشان هستند. روزگار علم بهتر است یا ثروت گذشته است و روزگار «قدرت» فرا رسیده است. چرا که اگر کسی به «قدرت»برسد هم ثروت را برایش به دنبال دارد و هم  گواهینامه ی هر عِلم دلخواهی را با ثروتش خواهد خرید.

این وسط برخی آقایان به لطف «میز» انگار همه چیز را فراموش کرده اند و به تعبیر قرآن  به «صُمٌّ بُکْمٌ عُمْیٌ» رسیده اند که برایشان هم «لا یسمعون » را به دنبال داشته است و هم «لایبصرون» را و ظاهراً « لَا یَرْجِعُونَ » 

 

این روزها خیلی ها، بیخیالِ مشکلات و گرفتاری های مردم ، سرخوش از قدرت مقام و مسئولیتشان روزگار می گذرانند و بیخیالِ خون شهدا و مسئولیتی که در قبال مردم دارند ، چسبیده اند به میز و همینکه جیب خودشان همیشه پر است و طیف و جناحشان را راضی نگه داشته اند، برایشان کافی است.

اگر کسی دو کلام هم حرف حساب زد بهشان، از جایگاه قدرتشان با تهدید و تهمت و فشار ، دهانت را می بندند تا پاپیچشان نشوی در راهی که دارند به اشتباه می روند و «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنینَ» برایشان مصداق ندارد.

به همین دلیل، امروز آمده ام که نه از زبان خود که هم از زبان شهدا و هم از زبان اهل بیت(ع) با مسئولین شهرم سخنی داشته باشم تا شاید!، تأکید می کنم ، شاید!! تلنگری باشد برای یادآوری و مرور مفاهیم و معناهایی که خیلی هاشان فراموش کرده اند. امروز آمده ام تا سخن بگویم، برای همه ی مدیران و مسئولین شهرم ، از هر طیف و جناحی، با هر فکر و عقیده و اعتقادی،  با هر کس که نام مدیر و مسئول را در پیشوند نام خویش دارد و همه از باب تذکر است و یادآوری و شاید گفتن مطالبی که بدان آگاه نیستند و شاید! مشغله های کاری اجازه نمی دهد که مروری کنند بر این مطالب مهم و سخنان ارزشمند و اگر می دانند هم اتمام حجتی باشد، هم برای ما که گفتیم ، هم برای آنان که نشنیدند و عمل نکردند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۲۳:۰۷
علی موجودی

بالانویس:

«شهید محمد حسین اثنی عشری » متولد 1337 در 10 آذرماه 59 در جنوب لبنان و حین درگیری با نظامیان رژیم صهیونیستی به شهادت می رسد و از پیکر پاک و مطهرش چیزی باقی نمی ماند.

به اطلاع مردم شهیدپرور دزفول می رساند که پس از گذشت سی و هفت سال از شهادت ایشان، به تازگی و در نهایت سکوت خبری و پوشش رسانه ای، در قطعه دوم گلزارشهدای شهیدآباد برای این عزیز شهید، مزار یادبودی ساخته شده است. جهت آشنایی بیشتر با این شهید اینجا کلیک کنید!

 

این رسم قدرشناسی از شهداست ؟

وقتی آرم بنیاد، مهم تر از نام شهید می شود!

روایت شهیدی که چند هفته پیش، بی سر و صدا و بدون هیچ مراسمی، در قطعه شهدای شهیدآباد دزفول ، صاحب مزار شد

 

هوای عارف به سرم زده است، با دلم کلنجار نمی روم. راه کج را به سمت شهید آباد راست کرده و چند دقیقه بعد کنار عارفم. عارفی که پیکر زخم خورده اش را  چند هفته پیش، کنار عموی شهیدش دادیم دست خاک.

برمی گردم سمت مزار سید مجتبی و زانو می زنم کنار سنگ مزارش و چند دقیقه ای هم با سید حرف می زنم که چشمم در انتهای ردیفِ مزارها به مزاری جدید می افتد. تعجب می کنم. این دیگر مزار کیست؟ دستی برای سید تکان می دهم و به سرعت خودم را بالای مزار می رسانم تا پاسخ سوالم را پیدا کنم!

تصویر حک شده روی سنگ برایم آشناست. اما سنگ نوشته های روی مزار که با رنگ پلاستیک نوشته شده و  با پای رهگذرانی که از روی مزار رد شده اند، پاک شده است، اندکی مشکل است. نوشته ی زیر عکس هنوز قابل خواندن است. «شهید انقلاب و انتفاضه ی فلسطین» و برای من که همین چند ماه پیش از «شهید محمدحسین اثنی عشری» نوشته بودم، تشخیص نامش که تقریباً از روی سنگ مزار پاک شده است کار سختی نیست!

عین برق گرفته ها خشکم می زند! دوباره نوشته های رنگ و رو رفته را مرور می کنم. اشتباه نکرده ام و آرم بنیاد شهید که در پایین مزار حک شده است، گویای تمامی ماجراست!

یاد مطلبی می افتم که حوالی روز قدس و خردادماه گذشته برای این شهید نوشتم. مطلبی با عنوان «این شهید مزار یادبود هم ندارد!» مطلبی برای معرفی شهید محمد حسین اثنی عشری که دهم آذرماه 59 در ماجرای انتفاضه ی فلسطین شهید می شود و به دلایل مختلف به مردم معرفی نشده و حتی مزار یادبود هم ندارد.

و حالا ظاهراً در سکوت کامل خبری و پوشش رسانه ای و بدون اطلاع رسانی مردمی و بدون برگزاری هیچ مراسم و یادبود و یادواره ای، حوالی سالگرد شهادتش مزار یادبودی به او اختصاص داده شده است. مزاری که آقایان ظاهراً حتی برای سنگ نوشته اش هم نخواسته اند هزینه کنند و فقط با رنگ پلاستیکی مشخصات شهید را روی آن نوشته اند که در عبور و مرور مردم پاک شده است!

مغزم سوت می کشد!

به لطف بی خیالی بسیاری از نهادها و مدیران و مسئولین شهری و خصوصاً بنیاد شهید، این اتفاق مهم و بی نظیر که شاید در ایران هم نمونه ی مشابه نداشته باشد، در نهایت غربت و سکوت انجام می شود.

آن قدر غریبانه که حتی برای مردمی که در قطعه ی شهدا رفت و آمد می کنند، به چشم نمی آید! و هیچ کس از خودش نمی پرسد این مزار، چگونه یک شبه در قطعه ی شهدا، سر در آورد؟!

تصویر سنگ مزار رنگ و رو رفته ی شهید

آقایان مسئول!  نباید رونمایی مزار یادبود برای شهیدی اینچنین ارزشی و تأثیرگذار و فوق العاده خاص و ویژه که به نوعی در دوران خود شهیدی مدافع حرم محسوب شده است، طی یک مراسم رسمی با پوشش خبری مناسب و اطلاع رسانی گسترده انجام می شد؟

نباید این اتفاق مهم در رسانه ی استانی و ملی ، به نمایش در می آمد؟!

آیا قدر شناسی از شهیدی که حتی پیکرش هم به شهر و دیارش بازنگشته است، این چنین است؟!

آیا نباید ظهور این اتفاق بی نظیر، درفضای شهری و چهره ی شهر مشاهده می شد؟!

آیا نباید این قهرمان ملی و فراملی به مردم شهر و دیارش معرفی می شد؟!!

آیا نباید مردم از این مهم آگاه می شدند؟!

آیا نباید به جای اینکه تابلوهای تبلیغاتی شهر در قبضه ی تبلیغات تجارتخانه ها باشد، چند روزی از در و دیوار شهر تصویر «محمدحسین اثنی عشری» بر روی مردم لبخند می زد؟!

بازهم ماستمالی و رفع تکلیف؟!! و این رفع تکلیف و ماستمالی که می گویم از چهره ی سنگ مزار هم مشخص است، چرا که آرم بنیاد روی آن با لیزر «حک» شده است اما مشخصات شهید با رنگی رنگ و رو رفته!

«بنیاد شهیدو امورایثارگران شهرستان دزفول» به عنوان متولی رسمی و اصلی این مسئله، نباید حداقل حتی یک بنر در خصوص شهید چاپ و نصب می کرد؟!  کارهای دیگر پیشکش!

با این وجود، دیگر از سایر نهادهای فرهنگی و انقلابی شهر چه انتظاری داشته باشیم؟! که یقیناً اگر فلش انتقاد را به سمتشان بگیریم، اظهار بی اطلاعی می کنند از این اتفاق!

چاپ و نصب یک بنر که هزینه اش به صد هزار تومان هم نمی رسد، آیا برای این همه نهاد و ارگان شهری ، هزینه ی زیادی است؟

خداییش اگر یکی از مسئولین دولتی بخواهد به دزفول بیاید ، باز ارگان ها و نهادها چنین عملکردی دارند؟ یا  اینکه در و دیوار و ورودی شهر را بنرباران می کنند و هر کاری که از دستشان بر می آید جهت نمایش ارادت انجام می دهند! یادمان نرفته است آن بنرباران شهر در انتخاب شهردار، که آنقدر از حد گذشت که اعتراض شهردار منتخب را هم درآورد و نمونه های متعدد دیگر!

آقایان مسئول!

آیا واقعاً فقط برای شهدا پول ندارید؟ آیا فقط برای شهدا وقت ندارید؟ آیا سر و ته یک برنامه را هم آوردن فقط برای برنامه های شهداست؟!

می دانم که این «دو صد گفته» ، «نیم کردار» برای مسئولین نخواهد بود. اما من از باب تکلیفم نوشتم. من «اختیار قلم» را دارم- البته اگر برخی ها بگذارند- و مسئولین «اختیار عمل».

کاش آنان که اختیار عمل دارند، می دانستند ، این اختیار از برکت عمل به تکلیف شهداست و از برکت خون هایی که ریخت تا آقایان صاحب قدرت و میز و مقام شوند. کاش برای شهدا این همه کم نمی گذاشتند!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ آذر ۹۶ ، ۱۱:۴۷
علی موجودی

بالانویس:

دیشب در دومین سالگرد شهادت سید مجتبی، به همراهی مجری توانمند و برادر هنرمندم مسعود پرموز، دلنوشته ای را قرائت کردیم. متن کامل دلنوشته و فایل صوتی اجرای آن را تقدیم می کنم. آنچه قرائت شد، خلاصه ی متن زیر بود.

 سید زنده است...

چند کلامی از زبان شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی به قلم الف دزفول

 «تمام این متن تصاویر ذهنی من است»

 

 با این که بارها و بارها به دلم افتاده بود که ماندنی نیستم، با این که بارها و بارها ندایی در دلم از شهادتم می گفت، اما زمانی دست به قلم بردم برای وصیت نوشتن که دور و بَرَم پُر شده بود از ملائکه.

صدای بال بال زدنشان را می شنیدم و عطر حضورشان را حس می کردم. سینه ام تنگ شده بود. تنگِ تنگ. حس غریبی تمامی وجودم را گرفته بود.

خدا قسمتتان کند این حس غریب را! وقتی این تقدیر شیرین نزدیک و نزدیک تر می شود، وقتی آدم به پروازش یقین پیدا می کند و وقتی از در و دیوار برایش نشانه می بارد، چنان شوقی سراسر وجودش را فرا می گیرد و چنان شعله ای در دلش زبانه می کشد که احساس و ادراکش کجا و شنیدنش کجا؟!

 همان چند خط را هم در اوج شورِ وصال نوشتم. در گرماگرم بشارت فرشتگانی که دور و برم بال بال می زدند.

حس غریبی است. قدم از قدم که بر می داری ، ضربان قلبت به اوج می رسد. می دانی داری به وصال نزدیک و نزدیک تر می شوی. تپش تپش ، نفس نفس ، قدم قدم و صدای آن رگبار گلوله و از اینجا به بعد، تصاویری که شما دیدید و جلوه هایی که من دیدم، تفاوت دارد. تفاوتی از زمین تا آسمان.

شما دیدید که من آرام و بی صدا و بدون حتی یک ناله، افتادم روی زمین و من دیدم که پس از صدای آن گلوله ها، سبک شدم. سبک تر از همیشه. بدون احساس ذره ای درد! خودم را دیدم روی زمین و خونی را که آرام آرام  به سردی خاک، گرما می داد. سبک تر از همیشه ایستاده بودم بالای سرِ خودم که دیدم همه­ی  اطراف پرشد از نور. نه تنها نور، که تلفیقی بود از نور و گرما و عطر، در آن تاریکی و سرمای محض! دیگر نه سینه ام تنگ بود و نه قلبم تپش تپش بی تابی.

گِرد من پر شده بود از کسانی که ویژگی مشترکشان نور بود.  نورهایی که مثالش را ندیده بودم. برخی ها را انگار دیده بودم. قیافه شان آشنا بود و برخی دیگر چهره هایشان چشمه ی نور بود و من فقط نور می دیدم. چیزی شبیه  نُوراً لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ.

قاعده ی های زمان و مکان تغییر کرده بود. هم می شد بچه ها را ببینم که در آن سرمای سوزان، با گریه، سید سید می گفتند و شانه های سیدِ افتاده بر زمین را تکان می دادند و هم می شد حرارت دل انگیز حضور آن همه نور را با تمام وجود حس کنم و تصاویر زیبای آن دنیای متفاوت را ببینم. اینجا بود که دیگر باورم شد، این تصاویر دیگر خواب نیست! عین حقیقت است. حقیقتی به زیبایی شهادت! من به مقصد رسیده بودم.

بیناتر از همیشه می دیدم. همه ی تصاویر را. هم لبخندهای ملائکه را و هم گریه بچه هایی را که سیدِ افتاده بر زمین را با اشک می بردند و این وسط من فقط لبخند می زدم. اصلاً آدم وقتی به اینجای داستان می رسد، نمی شود که لبخند نزند. حسی است که خدا قسمتتان کند.

باید می رفتم. به همراه آن پیکری که سال های سال بارم را به دوش کشیده بود. پیکری که سال ها نگذاشتمش آرام و قرار داشته باشد. پیکری که سال ها تاب و قرار را از او گرفتم و اینک در نهایت آرامش و سکون روی دست بچه ها می رفت. نه شرط معرفت بود تنهایش بگذارم و نه قاعده ها اجازه می داد. باید می رفتم و گام به گام با او همراه می شدم.

با پرواز قرار شد مرا برسانند به شما. پرواز در پرواز. سیدِ سفیدپوشِ خوابیده در تابوتِ سه رنگ را هواپیما پرواز می داد و من خود حین پرواز، درپرواز. تا اینکه رسیدم کنارتان. از آن بالا همه چیز را می دیدم. اشک هایتان را ، گریه هایتان را ، حرف هایتان را و بی قراری هایتان را!

گفتم که بچه ها! حس غریبی است. دنیای غریبی است. اینجا قاعده هایش خیلی فرق می کند. انگار آدم تکثیر می شود. کنار هر کدامتان بودم و سنگِ صبور ِتک تک تان و این برای خودم هم غریب بود و شما گمان می کردید که مرا روی شانه هایتان این جا و آن جا می برید، در صورتیکه من، خودم هر جا که می­خواستم می رفتم. فقط لازم بود اراده کنم.

سرخوش از طراوتی که حس می کردم، هروله می کردم به هر طرف. می رفتم و می آمدم. یک سر به خانه، به پدر و مادر، یک سر به شما و به  بی قراری هایتان ، یک سر به سیدِ سفیدپوشِ خوابیده در تابوتِ سه رنگ و یک سر به شهیدآباد و مزاری که قبلاً خودم جایش را به «محمدباقر» نشان داده بودم.

سبکبال به هر سو می رفتم  تا اینکه تابوت را دیدم که روی شانه هایتان می رود. شما می دیدید که تابوت روی شانه هایتان در آن شور جمعیت  به شتاب می رود و من چیز دیگری می دیدم.

شما می دیدید که سیدتان را سرازیر کردند در آن حفره­ی تنگ و من چیز دیگری می دیدم!

شما می دیدید سنگ لحد می­گذارند و آرام آرام خاک می ریزند و من چیز دیگری می دیدم!

شما می دیدید و من می دیدیم و این دیدن های شما و دیدنِ من، همه جوره فرق می کند و اینکه من چه دیدم و پس از آن بر من چه گذشت، همه اش بماند. اینها همان اسراری است که خداوند اجازه­ی فاش کردنش را به ما نمی دهد.

آن روز برای شما همه چیز تمام شد و برای من همه چیز آغاز. شما مدام زمزمه می کردید که سید شهید شد و من آمده ام تا بگویم: «من زنده ام!» «سید زنده است» و این مزار و این سنگ و این عکس، نشانه هایی است که ره گم نشود.

امروز آمده ام کنارتان تا  بگویم من هم بینتان هستم. همیشه. دمادم. «من زنده ام»«سید زنده است»

بچه ها! وعده­ی ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً حق و حقیقت است و من زنده ام! می بینم و می شنوم! بیناتر و شنواتر از همیشه!

بچه ها! من بین شما هستم! کنارتان و بیشتر و بیشتر از زندگی زمینی ام به شما سر می زنم.  فقط دست تقدیر و قاعده ها نمی گذارد شما  مرا ببینید. اما بین خودمان باشد. دیدن همیشه چشم نمی خواهد. سربسته بگویم. شاید زینب(س)، بین گودال، حسینش را از عطر و بویش شناخته باشد.

بچه ها! آن روز همه ی شهدا به استقبالم آمدند و مرا با خود بردند و فرشتگان مأمور راهم دادند در شهرالشهدای این دنیای غریب که همه ی قاعده هایش تفاوت دارد با دنیا و هر کس لحظه ای از اینجا را تجربه کند، کل دنیا و زیباییهای آن از چشمش خواهد افتاد. یک ثانیه اش می ارزد به آن همه سال زندگی زمینی!

بچه ها!  آمده ام بگویم خدا به تمام وعده هایی که داده بود عمل کرد. اینجا مرا آورده اند کنار مابقی شهدا. همان قاب و سنگ هایی را  که شب ها در خلوتِ آرامشان قدم می زدم و مناجات می کردم، امروز کنارشان هستم. همه هستند. همه! و من هر سو را که نگاه می کنم، نگاهم در نگاهی گره می خورد که آن نگاه را با تمام ثروت های دنیا نمی شود عوض کرد! همانان که تا دیروز چشم در چشم عکسشان در شهیدآباد و بهشت علی بودم، یکی یکی در آغوشم گرفتند و خوش آمد گفتند.

با اینکه از نسلشان نیستم، اما انگار سال های سال است عقد اخوت داریم با هم. اینجا در گستره ای وصف نشدنی ، همه ی بچه ها دور همند و خانه هایشان در همسایگی هم. جایتان خالی است اینجا بچه ها!

عجب دنیای زیبایی است اینجا، نه به خاطر نعمت هایش که به خاطر آدم هایش! و چه نعمتی بالاتر از همنشینی با شهدا. دیدنشان، حس کردنشان و هم نفسی و همصحبتی شان لذتی دارد که با وصف قابل توصیف نیست.

بچه ها! اینجا همه چیز ثبت شده است.  نیت هایمان ، ذکرهایی که گفتیم، قدم هایی که برداشتیم،  مناجات هایمان ، شوخی هایمان ، خنده هایمان ، گریه هایمان ، همه و همه را ثبت کرده اند.

به ازای هر کاری که خالصانه در راه خدا انجام داده ایم، چنان پاداش هایی به ما داده اند که مدام آرزو می کنم ای کاش در دنیا حتی نفسی هم جز برای خدا نمی کشیدم.  اینجا آدم  بخاطر لحظه هایی که بدون یاد خدا بوده است سراسر  وجودش حسرت می شود. حتی برای همان نفس کشیدن هایی که خمیرمایه ی ذکر و شکر و عشق نداشته است.

تا قیامت برسد و حساب و کتاب ها شروع شود، خداوند  قصرهایی به ما داده است که گذران روزگار کنیم و اگر این همه نعمت بیشماری که اینجا داریم، بهشت نیست، پس بهشت دیگر کجاست؟

اینجا همه چیز هست. سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ  ،  مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ  ،  یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ ، أَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِینٍ  ،  فَاکِهَةٍ مِّمَّا یَتَخَیَّرُونَ ، لَحْمِ طَیْرٍ مِّمَّا یَشْتَهُونَ ،  همه چیز هست.  همه چیز . . .

اما فرشتگان خدا هنوز هم در کار شهدا متحیرند. همه و همه خانه هایی وسیع و نعمت هایی فراوان دارند، اما هیچکدامشان دل به این نعمت ها خوش نکرده اند. آخر اگر دلبسته خانه و حور و شراب و میوه بودند که دل از شهر نمی کندند.

اینجا بچه ها همین که دورهمند یعنی بزرگترین نعمت را دارند. میوه و نهر و سایه و عسل به کارشان نمی آید!

 اینجا بچه ها همیشه تشنه دیدارند. گوش به زنگ و منتظر تا کی وعده دیدار باشد. آخر هر از چندگاهی بچه را می برند پابوس امام حسین(ع).

بچه ها دور آقا حلقه می زنند و باز هم هق هق گریه  است و شانه هایی که می لرزد، اما اینبار از شادی وصال، از شوق دیدار و منِ تازه وارد هم آنجا می نشینم و مات می شوم به تصاویر پیش رویم و مثل همیشه ساکتم.

شهدا قانون بهشت برزخی را هم به هم  زده اند که خداوند بهشت را برای لذت ساخته است و اینان لذتی جز وصال یار ندارند. اینجا شور، شورِ وصال است و شوق، شوقِ دیدار و ما اینجا همه سرخوشیم به وصال.

بس است دیگر. خسته تان کردم! نه؟

می دانم کسی توی دنیای شما باشد و از جایگاه شهدا برایش بگویند چه حالی می شود که بارها و بارها این حال را تجربه کرده ام. اما خبرهای خوبی هم برایتان دارم. خبرهایی که بال درمی آورید با شنیدنش!

بچه ها! می خواهم بگویم پریشان نباشید! این­قدر بی قراری نکنید! هر کدامتان نوبتی دارد. وقتش که برسد می آیید اینطرف! سمت ما. چه راه شهادت معبری تنگ باشد و چه دروازه ای بزرگ!

بچه ها! اینجا خانه هایی دیده ام که بر سردرشان نام برخی از شما با نور می درخشد. قصه را از فرشتگان که پرسیدم، ابتدا طفره رفتند ، اما وقتی اصرارهای مداومم را دیدند ، واقعیت ماجرا را برایم روایت کردند. گفتند که قرار است برخی از رفقایتان  بیایید اینجا و ما این خانه ها را برایشان آماده کرده ایم.

شرمنده! اینکه کدامتان و کی! این را اجازه ندادند که بگویم. اما پیامی که برایتان دارم این است که «من ینتظر » بمانید  و « ما بدلو تبدیلا» که پایان شیرین این داستان نزدیک است.

بچه ها! فقط دل نبندید که اینجا آمدن و  دل بستن به دنیایتان،  دو راه جدای از همند. اینجا دل هایی را انتخاب می کنند که وقتی فرشتگان خدا می شکافندشان جز خدا در آن نمی بینند.

بچه ها! می دانم حال خیلی از شماها را . آخر خودم کشیده ام درد فراق را و فکر نکنید حالا که خودم در این سایه سار رحمت پروردگار آرمیده ام، بیخیال شما هستم. نه من، که همه ی شهدا به فکر شما هستند. من از همه ی این بچه ها برای شفاعت کردن شما قول گرفته ام. اما این شفاعت شرطی دارد و آن هم در خط ولایت بودن است و راه شهدا را رفتن! و فراموش نکردن این بچه ها!

آخر اینجا شهدا از برخی مردم گله دارند.

می گویند: عصرهای پنجشنبه چرا گلزار خلوت است؟ بچه ها وقتی پایین می آیند و خلوتی گلزار را می بینند، دلگیر می شوند. این که خیلی ها دارند راه و مرام شهدا را فراموش می کنند. اینکه خیلی ها دل می بندند به دنیا و بی خیال شهدا، راهشان را نمی روند . . .

اینجا هنوز حسین بیدخ دارد زمزمه می کند که برادر! می روم تا تو بیایی ! اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای. اینجا هنوز حسین بیدخ نگران است. نگران روزی که از آن خبر داده بود که شهدا از یاد می روند.

اینجا هنوز مجید طیب طاهر می گوید : «دیدید وصیتمان را با نصیحتمان اشتباه گرفتند و راهمان را نرفتند!»

اینجا هنوز محمود صدیقی راد دارد فریاد می زند: « هرگاه که از جاده روبروی شهیدآباد رد می شوید، از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین. من آن بوق را به جای فاتحه از شما قبول می کنم!» و گمان نکنید محمود اینجا محتاج یک فاتحه است! نه! می خواهد چیزی گیر خودتان بیاید که فردا بهانه ای برای با یادِ شهدا بودن داشته باشید.

اینجا همه نگران شما هستند و گرنه خودشان که در عند ربهم یرزقون پروردگاردارند جرعه جرعه وصال می نوشند.

 راستی خبر خوب دیگری برایتان دارم.

اینجا بین بچه ها و فرشته ها زمزمه هایی است. زمزمه هایی از یک اتفاق بزرگ. زمزمه هایی از ظهور. بعضی بچه ها اینجا هنوز لباس رزم بر تن دارند و مشغول تمرین. فکر می کنم همان ها هستند که قرار است در رجعت باز گردند. شرمنده! نام آنان را هم اجازه ندارم بگویم! اما من با اینکه تازه رسیده ام حس می کنم خبرهایی در راه است. خبرهایی که به زودی منتشر می شود.

قرار است آن اتفاق بزرگ که همه منتظرش هستیم فرا برسد.  کمربندهایتان را محکم ببندید و همه جوره مهیا شوید که قرار است معبر تنگ شهادت دوباره دروازه شود!

بچه ها! دیگر باید برگردم آسمان.

اما دوباره تأکید و تکرار می کنم. من همیشه کنارتان هستم. بیناتر از قبل می بینمتان و شنواتر از همیشه، کلامتان را و درددل هایتان را می شنوم. چه آن لحظه که چشم در چشمِ آن تصویرِ رویِ سنگ مزار بغض می کنید و چه آن ثانیه هایی که یاد من از دل هایتان عبور می کند. حتی گاهی بدون اینکه یاد من باشید، یادتان می کنم! مثل همان روزهایی که در زندگی زمینی با هم بودیم. من بیشتر از قبل بینتان هستم!«من زنده ام!» «سید زنده است»

بین خودمان باشد! گاهی خدا ، به واسطه ی امام حسین(ع)، برخی درخواست های مرا هم برای شما اجابت می کند! همان گره هایی که مرا واسطه ی باز کردنش می کنید و من امام حسین(ع) را و خدا به برکت نام حسین، گره گشایتان می شود و این هم از برکات و عجایب این دنیای غریب است.

بچه ها! دیگر باید برگردم آسمان.

راستی همه ی شهدا سلام می رسانند! خصوصاً امیر و علی و محمد و عادل و تازگی ها هم که عارف!

من همیشه کنارتان هستم. من زنده ام. سید زنده است.

خداحافظتان باشد، دارند از آسمان صدایم می کنند.

 

دانلود فایل صوتی اجرای دلنوشته در یادواره سید مجتبی

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۵:۲۹
علی موجودی

بالانویس:

این خاطره برای اولین بار منتشر می شود.

 

مگر می شود شفاعت نکنم؟

روایت پیامی از  سیدمجتبی پس از شهادت و شرطی که  سید برای شفاعت رفقایش گذاشت

خبر شهادت سیدمجتبی، مانند یک زلزله­ ی چند ریشتری دزفول را تکان داده بود. کوچه به کوچه و گوشه به گوشه­ ی شهر حرف سیدمجتبی بود. پیامک­ ها، شبکه­ های اجتماعی، در و دیوار شهر، همه و همه را سید تسخیر کرده بود. مراسم وداع با سید هم پایان گرفته بود و وعده بر این بود که فردا صبح، همزمان با سالروز شهادت امام رضا(ع)، پیکر سید بر شانه­ های ماتم گرفته­ ی شهر، جاری و ساری شود به سمت شهیدآباد. همان بهشت کوچکی که سال­های سال، شبانه در لابلای ردیف­ های خاک گرفته­ اش قدم ­زده و نجوا ­کرده بود و حالا خودش قرار بود، بر آمار شهدای آن قطعه، یکی بیفزاید و آرام بگیرد در کنار آنان که سال­های سال است در جوار قرب الهی به آرامشی دست نیافتنی رسیده ­اند.

از اهواز آمده بودم دزفول، اما بی­تابی و التهابی که وجود گُرگرفته­ام را احاطه­ کرده بود، آرام شدنی نبود. دو قدم می­ رفتم سمت خانه و یک قدم برمی­ گشتم. اصلاً حال و حوصله­ ی خانه رفتن و خوابیدن را نداشتم. همین­طور بی­ هدف در خیابان­های شهر می­ چرخیدم و چشم در چشم تصاویر سیدمجتبی، پشت فرمان اشک می­ ریختم. دلم آرام شدنی نبود. راهی شهیدآباد شدم. در همان چند قدم اول، در ورودی مزار شهدا، چشمم افتاد به تپه­ ی کوچکی از خاک و یقین کردم که باید مزار سیدمجتبی باشد. برای آرام شدن رفته بودم شهیدآباد، اما با دیدن این صحنه، آتش درونم شعله کشید و شعله ­ورتر شد و چه خیال باطلی بود که گمان کردم شهیدآباد آمدن، برایم آب بر آتش می­شود!

گریه­ ی بی صدایم که فقط اشک­ها رسوایش می­ کردند، تبدیل شد به هق هق! همین طور که جلوتر می­ رفتم بیشتر صدای گریه ­ام بلند می شد. جلوتر رفتم تا رسیدم کنار مزار. مدت­ ها بود که زمین قطعه ­ی دو، شکافته نشده بود و سیدمجتبی آمده بود تا رکورد و رخوت و سکون آنجا را به هم بریزد. سرم را کمی بالاتر آوردم و چشمم افتاد به خانه­ ی تنگ وکوچکی که قرار بود، فردا به مساحت بهشت برای سیدمجتبی وسعت یابد. چند جوان و نوجوان هم آنجا بودند که حال و روزی بهتر از من نداشتند.

زنگ زدم به محمدباقر! محمدباقر رفیق فابریک سید بود و خدا می­ دانست و دلش. حالا توی این هیر و ویری معلوم نبود او چه حال و روزی دارد. چندین بار تماس گرفتم تا توانستم حوالی ساعت 2 بامداد پیدایش کنم. با هم نشستیم کنار مزارخالی سید! هنوز چند ساعتی مانده بود که این خاک، با حضور سید سربلند شود و عزت بگیرد.

محمدباقر که آمد، با هم سفره ­ی دلهایمان را گشودیم کنار همان تپه­ ی کوچک خاک و قبری که طبق وصیت سید، پایین پای مزار داییش­ آماده کرده بودند.

گفتیم و گفتیم تا محمدباقر رسید به قصه­ ی گفتگوهای آخرش با سید. زمانی که سید از سوریه تماس گرفته بود. محمدباقر گفت: «بهش گفتم: آقاسید! قول می­دی من و این بچه­ هایی که دارن این همه خدمت می­کنن در راه انقلاب و شهدا رو فراموش نکنی و شفاعتشون کنی؟! و سید درجواب گفت: محمد! مگه ممکنه من این بچه­ ها رو فراموش کنم! »

دیگر تاب گریستن هم نداشتم. رو کردم سمت محمدباقر و گفتم: «خوش به­ حالت که تو قول شفاعت گرفتی از سید!» و هر دو دوباره خیره شدیم به همان حفره! به همان لحد! همان آخرین خانه­ ی سیدمجتبی!

ساعت حدود چهار صبح را نشان می­داد که محمدباقر را رساندم و خودم هم رفتم خانه! لذت گرمایی که نرمی پتو در آن سرمای استخوان سوز به آدم می­ داد هم فکری به ­حال بی­قراری­ ام نمی­ کرد. سرم را گذاشتم کنار سجاده­ ی بی بی و خیره شدم به سقف اتاق. چشم­ هایم خسته بودند. خسته ­تر از وجودم، اما خواب، بی­ خواب. همان طور که خیره شده بودم به سقف و هر از چندگاهی گرمای قطره ­اشکی گونه­ ام را قلقلک می­ داد، داشتم به حرف محمدباقر و گفتگویش باسیدمجتبی فکر می­ کردم! مدام این ابهام توی ذهنم رفت و آمد می­ کرد که چطور سیدمجتبی قول شفاعت همه­ ی بچه­ هایی را داده است که در مسیر ولایت و شهدا خدمت می­ کنند؟! مدام این قصه توی ذهنم رفت و آمد می­ کرد که چطور یک نفر می­ تواند آن همه آدم را شفاعت کند؟ در این فکر و خیال بودم که ناگهان حس کردم تمام قد روبروی قطعه شهدا ایستاده ­ام. خواب بودن یا بین خواب و بیداری­ اش را هیچ گاه نفهمیدم، اما سید بود که با لباسی سراسر سفید و لبخند زنان و شاداب ایستاده بود کنار همان تپه­ ی خاک! از دور داشتم تماشایش می­ کردم. همان­طور که چشم توی چشمم انداخته بود گفت:« فکر کردی من که گفتم شفاعت می­کنم، خودم تنها می­ خوام این کار رو انجام بدم؟ فکر کردی من یه نفر می­ خوام همه بچه­ ها رو شفاعت کنم؟! » بعد دستانش را باز کرد و بالا آورد مثل حالتی که آدم ها می­ خواهند ادای پرواز کردن را دربیاوردند. دستانش را باز کرد، به گونه ­ای که حس کردم همه ­ی مزارهای قطعه­ ی دو ، پشت دستانش قرار گرفت و گفت: « این شهدا رو دیدی؟! من با همه­ ی اینا برای شفاعت هماهنگ کردم! شما از خط ولایت خارج نشید! شما راه ما را ادامه بدهید! فراموشمون نکنید! من با همه­ ی این بچه­ ها برای شفاعت هماهنگ کردم! همه­ مون میایم برا شفاعت!»

 

راوی: حمید

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۴
علی موجودی

باز هم غیرت بچه های مسجد

به بهانه ی تشکر از رفقای عزیزم در بسیج و جلسات قرآن مسجد نجفیه

 

اهل شرکت در جشنواره نیستم. از دوران نوجوانی که سر و کار دلم با نوشتن افتاد، فقط برای دل خودم نوشتم. نوشتن؛ بخش مهمی از اوقات زندگی ام را تشکیل می دهد. چه شعر باشد، چه دلنوشته و چه پست های مکرر الف دزفول که بیش از شش سال است ، جریان دارند.

نوشتن آرامم می کند ، آنگاه که سرم گرم نوشتن می شود ، موج های پر تلاطم دلم ، اندکی از خروش می افتد.

من برای خودم می نویسم! برای آرام دل بی قرار خودم.

اما هر از چند گاهی، برخی کارهایی را که برای دلم نوشته ام، اگر با موضوع برخی جشنواره ها تناسب داشته باشد، ارسال می کنم. لکن هیچگاه برای جشنواره ها قلم نزده و نمی زنم.

خداوند عنایت کرد و چند روز پیش به برکت اهل بیت(ع) و شهدای شهرم ، در بیست و دومین جشنواره هنر و ادبیات دینی و پژوهشی که بین اساتید واحدهای دانشگاه آزاد کشور برگزار می شود، رتبه ی دوم شعر و چهارم داستان نویسی را کسب کردم.

این موفقیت ملی را هم مثل سایرمقام های ملی دیگر تقدیم می کنم به شهدای شهرم دزفول!

خصوصاً سه شهید والامقام شهید عبدالحسین خبری، حسین ناجی و شهید مدافع حرم سیدمجتبی ابوالقاسمی.

صبح جمعه ، وقتی برای دعای ندبه به مسجد رفتم، غافلگیر شدم! بچه های مسجد بنر نصب کرده بودند و تبریک گفته بودند و شب هم در جلسه قرآن لوح تقدیر و هدیه ای را که مهیا کرده بودند، دستم دادند.

حقیقتاً هم غافلگیر شدم و هم شرمنده! آخر لیاقت این همه لطف و محبت را نداشتم! اینکه بچه ها بلافاصله بعد از شنیدن خبر، این همه زحمت به خودشان داده بودند، مرا بر آن داشت تا در الف دزفول از آن همه صفا و صمیمیت و محبتشان تقدیر کنم و عرض ارادتی کرده باشم به دریای لطف بیکرانشان و قدرشناس و سپاس گزار مهربانی و محبت تک تک بچه های مسجد نجفیه باشم!

باز هم غیرت بچه های مسجد! باز هم غیرت همین بچه های جلسات قرآن و بسیجی ها که حواسشان هست. برخی آقایان مسئول که بی خیالی هایشان به گونه ای در اوج قرار گرفته است که حاضر نیستند حتی برای شهدای مدافع حرم هم که بالاترین افتخار شهر هستند، اندکی هزینه کنند ، حتی در حد یک بنر!

باز هم غیرت بچه های مسجد! باز هم غیرت همین بچه بسیجی های ساده ی بی آلایش و با صفا!

باز هم از تمامی بچه های جلسات قرائت قرآن و پایگاه بسیج مسجد نجفیه ممنونم و امیدوارم که لیاقت این همه مهر و محبت شما را داشته باشم!

از رفقای مسجدی ام در مسجد نجفیه و هم از همه ی همراهان الف دزفول خواستارم که دعا کنند به تنها آرزو که همان عاقبت بخیری و شهادت است برسیم؛ وگرنه این مقام ها ورق پاره ای بیشتر نیست! خوشا بحال آنان که به آن زیباترین و بالاترین مقام می رسند.

آنان که مثل «عارف کاید خورده» در اوج جوانی خود، بالاترین مدال افتخار را برای خود و برای شهر و کشور و سرزمینشان کسب می کنند. نه آنان که بدون میز عزیز نیستند و نیمچه حرمت و احترامی هم اگر دارند ، مال پست و مقامشان است!

پروردگارا، از آن مدال ها که به عارف دادی، به همه ی دوستدارن عنایت بفرما!

 

پانویس:

جا دارد از عزیزانم در بسیج هنرمندان شهرستان دزفول  و برخی رسانه ها که در این خصوص به حقیر اظهار لطف داشتند نیز کمال تشکر و قدردانی را داشته باشم!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۶ ، ۱۰:۰۳
علی موجودی

بالانویس:

برخی دوستان تماس گرفتند و خواستار دلنوشته ای شدند در شب وداع با ششمین شهید مدافع حرم شهرستان دزفول ، «شهید عارف کاید خورده» خواندم. می گفتند سیستم صوتی کیفیت نداشته است. گفتم: سیستم صوتی خیلی اذیت کرد. یک جورهایی مجبور بودم داد بزنم. فایل صوتی اش را ندارم، اما متن آن را تقدیم می کنم. به امید نیم نگاهی از عارف ...

 

 

آن شب عارفانه

دلنوشته ای که در شب وداع، کنار تابوت سه رنگ شهید عارف کاید خورده، در حسینیه ثارالله خواندم

 

سلام عارف جان!

رسیدن بخیر! زیارت قبول! خسته نباشی برادرم!

چه می گویم! آخر خسته نباشی که جایش اینجا نیست!  مگر می شود کسی با تابوت سه رنگ از سفر برگردد و خسته باشد؟!

تمام خستگی های عمر آدم وقتی توی این تابوت خوابیده باشد، از بین می رود!

خسته نباشی، مال آن روز بود که زخم خورده از نبل و الزهرا برگشتی! آن روز که تا مرز های بهشت رفتی و برگشتی!

مال آن روزها که می دیدی تابوت رفقای شهیدت بر شانه های شهر می رود و بار آن حسرتی که بر دلت سنگینی می کرد مثل این بود که کل خستگی های عالم را ریخته باشند روی شانه ات.

اما امروز که از البوکمال به آخرین پله ی کمال رسیده ای و رسیده ای به آنجا که فوق کل ذی بر بر حتی قتل فی سبیل الله و لا فوقه بر!  رسیده ای به بالاترین نقطه ، همانجا که بالاتر از آن زیبایی دیگری نیست چرا خسته باشی؟!

چرا خسته باشی برادر؟

مگر می شود این همه ملائکه الله دور آدم در طواف باشند؟ مگر می شود آدم آن همه جوان لبخند به لب  به استقبال آمده را که تا دیروز فقط سنگ مزاری و قابی ازشان می دید، به چشم ببیند و خسته باشد؟

دیگر آن همه خانه و نهر و باغ و درخت های پیچیده در هم را بی خیال می شوم که تو خوب می دانستی بهشت با آدم هایش بهشت است، نه با آن همه خانه و باغ و نهر و غذاهای رنگارنگ که اگر دلبسته ی اینها بودی، قصه قصه ی دیگری بود.

عارف جان! خسته نباشی برای تو مصداق ندارد!

آخر مگر می شود کسی آن لحظه ی آخر، آن دمی که همه از آن وحشت دارند، سرش روی زانوی حسین باشد، و نگاهش گره خورده به عباس و قامتی به بلندای فاطمه و سایه ای به مهربانی زینب بالای سرش باشد، و آن نسیم بهشتی که از بال بال ملائکه جریان گرفته است ، چهره اش را نوازش دهد و خسته باشد!

مگر می شود کسی آن لحظه ی آخر کامش از شهد کمیاب شهادت شیرین بشود و خسته باشد ؟! و مگر می شود کسی آن همه زیبایی را در آخرین لحظه های زندگی به چشم ببیند و خسته باشد و مگر خودت نگفتی که شهادت قشنگ است، اما شهادت درراه حضرت زینب قشنگی خاصی دارد. مگر می شود کسی چشمانش به آن قشنگی خاص باشد و خسته باشد؟!

 عارف جان!

خوب می دانم که هم اکنون کنار تابوت ایستاده ای و داری نگاهمان می کنی!

تصویر یکایکمان را داری مرور می کنی و دیگر این نگاه با نگاه های دنیایی تفاوت کرده است. به گمانم هم اکنون کنار هر کدام از این دلسوختگانی که برای وداع با تو آمده اند، یک عارف ایستاده است، تا بشنود درد دلهایشان را و دستی بکشد بر پریشانی وجودشان!

به گمانم هنوز خودت هم سرخوش از زیبایی عالم پس از شهادتی! و مبهوت آن همه قشنگی که خودت می گفتی!

یک نگاه به آن عالم متفاوت و یک نگاه به این آدم هایی که اشک و بغض لحظه ای رهایشان نمی کند.

یک نگاه  می کنی به بابا! که نگاهش گره خورده است به این تابوت سه رنگ که تمام هستی اش در آن آرام گرفته است! آرامشی از جنس و لا خوف علیهم و لا هم یحزنون. آرامشی از جنس فرحین آتاهم الله من فضله!

یک نگاه به خواهر که چشم های مضطربش دنبال تکیه گاهی می گردد که به ظاهر دیگر نیست! و ترسم از این است که امشب روضه خوان روضه ی زینب بخواند برایش!  نه روضه ی گودال را نه! که او مثل زینب از روی تل آن اتفاق آخر را ندید.  او می دوید و من می دویدم را ندید! قصه ی او می نشست و من می نشستم را و نهایتا  روضه ی جانسوز او می برید و من می بریدم را!

اما می ترسم روضه خوان اینجا روضه ی وداع بخواند برادر! روضه ی آن لحظه های آخر وداع خواهر و برادر را! جایی که یکی باید می رفت و یکی باید می ماند! اینجا دیگر خودت باید زیر بغل های خواهر را بگیری عارف جان!

 خوب می دانم که هم اکنون کنار تابوت ایستاده ای و داری نگاهمان می کنی!

یک نگاه به مادر! و پشت بند آن لبخندی دنباله دار! لبخندی از رضایت! از همان اتفاق دیشب. آنجا که مادرت ام وهب وار آبادان را با آن سخنرانی آتشین کربلا کرد! تا مردم بدانند هنوز نسل مادرهای عاشقِ عاشق پرور از بین نرفته است! و او می گفت و تو لبخند می زدی! و سرت را بالاتر می گرفتی بین آن همه ملائکه ی دور و برت!

عارف جان!

محمد زلقی و عادل سعد که از نسل دیروز بودند و امیر هیودی و سیدمجتبی ابوالقاسمی و علی حاجیوند، پرچم دهه شصتی های دزفول را بالا گرفتند، مانده بود دهه هفتادی ها! و تو پرچم دهه هفتادی ها را هم بالا گرفتی! تا دشمن بداند این خاک هم مختار دارد و هم عمار! و هم علی اکبر! و نسل آن شیربچه های خمینی کبیر نه تنها از بین نرفته است، بلکه امروز در مکتب امام خامنه ای، بیش از پیش پرورش یافته اند.

و تو این پرچم دفاع از حرم را بالا گرفتی تا دشمن بداند:

در این قبیله نخل تناور همیشه هست

مقداد هست مالک اشتر همیشه هست

اینجا که کوفه نیست خوارج علم شوند

سلمان نمرده است اباذر همیشه هست

همواره دست ها به علمداریت بلند

آسوده خاطرت که برادر همیشه هست

صف بسته اند این همه سردارها به شوق

یعنی برای پیشکشت سر همیشه هست

عارف جان! خوب می دانم که هم اکنون کنار تابوت ایستاده ای و داری نگاهمان می کنی!

اما بیش از آنکه نگاهت به مادر و پدر و خواهر باشد، بیش از آنکه نگاهت به این همه عاشقی باشد که برای تبرک کردن دستشان به چوبه ی تابوتت ، مثل اسپند روی آتشند!  نگاهت محو در افق است! چند متری آن طرف تر! شهیدآباد را می گویم!

آری همانجا که عمو غلامعلی ات ایستاده است با خیل رفقایش و دارد اشاره می کند به تو که زودتر بروی!  و همخانه اش شوی!

و این بی تابی ات کنار تابوت مال همین اشاره های عمو غلامعلی و رفقای شهیدش است.

عارف جان! کمی برایمان حرف بزن و از تصاویری که می بینی بگو! قطعه شهدای گلزار شهید آباد چه شکلی است؟! شنیده ام وقتی آدم شهید می شود آنجا دیگر سنگ و عکس و قاب نمی بیند! شنیده ام وقتی پرده ها برای عارفی کنار می رود، گلزار شهدا را جور دیگری می بیند.

تو عارف بودی و امروز دیگر به حق عارفی و هر چه پرده بوده است، کنار رفته است برایت! تو را به جان عمو غلامعلی بگو ببینم چه می بینی؟ آنجا چه خبر است؟! عمو غلامعلی همچنان همان نوجوان 16 ساله است ؟ شبیه عکسش در قاب یا نه ؟

شهدای همه آمده اند استقبال؟ چه می گویند؟ چکار می کنند ؟

عارف جان! خوب می دانم همینطور که این همه آدم اینجا برای وداع با گریه امده اند، آن طرف آدم هایش با لبخند برای استقبال آمده اند و چقدر این دو دنیا با هم تفاوت دارد! و اینک تو مانده ای بین اشک این همه و لبخند آن همه!

عارف جان! روسپید سفید پوشم! برادر!

سال های سال وقت داری که با آدم های آنجا باشی. عزیز برادرم! ثانیه های با تو بودن دارد تند و تند از دست ما می رود.

تو را به همان گنبد طلائی زینب کمی هم نگاه ما کن!

نگاه به این همه دلسوخته ای که برای وداع آمده اند. وداع با تو! با این تابوت سه رنگ!  تصویری که همیشه برای عاشقان شهادت بارانی از حسرت است!

و تو خودت تجربه کرده بودی!

هر بار که یکی از رفقایت می رفت و قسمتت این بود که زیر تابوت باشی و با حسرت زمزمه کنی با مرد سفیدپوش خوابیده در آن .

عارف جان!

زیاد زیر تابوت بوده ای و زیاد حسرت خورده ای و برای همین، حال اینک ما را خوب می فهمی!

پس برادر! اینک که در آخرین ثانیه های نبرد ، بالاخره توانستی به آرزویت برسی و از معبر تنگ شهادت عبور کنی و بالاخره بی بی زینب تو را پذیرفت،  دستی به دعا بردار!

برای این همه دلداده ی  دلسوخته که دستشان هنوز به بلندای شهادت نرسیده است!

 دستی به دعا بردار برای اینکه موعود منتظر زودتر بیاید!

دستی به دعا بردار! که دعایت جز اجابت سرنوشتی نخواهد داشت و مگر نه امام فرمود که شهدا امام زادگان عشقندو مگر می شود این امام زاده ها دعا کنند و مستجاب نشود.

عارف جان!

خوشا به سعادتت که در قطعه ی شهدا راهت دادند.

تو در این 25 سالگی جاودانه خواهی شد و ما روز به به روز پیرتر خواهیم شد. تا ببینیم دست سرنوشت چه عاقبتی برایمان رقم زده است.

به همان زخم های تنت قسم ، دعا کن دیگر آقای سفرکرده مان باز گردد.  

برگردد تا دوباره این معبر تنگ شهادت دروازه شود .

اینگونه هم گره از کار ما باز می شود و هم شما دوباره می توانید برگردید. برگردید تا دوباره شهید شوید. و چقدر لذت دارد، شهادت بعد از شهادت. اینکه آدم دوبار شهید شود.

عارف جان!

به دعایت محتاجیم! به نگاهت!

به اینکه هر گاه به تو سر می زنیم نگاهت را از ما نگیری، که تو خود طعم جا ماندن را سال ها مزمزه کرده ای!

عارف جان!

زنده تر از تو نیست!  هر چند که  پندار آدم ها  این است که ما مانده­ایم و شهدا رفته­اند، اماحقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده­اند.

پس ای ماندگارترین تصویر عاشقی! دعایمان کن و دستمان را بگیر!

عارف جان دیدار به ظهور!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۰۹:۲۲
علی موجودی