الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

بالانویس:

دیشب در دومین سالگرد شهادت سید مجتبی، به همراهی مجری توانمند و برادر هنرمندم مسعود پرموز، دلنوشته ای را قرائت کردیم. متن کامل دلنوشته و فایل صوتی اجرای آن را تقدیم می کنم. آنچه قرائت شد، خلاصه ی متن زیر بود.

 سید زنده است...

چند کلامی از زبان شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی به قلم الف دزفول

 «تمام این متن تصاویر ذهنی من است»

 

 با این که بارها و بارها به دلم افتاده بود که ماندنی نیستم، با این که بارها و بارها ندایی در دلم از شهادتم می گفت، اما زمانی دست به قلم بردم برای وصیت نوشتن که دور و بَرَم پُر شده بود از ملائکه.

صدای بال بال زدنشان را می شنیدم و عطر حضورشان را حس می کردم. سینه ام تنگ شده بود. تنگِ تنگ. حس غریبی تمامی وجودم را گرفته بود.

خدا قسمتتان کند این حس غریب را! وقتی این تقدیر شیرین نزدیک و نزدیک تر می شود، وقتی آدم به پروازش یقین پیدا می کند و وقتی از در و دیوار برایش نشانه می بارد، چنان شوقی سراسر وجودش را فرا می گیرد و چنان شعله ای در دلش زبانه می کشد که احساس و ادراکش کجا و شنیدنش کجا؟!

 همان چند خط را هم در اوج شورِ وصال نوشتم. در گرماگرم بشارت فرشتگانی که دور و برم بال بال می زدند.

حس غریبی است. قدم از قدم که بر می داری ، ضربان قلبت به اوج می رسد. می دانی داری به وصال نزدیک و نزدیک تر می شوی. تپش تپش ، نفس نفس ، قدم قدم و صدای آن رگبار گلوله و از اینجا به بعد، تصاویری که شما دیدید و جلوه هایی که من دیدم، تفاوت دارد. تفاوتی از زمین تا آسمان.

شما دیدید که من آرام و بی صدا و بدون حتی یک ناله، افتادم روی زمین و من دیدم که پس از صدای آن گلوله ها، سبک شدم. سبک تر از همیشه. بدون احساس ذره ای درد! خودم را دیدم روی زمین و خونی را که آرام آرام  به سردی خاک، گرما می داد. سبک تر از همیشه ایستاده بودم بالای سرِ خودم که دیدم همه­ی  اطراف پرشد از نور. نه تنها نور، که تلفیقی بود از نور و گرما و عطر، در آن تاریکی و سرمای محض! دیگر نه سینه ام تنگ بود و نه قلبم تپش تپش بی تابی.

گِرد من پر شده بود از کسانی که ویژگی مشترکشان نور بود.  نورهایی که مثالش را ندیده بودم. برخی ها را انگار دیده بودم. قیافه شان آشنا بود و برخی دیگر چهره هایشان چشمه ی نور بود و من فقط نور می دیدم. چیزی شبیه  نُوراً لَیْسَ کَمِثْلِهِ نُورٌ.

قاعده ی های زمان و مکان تغییر کرده بود. هم می شد بچه ها را ببینم که در آن سرمای سوزان، با گریه، سید سید می گفتند و شانه های سیدِ افتاده بر زمین را تکان می دادند و هم می شد حرارت دل انگیز حضور آن همه نور را با تمام وجود حس کنم و تصاویر زیبای آن دنیای متفاوت را ببینم. اینجا بود که دیگر باورم شد، این تصاویر دیگر خواب نیست! عین حقیقت است. حقیقتی به زیبایی شهادت! من به مقصد رسیده بودم.

بیناتر از همیشه می دیدم. همه ی تصاویر را. هم لبخندهای ملائکه را و هم گریه بچه هایی را که سیدِ افتاده بر زمین را با اشک می بردند و این وسط من فقط لبخند می زدم. اصلاً آدم وقتی به اینجای داستان می رسد، نمی شود که لبخند نزند. حسی است که خدا قسمتتان کند.

باید می رفتم. به همراه آن پیکری که سال های سال بارم را به دوش کشیده بود. پیکری که سال ها نگذاشتمش آرام و قرار داشته باشد. پیکری که سال ها تاب و قرار را از او گرفتم و اینک در نهایت آرامش و سکون روی دست بچه ها می رفت. نه شرط معرفت بود تنهایش بگذارم و نه قاعده ها اجازه می داد. باید می رفتم و گام به گام با او همراه می شدم.

با پرواز قرار شد مرا برسانند به شما. پرواز در پرواز. سیدِ سفیدپوشِ خوابیده در تابوتِ سه رنگ را هواپیما پرواز می داد و من خود حین پرواز، درپرواز. تا اینکه رسیدم کنارتان. از آن بالا همه چیز را می دیدم. اشک هایتان را ، گریه هایتان را ، حرف هایتان را و بی قراری هایتان را!

گفتم که بچه ها! حس غریبی است. دنیای غریبی است. اینجا قاعده هایش خیلی فرق می کند. انگار آدم تکثیر می شود. کنار هر کدامتان بودم و سنگِ صبور ِتک تک تان و این برای خودم هم غریب بود و شما گمان می کردید که مرا روی شانه هایتان این جا و آن جا می برید، در صورتیکه من، خودم هر جا که می­خواستم می رفتم. فقط لازم بود اراده کنم.

سرخوش از طراوتی که حس می کردم، هروله می کردم به هر طرف. می رفتم و می آمدم. یک سر به خانه، به پدر و مادر، یک سر به شما و به  بی قراری هایتان ، یک سر به سیدِ سفیدپوشِ خوابیده در تابوتِ سه رنگ و یک سر به شهیدآباد و مزاری که قبلاً خودم جایش را به «محمدباقر» نشان داده بودم.

سبکبال به هر سو می رفتم  تا اینکه تابوت را دیدم که روی شانه هایتان می رود. شما می دیدید که تابوت روی شانه هایتان در آن شور جمعیت  به شتاب می رود و من چیز دیگری می دیدم.

شما می دیدید که سیدتان را سرازیر کردند در آن حفره­ی تنگ و من چیز دیگری می دیدم!

شما می دیدید سنگ لحد می­گذارند و آرام آرام خاک می ریزند و من چیز دیگری می دیدم!

شما می دیدید و من می دیدیم و این دیدن های شما و دیدنِ من، همه جوره فرق می کند و اینکه من چه دیدم و پس از آن بر من چه گذشت، همه اش بماند. اینها همان اسراری است که خداوند اجازه­ی فاش کردنش را به ما نمی دهد.

آن روز برای شما همه چیز تمام شد و برای من همه چیز آغاز. شما مدام زمزمه می کردید که سید شهید شد و من آمده ام تا بگویم: «من زنده ام!» «سید زنده است» و این مزار و این سنگ و این عکس، نشانه هایی است که ره گم نشود.

امروز آمده ام کنارتان تا  بگویم من هم بینتان هستم. همیشه. دمادم. «من زنده ام»«سید زنده است»

بچه ها! وعده­ی ولاتحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتاً حق و حقیقت است و من زنده ام! می بینم و می شنوم! بیناتر و شنواتر از همیشه!

بچه ها! من بین شما هستم! کنارتان و بیشتر و بیشتر از زندگی زمینی ام به شما سر می زنم.  فقط دست تقدیر و قاعده ها نمی گذارد شما  مرا ببینید. اما بین خودمان باشد. دیدن همیشه چشم نمی خواهد. سربسته بگویم. شاید زینب(س)، بین گودال، حسینش را از عطر و بویش شناخته باشد.

بچه ها! آن روز همه ی شهدا به استقبالم آمدند و مرا با خود بردند و فرشتگان مأمور راهم دادند در شهرالشهدای این دنیای غریب که همه ی قاعده هایش تفاوت دارد با دنیا و هر کس لحظه ای از اینجا را تجربه کند، کل دنیا و زیباییهای آن از چشمش خواهد افتاد. یک ثانیه اش می ارزد به آن همه سال زندگی زمینی!

بچه ها!  آمده ام بگویم خدا به تمام وعده هایی که داده بود عمل کرد. اینجا مرا آورده اند کنار مابقی شهدا. همان قاب و سنگ هایی را  که شب ها در خلوتِ آرامشان قدم می زدم و مناجات می کردم، امروز کنارشان هستم. همه هستند. همه! و من هر سو را که نگاه می کنم، نگاهم در نگاهی گره می خورد که آن نگاه را با تمام ثروت های دنیا نمی شود عوض کرد! همانان که تا دیروز چشم در چشم عکسشان در شهیدآباد و بهشت علی بودم، یکی یکی در آغوشم گرفتند و خوش آمد گفتند.

با اینکه از نسلشان نیستم، اما انگار سال های سال است عقد اخوت داریم با هم. اینجا در گستره ای وصف نشدنی ، همه ی بچه ها دور همند و خانه هایشان در همسایگی هم. جایتان خالی است اینجا بچه ها!

عجب دنیای زیبایی است اینجا، نه به خاطر نعمت هایش که به خاطر آدم هایش! و چه نعمتی بالاتر از همنشینی با شهدا. دیدنشان، حس کردنشان و هم نفسی و همصحبتی شان لذتی دارد که با وصف قابل توصیف نیست.

بچه ها! اینجا همه چیز ثبت شده است.  نیت هایمان ، ذکرهایی که گفتیم، قدم هایی که برداشتیم،  مناجات هایمان ، شوخی هایمان ، خنده هایمان ، گریه هایمان ، همه و همه را ثبت کرده اند.

به ازای هر کاری که خالصانه در راه خدا انجام داده ایم، چنان پاداش هایی به ما داده اند که مدام آرزو می کنم ای کاش در دنیا حتی نفسی هم جز برای خدا نمی کشیدم.  اینجا آدم  بخاطر لحظه هایی که بدون یاد خدا بوده است سراسر  وجودش حسرت می شود. حتی برای همان نفس کشیدن هایی که خمیرمایه ی ذکر و شکر و عشق نداشته است.

تا قیامت برسد و حساب و کتاب ها شروع شود، خداوند  قصرهایی به ما داده است که گذران روزگار کنیم و اگر این همه نعمت بیشماری که اینجا داریم، بهشت نیست، پس بهشت دیگر کجاست؟

اینجا همه چیز هست. سُرُرٍ مَّوْضُونَةٍ  ،  مُتَّکِئِینَ عَلَیْهَا مُتَقَابِلِینَ  ،  یَطُوفُ عَلَیْهِمْ وِلْدَانٌ مُّخَلَّدُونَ ، أَکْوَابٍ وَأَبَارِیقَ وَکَأْسٍ مِّن مَّعِینٍ  ،  فَاکِهَةٍ مِّمَّا یَتَخَیَّرُونَ ، لَحْمِ طَیْرٍ مِّمَّا یَشْتَهُونَ ،  همه چیز هست.  همه چیز . . .

اما فرشتگان خدا هنوز هم در کار شهدا متحیرند. همه و همه خانه هایی وسیع و نعمت هایی فراوان دارند، اما هیچکدامشان دل به این نعمت ها خوش نکرده اند. آخر اگر دلبسته خانه و حور و شراب و میوه بودند که دل از شهر نمی کندند.

اینجا بچه ها همین که دورهمند یعنی بزرگترین نعمت را دارند. میوه و نهر و سایه و عسل به کارشان نمی آید!

 اینجا بچه ها همیشه تشنه دیدارند. گوش به زنگ و منتظر تا کی وعده دیدار باشد. آخر هر از چندگاهی بچه را می برند پابوس امام حسین(ع).

بچه ها دور آقا حلقه می زنند و باز هم هق هق گریه  است و شانه هایی که می لرزد، اما اینبار از شادی وصال، از شوق دیدار و منِ تازه وارد هم آنجا می نشینم و مات می شوم به تصاویر پیش رویم و مثل همیشه ساکتم.

شهدا قانون بهشت برزخی را هم به هم  زده اند که خداوند بهشت را برای لذت ساخته است و اینان لذتی جز وصال یار ندارند. اینجا شور، شورِ وصال است و شوق، شوقِ دیدار و ما اینجا همه سرخوشیم به وصال.

بس است دیگر. خسته تان کردم! نه؟

می دانم کسی توی دنیای شما باشد و از جایگاه شهدا برایش بگویند چه حالی می شود که بارها و بارها این حال را تجربه کرده ام. اما خبرهای خوبی هم برایتان دارم. خبرهایی که بال درمی آورید با شنیدنش!

بچه ها! می خواهم بگویم پریشان نباشید! این­قدر بی قراری نکنید! هر کدامتان نوبتی دارد. وقتش که برسد می آیید اینطرف! سمت ما. چه راه شهادت معبری تنگ باشد و چه دروازه ای بزرگ!

بچه ها! اینجا خانه هایی دیده ام که بر سردرشان نام برخی از شما با نور می درخشد. قصه را از فرشتگان که پرسیدم، ابتدا طفره رفتند ، اما وقتی اصرارهای مداومم را دیدند ، واقعیت ماجرا را برایم روایت کردند. گفتند که قرار است برخی از رفقایتان  بیایید اینجا و ما این خانه ها را برایشان آماده کرده ایم.

شرمنده! اینکه کدامتان و کی! این را اجازه ندادند که بگویم. اما پیامی که برایتان دارم این است که «من ینتظر » بمانید  و « ما بدلو تبدیلا» که پایان شیرین این داستان نزدیک است.

بچه ها! فقط دل نبندید که اینجا آمدن و  دل بستن به دنیایتان،  دو راه جدای از همند. اینجا دل هایی را انتخاب می کنند که وقتی فرشتگان خدا می شکافندشان جز خدا در آن نمی بینند.

بچه ها! می دانم حال خیلی از شماها را . آخر خودم کشیده ام درد فراق را و فکر نکنید حالا که خودم در این سایه سار رحمت پروردگار آرمیده ام، بیخیال شما هستم. نه من، که همه ی شهدا به فکر شما هستند. من از همه ی این بچه ها برای شفاعت کردن شما قول گرفته ام. اما این شفاعت شرطی دارد و آن هم در خط ولایت بودن است و راه شهدا را رفتن! و فراموش نکردن این بچه ها!

آخر اینجا شهدا از برخی مردم گله دارند.

می گویند: عصرهای پنجشنبه چرا گلزار خلوت است؟ بچه ها وقتی پایین می آیند و خلوتی گلزار را می بینند، دلگیر می شوند. این که خیلی ها دارند راه و مرام شهدا را فراموش می کنند. اینکه خیلی ها دل می بندند به دنیا و بی خیال شهدا، راهشان را نمی روند . . .

اینجا هنوز حسین بیدخ دارد زمزمه می کند که برادر! می روم تا تو بیایی ! اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای. اینجا هنوز حسین بیدخ نگران است. نگران روزی که از آن خبر داده بود که شهدا از یاد می روند.

اینجا هنوز مجید طیب طاهر می گوید : «دیدید وصیتمان را با نصیحتمان اشتباه گرفتند و راهمان را نرفتند!»

اینجا هنوز محمود صدیقی راد دارد فریاد می زند: « هرگاه که از جاده روبروی شهیدآباد رد می شوید، از توی ماشین دستی بلند کنید و برایم فقط یک بوق بزنید. همین. من آن بوق را به جای فاتحه از شما قبول می کنم!» و گمان نکنید محمود اینجا محتاج یک فاتحه است! نه! می خواهد چیزی گیر خودتان بیاید که فردا بهانه ای برای با یادِ شهدا بودن داشته باشید.

اینجا همه نگران شما هستند و گرنه خودشان که در عند ربهم یرزقون پروردگاردارند جرعه جرعه وصال می نوشند.

 راستی خبر خوب دیگری برایتان دارم.

اینجا بین بچه ها و فرشته ها زمزمه هایی است. زمزمه هایی از یک اتفاق بزرگ. زمزمه هایی از ظهور. بعضی بچه ها اینجا هنوز لباس رزم بر تن دارند و مشغول تمرین. فکر می کنم همان ها هستند که قرار است در رجعت باز گردند. شرمنده! نام آنان را هم اجازه ندارم بگویم! اما من با اینکه تازه رسیده ام حس می کنم خبرهایی در راه است. خبرهایی که به زودی منتشر می شود.

قرار است آن اتفاق بزرگ که همه منتظرش هستیم فرا برسد.  کمربندهایتان را محکم ببندید و همه جوره مهیا شوید که قرار است معبر تنگ شهادت دوباره دروازه شود!

بچه ها! دیگر باید برگردم آسمان.

اما دوباره تأکید و تکرار می کنم. من همیشه کنارتان هستم. بیناتر از قبل می بینمتان و شنواتر از همیشه، کلامتان را و درددل هایتان را می شنوم. چه آن لحظه که چشم در چشمِ آن تصویرِ رویِ سنگ مزار بغض می کنید و چه آن ثانیه هایی که یاد من از دل هایتان عبور می کند. حتی گاهی بدون اینکه یاد من باشید، یادتان می کنم! مثل همان روزهایی که در زندگی زمینی با هم بودیم. من بیشتر از قبل بینتان هستم!«من زنده ام!» «سید زنده است»

بین خودمان باشد! گاهی خدا ، به واسطه ی امام حسین(ع)، برخی درخواست های مرا هم برای شما اجابت می کند! همان گره هایی که مرا واسطه ی باز کردنش می کنید و من امام حسین(ع) را و خدا به برکت نام حسین، گره گشایتان می شود و این هم از برکات و عجایب این دنیای غریب است.

بچه ها! دیگر باید برگردم آسمان.

راستی همه ی شهدا سلام می رسانند! خصوصاً امیر و علی و محمد و عادل و تازگی ها هم که عارف!

من همیشه کنارتان هستم. من زنده ام. سید زنده است.

خداحافظتان باشد، دارند از آسمان صدایم می کنند.

 

دانلود فایل صوتی اجرای دلنوشته در یادواره سید مجتبی

 

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۹/۱۷
علی موجودی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی