الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۴ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

بالانویس 1:

این روزها خاطرات « شهید حسین ناجی» ، از بزرگمردان سالهای حماسه و ایثار دزفول، توسط گروه روایتگران شهدای دزفول در حال نگارش است و امید است که در نیمه اول سال 96 به چاپ برسد.

شهید حسین ناجی مسئول ستاد ذخیره سپاه دزفول است که در فروردین ماه 1360 و در عملیات فتح المبین شهید می شود  و در «الف دزفول» نیز به این عزیز شهید پرداخته شد.(اینجا)

شهید ناجی، در ستاد ذخیره سپاه،  نیروهای ارزشی زیادی را تربیت کرده و پرورش داده است. بسیاری از تربیت یافتگان مکتب شهیدناجی، در همان سال های دفاع مقدس آسمانی می شوند و برخی ها هم که تقدیرشان ماندن می شود، هنوز هم یاد و خاطرات حسین، بر دیواره ی دلشان حک شده است.

در مرور زندگی شهید ناجی از شخصی نام برده می شود به نام «عزت الله کابلی» و از رفاقتی صمیمی بین شهید ناجی و عزت الله سخن به میان می آید، بطوریکه عزت الله، رازدار حسین معرفی می شود.

تکلیف حسین را که شهادت مشخص کرده است، اما وقتی پیگیر نام  عزت الله کابلی می شوی، شاهنامه ای پیش رویت باز می شود که ورق های آخرش بدجوری تلخ است.

 

بالانویس2:

این پست مروری است بر برخی خاطرات « دکتر عزت الله کابلی » که هرچه به دلم فشار آوردم تا نام «مرحوم» را پیشوند نامش کنم، نتوانستم و نام «شهید» را هم استفاده نکردم که برخی ها گیر ندهند. اما به حاج مصطفی گفتم: «رفیقتان عزت الله، در دلم، عزت یک شهید را دارد، نه یک ذره کم ، نه یک ذره زیاد . . . »

 

بالانویس 3:

رو شدن نام عزت الله  بعد از چندین سال را  نیز از کرامات شهید حسین ناجی می بینم. حس می کنم این خواسته ی حسین است که عزت الله را پس 22 سال دوباره مرور کنیم و  معرفی اش کنیم به آنانی که او را نمی شناسند.

 

 سایه ی عزت

 

مرور خاطراتی از حماسه آفرین هشت سال دفاع مقدس،عارف واصل، اسوه ی پارسایی و تقوا

برادر پاسدار زنده یاد «دکتر عزت الله کابلی» متخصص جراحی عمومی

 

شهره ی شهر

 عزت الله از همان نسلی است که سال 42 در گهواره بود و سال 1359 در جلسات قرآن مسجد امام حسن عسکری(ع) ، توسط شهید حسین ناجی کشف شد. نوجوانی خوش فکر، منظم، خوش برخورد، خوش خط، خنده رو، پرکار، با استعداد و فوق العاده مقید به مسائل دینی که تحت تعلیمات آسمانی شهید ناجی، تبدیل به جوانی عارف پیشه و متقی و خودساخته شد که هم در میدان علم و تخصص یکه تازی کرد و پزشکی شد که خدمت به خلق کردنش شهره ی شهر بود و هم شیری شد در میدان های دفاع مقدس و حماسه آفرینی هایی کرد به یاد ماندنی. هم پاسدار بود و هم پزشک.

راوی: حاج مصطفی

 

 پیش نماز

عزت الله، آنقدر در مسیر خودسازی و تهذیب نفس گام برداشته بود و  آنچنان دقیق و منظم و پرکار بود که از معتمدین شهید ناجی در ستاد ذخیره سپاه دزفول شد.  شهید ناجی علاقه و اعتماد زایدالوصفی به عزت الله داشت. هم کارهای پرسنلی و اداری ستاد را به او واگذار کرد و هم او را به عنوان امام جماعت معرفی کرد و خودش هم پشت سر عزت نماز می خواند.

عزت الله، عمدتاً روزه بود و مناجات و نماز شب خواندن و مناجات هایش همیشه به راه بود.

راوی: حاج مصطفی

 

 

زنده یاد دکتر کابلی در کنار مزار شهید حسین ناجی

 تخم مرغ

تخم مرغ به دست می آمد و با لبخندی شیرین می­گفت: « میشه اینو برام سرخ کنی؟! برا سحری می­خوام!» ماه رمضان نبود، اما روزه گرفتن های عزت الله ماه رمضان و غیر ماه رمضان نداشت.  جای تعجب هم نبود که با آن همه غذای اضافی موجود در آشپرخانه­ ی ستاد، برود و یک تخم مرغ بیاورد برای خوردن. پرورش یافته مکتب «حسین ناجی» بود دیگر و نیروهای حسین ناجی هم که اغلبشان اهل معنا بودند و اهل تهذیب و طی طریق در مسیر کمال الهی.

راوی: حاج مصطفی

 

 سایه ی عزت

نوبت نگهبانی ام بود.  نیمه های شب باید دل از خواب شیرین و رختخواب گرم می کندم و می رفتم سر پست. پله های زیرزمین مسجد را یکی یکی بالا آمدم و رسیدم توی حیاط مسجد. در آن تاریک و روشن، احساس کردم سایه ای درون محراب مسجد می بینم. جلوتر رفتم و چشمانم را مالیدم و دوباره نگاه کردم.  قیافه اش به عزت الله می خورد. بی خیالش شدم و رفتم سر نگهبانی ام. شب های بعد هم این اتفاق تکرار شد. آن سایه. سایه ی عزت. عزتی که هرشب کنجی از مسجد می ایستاد و در تاریکی و آرامش شب، نماز شب می خواند.

راوی: حاج مجید هفت تنانیان

 

مرید و مراد

 عزت الله بعد از شهادت حسین به من ­گفت: « بارها، وقتی حسین شبانه به شهیدآباد می­فت، راه می ­افتادم دنبالش! می­ رفت و یک قبر خالی پیدا می­ کرد و شروع می­ کرد به خواندن دعای کمیل و من از دور صدای ضجه­هایش را می­ شنیدم و به حس و حالی که داشت، غبطه می­ خوردم!»

راوی: برادر شهید حسین ناجی

 

 سجاده ی عاشقی

بعد از شهادت حسین، عزت­ الله سجاده ­ای فوق­ العاده زیبا و مرغوب آورد و داد دستم و گفت:« این سجاده رو بگیرین و بجاش اون سجاده ای که حسین روش نماز می­خوند رو بدین به من! » سجاده ی حسین، یکی از مهم­ترین و باارزش­ترین یادگاری­ هایی بود که داشتیم، اما وقتی به رفاقت و انس و الفت حسین با عزت­ الله اندیشیدم، با خودم گفتم شاید بهترین کسی که بتواند این سجاده را حفظ و نگهداری کند، عزت­ الله باشد. سجاده ­ی حسین را آوردم و دادم به عزت­ الله. سجاده را گرفت و بوسید و به صورتش کشید و با اشک شوق رفت. می ­دانست سجاده ­ی حسین چه کالای گرانبهایی است.

راوی: برادر شهید حسین ناجی

 

 خرید عروسی

برای خرید عروسی، می روند بازار. عزت به مادرش می گوید:« من همین جا کنار ماشین می مونم تا شما برگردین!  فقط باید سر وقت برم مسجد! دیر نکنین ها !!! » خرید طول می کشد و وقتی برمی گردند، عزت را  می بینند که در شلوغی رفت و آمد بازار اهواز، روی پیاده رو ،  یک تکه مقوا انداخته است و دارد نمازش را اول وقت می خواند.

راوی: حاج مجید هفت تنانیان

 

 دو نفر

بعد از اینکه عزت ­الله متأهل شد، با خنده به او گفتم:«ها عزت! با متأهلی چطوری؟» لبخندی زد و پاسخ داد: «اون موقع یک نفر گریه می کرد، الان گریه کنا شدن دو نفر! »

پاسخش نیاز به تفسیر نداشت. اهل نماز شب بود و حالا نماز شب خوان ها شده بودند دو نفر. همسرش را هم اهل نماز شب کرده بود.

راوی: حاج مجید هفت تنانیان

 

راز عزت

به یکی از بچه ها گفتم: «چه خبر؟! عزت رو می بینی؟!» گفت :«آره! میاد بیمارستان شهید بقایی!  اما بزار یه داستانی از عزت برات بگم! » و روایتش از عزت را اینگونه تعریف کرد:

« مدتی می دیدم وقتی دکتر می رسد بیمارستان، چند دقیقه ای توی ماشینش می ماند و بعد می رود سر کارش! کنجکاو شده بودم ببینم ماجرا چیست و چرا با تأخیر از ماشین پیاده می شود!؟؟ یک روز رفتم نزدیک و در ماشینش را باز کردم. دیدم دارد گریه می کند. متوجه من که شد، سریع اشک هایش را پاک کرد.

گفتم: چی شده دکتر؟! چرا گریه می کنی!؟ گفت: چیزی نیست. از من اصرار و از دکتر انکار که بالاخره زبان باز کرد و گفت: در مسیر خانه تا بیمارستان زیارت عاشورا گوش می کنم. فهمیدم که بین راه آرام اشک می ریزد و وقتی می رسد بیمارستان تا خودش را جمع و جور کند و اشک هایش را پاک کند که کسی متوجه گریه کردنش نشود، قدری طول می کشد.»

راوی: حاج مجید هفت تنانیان

 

مزار زنده یاد دکتر کابلی در گلزار شهدای بهشت علی دزفول

 قصه ی پیرزن

یک روز رفته بودم مطبش. پزشکی از همکاران عزت هم آنجا نشسته بود. دکتر به پیرزن بیماری که برای ویزیت آمده بود، گفت: «مادر! باید عمل بشی!» پیرزن که معلوم بود، پول و پله ای در بساط ندارد و وضع مالی اش مناسب نیست، گفت: «دکتر! خرج عمل چقدر میشه! » عزت بگمانم گفت:« پنج هزار تومن مادر! »  پیرزن گفت:«من اینقده پول ندارم!» عزت گفت:«شما سه هزارتومن بده» پیرزن گفت :«ندارم!»  گفت :«دوهزار تومن بده!» پیرزن گفت:«اونم ندارم»

عزت دوباره به پیرزن گفت:«مادر جون! چقدر می تونی بدی؟!» گفت: «دویست تومن! من فقط دویست تومن دارم!» دکتر گفت:« باشه! خوبه! همون دویست تومنو بده!» و برای پیرزن نوبت عمل زد.»

بعد از رفتن پیرزن، همکارش رو به عزت الله کرد و گفت: «دکتر! یا مزد تموم! یا منت تموم!  دویست تومن ارزشی داره؟! خب همینو هم نمی گرفتی!» عزت گفت:«ببین برادر! می خواستم عزت نفسش حفظ بشه! نخواستم فکر کنه بهش ترحم کردم! خواستم از اینجا که میره بیرون احساس کنه که دستمزد منو داده و حس حقارت نداشته باشه!»

راوی: حاج مجید هفت تنانیان

 

 مهمان حسین

عزت به همراه همسر و علی آقای کوچکش چند روزی مهمان امام رضا(ع) در مشهد  است که شبی در خواب، شهید حسین ناجی را می بیند که به او می­ گوید: «کجایی پس عزت؟ چرا نمیای پیش ما؟!  من اینجا براتون یه اتاق آماده کردم!» عزت در همان عالم خواب از حسین می پرسد: « برای من یا برای ما؟» و حسین هم پاسخ می دهد: « برا دو نفرتون!» و عزت مدام دنبال این است که نفر دوم کیست که قرار است مهمان حسین شود، تا اینکه چند روز بعد، هنگام بازگشت از مشهد خواب عزت، با آن تصادف تلخ،  تعبیر می شود و دومین مهمان حسین ناجی مشخص می شود. «علی» کوچولوی سه ساله­ ی عزت همان نفر دوم است.

راوی: برادر شهید حسین ناجی

 

سنگ مزار شهید کابلی و پسر خردسالش علی

رزمنده حماسه ساز هشت سال دفاع مقدس، پزشک متعهد ، دکتر عزت الله کابلی در چهارم شهریور ماه 1373 هنگامی که از پابوسی امام رضا(ع) در حال برگشتن به شهر و دیار خویش است، در اثر سانحه تصادف به همراه فرزند خردسالش «علی» به ملکوت اعلی می پیوندد و در تشییعی با شکوه و چندین هزار نفره، میهمان سفره ی رفقای شهیدش می شود.

مزار این عزیز بزرگوار در گلزارشهدای بهشت علی دزفول قرار دارد.

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۸
علی موجودی

بالانویس:

یادواره هایی که سید برگزار می کند، یادواره های متفاوتی است. متفاوت از هر جهت که فکرش را بکنی و این نیست مگر ثمره ی اخلاص سید توی کار. من هنوز شیرینی یادواره ی شهید صالح نژاد را که سال 90 برگزار شد، زیر زبانم می توانم مزمزه کنم. یادواره شهید قربانی هم از همان دست بود. وقتی از سالن بیرون می آمدم، حالم خیلی خوب بود. حس خوبی سراسر وجودم را فراگرفته بود و عهدهایی جدید با خودم بستم. خوشا بحال آنانکه بودند و هر کس هم که نبود، بگمانم ثروت زیادی از دست داد. ثروتی از جنس ثروت هایی که شهید قربانی به دنبالش بود.

دست آقا سید و همه ی بروبچه های بسیجی که همراهیش کردند برای یادواره ی شهید قربانی درد نکند.

 

تقدیر غریب تو 

چندکلامی برای شهید مدافع حرم ، الگوی مدیریت ولایی و انقلابی سردار شهید حاج علی قربانی

 

برخی آدم ها تقدیر غریبی دارند و وقتی می گویم « غریب »، تو باید بدانی واژه ی غریب خودش خیلی کم دارد  برای حرفی که روی دلم تلنبار شده است. باید واژه ای پیدا کنم که خیلی از واژه های دیگر، درون  آن مستتر باشد و آنگاه آن واژه را پیوند بدهم به تقدیر و بعد، از تقدیر مردی بگویم که واژه ی« مرد » هم برای نمایش بلندای نامش کم دارد.

کدام واژه را بردارم برای توصیف تقدیری که از یک طرف سرشار باشد از  سختی، از مشقت، از بالا و پایین روزگار،  از فراز و نشیب سرنوشت، از اشک ، از بغض، از سوز، از بی قراری  و از هر چه جنسش از جنس درد است و از طرف دیگر موج بزند از شکر، از لبخند، از مهربانی، از مناجات، از صبر، از امید، از عشق، از شور، از شوق  و  در یک کلام از هر چه جنسش، جنس لطافت است و محبت و از سوی دیگر مملو باشد از مردانگی، از غیرت و از شجاعت.

 و کدام واژه جز «غریب»می تواند توصیف کند، سرنوشتی را که تلفیقی از آن همه واژه است که گفتم و این ناشناخته ترین و غریب ترین تقدیرهاست  و اصلاً مگر چنین تقدیری را هم فرشتگان تا کنون در ورق پاره های سرنوشت آدم ها نوشته اند؟

 آری چنین تقدیری نوشته ­اند! خوب هم نوشته اند! و من آن همه واژه را در لحظه لحظه ی زیستن غیرتمندانه مردی دیدم که امروز به نامش و به یادش حال خوبی دارم.

و «حاج علی» تقدیرش از همین جنس بود. مردی که در تقدیرش تمام آن واژه ها رقم خورد و حتی آن همه واژه، قطره ای بود از دریایی که هیچ گاه شناخته نشد و  دل بسته بود به « إنَّ فی الخُمولِ لَراحَةً » و برایش آسایش در گمنامى بود.

 آری! چنین تقدیری نوشته اند! خوب هم نوشته اند و مگر نه خداوند خودش فرمود که  «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فِی کَبَدٍ »و همین «کَبَد»،«مرد» می­ کند آدم ها را. البته نه همه را که «إِنَّ الْإِنْسانَ لَفی خُسْرٍ» که به تحقیق انسان ها در زیانند و آن­ها را که در گرداب خسران می چرخند چه به مرد شدن؟  آنان مرد می شوند که فاصله می گیرند با زیانکاران. آنان که « آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ وَ تَواصَوْا بِالْحَقِّ وَ تَواصَوْا بِالصَّبْرِ »

و «حاج علی» همین بود .

و تو گمان مکن که این «آمنو» که خداوند می فرماید،  همان شهادتین است که لقلقه­ ی زبان برخی هاست. نه! آن «آمنو » که به «وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ» ختم می شود، به بشارتِ بهشت پایان می­ گیرد، برای آدم­ هایی است که «التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاکِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنکَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ » هستند . اینان هستند که پرونده شان مهر «وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِینَ» می گیرد.

و «حاج علی» همین بود.

اینان هستند که خداوند وعده شان می دهد به «فوز عظیم» که «إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ»

و «حاج علی» همین بود.

 او که بارها و بارها از جان و مال  و همسر و فرزند به قیمت رضایت پروردگارش دل برید و اهل جهاد شد و رفت برای « یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ » تا جانش را محبوب مشتری شود و لحظه هایی را هم که باب جهاد بسته بود، باز هم از مجاهدت دست بر نداشت و مگر آنکس که در این وانفسای دنیا، بر عهد و پیمانش با شهدا می ماند و اسیر طول و عرض میز نمی شود و پا روی خون رفقایش نمی گذارد و راهشان را می رود تا یادشان زنده باشد، مجاهد نیست؟

آنکس که در مقابل زر و زیور دنیا سر خم نمی­ کند تا بتواند در درگاه محبوب سر به سجده خم کند را جز مجاهد چه می خوای بنامی ؟

و «حاج علی» همین بود.

و  اصلاً باید تقدیرت غریب باشد، باید مسیر حرکتت پر باشد از فراز و نشیب، باید درد فرابگیرد سراسر وجودت را تا لایق شوی برای وعده های شیرین پروردگارت، برای بشارت هایش و برای آن فوز عظیم.

و مگر می شود مومن باشی و درد نکشی که «أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا یَأْتِکُم مَّثَلُ الَّذِینَ خَلَوْا مِن قَبْلِکُمۖ مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُوَالضَّرَّاءُ وَ زُلْزِلُوا حَتَّىٰ یَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِینَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُاللَّهِۗ أَلَاإِنَّ نَصْرَاللَّهِ قَرِیبٌ»

و «حاج علی» همین بود.حاج علی می­دانست که أَلَاإِنَّ نَصْرَاللَّهِ قَرِیبٌ،که یاری خدا نزدیک است.

ایمان که داشته باشی ، مومن که باشی ، با تمام وجودت حس می­کنی که « أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِیبٌ » و به امید این قریب بودن یاری پروردگارت که به زودی فرا می رسد ، صبور می شوی  و دل می بندی به « انىّ‏ِ جَزَیْتُهُمُ الْیَوْمَ بِمَا صَبرَُواْ أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائزُون » و مدام چشم به راه همان یاری پروردگار می مانی و آن «قریب» که گفتم و آن «قریب» که خدا گفت، بسته به توست که چقدر اوج گرفته باشی. اگر زمینی باشی کوتاه ترین فاصله ها دور است و اما به هر اندازه که فاصله گرفته باشی از زمین، دورترین فاصله ها هم نزدیک می شود.

و حاج علی همین بود و همین بود رمز این که او شهادت را همیشه «نزدیک» می دید.

 

ایمان که داشته باشی ،  آن گاه دیگر شکوه ای نداری از آن همه درد، از آن همه انتظار، از آن همه چشم به راهی . . .

ایمان که داشته باشی ، خوب می فهمی که حتما و بدون تردید « فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» و « إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا» اتفاق می­افتد برایت. و «حاج علی» به قریب بودن این «یُسر » ایمان داشت، یُسری که برایش به یقین غیر از شهادت نبود.

ایمان که داشته باشی همان«مَنْ یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» ، کفایت می­ کند تو را و آرام می شوی حتی اگر بین طوفان باشی و مگر نمی دیدی که چهره ی حاج علی همیشه آرام بود و لبخند روی لب. حتی همان لحظه ی آخر که بین شقایق های در دست باد،  افتاده بود روی زمین و محانسش را باد شانه می­کرد و تو آرامش را فقط از آن پیکر مطهر می خواندی.

 ایمان که داشته باشی « قالوا رَبُّنَا اللَّهُ » ذکر دمادمت می شود و «ثُمَّ استَقاموا » تکرار مکرارت زیستنت و چه زیباست پس از آن،  تصویر فوج فوج ملائکه ای که نازل می شوند بر تو و «تَتَنَزَّلُ عَلَیهِمُ المَلائِکَةُ»

 ایمان که داشته باشی می دانی که باید تلاش کنی  و خسته نشوی در راه وصال و در بزنی. باید با شوقِ « َالَّذِینَ جَاهَدُواْ فِینَا» حرکت کنی تا پیش چشم هایت  وعده ی«  لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا » تحقق یابد.

و چه زیبا برای حاج علی تحقق یافت و راه را و سبیل موعود را یافت و یافت  آن کوره راه شهادت را در معبری تنگ و بالاخره عبور کرد از آن.

و باز هم می گویم که باید تقدیرت غریب باشد و این غریب که می گویم دیگر خودت خوب می­دانی که منظورم امتحانات ریز و درشت پروردگار است که باید مهر قبولی بگیری ازشان و آنگاه که ندا بر می آید برگه ها بالا، تو با لبخند برگه ات را بالابگیری.

باید تقدیرت غریب باشد برای این همه نور که بتابد بر وجودت و بر زندگی ­ات و جرعه جرعه اطمینان بریزد در قالب نفست تا این نفس، به اطمینان کامل برسد و بشنود ندای  «یَا أَیَّتُها النَّفسُ المُطمَئِنَّة»را  که فرامی خواند:« إِرجعی إِلی ربِّکَ » و مگر می شود اینجا آدمی که دمام، دم از« الهی رضا برضائک» زده است و «تسلیم لامرک»زیسته است، «راضیةً مَرضیة» نباشد و آنگاه دیگر از آن همه درد و سختی و فراق و غربت اثری نمی ماند، آن لحظه که تمام وجودت می شنود « فَادخلی فِی عِبادی وَادخلی جَنََّتی » و چه شیرین است منتهای  این تقدیر غریب.

 که پیامبر هم تقدیرش غریب بود، فاطمه هم ، علی هم ، حسن هم و حسین هم . . . . 

و مگر عباس تقدیرش غریب نبود، دست هایش . . .  چشمش . . .  علمش . . .  و آخر مشکش . . و همین تقدیر غریب رمز ماندگاری عباس می شود.

و مگر زینب تقدیرش غریب نبود، بی مادر شدنش . . .  بی بابایی اش ، جگر پاره پاره در تشت دیدنش  و آخر قصه هم آن سر بالای نیزه که قرآن خواندش غریب تر می­کرد تقدیر زینب را ...

و در همین تقدیرهای غریب است که انسان ها به اوج می رسند. به وصال. به وصالی که «اذا وصلوا اتصلوا» و اتصالی که «لا فرق بینهم و بین حبیبهم»  اتصالی از جنس وصال «حاج علی» و آنچه سال ها در طلبش سر از پا نشناخت.

 

و همه ی این ها را گفتم تا از تو بگویم ، ای آرامش گرفته در جوار قرب الهی.

حاج علی قربانی

از تو که تقدیرت غریب بود و خدا خواست که هر روز کامل­ترت کند. تو را برای خود ساخته بود و اگر این همه فراز و نشیب بود در تقدیرت، همان سختی های راه بود که عاشق باید به جان بخرد و هر چه راه خانه ی دوست پیچیده تر باشد، لحظه ی وصال شیرین تر است.

 

حاج علی عزیز

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ » را که یادت هست . . . خدا خواست تا بند بند این آیه اش را در تقدیرت بنویسد و تو چه خوب سربلند بیرون آمدی از این امتحان.  تو که از ثانیه ­های اول آن نبرد هشت ساله و در اوج روزهای نوجوانی­ات، پوتین هایت بوسه می ­زد بر خاک­های مقدس کربلاهای ایران و تا آنگاه که پیام جام زهر قطعنامه را نشنیدی، تفنگت را زمین نگذاشتی و جوانی ­ات همه اش در میدان­های عاشقی گذشت. تو که سال های سال در خاک­های مقدس جبهه ها اثبات کردی که «صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ » هستی و عباس شدی برای حسین زمانت. زخم دیدی و کمر خم نکردی و باز هم تمام زندگی ات شد همان «صدقوا» و آنگاه که خداوند نخواست تا تو « قَضَى نَحْبَهُ » شوی و نگه داشت تو را برای رسالت زینبی و تو با آن همه زخم جانبازی­ات «مَّن یَنتَظِر» ماندی تا اثبات کنی که « مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» یی.

و چقدر سخت است که آدم « مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» بماند. چقدر سخت است انسان ولایی بماند و گوش به فرمان ولایت و در پست و مال و مقام غرق نشود در حالی که یک مدیر توانمند است. مدیری که باز هم نوع مدیریتش، مجاهدت است و جهادی اکبر و مگر نه اینکه همین میز و مقام خیلی ­ها را عوض کرد، آنان را که راه بی تفاوتی را برگزیدند و در زندگی مادی غرق شدند و همه چیز را فراموش کردند.

هیچ­گاه حب دنیا و ریاست و آن میز و مقامی که داشتی،تو را دور نکرد از آرمانهایت وهمیشه تنها راهی که پیمودی خط امام و راه شهدا بود و لحظه­ ای آن عهد را نشکستی!

اما تو ماندی بر عهدت، با آن همه آزارها و اذیت­ها که دیدی، با آن همه نامهربانی­ها و زخم زبان­ها ، اما راهت را به بیراهه کج نکردی و تمام آنانی را که دلت را شکستند، فقط دعا کردی! و مانده ام که آنان که آزارت دادند و دلت را شکستند، فردا چگونه می ­خواند چشم در چشمت بایستند؟

و چقدر مظلوم بودی همیشه بین بچه ­ها، بین رفقایت و بین تمامی آدم هایی که دوستت داشتند و حتی آنانی که دوستت نداشتند و تو لحظه­ ای نامهربانی نکردی در حقشان و فقط لبخند زدی روبرویشان و همین مظلومیت را هم که گفتم باید بنویسم جزو همان تقدیر غریب تو که این همه از آن حرف زدم.

 حاج علی عزیز!

روزگاری عباس شدی ، زینب شدی و فقط مانده بود یک اتفاق تا تکمیل تمامی کمالات و آن حسین شدن بود و سری که در راه محبوب تقدیم شود و « قَضَى نَحْبَهُ » شدن و باز خدایت خواست و از معبر تنگی که باز شد برای دفاع از ناموس اهل بیت(ع) عبور کردی و رفتی . . .

 و این تقدیر هر کسی نمی شود که هم از «مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ » باشد و هم از«مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ» و آنگاه « قَضَى نحبه» تقدیرش شود تا تمام آیه برایش تکمیل شود  و تمام آیه  تقدیرِ تقدیرش باشد.

 

مبارکت باشد سردار، این بهشتی را که به بهای عشق بدست آوردی و به بهای صبر و به بهای مجاهدت و به بهای ایستادگی در خط امام و شهدا و به بهای مظلومیتت و به بهای تمامی آن واژه هایی که در تقدیر غریبت گفتم و یا نگفته ماند.باید کتاب شود تقدیر غریبی که بر تو گذشت.

از آن روزهایی که در رکاب مش حمید صالح نژاد بودی، تو، مجید طیب طاهر، نونچی، سیفی، اکبری، چگله، طاهری، ابراهیمی، رحمانی، جاری، ایزدپورودیگر آسمانیان گردانحمزهتا روزی که بر شانه های غربت گرفته­ ی شهر چونان کشتی  تلاطم کردی و به استقبالت آمدند تمامی آن نام­ های مقدسی که خواندم و آغوش گشودند برایت و  آرام گرفتی در جوار آنان که سال ها چشمشان به راه آمدنت بود و چشمت به راهی که به دیدارشان ختم می­شد. و آخر قصه، وصال شد برایت. وصالی که «اذا وصلو اتصلوا و اذا اتصلو لافرق بینهم و بین حبیبهم» و اینک تویی که در جواب قرب محبوب جرعه جرعه وصال سر می­کشی و «فَرِحینَ بِما آتاهُمُ اللَّهُ مِن فَضلِهِ» لبخند می­زنی به مایی که داریم تلخی هجرانت را مزه مزه می­کنیم.

 ای سردار! ای مرد! ای مردترین مرد، تقدیر غریبت تا ابد بر تقویم تاریخ دل ها خواهد ماند تا روزی که باز گردی.

آری! گفتم باز گردی! آخر شنیده ام آن ها که تقدیر غریبی دارند هنگامه ی هنگامه ، آن روز که مردی تکیه می دهد بر کعبه و فریاد می زند «انا المهدی» رجعت می کنند.

و امید دارم که تو نیز بین همان مردانی باشی که در رکاب حضرت موعود شمشیر می زنند و چه لذتی دارد شهادت در رکاب یار. شهادت پس از شهادت.  شاید در تقدیر غریب تو، دو بار تابوت سه رنگ را نوشته باشند. یک بار در رکاب ولی و یک بار در رکاب موعود .

خدا پشت و پناهت باد.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۴:۱۴
علی موجودی

بالانویس 1 :

امروز 16 دیماه و سالروز حماسه شهدای غیور عملیات هویزه در سال 1359 است. حماسه ای که هنوز که هنوز است گمنام مانده است و شهدایی که از حماسه ای که آفریدند گمنام ترند.

 

بالانویس2 :

اگر این پست خاطره ای ندارد. اگر از شهیدی که می­خواهم معرفی کنم، خاطره ای نیست، گردن آنهایی که می دانند و نمی گویند. دلیل نگفتن هر چه می خواهد باشد. یا می خواهند ریا نشود و یا دیگر بی خیال این قضایا شده اند. اما بدانند که این نگفتن ها بدهکارشان می کند. چون حضرت آقا فرمودند :« آخرین حلقه ی رزم یک رزمنده نه تحویل سلاح به واحد تسلیحات، که نوشتن خاطرات نبرد است. یک رزمنده تا زمانی که خاطراتش را ثبت نکرده، هنوز چیزهایی به تاریخ و آینده و آرمانش بدهکاراست»

 

 بهاءالدین نباید غریب باشد

به بهانه ی معرفی حماسه ساز  دزفولی عملیات هویزه « مهندس شهید محمد بهاءالدین »

 

اولین باری که نامش را شنیدم ، حدود سال های 86 ـ 85 بود. حاج کاظم مسئول مرکز فرهنگی دفاع مقدس برای شرکت در جلسه ای از من و تعدادی دوستان دعوت کرده بود که برای بحث تجهیز محتوایی موزه دفاع مقدس دزفول ـ که هنوز هم راه نیفتاده ـ  نظراتمان را بگوییم.

آنجا وقتی از غربت شهدای دزفول حرف به میان آمد، ایشان گفت: دزفول شهیدی دارد که درجه اش در پرونده ی شهادت «سپهبد » است ـ که البته صحت این مطلب را هم نمی دانم  و چون برایم جالب بود در ذهنم ماند ـ و بعد نام  «مهندس شهید محمد بهاءالدین» را آورد که مهندسی عمران از دانشگاه اهواز داشته است.

همین موجب شد که نامش در خاطرم ماندگار شود و روایت این شهید را دنبال کنم، اما فقط به این نتیجه رسیدم که ایشان از رفقای دانشگاهی امیر دریابان علی شمخانی است و ایشان علاقه ی زیادی به شهید داشته اند. همچنین اینکه شهید حسین علم­ الهدی اصرار بر این داشته که بهاءالدین فرمانده منطقه هویزه باشد که محمد قبول نمی کند و به عنوان جانشین حسین در عملیات هویزه شرکت می کند.

نهایتاً، محمد بهاءالدین، در 16 دی ماه 1359 به همراه شهید علم الهدی، به شهادت می­ رسد و پیکر مطهرش در گلزار شهدای هویزه مدفون و مزار یادبودی هم در دزفول برای ایشان ساخته می شود.

اینها تنها اطلاعات من از بهاءالدین است، شهیدی که یقیناً بیش از این ها باید روایت و ماجرا داشته باشد. البته سرنخ هایی برای تحقیق درباره ی این شهید هم طی این مدت پیدا کرده ام که ان شاءالله در اختیار بچه های مخلص گروه روایتگران شهدای دزفول قرار می دهم تا شاید بتوانیم زندگی این شهید عزیز را به کتاب نزدیک کنیم.

اینکه عملیات هویزه چه بود و دانشجویان غیور ما چه حماسه ای آفریدند و چه بلایی سر پیکرها آمد و بعد از یکی دو سال پیکرها چگونه شناسایی و تدفین شد و . . .  همه اش را می توان به راحتی مطالعه کرد، اما اینکه چرا بهاءالدین این همه غریب مانده است وکمتر نام و نشانی از او بر در و دیوار شهر می بینیم را چه کسانی باید جوابگو باشند؟  چه کسانی باید می گفتند و می نوشتند، که نگفتند و ننوشتند؟ و به قول حضرت آقا «بدهکاران»!! بیایند و این بدهی خود به تاریخ و آینده و آرمانشان را در خصوص بهاءالدین با گفتن از او بپردازند.

از تمامی عزیزان و همراهان الف دزفول خواستارم اگر خاطره ای ، روایتی و سرنخی در خصوص  این شهید والامقام دارند، در بخش نظرات وبلاگ ثبت یا از طریق شبکه های اجتماعی برای الف دزفول ارسال کنند.

 

 مزار شهید بهاءالدین در گلزار شهدای هویزه

 

پانویس1:

خوب است بدانیم که علاوه بر شهید محمد بهاءالدین، شهیدان محمدحسین آقا رضا زاده، علیرضا رکابساز، محمدرضا شمس زاده قصاب، محمود فروزش و محمد دلجو هم از حماسه سازان دزفولی هویزه و یاوران علم الهدی هستند که هیچ نام و نشانی از این حماسه سازان روزهای اول دفاع مقدس نیست و جا دارد که این عزیزان و حماسه ای که آفریدند به مردم معرفی شود.

 

 پانویس2:

خوب است همراهان الف دزفول بدانند که من به بیش از دویست نفر، پیام دادم و تقاضا کردم تا از شهید بهاءالدین برایم بگویید و همگی پیامم را دیدند و بجز یکی دو نفر، هیچ کس حتی جواب سلامم را هم نداد. ای کاش می شد فهمید، فاز برخی ها چیست؟ برخی که تا از شهدا می گوییم و خاطراتشان، ساکتند. وقتی ازشان می خواهیم از شهیدی برایمان بگویند، بیخیال تر از همیشه ساکتند. اما وقتی بحث عمل به خواسته ی شهدا مطرح شد، یا سخنی از شهدا ذکر شد که میزشان را به خطر می انداخت و یا اینکه با فاز حزب و باند و گروهشان و یا دیدگاه سیاسی شان زاویه داشت، همه جوره می تازند و همه برچسبی می زنند و بلافاصله پیام می دهند. خدا عاقبت همه مان را ختم به خیر کند. ان شاءالله



پانویس3:

دزفول در عملیات هویزه 11 شهید تقدیم می کند که طبق تحقیقات من 6 شهید مربوط به تیم شهید علم الهدی است. اسامی مابقی شهدای هویزه به استناد کتاب دایره المعارف شهدای دزفول آقای مهدی پور به شرح زیر است:

سرباز شهید احمد قربان جمالی شهادت 16/10/1359   مدفن گلزار شهید آباد
استواریکم ارتش شهید مجید بشمه شهادت 17/10/1359 مدفن گلزار شهید آباد
سر باز شهید رحمن دباغچی شهادت 17/10/1359  مدفن گلزار شهید آباد
جاوید الاثر بسیجی شهید محمد حسین گلبهاری  شهادت 16/10/1359  مدفن گلزار بهشت علی
گروهبانیکم ارتش شهید عبدالرحیم کلانتریان  شهادت 18/10/1359   مدفن گلزار بهشت علی
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۵ ، ۱۰:۴۴
علی موجودی

نیم خط وصیت، یک دنیا پیام

روایت شهیدی که فقط نیم خط وصیت نوشت

 

داشتم به حوادث و جریان های این روزهای کشورم فکر می کردم که دلم یکباره یاد «شهید احمدرضا احدی» افتاد. شهیدی از بچه های اهواز که  سال 64 رتبه ی اول کنکور سراسری در رشته ی پزشکی را بدست آورد و  در کربلای 5 سال 65، ماندگاری در بهشتِ رضایت پروردگار را به پزشکی گرفتن از دانشگاه شهید بهشتی ترجیح داد.

 با دستنوشته هایش در کتاب «حرمان هور» از دوره دبیرستان آشنا شدم و تأثیر عجیبی در من گذاشت.  هیچگاه خواندن دستنوشته هایش برایم تکراری نبود و تا کنون هم که بیش از ده ها بار خوانده ام حس تکراری بودن این واژه ها را ندارم.

اوج خوب شدن حالم با دستنوشته های احمد رضا، شروع تدریسم در دانشگاه بود. می توانستم بیشتر و بیشتر درک کنم و بیشتر غواصی کنم در اعماق مطالبی که تدریس می کردم و جرقه شد برایم که در همه ی درس ها دنبال خدا باشم.

دانشجویانم در دهه ی 80 خوب به یاد دارند که همیشه جلسه اول تدریس  پای تخته می نوشتم «در هر درسی نور خدا چشمک می زند »  و بهشان یاد می دادم که این همه درس و جزوه و امتحان بهانه است. باید از لابلای این ها دنبال گمشده ای دیگر باشید.

دانشجویانم خوب به یاد دارند، زمانی که دستنوشته های احمد رضا را سر کلاس برایشان می خواندم و با هم گریه می کردیم. حال بچه های کلاس، حتی آن هایی که زیاد توی این خط و خطوط نبودند هم با نوشته های احمدرضا خوب می شد و خیلی هایشان کتاب «حرمان هور» را خریدند و خواندند.

چه روزگاری داشتم با احمد رضا و چه روزگاری دارم با او. ولی این وسط همیشه یک نکته از شهید احدی برایم مبهم بود. اینکه چرا احمد رضا فقط نیم خط وصیت نامه نوشت. با آن همه وسعت دید و قلبی که گنجایش دریا دریا محبت خداوند را داشت، چرا بیشتر ننوشت و به همین یک نیم خط اکتفا کرد که : «فقط نگذارید حرف امام به زمین بماند! همین!»


امروز به یک باره پرده از آن راز برایم برداشته شد.  وصیت احمد رضا،  نیم خط نبود. یک خط مستقیم بود که راه را نشان می داد. راهی که جز صراط مستقیم نبود.

ا

این روزها وقتی می بینم به برکت دنیاطلبی و قدرت طلبی بسیاری از آقایان و بی خیال انقلابی بودن و شاخصه های آن، این چند سال، حرف­های امام مسلمین، مکرر روی زمین می ماند و دارد چه بلایی سر ملت و کشور می آید، رمز همان نیم خط وصیت احمدرضا برایم مکشوف می شود.

وصیت احمد رضا نیم خط نبود. یک دنیا حرف توی همین نیم خط وجود دارد که اگر مردم و مسئولین به همین نیم خط عمل می کردند، حال و روز کشور خیلی بهتر از این روزها بود.

روزهایی که تا برگشتن به روزهای اوج از دست رفته، باید همه کمر همت ببندیم و شاید نیاز باشد احمدی روشن ها و شهریاری های دیگری به قربانگاه بروند.

چه حرف زیبا و پرمغزی امام عزیزمان فرمود که : «پنجاه سال عبادت کردید و خدا قبول کند، یک روز هم یکى از این وصیتنامه ها را بگیرید و مطالعه کنید و تفکر کنید» و امان از کسانی که راه شهدا را که نمی روند، هیچ، کف کفش هایشان هم همیشه خونین است.

امیدوارم که این نیم خط وصیت را  برسر در شهرها و اداره ها و خانه ها و قلب هایمان بزنیم و آنگاه ثمره اش را به نظاره بنشینیم که:  «فقط نگذارید حرف امام به زمین بماند! همین!» این رمز عاقبت بخیری ایران است.

 

برخی از دستنوشته های زیبا و بی نظیر شهید احمدرضا احدی را در ادامه ی مطلب برایتان آورده ام. بخوانید! مطمئن باشید حالتان را خوب می کند.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۸:۴۴
علی موجودی