الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۷ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

یک پرسپکتیو تلخ

تصویر یک منظره پس از سی و شش سال

 

دزفول و دزفولی هیچ گاه  روزهایی را که 176 موشک 12 ، 9 و 6 متری بر سرش آوار شد را از یاد نخواهد برد. روزهایی که 2500 بار بر اثر باران توپخانه های دشمن لرزید و 300 بار راکت هواپیماهای دشمن بر پیکرش زخم زد. اما به قدرت ایمان و اراده ی مردمش ایستاد و مردمش هیچ گاه شهر را ترک نکردند.

تصویر زیر مربوط به مزار شهدای اولین موشک باران دزفول در 17 مهرماه 59 می باشد که در آلبوم یکی از دوستان دیدم. عصر یک روز ، وجب به وجب شهید آباد را گشتم تا این پرسپکتیو تلخ را پیدا کردم و پس از سی و شش سال دوباره تصویرش را ثبت کردم.

فضا خیلی تغییر کرده بود. نگاهم را به اطراف چرخاندم و تا چشم کار می کرد مزار شهدایی بود که از ثمره ی جنایات آمریکای خونخوار مهمان این خاک مقدس بودند. یاد حرف امام خمینی(ره) در بهشت زهرا افتادم که گفت «شاه مملکت ما را ویران و قبرستان ما را آباد کرد» و زیر لب گفتم واقعاً که آمریکای جنایتکار قبرستان های ما را آباد کرده است.

این تصویر را می گذارم تا آن روزهای پر فراز و نشیب و شهدای عزیزی را که برای آرامش امروزمان تقدیم اسلام و انقلاب کردیم، فراموشمان نشود. تا برای برخی ها یادآوری شود، کدخدایی که این روزها خیلی ها آرزوی دستبوسی اش را در سر می پرورانند، چه بلاهایی بر سر مردم همین شهر کوچک-دزفول- آورده است. دیگر سایر جنایاتش پیشکش.  البته افلا یتفکرون... افلا یتدبرون ... افلا یعقلون....

قطعه موشکی گلزار شهیدآباد دزفول - سال 1357


قطعه موشکی گلزار شهیدآباد دزفول - سال 1395



فضای اطراف این مزارهای مقدس که در طی سالیان دفاع مقدس با مزارهای متعدد شهدا، آباد شد.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۴۵
علی موجودی

بالانویس1:

دوستی پرسید: نام چند شهید شاخص دزفول را برایم بفرست. گفتم دزفول 2600 شهید شاخص دارد. تمام شهدای دزفول شاخص اند. پرداختن به تعداد خاصی از شهدا، نباید ثمره اش گمنام ماندن مابقی شاخ شمشادهای دیگر شهید باشد.

بالانویس2:

روایت «شهید جمعه نعمت زاده»، از سروقامتان شهید شهر صفی آباد دزفول را ابتدا از زبان دایی شنیدم. روایت به تصویر کامل می شود. همان روزها عکس هایی از «جمعه»به دستم رسید که روایتش خود داستانی کامل است و من یقین کردم ، این عکس ها هدیه ی «جمعه» است برای الف دزفول و من نیز در طلوع یک صبح جمعه از ماه شعبان، روایت جمعه را برای اولین بار منتشر می کنم.

 

روایت غروب «جمعه»

روایت لحظات شهادت «شهید جمعه نعمت زاده» از زبان همرزمش«محمدرضا»

 

 

طلوع جمعه

از آشنایی تا صمیمی شدنمان، زمان زیادی طول نکشید. در مغناطیس خصیصه های زیبایش مجذوب شده بودم و لحظه هایم مدام کنارش سپری می شد. زبر و زرنگ  بود و خوش برخورد و همیشه لبخندی  گوشه ی لب هایش داشت. در آن هیر و ویر منطقه و جنگ و خاک و دود و آتش، همیشه شیک  بود و اتو کشیده. شب ها ، لباس های خاکی را می گذاشت زیر پتوی سربازی تا به شیوه ی خودش اتو شوند.  اهل کار بود و همیشه پیشقدم  و فعال تر  از بقیه، در کارها. «جمعه» یک نیروی همه چیز تمام بود.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۴۴
علی موجودی

این روز را از  تقویم حذف کنید

به بهانه ی یک روز فرمایشی در تقویم

 

 

بی مقدمه باید آغاز کرد، که حرف زدن با تو مقدمه نمی خواهد.

مرا ببخش که بجز این قلم ، اختیار هیچ چیز دیگری دستم نیست.

که  «گر بود اختیار جهانی به دست من ، می ریختم تمام جهان را به پای تو»

منم و این قلم. چه می شود کرد دیگر.

آنانکه اختیار قدم برداشتن دارند که تو را نمی شناسند. نه اینکه نشناسند ها . . .  خودشان را زده اند به آن راه.

به آن راهی که تو کنار آن ایستاده نباشی.

آخر نه نان داری برایشان و نه نام.  ( البته هنگام انتخابات و ساخت فیلم های تبلیغاتی را استثنا می کنم)

آن روزی که شیپور جنگ نواخته شد و مصطفی –شهید چمران- گفت : «مرد را از نامرد همین آوای شیپور مشخص می کند» که موش صفت دنبال سوراخ گشتند و خزیدند آن تو. فقط هر گاه بوی غنیمتی بود از سوراخ ها سرکی بیرون کشیدند و دلی از عزا درآوردند.

یا آنکه ایستادند کنج مسجدها و برایت دعا کردند تا تو به برکت دعایشان !!! بجنگی.

برخی هم از جنگ برای خود کیسه دوختند و سکه گذاشتند روی سکه.

اما تو فقط مردانه همه چیز را رها کردی و پشت پا زدی به چیزی که آنان نامش را گذاشته بودند زندگی.

لبخند کودکت را ، اشک همسرت را، لرزش دست مادر را که قرار بود عصایش تو باشی ، پشت خمیده پدر را که قرار بود به تو تکیه کند ، بستر نرم را ، خنکای بادهای مصنوعی را ، آب های به سردی یخ را ، همه و همه را رها کردی و رفتی .

شاید به همه چیز فکر کردی الا این روزگاری که امروز نه اینکه تو دچارش باشی بلکه او دچار تو شده است.

و آنگاه که زخم برداشتی و ملائکه را دیدی که دارند می آیند ، یک لحظه شیرینی شهادت همه دردهایت را تسکین داد.

اما همان فرشته ها آمدند و امانتی را که باید ، به امانت بردند.

و تو ماندی و همان شیرینی که با رفتن فرشته ها ، تلخ و تلخ تر شد و دردهایی که برگشت.

تو ماندی و خانه نشینی.

تو ماندی و این سقفی که بارها و بارها گل های توی گچبری آن را شمرده ای.

اینکه کنج خانه بمانی و فقط انتظار بکشی ، انتظار آن فرشته ها را که بیایند دنبال باقی امانتی که آن روز بردند و شرمنده باشی از همسری که تمام عشقش بودی و آرزو داشت تکیه گاهش تو باشی و امروز تویی که بر این کوه صبوری تکیه کرده ای.

دختری که حتی توانش را نداری دستت را بکشی روی سرش. اصلاٌ شاید دستی نمانده باشد برای نوازش و وای بر حال آن دمی که موج بیاید سراغت.

می بندی اش به باد کتک. سیاه و کبودش که کردی ، دوباره وقتی حال خودت شدی ، می افتی به بوسیدن دست و پایش. نمی دانم این وسط درد تو بیشتر است یا دخترک یا همسری که خودش را بین تو و دختر حائل می کند که نیمی از کتک ها را خودش بخورد.

 

 

راستی ! اصلا باورت می شد روزی اکسیژن را به تو بفروشند؟ همان ها که نفس کشیدن را مدیون سرفه های تو هستند ، آن لحظه که زیر کیسه اکسیژن هم از شدت درد مثل مار می پیچی توی خودت و دخترت دست هایت را و همسرت پاهایت را ماساژ می دهند؟

گمان می کردی؟

گمان می کردی روزی با تو چنین معامله ای کنند ؟

گمان می کردی همان هایی که به جنگشان رفتی ، به سگ هایشان که در جنگ بوده اند مدال بدهند و آنان که از برکت تکه تکه  شدن تو پشت میز نشستند ، زخم یک پلنگ از سوز سرفه های تو برایشان مهم تر شود؟

باور می کردی؟

باور می کردی هنرپیشه ای را که می رود آن سوی آب و زنان اجنبی را می گیرد توی بغلش ، با حلقه گل از هواپیما پایین بیاورند و اسطوره و اسوه اش بخوانند و تو را که رفتی و غرق زخم برگشتی تا دست اجنبی به ناموس اینان دراز نشود، از بنیادی که به نامت ساخته  اند بیرون کنند و موجی خطاب کنند؟

باورت می شد؟

باورت می شد، دخترانی که می دانم و می دانی، وارث آن دختران پاکدامنی شوند که یا زیر آوارها آرزوهایشان فروریخت و یا زیر شنی های تانک ها توی هویزه له شدند تا عفت شان را نفروشند.

 باور می کردی یک فوتبالیست را برای یک گل زدن میلیارد میلیارد بریزند به پایش و تو برای قرص هایی که هر روز باید بخوری ، تا فقط زنده بمانی ، حلقه ازدواج  همسرت را هم بگذاری روی پیشخوان طلافروش؟

باورت می شد آن را که از شدت عرق خوری از نفس افتاد ، چونان قهرمان تشییع کنند و اسوه وار خبر اول رسانه ها باشد و رفقایت را که از شدت دردهای مکرر به یادگار مانده از دوران عاشقی، در کنج اتاق  تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِکَةُ طَیِّبِینَ می شوند را در اوج گمنامی ، تا بهشت آباد کسی بدرقه هم نکند؟

باورت می شد ، دخترت را که فقط توانستی نگاهش کنی و در حسرت یک «دخترکم ، دوستت دارم» تو ماند، در حسرت اینکه یک بار نامش را صدا کنی . دختری را که چادرش سوژه خنده مترسک های جالیز دانشگاه شد، فقط به سهمیه می شناسند. سهمی که از سهمیه برایش بود جز اشک نبود. سهمیه ای که بهایش بابایی بود که فقط هنگام موج کتک می زند و هنگام آرامش ، سرفه هایش آرامش خانه را به هم می ریزد و او هیچگاه به دوستانش نگفت دلیل سیاه و کبود بودن های مکررش را.

باورت می شد روزی از رفیقانت که پرگشودند و نماندند تا امروز تو را و مارا ببینند ، فقط نامی بماند روی تابلوی یک خیابان که فقط آشنای پستچی محله باشد؟

باورت می شد؟

باورت می شد روزی تو و امثال تو را بگذارند توی موزه ای به نام آسایشگاه و درش را ببندند تا حتی صدای آه آه تو آرامش مصنوعی شهر را به هم نزند و بازدم مسموم از شیمیایی ات به مردم سرایت نکند.

می دانم که هیچگاه باور نمی کردی این روزها را که پیش بیاید.

میز ، آدم ها را عوض می کند و گاهی پُست ، پَستشان می کند .

همه اینها به کنار.

باورت می شد اصلا روزی برای اینکه اینگونه شدی ، متهم هم بشوی که چرا رفتی؟ خب مثل بقیه می ماندی توی خانه ات و غیرت را سر می بریدی.

این روزها همه چیز عوض شده است.

این اشک های گوشه چشمت را پاک کن تا تصویر گچبری های سقف را تار نبینی.

باشد. دیگر حرف نمی زنم.

می ترسم دوباره قاطی کنی و دوباره بیفتی به جان همین دخترک که دارد با اشک تو را نگاه می کند.

تقدیر خدا را کس چه می داند؟

یکی با یک گلوله شهید شد و رفت به همان بهشت موعود و  تو سال های سال است که هر روز به گلوله ای ، ترکشی ، زخمی و زخمه ای صد بار شهید می شوی ؟

نکند خدا غیر از این بهشت موعود بهشت دیگری هم دارد.

آخر فرقی هست بین کسی که یک بار شهید می شود تا کسی که سی سال است هر روز صدبار شهید می شود.

تازه ، زخم دشمن تا زخم دوست؟ که زخم دوست کاری تر است.

به گمانم خداوند بهشت دیگری دارد که آیات و روایاتش را برای ما رو نکرده است.

آن را گذاشته است برای تو و امثال تو.

معامله پایاپای است.

تو را با این همه درد، سال ها امتحان می کند و به واسطه تو این همه آدم را که ببیند با تو چه می کنند ؟

یقین دارم که بهشتی شدن تو، ایل و تباری از اینان را به جهنم خواهد فرستاد.

که تو مریض ماندی و آنان پشت میز . تو سرفه روی سرفه و آنان سکه روی سکه.

ولشان کن بچسبند به میزهایشان که عالم و آدم می دانند بدون میز، پشیز هم نیستند.

اما من

من که همان اول گفتم بجز قلم اختیار هیچ را ندارم ، اما فقط عشق به تو را دارم و عشق به مرامت را.

دوستت دارم. به اندازه وسعت دردهایت.

کمی چشمت را از گچبری های سقف بگیر.

می دانم که تو آن سوی سقف راکه هیچ ، داری ان سوی هفت آسمان را نگاه می کنی تا ببینی کی همان فرشته ای که تکه پاره هایت را برد، برای برداشتن باقی پازل هبوط می کند.

دوستت دارم. به تعداد سرفه هایی که تا به امروز کرده ای.

دوستت دارم. به تعداد قرص هایی که تا امروز خورده ای.

دوستت دارم، به تعداد زخم تاول های روی تنت.

دوستت دارم به تعداد ثانیه هایی که از درد نخوابیدی.

دوستت دارم به تعداد تیرها و خمپاره هایی که صدایش توی کاسه سرت می پیچد و بعد . . .

آمدم بگویم ، روزت مبارک.

اما باز دیدم به این واژه حساسیت داری.

ای کاش این روزجانباز را هم از توی تقویم بر می داشتند ، تا دیگر یقین کنیم فراموشت کرده اند و بهانه ای دستشان نباشد.

هر روز روز توست.

من فراموشت نکرده ام و در برابر زخم هایت تواضع می کنم. اما دستم به جایی بند نیست جز این قلم.

من فقط اختیار قلم را دارم و اختیار قلبم را و با هر دو فریاد می زنم:

دوستت دارم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۰۸
علی موجودی

بالانویس 1:

شهید گرانقدر «عبدالحسین خبری» یکی از نوجوانان دیار مقاومت دزفول است که بر اساس طی طریق در مسیر پروردگار و انتخاب سبکی اسلامی و اهل بیتی برای زندگی خویش در سن شانزده سالگی و در عملیات رمضان به شهادت می رسد.

او هنرمندی تمام عیار است و صفحه ی زندگی اش همچون پازلی است که هر قطعه ­اش، بعدی متفاوت از توانایی­ هایش را به نمایش می­ گذارد. نوجوانی که علاوه بر دارا بودن هنرهایی همچون نمایشنامه نویسی، کارگردانی و بازیگری تئاتر ، ورزشکاری است که فوتبال و شنا و تکواندو را دنبال می­ کند و رزمی­ کاری قابل است. از طرف دیگر در قرائت قرآن صوت زیبایی دارد و با مطالعات فراوانی که دارد بر معنا و مفهوم آیات قرآن و ادعیه مسلط است و البته گاه تبدیل می­­ شود  به مداحی که از اهل بیت(ع) می سراید و روضه ­خوانی می ­شود که نَفَسش تأثیر گذار است و از طرفی شوخ طبعی­ ها و شیطنت­ هایی که انجام می ­دهد و  به تناسب سن و سالش از خود یک شخصیت شلوغ و پرانرژی و پرجنب و جوش را به نمایش می­ گذارد.

مجموعه­­ ی هنرمندی­ های حسین به همین­ جا ختم نمی شود. قرار گرفتن حسین در مسیر سیر و سلوک الهی و قدم زدن در وادی عرفان و انجام اعمالی در طریق خودسازی، از حسین نوجوانی عارف می­سازد که روایت زندگی اش را خواندنی تر می کند.

 بالانویس 2 :

روایت زندگی شهید خبری به همت و تلاش «گروه روایتگران شهدای دزفول» آماده و توسط انتشارات نیلوفران در مراحل چاپ قرار دارد و قرار بر این بوده است که چهارم خرداد امسال رونمایی شود.  در این پست الف دزفول ، سه خاطره از شهید حسین خبری نقل شده است .

 

با خبر از آسمان...

به بهانه ی معرفی عارف شهید عبدالحسین خبری


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۲:۳۵
علی موجودی

بالانویس 1 :

چند هفته ای است که توی جلسه قرآن مسجد بحثی را شروع کرده ام برای بچه ها بنام «نگرانی شهدا از آینده». همیشه وقتی این بحث را مرور می کنم قلبم سنگین تر از همیشه می شود. شنبه شب در یادواره ی شهدای گمنام دانشگاه بیشتر و بیشتر به قلبم فشار آمد.

بالانویس 2:

خداقوت به همه ی بچه های بسیج دانشگاه که چند هفته ای برای اجرای مراسم سالگرد شهدای گمنام، روز و شب نداشتند و من شاهد بودم که حتی این دو سه شب مانده به مراسم را تا صبح بیدار بودند و خادمی کردند که ان شاء الله نظر لطف شهدا شامل حالشان خواهد شد.

 

 آن ها که نیامدند، دعوت نامه نداشتند . . .

به بهانه ی مراسم سیزدهمین سالروز تشییع و تدفین 5 شهید گمنام دانشگاه آزاد دزفول

 

هر روز که می گذرد، بیشتر و بیشتر دغدغه و نگرانی شهدای شهرم از آینده، برایم ملموس می شود. آینده ای که آنان را دل نگران کرده بود و در وصیت هایشان از آن خبر دادند، همین امروزِ و من و توست. کمی که دور و برت را نگاه کنی ، مصداق آن نگرانی ها را به وضوح خواهی دید. آدم هایی که همه راهی را می روند، جز راهی که سیره و وصیت شهداست و چقدر زیبا «شهید مجید طیب طاهر» گفت که : «من وصیت نامه نمی نویسم! آدم ها، وصیتِ ما را به جای نصیحت ما اشتباه می گیرند و عمل نمی کنند » و همه خوب می دانیم که وصیت لازم الاجرا است، حالا اگر این وصیت از کسی باشد که همه جوره مدیونش باشی که خودش تکلیف را چندین برابر می کند.

«مجید» چقدر زیبا در سال 64 از امروزمان خبرداد که : « درباره ی مظلومیت شهدا می گویم. این یاران راست قامت، غم من و تو را خوردند. آن ها رفتند، از یک سو خوشحال که به کمال رسیدند و از سوی دیگر نگران که آیا کسی پا روی خونشان نمی گذارد؟ پس بدانید ای مردم آن ها با بعضی از شما خون دل خوردند و همچون شمع سوختند و صحبت نکردند. ولی بدانید در روز یوم الحساب از شما سوال می کنند که در مقابل خون گران مایه ی شهدا چه کرده اید ؟» 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۳:۱۸
علی موجودی

بالانویس1 :

سال 1388 یک مسابقه برگزار شد توی دانشگاه با عنوان «نامه ای به امام رضا(ع)». در یک کار ابتکاری از زبان  پنج شهید گمنام مدفون در دانشگاه، نامه ای برای امام رضا(ع) نوشتم که مقام اول را کسب کرد و برنده یک سفر زیارتی به مشهد مقدس شد که دانشگاه هیچ وقت این هدیه را به من نداد!!

این روزها که بچه های غیرتی بسیج دانشگاه دارند به مناسبت سیزدهمین سالروز تشییع و تدفین این میهمانان آسمانی تدارک برنامه ای آبرومند را می بینند، یاد آن نامه افتادم و در بین انبوهی از اطلاعات کامپیوترم پیدایش کردم. خواندنش بعد از هفت سال برای خودم مرور درد بود.  آن روزها هنوز نه این شهدا یادمانی داشتند و نه من  « الف دزفول » را  و امروز تصمیم گرفتم به مناسبت همین مناسبت، پس از هفت سال از نگارش آن، بدون تغییر و با فضای همان روزها منتشرش کنم.

 

بالانویس 2:

دلم غربتکده ی هشت شهید گمنام مدفون در یادمان شهدای دزفول ، روبروی آقا رودبند است.  این میهمانان غریب دانشگاه دزفول، حداقل سقفی بالای سرشان هست و خادمی هست بهشان برسد و کم و بیش زائر دارند. کاش مردم و مسئولین فکری برای آن غریبان غریب تر شده می کردند.

 

بالانویس 3:

از عموم همشهریان عزیز دعوت می کنم در مراسم با شکوه سیزدهمین سالروز تدفین پنج شهید گمنام در دانشگاه آزاد اسلامی واحد دزفول  که شنبه 11 اردیبهشت ماه ، شب ساعت 21 در مسجد موعود دانشگاه برگزار می شود ،شرکت کنند و با حضور خود ادای دینی کنند به این گمنامان بی نام و نشانی که «مجهولون فی الارض و معروفون فی السماء»

 

 

من الغریب . . . الی الغریب

انتشار دستنوشته ای از زبان شهدای گمنام دانشگاه برای امام رضا(ع)، هفت سال پس از نگارش

 

 

سلام آقا جان !

می خواهیم برایت بنویسیم. اگرچه به زعم این آدم­ها حق نوشتن هم شاید نداشته باشیم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۷:۵۴
علی موجودی

بالانویس1:

مدت هاست از شعر گفتن فاصله گرفته ام. اما وقتی دل، تنگ می شود، شعر خودش جاری می شود روی کاغذ و دیگر این تو نیستی که می نویسی.

 بالانویس2:

این روزها باباهای زیادی در دفاع از حرم اهل بیت(ع) آسمانی شده اند و امسال کودکان زیادی روز پدر را کنار مزار بابایشان جشن گرفتند و وقتی می گویم «جشن» و وقتی می گویم «مزار» تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . . .

 بالانویس 3:

این شعر هدیه ی کوچکی است به « نمونه ترین بابای دنیا»، کسی که از پاره ی جگرش به عشق اهل بیت(ع) دل برید و راهی شد. هدیه کوچکی است به پهلوان و قهرمان شهرم، اولین شهید مدافع حرم دزفول، « شهید امیر علی هویدی » و تقدیم به تنها یادگارش «یسنا» که این روزها  دلتنگ ترین دختر دنیاست.

 

قصه ی تو . . .

تقدیم به بابای شهید «یسنا»، شهید امیرعلی هویدی، اولین شهید مدافع حرم دزفول

 

 

تا لباسِ سپاهُ پوشیدی
 قدّو بالات دیدنی تر شد
 روی لب­هام، «آیت الکرسی»
 جوشَنِت «ان یکادِ» مادر شد

 گفتی من این لباسو پوشیدم
 تا که سربازِ رهبرم باشم
آرزومه فقط شهید بشَم
مثلِ اربابِ بی سَرَم باشم

گفتی باید بِرَم، نباید که. . .
کسی تو عاشقی مُرَدَّد شِه
دستِ دشمن نمی­رسه به حرم
مگه از رو جنازمون رد شه

 بندِ پوتینِتو که می­ بستی
تو نگاهت یه حسِّ مبهم بود
آخرِ قصه رو بَلَد بودی
آخرش نقشی از مُحَرّم بود

 مثل هر بار لحظه ی آخر
 دخترِ نازتو بَغَل کردی
دل بریدن برات مشکل شد
 یادِ «احلی من العسل» کردی

 تو چشات عکسِ گنبدِ بی بی
روی سینهَ­ ت نوشتی با احساس
من همیشه مدافعِ عشقم
 «زینبا کُلُّنا لَکِ العباس»

 عطرِ اسپند کوچه رو پر کرد
خواهرت گریه­ ریخت پشتِ سرت
مادرت موند مثل «ام وهب»
 بغضی تو «قابِ»چهره ی پدرت

 رفتی و مثلِ مرد جنگیدی
 قصه ی کربلا مکرر شد
باز هم شمر و قصه ی خنجر
خواهری باز بی برادر شد

 رفتی و بعدِ مدتی از دور
خبر اومَد، خبر چه سنگین بود
خبرش تلخِ تلخ بود، ولی
 دست تقدیر آخرش این بود

 مثل زینب که گفت کوبنده
 من ندیدم به غیر زیبایی
همسرت موند مثل یک­ کوه و..
شکر حق گفت با شکیبایی

 رفت و زد شونه موی «یسنا» رو
گفت: چشم انتظار باباتی؟
دیگه بابات بر نمی گرده!
نمیاره برات سوغاتی!

 کرده «یسنا» دوباره نقاشی
خودشو روی شونه ی بابا
مشتِ شو باز هم گره کرده
 تا بگه «مرگ بر آمریکا»

روی ِ شونه میای و می خندی
با یه تابوت بسته تو پرچم
سبز و سرخ و سفید یعنی که:
 یا حسین! دِینمو ادا کردم

 توی شهر مقاومت دزفول
عکسِ توکوچه­ کوچه قاب میشه
یارِ زینب! مدافعِ زینب!
 قصه ی تو یه روز کتاب میشه

 

پاسدار شهید امیر علی هیودی،  اولین شهید مدافع دزفول در دوم آبان ماه 94در دفاع از حرم اهل بیت(ع) در حلب سوریه به شهادت رسید و مزار منورش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۰:۵۹
علی موجودی