الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

 بالانویس :

از بهمن ماه 94 که حاج حسین سعادت خواه(قفلی) جاویدالاثر شد، بنا به مصلحت هایی مأمور بودیم به سکوت! اما دیگر دلم نمی تواند تاب بیاورد. قفل سکوت را می شکنم به امید روزی که عاقبت قفل این فراق با شور و شوق وصال حاج حسین، بشکند.

 

عاقبت قفل این فراق خواهد شکست

برای جاویدالاثر مدافع حرم حاج حسین سعادت خواه ( قفلی ) بعد از قریب به دو سال سکوت!

 

تصویر اول : دیروز تر

برای اولین بار،  سال 83 وقتی خدمت سربازی افتادم پادگان کرخه، دیدمش.  با آن قد بلند و چهارشانه و آرامش خاصش در راه رفتن که مصداق « عِبَادُ الرَّحْمَانِ الَّذِینَ یَمْشُونَ عَلىَ الْأَرْضِ هَوْنًا » بود.

بسیار متین بود و خوش برخورد. احساس می کردم کوهی از آرامش است ، هرچند که به مرور فهمیدم درون این کوه، آتشفشانی نهفته است. آتش فشانی از جنس فراق و حسرت و جاماندن. به مرور فهمیدم آنچه من می بینم فقط زیبایی ها و طراوت و اقتدار این کوه آرامش سر به فلک کشیده است که در هیبتش می توان خدا راحس کرد و مذاب های آن آتشفشان ، آنچنان درونش مستتر است که فقط اهلش می توانند ببینند.

بر خلاف بسیاری از نیروهای نظامی که در لباسِ فرم، فقط اُبهت نظامیشان را به نمایش می گذارند، در سایه سار ابهت مقتدرانه­ ی نظامی اش با آن قد بلند و چهارشانه، نسیم محبتی داشت که به راحتی می توانستی حسش کنی و مهربانی غریبی در چشمانش بود که از پشت آن عینک فتوکرومیک هم  به دلت می نشست.

وقتی می آمد توی اتاقمان، خیلی آرام حرف می زد و گاهی هم لبخندی گوشه ی لب داشت که آن اُبهت سبزقامت را زیباتر جلوه می داد و البته همیشه پیشقدم بود در سلام کردن، حتی با من که سرباز بودم هم این خصوصیت تفاوتی نداشت.

سربازها خیلی دوستش داشتند. نه این که چون بی خیال سربازها و کارهایشان بود، نه!   با این که آخرِ نظم و قانون بود، اما مغناطیس غریبی داشت که جذبت می کرد.

همان روزهای اول از حاج حسن پرسیدم، سرهنگ قفلی از بچه های جنگ است؟ حاجی سری تکان داد و تأیید کرد.

سوال بیراهی نپرسیده بودم. آخر خلق و خویَش به کسانی می خورد که من سرگذشت هایشان را در کتاب ها خوانده بودم و در خاطره ها شنیده بودم. خلق و خویش مشابه کسانی بود که ازشان فقط قابی مانده بود و سنگ مزاری و خاطراتی و دیگر هیچ و همین باعث شد که حرمتش پیش من صد چندان شود.

خداییش دوست داشتم مدام ببینمش تا احترام نظامی بگذارم. شاید کسی باورش نشود ولی برخی از نیروهای تیپ بودند که من وقتی احترام نظامی بهشان می گذاشتم لذت می بردم و یکیشان سرهنگ قفلی بود.

آن روزها گذشت . . .  و آنچه گفتم تنها تصویری است که از سرهنگ قفلی به یاد دارم.

 

تصویر دوم : دیروز

سید عزیز می گفت :« حسین بدجوری بیتاب بود. قرار به سینه نداشت. می گفت: سید! دری باز شده است برای شهادت! هشت سال دنبالش بودیم که راهمان بدهند برویم آن طرف که نشد. من باید بروم. نمی خواهم این بار جا بمانم! خیلی دلتنگ بچه ها هستم!»

سید عزیز می گفت: «وقتی خواست برود گفت: سید! من می روم و آن قدر می مانم تا شهید شوم! » کوله بار را انداخت روی شانه اش و رفت  . . .

برایم عجیب و غریب نبود دل کندن و رفتنش و پشت پا زدنش به دنیایی که سال ها پیش دل کنده بود از آن! آن دل بی قرار و آن آتشفشان فروخفته باید روزی جوشش و غلیان می کرد و به قول سید مرتضی آوینی :«حرم عشق کربلاست و چگونه در بند خاک بماند آنکه پرواز آموخته است و راه کربلا می شناسد و چگونه از جان نگذرد، آنکس که می داند جان بهای دیدار است . . . »

 

جاویدالاثر حاج حسین سعادت خواه در کنار شهیدان مدافع حرم مجدی و قربانی

 

تصویر سوم : امروز

و حاج حسین رفت تا برسد به کاروانی که سال ها پیش از آن جا مانده بود. رفت و رفت و رفت و دیگر خبری نشد.

اینکه دنباله ی قصه ی حاج حسین را دست خداوند چگونه رقم زده است، جز خداوند هیچ کس خبر ندارد.

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز

کان دلشده را جان شد و آواز نیامد

این مدعیان در طلبش بی خبرانند

آن را که خبر شد خبری باز نیامد

و ما واژه ای جز جاوید الاثر برای پیشوند نام قهرمانمان سراغ نداریم!

 

و اینک حاج حسین عزیز!

روزها و ماه هاست از تو بی خبریم و کم کم دارد عمر این بی خبری دو ساله می شود.

محرم امسال هم گذشت و جای خالی ات بار دیگر دلمان را مچاله کرد و کماکان  خبر از تو بی خبری بود. بی خبری از سرداری که هنوز از میدان برنگشته است.

حاج حسین! گمان مکن که بی وفاییم، چرا که دستان دعایمان همیشه بالاست برایت. برای اینکه برگردی و دوباره مهربانیت در شهر تکثیر شود.

گمان مکن که به یادت نیستیم و بی خیالت شده ایم، نه! منتظریم ببینیم پایان ماجرا چه می شود! منتظریم تکلیفمان روشن شود! منتظریم ببینیم باید در و دیوار شهر را برای شهادتت آذین ببندیم یا آنگاه که خبر بازگشتت به صحت و سلامت در شهر می پیچد، برای استقبالت حلقه های گل بیاراییم؟!

حاج حسین! خودت دعا کن که قفل این فراق بشکند و خبری از تو به خانواده ات و به شهر و دیارت برسد. سردار ! برگرد که شهر به مهربانی تو نیاز دارد!

حاج حسین! از یک سو سختمان است که نام شهید در کنار نامت بگذاریم  و  از دیگر سو و سخت تر از آن همین جاویدالاثری است و این چشم به راهی و این انتظار که دارد پیرمان می کند.

حاج حسین ! برای بازگشتت همیشه دست به دعاییم  و «امن یجیب» خوان! و در این بین چگونه بازگشتنت را به خواست و تقدیر پروردگار سپرده ایم! اینکه شهید برگردی یا شاهد! و تو نیز ما را از دعا فراموش نکن.

راستی حاج حسین! هر چقدر هم که برگشتنت طول بکشد، چه زنده و سر حال باشی و چه همراه یاوران شهیدت «هم فیها خالدون» شده باشی، امید بزرگی برای دیدنت در دل هایمان شعله می کشد.

قصه ی ظهور و نزدیکی اش را همه شنیده ایم و قصه ی رجعت را! اینکه برخی شهدا با امامشان بازخواهند گشت. حال آخرین قسمت داستان تو، به شهادت ختم شده باشد یا نشده باشد، دنباله اش می تواند پیوند بخورد به رجعت و بازگشتت در رکاب امام زمان(عج)! شهید شده باشی ان شاءالله  برمی گردی و اسیر هم که باشی در حکومت عدالت گستر موعود برخواهی گشت!! و عاقبت قفل این فراق خواهد شکست و همین دلخوشی، دلواپسی هایمان را برای بازگشتت می کاهد.

پس به امید آن روز چشم به راهت می مانیم! هر چند که آرزو داریم همین روزها در بین شور و شادی مردم شهر ، حلقه ی گل بر گردنت بیاندازیم و بازگشتن را به صحت و سلامت خوش آمد بگوییم.

به امید آن روزهای زیبا

یا علی

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۸/۰۴
علی موجودی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی