الف دزفول

الف دزفول
طبقه بندی موضوعی
پیوندها

به چندین بهانه برای «علی ملک»

پنجشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۵، ۰۵:۳۶ ب.ظ

بالانویس:

اسفند ماه 93 بود که تصمیم گرفتم برای «علی مَلِک» بنویسم. اما دست تقدیر قصه را آورد تا اسفند 94 ، تا مجدداً ، علی ، حسی غریب را برایم تکرار کند و البته باز هم نوشتن به درازا کشید تا پدرِ علی که پدر «شهید غلامرضا مَلِک» از شهدای موشکی مسجد نجفیه است هم آسمانی شد. حالا این همه بهانه را می ریزم روی هم و از «علی» می نویسم، از علی که مفهوم « شهید» را بهتر از خیلی ها می فهمد و درک می کند. اینکه من چرا من سوژه ای مثل «علی» را برای نوشتن انتخاب کردم، ممکن است برای برخی ها عجیب و غریب جلوه کند، اما «علی» می تواند درس های بزرگی برای برخی آدم ها داشته باشد.

 

 از مَلِک تا ملکوت

روایت حالاتی که در یادواره ی شهدا بر «علی» می گذرد

از همان دوران کودکی که پایم  به«مسجد نجفیه» باز شد ، «علی»  چهره ای نام آشنا بود برایم. نه برای من که هر کس چند روزی مهمان نجفیه بوده باشد، علی را هم دیده است و هم شنیده است. «علی» بیماری «سندرم داون» دارد وچهره اش گویای این حقیقت تلخ است، اما با این وجود همه ی بچه های مسجد را به اسم و گاه به فامیل می شناسد و به زبان خودش گاه همکلام بچه ها هم می شود و البته همه ی بچه ها هم علی را دوست دارند و هم همه جوره مراقبش هستند و هوایش را دارند. علی، چهل و چند سالی باید داشته باشد و به همین دلیل از نسل قدیم تا نسل جدید بچه های نجفیه ، علی را می شناسند.

علی، برادر شهید است و«غلامرضا» برادرش ، در سن 13 سالگی در حمله ی موشکی معروف اسفندماه سال 59 به مسجد نجفیه، به همراه 12 نوجوان دیگر از بسیجیان مسجد به شهادت می رسد، اما علی که فاصله ی سنی زیادی با غلامرضا ندارد، هیچگاه پایش از مسجد بریده نمی شود و هنوز که هنوز است، هم خانه شان در همسایگی مسجد است و هم خودش اهل مسجد.

علی را که ببینی ، یقین می کنی که خداوند عنایتی ویژه به او دارد چرا که سال های سال است که پایه ثابت نماز جماعت های مسجد است و حتی گاهی نماز ظهر و عصر هم او را بین صفوف می بینی که آرام و بی آزار مثل مابقی مردم نماز می خواند. شب ها گاهی مهمان جلسه قرآن بزرگسالان مسجد می شود و گاهی هم در جلسه قرآن جوانان شرکت می کند و اگر چند روزی خبری از علی نباشد، همه می دانیم که بیمار است و توانایی مسجد آمدن ندارد.

حضور «علی» در جلسه قرآن جوانان مسجد

«علی»، پایه ثابت همه ی برنامه های مسجد است ، ازمراسم  احیاء  بگیر تا هیأت و برنامه های ماه محرم و دعای توسل و . . .یادواره های شهدا!

گفتم یادواره ی شهدا. تازه یادم افتاد دلیل از علی نوشتن چه بود. باید بروم سراغ داستانی که باعث شد تا علی به الف دزفول راه پیدا کند. قصه ی علی و حالی که بر او و ما گذشت، درس است. درس است برای همه، خصوص آنان که شهدا را نفهمیده اند و یا برای حفظ مقام و منصبشان خود را به نفهمیدن زده اند.

 

و اما قصه ی علی . . .

اسفندماه 93 بود و یادواره ی شهدای موشکی مسجد نجفیه، برنامه ای که سالی یک بار تکرار می شود و بچه ها عاشقانه چشم انتظار 19 اسفند هر سالند، چرا که هر سال نشانی از شهدا و حضورشان به چشم می بینند و حالی می گذرد بهمان، مصداق   «در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد, حالتی رفت که محراب به فریاد آمد»

بچه ها فیلم مستندی ساخته بودند که شامل مصاحبه های کوتاهی با خانواده ی سیزده شهیدمان بود. به محض این که تصویر «مادر شهید غلامرضا ملک» افتاد روی پرده، چشممان افتاد به علی که دارد به پهنای صورت اشک می ریزد. حالا از داغ برادر بود یا بی تابی مادر را خدا بهتر عالم است، اما چهره ی علی  روضه ی مجسم بود. سالن تاریک بود و دوربین ها قدرت ثبت این لحظه را نداشتند. گریه ی علی ، همه ی بچه ها را به گریه انداخت. محشری شده بود بین بچه ها.

تصویری از فیلم مستند که علی را به گریه انداخت

مجری برنامه بودم. تصویر علی لحظه ای از پیش چشم هایم کنار نمی رفت و حسی که تزریق کرده بود به سراسر وجودم، آتش بی قراریم را شعله ور تر کرده بود و بغضی انداخته بود توی گلویم که حتی در دکلمه خواندن هم رهایم نکرد و من در حین اجرای برنامه ، یک چشمم به علی بود و حال و هوایی که داشت. اما قصه به همین جا ختم نشد.

بعد از برنامه توی حال و هوای خودم کنجی نشسته بودم که دیدم علی دارد می آید سمتم. زل زده بودم  توی چشمانش  که رسید کنارم در حالی که لبخند می زد. خم شد و سرم را بوسید و بعد نشست و در آغوشم گرفت و صورتم را بوسید.

غافلگیر شده بودم. حس یک آدم فلج را داشتم که دست و پایم تکان نمی خورد. به هر سختی بود، پیشانی اش را بوسیدم و دوباره زل زدم توی چشم هایش.

چند بار با دست زد به کمرم تا به شیوه ی خودش تشکر کرده باشد. لبخندی زد و خواست برود که توی گوشش گفتم : «علی برام دعا کن» سری به نشان تأیید تکان داد و رفت واز اینجا به بعد دیگر حسم قابل نوشتن نیست.

علی چه دیده بود و چه حسی میهمان وجودش شده بود را فقط خدا می داند، اما به یقین صفای وجود علی ، تصاویری را دیده و ادراک کرده بود که ما بی خبر بودیم و علی هم که زبان گفتنش را نداشت و تو باید از حال و روزش می فهمیدی که حالش خیلی خوب شده است و البته حس تلخ حسرت بود  برای خودمان که چقدر عقب هستیم.

 

و باز قصه به همین جا ختم نمی شود. اسفندماه گذشته نیز توفیق اجرای برنامه 19 اسفند را داشتم.  بعد از اجرای برنامه ی یادواره، علی را دیدم که دارد با خنده می آید سمتم. ایستاده بودم توی حیاط مسجد که آمد و خودش را انداخت در آغوشم و دوباره همان کار سال قبل. پیشانی ام را بوسید و صورتم را و من مثل دفعه ی پیش ، در گوشش گفتم :«علی دعام کن». گفتم : «اگر از کل یادواره همین لبخند تو مزد من باشد، کفایتم می کند». پیشانی و صورتش را بوسیدم و خنده کنان رفت.


حسی غریب سراسر وجودم را گرفت که خدایا! علی با این بیماری که دارد، از شهید درک دارد. از مادر شهید و غم و غربتش درک دارد. با شهدا حالش خوب می شود.  اما امان از آدم هایی که در صحت و سلامت جسم و روان، از شهدا و مقامشان و راهشان و تکلیفی که برگردنشان نهاده اند، درکی ندارند. کسانی که به یقین سندرم فراموشی و بی خیالی و دنیاطلبی گرفتارشان کرده است و خبر از وخامت حال خویش ندارند.

آنان که همه چیز را به میز فروختند و یادشان رفت پایه های میز و مقامشان بر استخوان های شکسته ی شهدا استوار است و رنگارنگی سفره هایشان از سرخ رنگی خون شهداست و جاه و مقامشان از والامقامی شهدا.

آنان که لبخند بالادستی ها را به اشک فروافتاده از چشم مادران داغدار ترجیح داده اند و استواری پست ومقام را بر خمیدگی قامت پدران شهدا و برق میزهای عریضشان را بر غبار سنگ مزار شهدا مقدم داشته اند. همه ی آنها فدای یک تار موی گندیده ی «علی»  که بیش تر از خیلی ها که ادعای فهم و کمال دارند ، می فهمد و درک می کند ارزش هارا. کاش خدا به اندازه ی اندکی از فهم علی ، بهشان عنایت می کرد.

و علیِ قصه ی من این روزها داغدار پدر شده است و دیگر لبخند نمی زند. «حاج مجید»، پدر علی و پدر شهید «غلامرضا ملک» چند هفته پیش رفت پیش غلامرضای شهیدش و علی ماند و مادری که درد فراق غلامرضایش را هیچ گاه فراموش نمی کند و علی ، که باید با حال و روزی که دارد، عصای دست مادرش باشد.

ادراک شهدا ، سن و سال و سالم و بیمار نمی شناسد ، باید عاشق باشی تا بفهمی شان و به قول شهید چمران « وقتی عقل عاشق شود، عشق عاقل می شود » و «علی» عجب عشق عاقلانه ای دارد.

 

برای سلامتی مادر شهید غلامرضا ملک و برای علی عزیز دعا می کنیم و برای شادی روح پدر شهید والامقام غلامرضا ملک فاتحه ای قرائت می کنیم.

 
موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۰۳
علی موجودی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی