الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

۵ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بالانویس:

داشتم آرشیو دستنوشته هایم را مرور می کردم که رسیدم به این متن. دقیقا 30 خرداد 91 منتشر کرده بودم. پس از چهار سال هیچ تغییری در حال و هوایمان نمی بینیم. بدتر نشده باشد، بهتر نشده است. خالی از لطف نیست اگر یک بار دیگر مرورش کنید.

 

 نگران نباشد! ما خاکشش داریم!!!

به بهانه ی حال و هوای خاکی این روزهایمان

 

تصویر اول:  مسئول پایتخت نشین

صبح نه خیلی هم زود از خواب بیدار می شوی. حس می کنی شب خیلی زود تمام شد. اما چون به خدمت به خلق الله فکر می کنی و شوق خدمت به مستضعفان و پابرهنگان داری ، بر می خیزی.  پنجره اتاق را باز می کنی. نسیمی خنک و مطبوع به دور از آلودگی های پایین شهر ، مشامت را نوازش می دهد. نفس عمیق می کشی و می روی سر میز صبحانه.

اول آب پرتقال و سپس لیوان شیر را سر می کشی. چند لقمه هم خامه و عسل که می خوری ، دلت یاد سفره مستضعفان می کند و برای همدردی با آنها از خوردن تخم مرغ آب­پز، نیمرو، کره ، پنیر و انواع مرباهایی که به تو چشمک می زنند خودداری می کنی.

می روی سر کمد لباس هایت. باز هم تردید. باز هم گیر می افتی این وسط که کدام کت و شلوار را بپوشی؟ یادت می افتد امروز جلسه مهمی داری. پس خیلی راحت این بار تصمیم می گیری، از بین آن بیست و پنج دست کت و شلوار معمول انتخاب نکنی و به تناسب کلاس جلسه یکی از آن کت و شلوارهای جدید را افتتاح کنی.

راننده یک ساعتی بیشتر است که منتظر است. بیچاره سرش را گذاشته است روی فرمان و خوابیده است. مال مسافر کشی دیشب است با آن پیکان پکیده مدل 70 .

می زنی به شیشه. انگار برق گرفته باشدش ، از جا می پرد. در را باز می کند. می آید بیرون. در حالی که چشمانش را می مالد در ماشین مدل بالایت را برایت بازمی کند. و تو با چشم غره ای که می روی ، حساب کار دستش می آید.

سوار می شوی و بین راه با او حرفی نمی زنی. رادیو را روشن می کنی تا سرودی ، سازی ، نوایی گوش بدهی تا این اول صبحی حال و هوایت عوض شود و بتوانی خوب خدمت کنی، که از شانس بدت اخبار است. صدای گوینده است که می گوید : «گرد و غبار دوباره فضای استان های جنوبی کشور را فرا گرفت . اداره هواشناسی غلظت گرد و غبار در خوزستان را 70 برابر حد مجاز اعلام کرده است».

زیر لبت چیزی می گویی که نمی دانم چیست و شبکه رادیویی را عوض می کنی. راننده زیر چشمی نگاهت می کند. در همین حین موبایلت زنگ می خورد.

با دیدن شماره ابروهایت می رود در هم. مسئول خوزستانی است. گوشی را بر می داری و هنوز او سلام نکرده می گویی: «حاجی ، بابا پیگیریم . . . چند ساله پیگیریم . . .  همین الان دارم پیگیری می کنم . . .یه کم دیگه تحمل کنید» .

گوشی را که قطع می کنی ، زیر لب چیزی می گوییی . ابن بار راننده هم می فهمد. « این خوزستانی ها ، ول نمی کنند. آخر نفت و گاز که زیر پایتان است . 8 سال دفاع مقدس هم که از شما یاد می شود. این همه لقب و عنوان و اسم و رسم هم که داده ایم بهتان . ارث پدرشان را می خواهند . این همه ثروت دارید ، کمی هم خاک و ریزگرد تحمل کنید. تازه تربت کربلا هم هست. مجانی مجانی . ببینید ما هم دود تنفس می کنیم.» رادیو را می بندی. سرت را تکیه می دهی به پشتی صندلی. دکمه ضبط ماشین را می زنی.  : « همه چی آرومه . . . غصه ها خوابیدن . . . »

 

تصویر دوم: مسئول همشهری

بوق بوق بوق . . .

ماشین مدل بالای پلاک قرمز که کولرش را راننده نیم ساعت پیش زده است و الان کاملا فضایی خنک و مطبوع را دارد، درب منزل منتظر است تا شما مسئول محترم لطف کرده و جلوس بفرمایید.

از خانه که می زنی بیرون تازه می فهمی چشمت نیست که خمار خواب دیشب است و دارد تار می بیند ، انگار دیشب خاکباران شده است و هنوز ادامه دارد. زیر لب زمزمه ای می کنی که نمی دانم چیست و سری تکان می دهی.

سر راه مرد هندوانه فروش را می بینی که مثل هر روز صبح زود آمده است سر خیابان. امروز دهان و بینی اش را پوشانده است. از توی ماشین نگاهش می کنی و زیر لب چیزی می گویی که من نمی دانم.

ماشین می رود و دقیق پشت ساختمانی که اتاق شما قرار دارد ترمز می کند. اگر خیلی مخلص و متواضع باشی خودت در را باز می کنی و گرنه این هم باز کار راننده است.

به سرعت می روی توی اتاقت.اتاق کمی سرد به نظر می رسد. کولر از دیشب روشن است. آخر بخشنامه کرده ای که رئیس و معاونین می توانند بعد از تایم اداری، کولرشان را خاموش نکنند. تلفن را برمی داری. زنگ می زنی به مسئول پایتخت نشین.

گوشی را بر می دارد و هنوز تو سلام نکرده ای که می گوید :

«حاجی ، بابا پیگیریم . . . چند ساله پیگیریم . . .  همین الان دارم پیگیری می کنم . . .یه کم دیگه تحمل کنید» .

گوشی را قطع می کنی و افتخار می کنی به چنین مسئول پیگیری. با خودت می گویی خدا خیرش دهد. این چقدر پیگیر است که زودتر از من فهمیده است اینجا هوا گرد و خاک است. خدا خیرش بدهد. واقعا چنین مسئولین پیگیری کم پیدا می شوندو از خدا می خواهی که مثل او توفیق خدمت داشته باشی و در دل تصمیم می گیری مثل او باشی.

خوشحال از این همه پیگیری برای خاکباران. خوشحال از اینکه به فکر مردم شهرت هستی و اینکه تکلیفت را درمقابل مردم همشهریت انجام داده ای ، تلفن را برمی داری. مش رحیم : «این صبحانه من چی شد؟ »

 

تصویر سوم : یک شهروند 

دیشب از بس خاک از این درز و ترک های در و پنجره آمد توی اتاق ، باز هم حساسیت ریه هایت بازی درآورد و تا صبح سرفه کردی و نتوانستی بخوابی. کولر هم که مدتی است موتورش سوخته است. این پنکه هم لامذهب هم انگار خاک ها را دوبرابر می کند.

بر می خیزی. همسرت با لبخند سفره صبحانه را انداخته است.کمی نان پنیر و چای شیرین.  اولین لقمه را بر می داری و یک لحظه نگاهت به بچه ها می افتد که هنوز خوابند . لقمه نان و پنیر را می گذاری زمین و فقط چای شیرین را سر می کشی. می روی سمت حیاط. همسرت می آید بدرقه ات.

درب حیاط را باز می کنی تا وانت هندوانه ها را ببری بیرون.  یک نگاه به آسمان و خاکباران می کنی و زیر لب چیزی می گویی که من نمی دانم.  همسرت می گوید : مواظب خودت باش. دهان و بینی ات را بپوشان. بازهم حالت خراب نشود. و تو آرام سرت را تکان می دهی.

دوباره می گوید : داروهایت را برده ای؟ سر ساعت بخوری ها. زیاد هی داد نزن هندوانه شیرین هندوانه قرمز. عزیزم رزق دست خداست و تو اینبار زیر لب چیزی می گویی که همسرت می فهمد : الهی به امید تو . راضی ام به رضایت.

می گویی : بچه ها رو بیدار کن مدرسه شون دیر نشه. رادیو هنوز نگفته تعطیله. همسرت با خنده می گوید : این بیچاره ها که الان میرن مدرسه یه ساعت دیگه برمی گردن می گن تعطیله. هم موقع رفتن خاک می خورن . هم موقع برگشتن.

و هر دو باهم می خندید.

و تو می گویی : نگران نباش. مسئولین پیگیرند و دوباره هر دو با هم می خندید.

همسرت می گوید : دیشب از علی داشتم علوم می پرسیدم. رسیده بودم به اینکه ماهی ها آبشش دارند. علی گفت: « مامان آبشش یعنی چی؟» گفتم : یعنی می توانند در آب نفس بکشند.

دیدم علی پرسید : مامان ! ما هم که در خاک نفس می کشیم «خاکشش » داریم؟

و دوباره تو و همسرت می زنید زیر خنده .

اینبار آنقدر خندیده ای که سرفه ات می گیرد و مدام هی می گویی : خاکشش ، خاکشش

خدا این خنده ها را از تو و همسرت نگیرد.

برو به سلامت، انشاء الله امروز همه هندوانه هایت را بفروشی.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ خرداد ۹۵ ، ۲۱:۳۸
علی موجودی

بالانویس:

با این که بیش از بیست موضوع جدید آماده ی انتشار  در برنامه کاری الف دزفول هست ، گاهی مرور مجدد برخی خاطرات تلنگری می شود برای آدم ها. این روزها که بحث کوچه و بازار و شبکه های اجتماعی ، حقوق های نجومی برخی از آقایان است ، چه خوب است روایت حقوق «شهید عبدالرضا شریفی» را یک بار دیگر مرور کنیم. 

این پست ، تیرماه 94 منتشر شده بود. این فیش های حقوقی آقایان باعث شد یاد حقوق شهید شریفی بیفتم و جهت تلنگر به خودمان دوباره منتشر کنم.البته آنان که باید به خود بیایند که خود را به خواب زده اند و کسی که خودش را به خواب بزند بیدار نمی شود، مگر در سرازیری قبر که دیگر بیداریش بی فایده است.

 

شهیدی که از دو جا حقوق می گرفت!!

مرور مجدد سبک زندگی اسلامی شهید عبدالرضا( محمدرضا) شریفی پور

 این روزها برخی حرف ها را که می زنی ، بلافاصله روبرویت جبهه می گیرند که : « برو بابا . . .  دوره ی این حرفا دیگه گذشت.» حرف از حلال و حرام که می شود، بلافاصله خیلی ها فریادشان می رود آسمان که : «این حلال و حرام رو برا من و تو در آوردن . . .  اونا که میلیارد میلیارد می خورن چی ؟ » و این حرف ها شده است عذر موجه خیلی ها برای اینکه مراقب مالشان و نانی که می گذارند سر سفره زن و بچه شان نباشند. اصلاً جنس دغدغه ی آدم ها عوض شده است.

و من آنجا فقط یک پاسخ دارم که : «هر کس هر راهی که برود، هر چیزی که عوض شده باشد، قانون خدا عوض شدنی نیست!! و هر کس به مقصد رسیده است بی خیال از اینکه دیگران چه می کنند ، راه رضایت خدا را انتخاب کرده است. گاهی برای رضایت دوست باید فریاد زد: خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو»

شهید عبدالرضا شریفی پور - نفر سوم از سمت چپ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۴۱
علی موجودی

 

عاقبت بخیری

به بهانه ی شهادت چهارمین شهید مدافع حرم دزفول، شهید محمد زلقی

 

تکیه کلام بسیاری از پیرمردها و پیرزن های شهرم،  وقت سلام و خداحافظی و آن هنگام که می خواهند دعایت کنند این است که «عاقبتِت خیر! »

حتی آن گاه که یک لیوان آب می دهی دستشان ، یا دستشان را می گیری تا از زمین بلند شوند و یا هر کار کوچکِ دیگری که برایشان انجام دهی باز هم می گویند : «عاقبتِت خیر» و چه تکیه کلام زیبا و چه دعای بزرگ و پرمحتوایی است همین دو کلمه، که اگر همین دو کلمه دعا در حقت مستجاب شود، دیگر چیزی کم نخواهی داشت.

و این عاقبت بخیری شاید بهترین دعایی باشد که کسی در حق دیگری داشته باشد و یا این که اصلاً آدم برای خودش همیشه زمزمه کند که «الهم الجعل عاقبه امورنا خیرا»

در اهمیت عاقبت بخیری و دعای برای عاقبت بخیر شدن داستان های زیادی شنیده ام . این که از مرحوم اشراقی داماد امام راحل(ره) نقل شده است که محضر امام بودم و او از من پرسید: اگر خداوند یک دعا از شما مستجاب کند چه از خدا می خواهی؟ عرض کردم: علم زیاد همراه با عمل. من از امام پرسیدم شما اگر باشید از خداوند چه می خواهید؟ فرمود: «عاقبت به خیری...»

یا این که حجه الاسلام قرائتی در یکی از جلسات درس قرآن خود گفت: شخصی سه عالم بزرگوار را همزمان در حرم امام هشتم(ع) در سه گوشه می بیند و از هر کدام بدون اطلاع دیگری می پرسد: اگر خداوند بفرماید یک دعای مقبوله در این مکان دارید، چه از خداوند می خواهید؟ تک تک آنها فرمودند: « عاقبت به خیری ... عاقبت بخیری... »

و همه ی این ها را گفتم تا بگویم نمی دانم چرا قلبم شیرین ترین عاقبت بخیری را در شهادت می بیند. در این که انسان در راه خدا همه ی وجودش را تقدیم کند. نمی دانم چرا احساس می کنم شهادت زیباترین و بهترین و بلندمرتبه ترین عاقبت بخیری برای انسان هاست و خوشا به سعادت آن ها که دیر یا زود، با تمام سوخت و سوزهای هایی که هست ولی عاقبت، می رسند به این عاقبت بخیری.

و «شهید محمد زلقی» از همان دسته است که هر چند دیر رسید ، اما بالاخره رسید. بالاخره خودش را رساند به قافله ای که سال ها هم رکابشان بود و قدم به قدم شان طی طریق کرد. او که سال ها، گوش به فرمان امامش دل زد به جاده ی جهاد اصغر، در حالی که لحظه ای از میدان جهاد اکبر هم قدمی عقب نگذاشت، با زخم های به یادگار مانده از دوران عاشقی ، بالاخره راهی به آسمان پیدا کرد و عاقبت بخیر شد.

او که هشت سال را در کربلاهای ایران دنبال این عاقبت بخیری دوید، اما تقدیرش این بود که زخم خورده از نبرد، «مَن یَنتَظر» بماند و سال ها، در لباس سبز عاشقی «ما بَدَّلوا تَبدیلا» بودن خویش را به اثبات برساند.

تقدیرش این بود که با گرد سپیدی که بر موها و محاسنش نشسته است ، لباس « دفاع از حرم» بپوشد و فریاد بزند که «کلنا عباسک یا زینب» و ثمره ی اخلاصش تابوتی سه رنگ باشد که مُهر «شهید مدافع حرم» بر آن نقش بسته است، تابوتی که وقتی بر امواج دست های مردم، تلاطم می کرد، سبک بودنش به خوبی احساس می شد. سبک تر از تابوت بچه هایی که استخوان و پلاکشان بر می گردد و خوب می شد فهمید که «شهید محمد زلقی»، چهارمین شهید مدافع حرم پایتخت مقاومت ایران، دزفول قهرمان، بند بند وجودش را در دفاع از حرم تقدیم بی بی غریب عاشورا کرده بود تا بار دیگر اسارت ناموس شیعه را نبیند.

و در آن تابوت سه رنگ از قامتی به بلندای «محمد» چه برگشته بود، مهم نیست؛ مهم این بود که او به آرزوی دیرینه ی خود رسید و پرونده ی زندگی اش با مهر شهادت خاتمه یافت.

چه شیرین است مدال افتخار دفاع از حرم را از بی بی زینب کبری(س) گرفتن. چه شیرین است عاقبت بخیر شدن در راه دفاع از حرم آل الله و تابوت سه رنگ، عجب زیبا عاقبتی است برای آدم ها و خوش به حال آدم هایی که با شهادت عاقبت بخیر می شوند. برخی مثل «امیر هیودی»، «سید مجتبی ابوالقاسمی» و «علی حاجیوند»، در اوج سال های جوانی شان و برخی مثل «محمد زلقی» زمانی که دیگر موها و محاسنشان را به دست آسیاب روزگار سپرده اند و مهم همان عاقبت بخیری است ، چرا که تاریخ سرشار است از آدم های پا در رکابی که عاقبت روی مولایشان شمشیر کشیده اند و بجای این که در جبهه حق شهید شوند ، در جبهه باطل مرده اند.

آدم هایی مثل «محمد زلقی» پا در رکاب ولایت بودن را خوب یاد گرفتند. از آن زمان که سرخوش از بوسه ای که امام خمینی (ره) بوسه بر دست و بازویشان زده بود، به سر دویدند تا آن زمان که به اشارت امام خامنه ای، لباس دفاع از حرم پوشیدند و به عشق ولایت سر و جان دادند. «محمد» همیشه سرباز ولایت بود و همین سربازی بود که عاقبت بخیرش کرد و یقین دارم که اگر « شهید محمد زلقی » از سوریه هم برمی گشت، پا در رکاب مولایش می ماند تا ایام ظهور هم سربازی کند. مانند سایر رفقایش که هنوز سوریه هستند و حتی نتوانستند زیر تابوت رفیقشان را بگیرند.

در میدان بودن «محمد زلقی» و رفقای همرزمش را که می بینم، چقدر دلم می سوزد برای رزمندگانی که امروز از راه دیروزشان برگشته اند. حتی زخم دیده اند، اما امروز قدر آن زخم را هم نمی دانند. بها را بی خیال شده اند و چسبیده اند به بهانه ها. در لباس روشنفکری، خود را صاحب بینش و آگاهی می دانند و به بهانه ی تغییر دنیای اطرافشان، گاهی اطاعت نکردنشان از ولایت را که می بینم و مواضعشان را روبروی حضرت آقا، نمی توانم باور کنم که روزی مطیع امام خمینی(ره) بوده اندو پا در رکابش؛ کسانی که سوریه رفتن رفقایشان را هم به هزار استدلال و استنتاج ، اشتباه می دانند.

آنان که پس از روزهای حماسه و ایثار علومی کسب کردند و نیمچه پست و مقامی و گاه مال و ثروتی و همین حجابشان شد تا وسعت کوتاه بینش خود را بر بصیرت بی کرانه ی ولایت ، برتر بدانند و . . .

 اما خوش به سعادت «محمد زلقی» ها که فارغ از این استدلال های روشنفکرانه که انسان ها را زمین گیر و زمینی می کند، با عشقی آسمانی، گوش به فرمان ولایت هستند و اشاره ی ابروی آقا را هم به نور بصیرتشان می فهمند و عمل می کنند، بر خلاف آنان که فرمان های صریح و شفاف رهبر را هم به خاطر دفاع از حزب و گروهشان پذیرا نیستند.

خوش به سعادت آنان که رزمنده می مانند و به این سربازی و اطاعت از تنها فرمانده ی عشق افتخار می کنند.

خوش به سعادت آنان که اجر سال ها ایثار و مجاهدتشان را ارزان نفروخته اند و همچنان ایستاده اند تا رهبرشان چه دستور می دهد.

خوش به سعادت آنان که شیرینی عاقبت بخیری را در تابوتی سه رنگ می چشند ، آنگاه که نظر می کنند به وجه الله.

خوش به سعادت آنان که برای این که نمیرند ، شهید می شوند .

خوشا به سعادتشان و به عاقبت بخیری شان.

کاش هیودی ها و سید مجتبی ها و علی حاجیوند ها و زلقی ها ، در قرب وصال دوست لب به دعا باز کنند برایمان که : « عاقبتتون خیر . . . . »

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۱۳:۰۳
علی موجودی

بالانویس :

دی ماه 94 بود که تصویر یک زنبیل (عَلاّگِه ) را گذاشتم و از همراهان الف دزفول خواستم تا خاطرات خود را از ( علاگه) بگویند. قرار شد در پست بعد درباره ی «علاگه» مطلبی بنویسم که هر بار یک موضوع  دیگر در الف دزفول منتشر شد. امروز پس از حدود پنج ماه می خواهم به قولم عمل کنم.

 

مادران علاگه به دست 

یادکرد تصاویری که این روزها دیگر به چشم نمی آید

 

تصویر اول : صحرا !

عمو هادی سال 58 شهید شده بود و دایی علیرضا و فروزان سال 60 و من از همان کودکی ، پنجشنبه های زندگی ام گره خورد با شهیدآباد رفتن. آن روزها شهیدآباد رفتن جزء ثابت برنامه ی زندگی مردم دزفول بود. خصوصاً خانواده هایی که خود شهید داده بودند و کمترخانواده ی دزفولی  بدون شهید یافت می شد و کمتر برنامه ای می توانست بر « صحرا رفتن »[1] اولویت پیدا کند و اگر کسی برنامه ای برای عصر پنجشنبه می گذاشت ، بقیه می گفتند : «پِشنبه خو مَخیم روویم صحرا. . . [2] »

 

تصویر دوم: علاگه ی شهیدآباد

آن دوره، مردم کمتر ماشین داشتند. یادم هست بابایم اول باید می رفت درب « خانه ی بی بی ». بی بی، علاگه به دست آماده بود و با یکی دوتا از عمه ها سوار ماشین می شدند و می رساندیمشان شهیدآباد. دوباره بابایم برمی گشت و این بار می رفتیم درب « خانه ی دایه » . دایه و خاله ها آماده بودند و خاله می گفت: «علی! علاگه ی شهیدآباد رو بیار!». علاگه را بر می داشتم و بابا می گذاشتش صندوق عقب ماشین  و راه می افتادیم سمت شهیدآباد.

عصرهای پنجشنبه ، همیشه علاگه ی شهیدآباد گوشه ی ایوان آماده بود. برخی محتویات «علاگه ی شهیدآباد» همیشه  ثابت بود و برخی هایش تغییر می کرد. ثابت های علاگه ی شهیدآباد یک زیرانداز کوچک بود به اندازه ی فاصله ی بین دومزار که معمولاً « دایه » می دوخت برای نشستن کنار مزارها و یک جلد قرآن و «روقبری» هایی که اسم علیرضا و فروزان روی آن گلدوزی شده بود و گاهی اوقات قوطیِ خالیِ یک حلب چهار و نیم کیلویی روغن، که دایه درب آن را کامل باز کرده بود و لبه هایش را با سنگ یا چکش صاف کرده بود تا دستت را نَبُرد و یک دسته فلزی زده بود به آن، تا اول قوطی را پر از آب کنند و سنگ مزارها را بشویند وبعد روقبری ها را پهن کنند و روقبری ها هم قصه ی خودش را داشت. این که معمولاً سال به سال و هنگام عید عوضشان می کردند و روقبری نو دوخته می شد.

اما محتویات علاگه ی شهیدآباد که هر هفته تغییر می کرد، خوراکی هایش بود. آن روزها هم «دایه» و هم «بی بی» و هم همه ی مادران شهدا ، بهترین خوراکی هایی را که در خانه داشتند، می ریختند توی علاگه ی شهیدآباد و می آوردند سر مزار شهیدشان. اصلاً گاهی اوقات برخی خوراکی ها را به قصد شهیدآباد می خریدند. کلوچه های محلی ، نقل و شیرینی و شکلات ، خرما و حلوا و بیسکویت و بهترین میوه های فصل.

 

فرهنگ روقبری توسط خانواده شهید مدافع حرم سید مجتبی ابوالقاسمی زنده شده است

 

تصویر سوم : مادران علاگه به دست

آن روزها اکثر خانواده های شهدا، یک علاگه داشتند مخصوص شهیدآباد رفتن. عصر پنجشنبه که می شد، خیابان آفرینش و خیابان امام خمینی پر بود از زن های علاگه به دست که دیگر همه ی راننده ها می دانستند این ها مادر های شهدا هستند و علاگه ، یک نشانه بود برای این که مقصدِ مسافر کنار خیابان را بدانی ، بدون این که از او بپرسی کجا می خواهد برود.

چارچرخ ها[3] ،ترمز می کردند و زن ها سوار می شدند عقب چارچرخ و مقصد شهیدآباد بود. از آن طرف، خیابان منتظری[4] هم که به پل قدیم ختم می شد، پر بود از مسافران علاگه به دستی که می خواستند بروند «علی او دَس اُ» یا همان «بهشت علی» امروز.

و علاگه یک نشانه بود تا بسیاری از ماشین هایی که از آن مسیرها عبور می کردند این مسافران  علاگه به دست را سوار کنند و اغلب بدون این که ازشان کرایه بگیرند، برسانندشان به مقصد.

بهشت علی  و شهید آبادِ  آن روزها هم دنیایی بود برای خودش. روقبری های رنگارنگی که با سلیقه و حوصله گلدوزی شده بود، روی مزار ها پهن می شد و اول قرآن مهمان  روقبری می شد و بعد هم خوراکی هایی که مدام به زائرین مزارها تعارف می شد و هر کس خوراکی برنمی داشت، صدای مادر شهید را می شنید که «تون خدا یِکه وِردار، سی دِل فاتِحِه [5]» و برو بیایی بود کنار هر مزار و قطعه ی شهدا پر بود از شور و شیدایی.

 

آخرین تصویر : سکوت و سکون

و امروز نه از «علاگه» خبری هست و نه از «روقبری» و نه از زنان علاگه به دستِ کنار خیابان که منتظر چارچرخ هستند تا بروند «صحرا». آن زنان علاگه به دست ، یا سال هاست که همنشین سفره ی فرزند شهیدشان شده اند یا رمقی در پاهایشان نیست که بخواهند بروند «صحرا».

امروز «صحرا رفتن» اولویت برنامه ی زندگی کسی نیست و با این که همه ماشین دارند ، کمتر کسی می رود تا از شهدا یادی کند و دلش در جوار این سنگ ها و قاب عکس های مقدس آرام گیرد. این روزها دیگر کسی روقبری گلدوزی نمی کند و سنگ قبرهای شهدا ، عصرهای پنجشنبه هم مثل هر روزدیگر هفته، خاک گرفته و فراموش شده ، در سکوت و سکون آدم ها، روزگار می گذرانند.

این روزها خیابان منتهی به پل قدیم ، دیگر برو بیایی ندارد. پل قدیم را بسته اند و پل شناور را هم آب برده است و بجای تندیس یک «مادر علاگه به دست» ، که نماد سال ها عبور و مرور عصرهای پنج شنبه ی آن روزهاست ، تندیس دو پسر بچه گذاشته اند ، بدون پیراهن، چاق و سیاه چرده که پیامش را هیچ وقت نفهمیدم.

چقدر زود فراموش کار شدیم! چقدر زود خیلی از تصاویر یادمان رفت! تصاویری که به فرهنگ مان پیوند خورده بود. فرهنگ صبر و مقاومت و انتظار! تصاویر مادران علاگه به دستی که تا آخرین لحظه یاد فرزند شهیدشان با آنان بود و زنده نگهداشتن آن یاد را به ما سپردند و ما چقدر برای این میراث ارزش قائل شدیم را خودمان بهتر می دانیم. کاش کمی به خود بیاییم!

یاد آن روزهای سراسر عشق و شور و احساس بخیر. یاد آن صفا و صمیمیت ها ، یاد آن مادران علاگه به دست . . .

 



[1] - در اصطلاح عامیانه مردم دزفول ، شهیدآباد و بهشت علی که گلزارهای شهدای شهر بودند ، «صحرا » هم گفته می شد که احتمالاً به دلیل دوری از محدوده ی شهر در آن دوران بوده است.

[2] پنجشنبه که قرار است برویم صحرا ( شهیدآباد و بهشت علی )

[3] – وانت باردر زبان محلی دزفول

[4] – آن  موقع  معمولاً می گفتند شیشم بهمن

[5] - تو را بخدا یکی بردار، بخاطر اینکه فاتحه ای بخوانی . .

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۰
علی موجودی

بالانویس 1:

برای اولین بار «الف دزفول» قرار است به یکی از شیرزنان شهید دزفول بپردازد. «شهید عصمت پورانوری» شهیده ی 19 ساله ی پایتخت مقاومت ایران، دزفول قهرمان.

 

بالانویس 2:

روایت زندگی «شهید عصمت پورانوری» به لطف خدا و عنایت خاصه ی این شهیده ی بزرگوار، بالاخره در قالب کتاب «عصمت» چاپ شد و این که «سیده رقیه آذرنگ» چگونه توسط خودِ شهید، برای نویسندگی کتاب انتخاب شد را باید از زبان خودش شنید و این که چگونه با حضورهمیشگی و راهنمایی های به قول خودش «خواهرش عصمت» کار را جلو برد و چه سختی هایی کشید تا کتاب به سرانجام رسید، فوق العاده شنیدنی است.

حالا این که دو سال و نیم دوید و خسته نشد تا بتواند «عصمت» را تکثیر کند، بماند. فقط یک مهم وجود داشت و این بود که «عصمت » تحویلش گرفته بود و گام به گام، در خواب و بیداری، راه را به  نویسنده ی کتابش نشان می داد و کار را در مسیری که خود می خواست هدایت می کرد؛  و چه انگیزه ای بالاتر از نگاه دائمی شهید برای ادامه ی راه؟

و «سیده رقیه آذرنگ»، این جوان خستگی ناپذیر دزفولی، دوش به دوش عصمت ، دوید و پس از دو سال و نیم و بدون کمک و یاری هیچ مسئولی، توانست بالاخره «عصمت» را در کشور تکثیر کند و اینک سربلند و سرافراز ایستاده است و همراه «عصمت» لبخند می زند و به یاری خدا خواهد دید که نسیمِ عصمتِ عصمت،  نه در ایران که در جهان اسلام خواهد پیچید.

 

 

بالانویس3:

کتاب «عصمت» به نویسندگی «سیده رقیه آذرنگ»، روایت زیستن دختر 19 ساله ی شهیدی از دیار قهرمان پرور دزفول است. روایت زیستنی، منطبق بر سبک زندگی اسلامی که در قالب روایتی داستان گونه در 216 صفحه و توسط «انتشارات صریر» چاپ شده است و من این کتاب را یکی از بهترین کتاب های چاپ شده در حوزه دفاع مقدس کشور می دانم. کتابی منطبق بر حقیقت، بدون هیچ گونه اغراق و بزرگنمایی و سرشار از الگو و سبک زندگی که با  قلمی شیوا و شیرین نگارش شده است و به برکت اخلاص سرشار نویسنده اش، خواننده را با خود تا انتهای کتاب می کشاند و خواننده،  واژه واژه ی کتاب را در تلفیق حس غرور و بغض و شور و حسرت تا آخر دنبال می کند. من به عنوان یک معلم، مرور زندگی«عصمت» را به همه ی جوانان و خصوصاً دختران شهرم  و کشورم، توصیه می کنم و به نوعی هم واجب و ضروری می دانم. این که وقتی یک انسان، اندیشه اش را پرورش می دهد، وقتی یک زن جزء «الذین جاهدوا فینا » قرار می گیرد، «لنهدینهم سبلنا » را ادراک می کند و لایق بالاترین پاداش عالم – شهادت- می شود.

 

در ادامه بخش کوتاهی از شخصیت شهید عصمت پورانوری که در کتاب «عصمت» به صورت کامل و جامع معرفی شده است ، در الف دزفول منتشر می شود. باشد که مطالعه ی کتاب عصمت سبب خیر و چراغ راه جوانان و علی الخصوص دختران  و مادران این مرز و بوم باشد.

 

 

عصمت تکثیر می شود . . .

معرفی « شهید عصمت پورانوری» و معرفی کتاب «عصمت» نوشته سیده رقیه آذرنگ

 

لبخند خدا

از مدرسه بر می گردد و با ناراحتی وارد خانه می شود و یک گوشه می نشیند و به مادر می گوید: «من دیگر مدرسه نمی روم». مادر دلیل ناراحتی اش را که می پرسد و عصمت می گوید:

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۵ ، ۱۱:۱۹
علی موجودی